صد و چهل و سومین کوزه عسل
دیشب خواب می دیدم توی یه جزیره م. یه جزیره کوچیک اما بکر و سبز پر از گل های رز و قاصدک...با یه دریای مواج آبی. بین ردیف گل ها قدم می زدم با یه دسته قاصدک توی دستم که آروم آروم دونه هاش رو با انگشتام می کندم و بالای سرم تو هوا می ریختم. قاصدک ها پخش می شدن و با باد می رقصیدن و می رفتن و می رفتن و می رفتن...
چقدر شبیه عکسایی بود که از جزیره پرنس ادوارد دیده بودم...
پ.ن۱: خیلی خیلی خیلی که دلتنگ ات می شوم٬ تو هم نیستی٬ لج می کنم! مثل دختر بچه های ۵ ساله رو ترش می کنم٬ صورتم را میان موهای آشفته پیچ و تاب خورده ام پنهان می کنم و تظاهر می کنم ندیده امت! گوله می شوم سه کنج دیوار٬ می نشینم که بیایی. دستی به این موهای طلایی بکشی٬ من هی خودم را لوس کنم٬ رو برگردانم و تو فقط لبخند بزنی. نمی آیی که! خودم را جمع می کنم٬ بغضم را می خورم٬ رو به آینه فریاد می کشم: مگر چندبار به دنیا می آییم!؟؟! راه تو در پیش می گیرم و به خود دلداری می دهم همین که هست خوب است...باشد٬ هرطور می خواهد باشد...
باز هم من می آیم سمت تو. پس کی وقت قدم های توست؟!...
پ.ن۲: اشک های نیامدنت روی گونه ام ماسیده...
نبوس...
نمک گیر می شوی !
پ.ن۳: "...نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست های فرو افتاده و رخوت خواب آوری که پس از آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم٬ در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وامی گذارید ٬ گاهی با دو انگشت میانی هردو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است٬ و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟ بی آن که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم٬ چه مرگم است؟ بی آن که بپرسید من که ام٬ از کجا آمده ام٬ و چرا این قدر دل دل می زنم٬ مثل گنجشکی باران خورده؟..."
پیکر فرهاد
عباس معروفی
![]()
خود تابوته از این شب تاب ها بود و وقتی هم که درش و می بستی از مستطیلی که بالاش داشت چشای وق زده ی جونوره معلوم بود.
خلاصه من بیچاره یه ظهر تا شب جناب تیغ رو توی گلوم تحمل کردم! و الآن هم هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چرا هیشکی به فکرش نرسید منو ببره دکتر راحتم کنه!!
از اون به بعد اسم ماهی که می یومد من چند تا سکته با هم می کردم!!
(ربطی نداشت؟!
اگه یه ذره صداشون بلند می شد جای من یکی توی کمد بود!
تحمل داد زدن خودمم ندارم اصولاْ!!
خیلی وقتا مجبور شدم یه عالمه راه پیاده برم٬ یا اینکه دربست بگیرم تا خونه و بعد حساب کنم٬ و بدتر از همه اون ترمی که صبح کلاس زبان داشتم از بس هول هولکی می رفتم همیشه مجبور می شدم به راننده تاکسیه بگم بره تا دم دم آموزشگاه تا من از دفتر پول قرض کنم!
من نمی فهمم. پول ها رو درشت می کنن که مردم راحت شن یا بدبختی شون بیشتر شه؟! والا اون روزی که رفتم واسه شوهر آبجی خرسه کادو بخرم٬خوب؟! بعدش اومدم هفت تیر که با تاکسی برم خونه خواهرم. توی تاکسی که نشستم یوهو یادم افتاد که ای واااااااااااااااااااااای!! من تو کیف پولم یه اسکناس ۵۰۰۰ تومنیه + یه چک پول ۲۰ هزاری!!!
الحمدلله هیشکی هم نداشت!
)
انقدر راه رفتم تا رسیدم به یه ایستگاه اتوبوس و سلانه سلانه برگشتم خونه! تا من باشم دیگه پول گنده با خودم نبرم اینور اونور!
اصلاْ بازیش همینه٬ که سه تا از ترسای بچگی ت رو بگی. از اونجایی که می ترسم کسی منو دعوت نکنه و من از غصه برم معتاد شم بیوفتم تو جوق آب ٬خودم خودمو دعوت می کنم به بازی و سعی می کنم...سعی می کنم...سعی می کنم یادم بیاد از چی می ترسیدم!!!
(کلاْ این صداقت منه که همه رو کشته!!
اگه یه جا باشه توی تهران که من هم عاشق گل هاش باشم هم سلیقه فروشنده ش توی پیچیدنشون هم قیمت هاش که واقعا منصفانه تر از بقیه جاهان٬ گل فروشی ایه که اوایل خیابون پنجم نیرو هواییه! نشده حتی یه بار از اونجا گل بخرم و راضی نباشم.
نمی دونم قبول داری یا نه. اما تاثیری که گل می تونه بذاره تقریبا هیچ هدیه ای نمی تونه. مخصوصا اگه به قول آبجی خرسه گل بی مناسبت باشه. من خیلی گل نگرفتم تا به این سنم. اما هرچی هم که گرفتم خشکشون کردم و نگهشون داشتم. از همه شونم بیشتر رزی رو دوس دارم که ۳ سال پیش خرس کوچیکه روز تولدم برام آورد! خیلی چسبید.
هنوز نتونستم گلدونی رو که دوست دارم پیدا کنم! وگرنه همیشه تو اتاقم پر گل بود!!
(البته قاطی یه عالمه کتاب و دفتر و جزوه و کاغذ خوراکی ها و سی دی ها و یه عالمه آشغال پاشغال دیگه!!
هرچقدر می خوای چشم بزن! من که هیچی م نمی شه و همچنان خوش شانس می مونم!
عمراْ هم کسی بتونه با من رقابت کنه! اگه خیلی فوضولیت قلمبه شده پایین بقیه شو بخون!!
امروز عضلات شیکمم درد می کرد بس که دیروز تو سینما خندیده بودم!
اصلا جنبه طنزش به کنار. اولین فیلمی بود که من دیدم در مورد جنگ ایران و عراق ساختن و همه آدماش با دوتا تیر که به سینه شون می خوره نمی میرن! صحنه های شدیدا واقعی تیکه پاره شدن آدما و خشونت عراقی ها و اون روستا و مدرسه ای که بچه هاش شیمیایی شده بودن فکر می کنم یکم باعث شد من و کسایی مثه من که از جنگ چیزی یادشون نیست با خودمون فکر کنیم که اینا تو جنگ چی کشیدن!! از چی گذشتن و در مقابل چه وحشتی وایسادن. و اون پایان غیر منتظره... من اصلا لو نمی دم آخرش چی شد. فقط وقتی مجید مرد تصور همه از پایان خوش یه فیلم طنز بهم ریخت! گفتم که لو نمی دم!!
من خیلی هم درس می خونم! فقط حجم کارام خیلی زیاده!
اینه که هی از این شاخه به اون شاخه می پرم!
حالا اینا هیچی! هوا گرم باشه و این آقا هوس هم بکنه کفشاش رو دربیاره تا جوراباش هوایی بخورن!
از خواب هم که بیدار شد یا با صدای بلند آب دهنش رو از پنجره بندازه بیرون یا اینکه از توی یه کیسه ی سیاه خیار و سیب دربیاره و خرت خرت خرت و ملچ و مولوچ شروع کنه به خوردن!! هرچند دقیقه یک بار هم خش خش خش خودش و بخارونه!!
خلاصه...خوب در پایان این سفر دیگه چیزی ازت باقی نمی مونه!
چون در واقع این آقا در طول مسافرت به طور همزمان چندین و چند مین رو تو وجود شما منفجر کردن!! مین حساسیت به کثیفی٬ به بو٬ به صدای خر و پف٬ به ملچ و مولوچ و صدای خاروندن بدن!! این مین ها همون چیزایی هستن که به زبون عامیانه می گیم: طرف رفت رو اعصابم! یا به قول معروف آدم رو از حرص می ترکونه!! این آقای خیالی مثلا با هر گازی که به سیب می زده احتمالا یه دونه از اون مین ها رو می ترکونده!! واسه همینه که می گم ممکنه توی یه نقطه بیشتر از یه مین باشه!!
از بس که یا دارم انگلیسی می نویسم یا تایپ می کنم!! روزگاری بود که ماهی یه دفترچه یادداشت و کامل پر می کردم! هــــــــــــی جوونی کجایی که یادت به خیر!!
یوهو ترق و توروق و دود و قاه قاه قاه (!) یه غول گنده ی آبی با ریش بزی و دستبند های پهن ٬ دست به سینه جلوت سبز شه و هی ارباب ارباب ببنده به شیکمت!!

آخ که دیوانگی چه می چسبد!!
یه چیزایی مثه بداخلاقی و بددهنی و حسودی و کینه توزی و اینا. ولی یه سری اخلاقا هستن که خودتم ممکنه تا مدتها یا حتی هیچوقت نفهمی که چه اخلاقای بدی ان!! شاید فقط وقتی به ماهیتشون پی ببری که ازشون ضربه بخوری. درست مثه ویروس های اینترنتی!!
اونم اینه که من آدمیم که به خودم وعده می دم و دلم و صابون می زنم!!
وای که چقدر این اخلاق گنده!یه جورایی من اصلا جنبه وعده و وعید ندارم!!حتی در حد پیشنهادش هم یه جورایی منو آزار می ده! مثلا اگه خرس کوچیکه بگه بیا یه روز بریم کوه٬ من انقدر ذوق می کنم که انگار بهم گفته یه ساعت دیگه میدون درکه باش!! کلی از خودم لجم می گیره!نمی دونم باید چیکار کنم واقعا!
کلی عیدی و سوغاتی گرفتم!
همونطور که در عکس می بینید:
به معنای کلمه غافلگیر شدم!
اون کاکائو هارم که ... نگاه نکن تموم می شه!!
واقعا کارگردانش چی فکر کرده با خودش؟! فکر کرده همه از پشت کوه اومدن؟ یا همه از دم ببو فرنگی ان؟؟! هیشکی هم لابد شکر خدا فیلم نمی بینه!! مسخره نکرده دیالوگ ها رو عوض کنه!! عــــــــــــــــــــــــــــــین فیلم
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)