صد و چهل و سومین کوزه عسل

دیشب خواب می دیدم توی یه جزیره م. یه جزیره کوچیک اما بکر و سبز پر از گل های رز و قاصدک...با یه دریای مواج آبی. بین ردیف گل ها قدم می زدم با یه دسته قاصدک توی دستم که آروم آروم دونه هاش رو  با انگشتام می کندم و بالای سرم تو هوا می ریختم. قاصدک ها پخش می شدن و با باد می رقصیدن و می رفتن و می رفتن و می رفتن...
چقدر شبیه عکسایی بود که از جزیره پرنس ادوارد دیده بودم...

پ.ن۱: خیلی خیلی خیلی که دلتنگ ات می شوم٬ تو هم نیستی٬ لج می کنم! مثل دختر بچه های ۵ ساله رو ترش می کنم٬ صورتم را میان موهای آشفته پیچ و تاب خورده ام پنهان می کنم و تظاهر می کنم ندیده امت! گوله می شوم سه کنج دیوار٬ می نشینم که بیایی. دستی به این موهای طلایی بکشی٬ من هی خودم را لوس کنم٬ رو برگردانم و تو فقط لبخند بزنی. نمی آیی که! خودم را جمع می کنم٬ بغضم را می خورم٬ رو به آینه فریاد می کشم: مگر چندبار به دنیا می آییم!؟؟! راه تو در پیش می گیرم و به خود دلداری می دهم همین که هست خوب است...باشد٬ هرطور می خواهد باشد...
باز هم من می آیم سمت تو. پس کی وقت قدم های توست؟!...

پ.ن۲: اشک های نیامدنت روی گونه ام ماسیده...
          نبوس...
          نمک گیر می شوی !

پ.ن۳: "...نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست های فرو افتاده و رخوت خواب آوری که پس از آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم٬ در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وامی گذارید ٬ گاهی با دو انگشت میانی هردو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامش یکی کم است٬ و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟ بی آن که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم٬ چه مرگم است؟ بی آن که بپرسید من که ام٬ از کجا آمده ام٬ و چرا این قدر دل دل می زنم٬ مثل گنجشکی باران خورده؟..."

   پیکر فرهاد
   عباس معروفی
         

صد و چهل و دومین کوزه عسل

شنبه را
با تیغی از جنس بردباری
تکه تکه می کنم
و یک‌شنبه را 
                    -  بی هیچ درنگی ـ
می سوزانم با آه.

دوشنبه‌ی وحشی را
که در شیب تنهایی
رام می‌کنم با چند قطره آب شور،
دیگر برای کشتن سه‌شنبه
تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست،
                                               مگر دعا.

و بعد
دیوانه‌وار بوسه می‌زنم
بر معبد دست‌های چهارشنبه
که از فرط همسایگی‌ات
بوی نور می دهند.

 و این‌ها و این همه
تنها برای تو
ای نشسته در شب شتابناک آدینه !

صد و چهل و یکمین کوزه عسل

قسمت اول:

خوب من رفتم دوباره نشستم هی فکر کردم هی فکر کردم هی فکر کردم! آخه مگه می شه یه بچه از هیچی نترسه؟!! به زوووووووووور هم که شده یه دو سه تا چیز پیدا کردم!!

۱. آبجی خرسه توی بساطش یه پاک کن تزئینی داشت. شاید اونایی که همسن من ان یا یکم بزرگتر یادشون بیاد چیو می گم. یه تابوت پلاستیکی بود که توش یه پاک کن شکل دراکولا یا جسد٬ چه می دونم یه آقای بی شخصیت با شنل سیاه بود.  خود تابوته از این شب تاب ها بود و وقتی هم که درش و می بستی از مستطیلی که بالاش داشت چشای وق زده ی جونوره معلوم بود. آقا ما از این پاک کن می ترسیدیــــــــــــــــــــــــــــــــم! بیا و ببین!! آخرم یه جایی سر به نیستش کردم!!

۲. یه بار ۶-۷ سالم که بود داشتم در کمال اشتیاق ماهی می خوردم که یه تیغ پریدن فرمود تو گلوی بنده!! خلاصه من بیچاره یه ظهر تا شب جناب تیغ رو توی گلوم تحمل کردم! و الآن هم هرچی فکر می کنم یادم نمیاد چرا هیشکی به فکرش نرسید منو ببره دکتر راحتم کنه!! از اون به بعد اسم ماهی که می یومد من چند تا سکته با هم می کردم!! (ربطی نداشت؟! خوب به زور باید از یه چیزی می ترسیدم دیگه!!)

۳. خوب فکر کنم تنها چیزی که من واقعا ازش می ترسیدم عصبانیت آقای پدر بود! اگه یه ذره صداشون بلند می شد جای من یکی توی کمد بود! هنوزم که هنوزه با این قد و قواره و هیکل اگه یکی صداش یه ذره بره بالا حال من با حال کسی که جسد دیده برابری می کنه!! تحمل داد زدن خودمم ندارم اصولاْ!!

اِ خوب چیکار کنم؟؟! همینشم کلی خودم و چلوندم یادم بیاد!

قسمت دوم:

واسه همه پیش میاد که کیف پولشونو جا بذارن و با جیب خالی برن بیرون. یا اینکه پول به اندازه کافی نداشته باشن همراهشون. خود من که استــــــــــــــــــــــــــــــادم توی این قضیه! خیلی وقتا مجبور شدم یه عالمه راه پیاده برم٬ یا اینکه دربست بگیرم تا خونه و بعد حساب کنم٬ و بدتر از همه اون ترمی که صبح کلاس زبان داشتم از بس هول هولکی می رفتم همیشه مجبور می شدم به راننده تاکسیه بگم بره تا دم دم آموزشگاه تا من از دفتر پول قرض کنم!خاک به سرم چه بی آبرو!!!
اما اینبار کلی پیاده راه رفتم نه به خاطر نبود پول کافی! بلکه به خاطر حضور پول اضافی!!! من نمی فهمم. پول ها رو درشت می کنن که مردم راحت شن یا بدبختی شون بیشتر شه؟! والا اون روزی که رفتم واسه شوهر آبجی خرسه کادو بخرم٬خوب؟! بعدش اومدم هفت تیر که با تاکسی برم خونه خواهرم. توی تاکسی که نشستم یوهو یادم افتاد که ای واااااااااااااااااااااای!! من تو کیف پولم یه اسکناس ۵۰۰۰ تومنیه + یه چک پول ۲۰ هزاری!!! مطمئن بودم اگه واسه یه مسیر ۳۵۰ تومنی یه اسکناس ۵۰۰۰ تومنی می دادم به راننده حتمـــــــــــــــــــــــاْ یا منو از ماشین می نداخت بیرون یا کلـــــــــــــــی غرغر می کرد و داد و هوار راه می نداخت!! هی دست به دامن ملت شدم که آی خانوم٬آقا هیشکی خورد نداره به من بده؟؟ الحمدلله هیشکی هم نداشت! خلاصه انقدر خودم و جوریدم تا اون گوشه کنارای کیفم یه هزاری جستم!! (اینجا لهجه م یکم برگشت به اصلیتم که اصفاهانیه! )
این گذشت اما ۵۰۰۰ تومنی و یه دسته ۲۰۰۰ تومنی همچنان موند تو کیف ما تا من و دیشب کاملاْ بدبخت کنه!! بابا به هرکی می گفتم من واسه یه مسیر ۲۰۰ تومنی بهت ۲۰۰۰ تومن می دم گاز می داد می رفت!! انقدر راه رفتم تا رسیدم به یه ایستگاه اتوبوس و سلانه سلانه برگشتم خونه! تا من باشم دیگه پول گنده با خودم نبرم اینور اونور!

پ.ن۱: خیلی عقل داشتم تو کله م٬ دندون عقلمم کشیدم!! لطفاْ سطح توقعتون رو بیارین پایین!!

پ.ن۲: عاشق این اسمایلیه شدم: خیلــــــــــــــــــــــی تووووووووووووپه!

صد و چهلمین کوزه عسل

فکر کنم تقریبا دو هفته پیش بود که همون وسط مسط های وب گردی م یه وبلاگ دیدم که فهمیدم بعد از بازی شب یلدا حالا یه بازی دیگه مد شده! (به هرحال آدم توی هر سن و سال و هر حال و روزی که باشه احتیاج به بازی و تفریح داره!!) بعدم دیدم که در کمال لطوفت (بخوانید لطافت!) گیلاس عزیز از ترس های دوران شیرین بچگیش نوشته!!  اصلاْ بازیش همینه٬ که سه تا از ترسای بچگی ت رو بگی. از اونجایی که می ترسم کسی منو دعوت نکنه و من از غصه برم معتاد شم بیوفتم تو جوق آب ٬خودم خودمو دعوت می کنم به بازی و سعی می کنم...سعی می کنم...سعی می کنم یادم بیاد از چی می ترسیدم!!!

...

...

...

...

آقا من شرمنده! من واقعاْ شرمنده!! ولی هرچی فکر می کنم از هیچی نمی ترسیدم!!نه از آمپول! نه تاریکی! نه ارتفاع! نه مرغ و خروس و گربه و جک و جونور! نه تنهایی! نه مردن! نه خدا که خیلی به نظرم گنده بود! نه معلم هام! از هیچی!! اصلاْ ما بریم به زندگی خودمون برسیم!! به ما بازی نیومده!
ولی خوب...جهت گسترش فرهنگ بازنگری گذشته٬ من یه چند نفر و دعوت می کنم به بازی! خرس سفید ٬ مریم جون ٬ نرگس گل و هستی نازنین ! هرکی هم دوست داشت و عشقش کشید از ترس های بچگیش توی قسمت نظرات بنویسه. ما از خوندنش مشعوف می شیم! حسین آقا شمام بفرما!

پ.ن۱: چیه؟! مگه هرکی خودشو می ندازه وسط یه بازی حتما باید تا آخرش بازی کنه؟! بده خواستم یکم متفاوت کار کنم؟؟!

پ.ن۲: لینک اسمایلی ها رو گذاشتم توی پیوندها. از گیلاس عزیز دزدیمشون! (کلاْ این صداقت منه که همه رو کشته!!)

پ.ن۳: از موبایلم هیچ خبری نشده! به دعا کردن ادامه بدین!!

صد و سی و نهمین کوزه عسل

زین پس جوابیه ی کامنت ها در همان بخش نظرات اعلام خواهد شد!
(خاک بر سر من با این ادبی حرف زدنم!! )

صد و سی و هشتمین کوزه عسل

از اونجایی که من خرس قهوه ای خیلـــــــــــی مرهبونی هستم و اصلا اصلا اصلا دوست ندارم که به کسی نه بگم (اینو جدی می گم!) هم دیروز رفتم از طرف آبجی خرسه برای شوهرش کادوی تولد خریدم و هم امروز باهاش رفتم تا گل فروشی مورد علاقه م و توی انتخاب گل کمکش کردم! اگه یه جا باشه توی تهران که من هم عاشق گل هاش باشم هم سلیقه فروشنده ش توی پیچیدنشون هم قیمت هاش که واقعا منصفانه تر از بقیه جاهان٬ گل فروشی ایه که اوایل خیابون پنجم نیرو هواییه! نشده حتی یه بار از اونجا گل بخرم و راضی نباشم.
گل یکی از اون چیزایی که واسه خر کردن من یکی واقعا جواب می ده! اونم اگه رز باشه و البته از نوع خیلی تپلش! نمی دونم قبول داری یا نه. اما تاثیری که گل می تونه بذاره تقریبا هیچ هدیه ای نمی تونه. مخصوصا اگه به قول آبجی خرسه گل بی مناسبت باشه. من خیلی گل نگرفتم تا به این سنم. اما هرچی هم که گرفتم خشکشون کردم و نگهشون داشتم. از همه شونم بیشتر رزی رو دوس دارم که ۳ سال پیش خرس کوچیکه روز تولدم برام آورد! خیلی چسبید. هنوز نتونستم گلدونی رو که دوست دارم پیدا کنم! وگرنه همیشه تو اتاقم پر گل بود!! (البته قاطی یه عالمه کتاب و دفتر و جزوه و کاغذ خوراکی ها و سی دی ها و یه عالمه آشغال پاشغال دیگه!! )

پ.ن: پست قبلیم انگار برای یه سری از تیزهوشان عزیز مشکل ساز شده بوده!! عزیزم!! تمام افعال اون پست افعال معکوسن!!

صد و سی و هفتمین کوزه عسل

بعضی ها خیلی شانس دارن. یعنی کلاْ جزو دسته خیلی خوش شانس ها به حساب میان.  یه جورایی حق شانس بقیه رو خوردن اصلاْ! یعنی اونموقعی که خدا شانس و تقسیم می کرده اونا قاچاقی یه هفت هشت دوری دوباره توی صف وایسادن!! خوب دقیقا داری به یکی از همین آدمای خیلی خیلی خوش شانس زل می زنی! هرچقدر می خوای چشم بزن! من که هیچی م نمی شه و همچنان خوش شانس می مونم!عمراْ هم کسی بتونه با من رقابت کنه! اگه خیلی فوضولیت قلمبه شده پایین بقیه شو بخون!!

ادامه نوشته

صد و سی و ششمین کوزه عسل

بابا حق داره این ده نمکی تبدیل شه به پدیده!! حقشه به خدا میلیاردر شه!! "اخراجی ها" شاهکــــــــــــــار بود!!  امروز عضلات شیکمم درد می کرد بس که دیروز تو سینما خندیده بودم! اصلا جنبه طنزش به کنار. اولین فیلمی بود که من دیدم در مورد جنگ ایران و عراق ساختن و همه آدماش با دوتا تیر که به سینه شون می خوره نمی میرن! صحنه های شدیدا واقعی تیکه پاره شدن آدما و خشونت عراقی ها و اون روستا و مدرسه ای که بچه هاش شیمیایی شده بودن فکر می کنم یکم باعث شد من و کسایی مثه من که از جنگ چیزی یادشون نیست با خودمون فکر کنیم که اینا تو جنگ چی کشیدن!! از چی گذشتن و در مقابل چه وحشتی وایسادن. و اون پایان غیر منتظره... من اصلا لو نمی دم آخرش چی شد. فقط وقتی مجید مرد تصور همه از پایان خوش یه فیلم طنز بهم ریخت! گفتم که لو نمی دم!!  

پ.ن۱: یکی یه کمک فکری بکنه به من بگه فیلم "خون بازی" واقعا سیاه سفید بود؟! آخه ما همه ی فیلم رو سیاه سفید دیدیم. بعد دیروز دم سینما که وایساده بودم عکسای "خون بازی" رو دیدم که رنگی بود!! از سینما فرهنگ بعیده از این کارا!

پ.ن۲: صدقه کفاف می دهد؟! نمی دانم...آخر دلم خواست...دلم بد گره دست ها را خواست!...صدقه کفاف می دهد؟!...

صد و سی و پنجمین کوزه عسل

کی می گه من درس نمی خونم؟؟!  من خیلی هم درس می خونم! فقط حجم کارام خیلی زیاده! اینه که هی از این شاخه به اون شاخه می پرم!  اینی که می بینی چک نویس ترجمه کتابمه!!

 

(چک نویسه!! واسه همین انقدر کثیفه!) از دو مرحله اول گذشته. یعنی کتاب خونده شده و در حد یه فهم ساده و جملات بی سر و ته ترجمه شده! ایشالا بعدشم باید روی جمله های فارسی ش کار کنم که یکم آدم وار شن. ترم سنگین اما خیلی دوست داشتنی ایه. خدایا شکرت

پ.ن: اگه زبانت خوبه این خبر و بخون تا ببینی همچینم همه آدما مثه ما ایرانی های بدبخت صاف و ساده نیستن! به قول حسین تا اینا باشن که با سربازای انگلیسی مثل توریست برخورد نکنن  با کت و شلوار و گل و شیرینی و گز و فرش و سوغاتی بفرستن منزلشون!!

صد و سی و چهارمین کوزه عسل

روحیات همه آدما از روز ازل مین گذاری شده! شاید جای بعضی از مین ها توی بعضی از آدم ها مشترک باشه٬ اما هیچ دوتا آدمی نیستن که نقشه مین کشی روحیاتشون عین هم باشه. حتا دو قلو های همسان! نه اینکه فکر کنی توی هر نقطه فقط یه مین هست ها! بسته به نوع مین ممکنه توی یه نقطه ۱۰ تا مین باشه٬ ولی بعضی جاهای دیگه صدتا مین توی یه نقطه پیدا بشه!! حالا این مین ها چین؟! این مین ها همون هایی هستن که وقتی با یه نفر خیلی آشنا نباشی و مین کشی روحیاتش رو نشناسی٬ اگه اتفاقی پات بره روی یکیشون اونوقته که....بوووووووووووووووووووووم! بذار با یه مثال بگم:
فرض کن مجبور شی برای سفر سوار یکی از این اتوبوس های مسافرتی بشی. از قضای روزگار بغل دستی ت یه مرد میان سال باشه که چند سال باشه با حموم قهر کرده باشه!  تو از یه طرف ریخت و قیافه کثیف و ریش های نامرتب و لباس های چرکشو ببینی و چندشت بشه از یه طرف هم از بو گندش نفس نتونی بکشی! (برای وحشتناک تر شدن فرضیه فکر کن که طرف هم کنار پنجره نشسته و تو هیچ راهی برای تنفس هوای آزاد نداری!! ) احتمالا هم طرف تازه از شمال اومده باشه و به طرز تهوع آوری بوی سیر بده!! حالا اینا هیچی! هوا گرم باشه و این آقا هوس هم بکنه کفشاش رو دربیاره تا جوراباش هوایی بخورن!  یکم که می گذره این آقا خوابش هم ببره و هی بیخ گوشت خر خر کنه!  از خواب هم که بیدار شد یا با صدای بلند آب دهنش رو از پنجره بندازه بیرون یا اینکه از توی یه کیسه ی سیاه خیار و سیب دربیاره و خرت خرت خرت و ملچ و مولوچ شروع کنه به خوردن!! هرچند دقیقه یک بار هم خش خش خش خودش و بخارونه!!خلاصه...خوب در پایان این سفر دیگه چیزی ازت باقی نمی مونه! چون در واقع این آقا در طول مسافرت به طور همزمان چندین و چند مین رو تو وجود شما منفجر کردن!! مین حساسیت به کثیفی٬ به بو٬ به صدای خر و پف٬ به ملچ و مولوچ و صدای خاروندن بدن!! این مین ها همون چیزایی هستن که به زبون عامیانه می گیم: طرف رفت رو اعصابم! یا به قول معروف آدم رو از حرص می ترکونه!! این آقای خیالی مثلا با هر گازی که به سیب می زده احتمالا یه دونه از اون مین ها رو می ترکونده!! واسه همینه که می گم ممکنه توی یه نقطه بیشتر از یه مین باشه!!
گاهی آدم مجبور می شه یه نقشه از مناطق مین کاری شده روحیاتش بده دست ملت تا شاید زیر پاشون و نگاه کنن!

صد و سی و سومین کوزه عسل

۱. خط فارسی م افتضاح شده!!  کجان اونایی که همیشه خط منو ستایش می کردن! بیان ببینن تمام آموزش های از اول دبستانم و کلاسای خط و خوشنویسی و اینا بر باد رفت!  از بس که یا دارم انگلیسی می نویسم یا تایپ می کنم!! روزگاری بود که ماهی یه دفترچه یادداشت و کامل پر می کردم! هــــــــــــی جوونی کجایی که یادت به خیر!!

۲. دیدی یه وقتا یه چیزایی از بین انگشتات تراوش می کنه و می ریزه رو کیبورد که خودت اونموقع نمی فهمی چقدر قشنگه! اما اگه بعد چند سال دوباره سراغ اون کلمات بری مثه من می زنه به سرت بری نوشته هات و کتاب کنی!  (دچار خود شیفتگی مفرط شدم!) نوشته های دو سال پیش رو که می خوندم احساس کردم من ننوشته مشون!! چقدر نگاهم باز تر بوده! انگاری برعکسه. همه بزرگ می شن بیشتر می فهمن. من بزرگتر شدم جسماْ! اما عقلم آب رفته!!

۳. ارزش یه دوستی چقدره؟! اصلا می شه براش ارزش گذاشت؟! کاش شما دو تا دیوونه می فهمیدین ماها فقط همدیگرو داریم! تو رو خدا قهر نکنین با هم!

صد و سی و دومین کوزه عسل

مرور نمی کنم این سالی را که رفت که یک بار گذشتنم از آن کافی بود تا میان بساطم همیشه یک بغض صفر کیلومتر درجه یک داشته باشم! آکبند و دست نخورده که منتظر نیشتری باشد برای ترکاندن تکه گوشت جنبان توی سینه ام!! با خودم یدک می کشم اش هرجا که می روم. خدا را چه دیدی؟! شاید میان اینهمه سری که در به در شانه ای برای آسودن شده اند٬ - نمی گویم شانه - زانوی بی منتی بیابم و این بغض خاردار را دمی بردارم از روی سینه ام٬ که بد درد می آورد...خیلی بد!! بهم ام ریختی دختر ...

صد و سی و یکمین کوزه عسل

دنیا بدون افسانه ها و قصه ها بی معنی می شد. خیلی هم بی معنی می شد. اما همون بهتر که خیلی چیزا افسانه ن. یعنی چون افسانه ن قشنگن. چون قصه ن شیرینن. چند روزه دارم به این فکر می کنم که چه خوبه که غول چراغ جادو اصلا وجود نداره!  خودت فکر کن ببین مثلا یه روز که داری از فرط فشار خرج زندگی و شکست عشقی و پول اجاره خونه و حجم درس وحشتناک و زاق و زوق (زاغ و زوغ؟ ذاغ و ذوغ؟ ذاق و ذوق؟؟) بچه هات و مریضی و هزار و یک چیز دیگه سر به بیابون می ذاری ییهو از بالای درخت٬ درست از نوک نوکش یه کلاغه یه چراغ جادو بندازه تو سرت!!  تو اول یکم کله ت و بمالی و چند تا ناسزا بار کلاغه کنی بعدم محکم لگد بزنی به چراغه! یوهو ترق و توروق و دود و قاه قاه قاه (!) یه غول گنده ی آبی با ریش بزی و دستبند های پهن ٬ دست به سینه جلوت سبز شه و هی ارباب ارباب ببنده به شیکمت!!  طبیعیه که آدم اولش کف کنه و فکر کنه که دیگه همه ی مشکلاتش حل شده.  اما خوب فکر کن. خوب خوب! اگه قرار بود بتونی فقط فقط ۳ تا آرزو بکنی فکر می کنی می تونستی انتخاب کنی؟؟  می تونستی تصمیم درستی بگیری؟؟!
اینجور بحثا - منظورم حرف زدن درباره آرزو ها و برنامه های آینده س - توی کلاسای ما زیاد مطرح می شه. و من همیشه از این بحث فراری بودم! نه تنها من٬ که هیچکدوم از بچه ها علاقه ای بهش نشون نمی دن. می دونی مشکل کجاس؟! هیچکدوممون هنوز نفهمیدیم از این دنیا چی می خوایم! اصلا توی معنی آرزو موندیم! شاید اگه یکی از بچه ها بگه آرزوی من داشتن یه همسر خوب و زندگیه آرومه همه بهش بخندن. اما من به آرزویی که داره خیلی احترام می ذارم. چون آدمای کمی رو می بینم که از همسرشون و زندگیشون راضی باشن!! نمی دونم...شاید ته دل منم همین آرزو نشسته باشه. اما من یکی که از آرزو هام بی خبرم... 

پ.ن: یه سوال مهم! اس ام اس هایی که فرستاده می شن اما به دست طرف نمی رسن کجا می رن؟؟؟!!

صد و سی امین کوزه عسل

"اگه زنی در کار نباشه٬ عشقی هم در کار نیست. شکسپیر و حافظ و رومئو و ژولیت و شیرین و فرهاد ول معطلن. اگه روزی زن ها بخوان از اینجا برن٬ تقریبا همه ی ادبیات و سینما و هنر و دنیارو باید با خودشون ببرن. اما اگه قرار باشه مردها برن چی؟...
اگه قرار باشه مردها از این دنیا گورشون رو گم کنن و برن٬ بهت قول می دم که هرچی جنگ و کشتار و کثافت کاری های دیگه ست رو با خودشون می برن. دنیا عینهو گوشت خرگوش می مونه. نصف حلال٬ نصف حرام. زن نصفه حلال دنیاست. هرچی کثافت کاری و گندکاری هست توی مردهاست. هرکی قبول نداره ورداره آمار رو بخونه. تاریخ رو بخونه. تلویزیون تماشا کنه..."

  استخوانهای خوک و دست های جذامی
                مصطفی مستور

پ.ن: چرا چپ چپ نگاه می کنی؟؟! مگه من نوشتم؟! یه مرد مثه خودت نوشته!

صد و بیست و نهمین کوزه عسل

گاه دیوانه شدن می چسبد! بد هم می چسبد! بزنی به سیم آخر و با سر بروی توی هرچه چارچوب است. کله سحر به طرز عجیبی شنگول بلند شوی و شدیدا احساس کنی که آماده انجام حرکات موزونی!! سه بار مسواک بزنی و توی آینه شکلک دربیاوری! موهات را آنقدر شانه بزنی تا شعری که زمزمه می کنی تمام شود! (یعنی جوری که بعدش ببینی نصف موهات لابه لای دانه های برس مظلومانه پیچ و تاب خورده اند!!) همانطور که چایی شیرینت را هم می زنی همراه با پسته خندان شبکه ۳ ورزش کنی و وقتی به خودت بیایی که ببینی یک ربع است جای ورزش داری می رقصی(!) و لیوان چایی ات هم نصفه شده است! هی احساس کنی به به چه روز خوبی! چه آدم های مهربانی! چه هوای ماهی!! بزند به سرت که مسیر همیشگی را پیاده گز کنی و اصلا هم به این فکر نکنی که سگ را هم بزنی آن موقع صبح برای پیاده روی بیرون نمی رود!! هی باد بیاید و تو چشمهات را ببندی و الکی الکی لبخند بزنی و وقتی چشمانت را باز می کنی ببینی خیابان خواب معروف محله تان دارد لبخندت را پاسخ می دهد!! احساس کنی همه خانم های توی مترو دختر خاله ها و دختر عمه هایت هستند و هی همینجوری بهشان زل بزنی و مهربان نگاهشان کنی! (یعنی جوری که همه یه عقل نداشته ات شک کنند!) مسیر از مترو تا دانشگاه را با کیف صورتی ای که توی دست ات تاب می خورد گاه و بی گاه لی لی کنی! از در کلاس که وارد می شوی به طرز غیر معمولی ای همه را تحویل بگیری و الکی شلوغ کنی و قاه قاه بخندی!! استاد را ندید بگیری و توی صندلی فرو بروی و پشت جلویی ات قایم شوی و با موبایل QuadraPop بازی کنی! یک نخ نمی دانم از کجا پیدا کنی و سرش را گره بزنی و از بالای صندلی شروع کنی به ماهی گرفتن! دوست نرگس نامت هم نقش یک نهنگ را بازی کند و تو هی ذوق کنی و زور بزنی که آن را از آب بیرون بکشی! بعد از کلاس هی ریتم بگیری که بریم پارک ،بریم پارک در حالی که منظورت آن چهار دانه چمنی است که توی کوچه پشتی سبز شده است! و دوتا دوست دیوانه تر از خودت هم داشته باشی و کلی توی همان چهار دانه چمن بالا پایین بپری! دوستت زنگ بزند به موبایلت و تو با یک جیغ بلند وسط خیابان بگویی: سلااااااااااااااااااااااااااااام! (یعنی جوری که طرف خودش وحشت کند!) دوستت را برداری و با خودت ببری سر کلاست و هی از اول تا آخر بگویی یادم رفت 20 ام را روی برد بهت نشان بدهم!! هی سر به سر استاد بگذاری و روانی اش کنی!! نیم ساعت زودتر از کلاس جیم شوی و با دوستت بروی ول گردی! غش غش به عابر بانکی که کارت بانک دوستت را می خورد بخندی! ۲۰۰۰ تومن پولی را که داری بگذاری روی ۲۰۰۰ تومن دوستت و به زور یک چیزی بخری که صدای شکم خودت و او را خفه کند! از دوستت که خداحافظی کردی وقتی از پل خوشگل و قرمز دم پارک طالقانی رد می شوی از منظره محشرش عکس بیاندازی!! توی سالن مترو کتاب بگیری دستت و قدم بزنی انگار که در پارکی! بیایی خانه و گیر بدهی به آهنگ های از مد افتاده کامران و هومن و هی توی آینه به خودت بگویی: وای چقده دوست دارم بیشتر از یه عالمه!! بعد هم بشینی یک صفحه پر اراجیف ببافی بهم برای یک مشت دیوانه تر از خودت!!آخ که دیوانگی چه می چسبد!!

صد و بیست و هشتمین کوزه عسل

بدم میاد از یه چیز که یوهو اپیدمی می شه بین مردم و خودشونم نمی فهمن یوهو سر و کله فلان عادت از کجا تو زندگیشون پیدا شده! یعنی هیچکس واقعا دوست نداره یکم متفاوت زندگی کنه؟! میلیارد میلیارد مردمی که اومدن روی این کره خاکی و آخرشم فرو رفتن توش کافی نیستن که آدم بفهمه زندگی یه چیزی بیشتر از خوردن و خوابیدن و درس خوندن و کار کردن و ازدواج و بچه و آخرشم مرگه! آی خرس قهوه ای!! با تو ام ها!! یه چیزی این وسط باید عوض شه...باید عوض شه!
می گفت از اون خر پولان که عروسیشون دیدن داره! می خواست فقط واسه دیدن جاهاز دختره بره پاتختی! یه چیزی نزدیک هزارتا مهمون اونم باشگاه فرمانیه که کم کم نفری ۴۰ تومن رو شاخشه! تصورش هم وحشتناکه!! همیشه از مجلس عروسی که برمی گردم به اونهمه غذا و میوه ای فکر می کنم که دست خورده و نخوره راهی سطل آشغال می شن... و اونهمه شکم گرسنه ای که کارشون از قار و قور گذشته و ساکت و بی صدا به کمر چسبیده ن...اونهمه دست و چشم پرحسرت که سمت یه دونه برنج اون غذا ها نشونه رفته...! چرا اینهمه اصراف و ریخت و پاش؟! وقتی اینهمه فقیر و گرسنه داریم توی این شهر لباس میلیونی فقط برای یه شب؟!
دلم می خواد مراسم ازدواجم رو بسپرن دست من! یه مجلس کوچولو می گیرم با حضور همه اون کسایی که دوست دارم توی شادیم باشن.(نه کسایی که صد سال یه بار می بینمشون و به زور اسمشون رو یادم میاد و فقط واسه این میان می خورن و می رن که بزرگ فامیل به حساب می یان و اگه دعوتشون نکنی به شیکم های گنده شون بر می خوره!!) لباسمم می دادم مامان خرسه می دوخت خودمم دست دوزیش می کردم. غذا و دسر هم اونقدری سفارش می دادم که اصراف نشه و به اندازه باشه. بدم میاد از این حرفا که آبروی آدمه و جلو فلانی زشته و همش یه شبه و اینا! اگه آبروی آدم به چارتا استخون بره و سه تا تیکه ته چینه می خوام نباشه! آخ که اگه مراسم ازدواج و بسپرن دست من...! (حالا کو شوهرش که مراسمش باشه! )

پ.ن: اجازه؟؟ما دلمان می خواهد یک نفر از ما بپرسد چه مرگ ات است؟؟ ما دلمان می خواهد اصلا بدانیم چه مرگمان است... یعنی اصلا هیچ مرگمان هم نیست...بیخودی دلمان می خواهد یک مرگمان باشد که یکی از ما بپرسد چه مرگ ات است... یعنی عین مالیخولیایی ها می نشینیم و فکر می کنیم که ببینیم چگونه میشود مرگ دار شد... اجازه؟؟ ما هر وقت حس می کنیم که یک مرگمان دارد می شود.. دستی از عالم غیب می آید میزند پس کله امان که تو غلط کرده ای... درد که مال تو نیست... تو خود طبیب خود باش... بعد این طبیب با یک غیظ و خشم کم سابقه....بل بی سابقه می زند کاسه و کوزه این مرگ را می ریزد به هم ...

صد و بیست و هفتمین کوزه عسل

یه سری اخلاق ها هستن که ذاتا بدن. یعنی همه می دونن که اون اخلاقا اخلاقای بدین. اگر هم اون اخلاقارو داشته باشن یا سعی می کنن خودشون و عوض کنن یا اینکه خودشونو یه ریخت دیگه نشون می دن! یه چیزایی مثه بداخلاقی و بددهنی و حسودی و کینه توزی و اینا. ولی یه سری اخلاقا هستن که خودتم ممکنه تا مدتها یا حتی هیچوقت نفهمی که چه اخلاقای بدی ان!! شاید فقط وقتی به ماهیتشون پی ببری که ازشون ضربه بخوری. درست مثه ویروس های اینترنتی!!
اخیرا یکی از بدترین انواع این اخلاقای ویروسی رو تو خودم ردیابی کردم!   اونم اینه که من آدمیم که به خودم وعده می دم و دلم و صابون می زنم!!  نمی دونم آدم های معمولی از اینکه مثلا برنامه پیک نیکشون بهم بخوره یا اینکه قرار کوه رفتنشون با دوستاشون کنسل بشه یا کلا وقتی واسه یه چیزی خیلی انتظار کشیدن یوهو ببینن منتفی شده قضیه٬ دقیقا چه احساسی بهشون دست می ده. یا اینکه چرا انقدر عکس العملشون عادیه!! خیلی راحت قبول می کنن و می گن حتما صلاح در این بوده!! اما من اصلا اینجوری نیستم. یعنی نمی تونم باشم! وقتی قراره یه اتفاق خوب بیوفته من انقـــــــــــــــدر براش ذوق می کنم و واسه ثانیه به ثانیه ش برنامه می ریزم و خیالبافی می کنم که اگه اون برنامه بهم بخوره به معنای کلمه بهم می ریزم و می خوره تو ذوقم!!  وای که چقدر این اخلاق گنده!یه جورایی من اصلا جنبه وعده و وعید ندارم!!حتی در حد پیشنهادش هم یه جورایی منو آزار می ده! مثلا اگه خرس کوچیکه بگه بیا یه روز بریم کوه٬ من انقدر ذوق می کنم که انگار بهم گفته یه ساعت دیگه میدون درکه باش!! کلی از خودم لجم می گیره!نمی دونم باید چیکار کنم واقعا!

صد و بیست و ششمین کوزه عسل

شده خیلی صبوری کنی؟! خیلی خانومی کنی؟خیلی آقایی کنی؟ یکی و دوسش داشته باشی و به پای دلت راه اومده باشی؟هربار مثه موج دریا عقب کشیده باشی اما محکمتر از قبل برگشته باشی؟! شده اشک ریخته باشی از درد قلب شکسته ت اما به رو نیاری؟ لبخند بزنی و بازم بمونی؟ همه ش هم فقط به خاطر اینکه می دونی یه روزی٬بالاخره یه روزی می فهمه  و قدر صبرت رو می دونه...
دست من نیست...عزیزم...دست من نیست... می شنومش و اشک می ریزم...اشک می ریزم...شاید اشک شوقه...نمی دونم...دست من نیست...

صد و بیست و پنجمین کوزه عسل

"حرف که می زنی
من از هراس طوفان
زل می زنم به میز
              به زیر سیگاری
                            به خودکار
تا باد مرا نبرد به آسمان.
لبخند که می زنی
من - عین هالوها - زل می زنم به دست هات
                                     به ساعت مچی طلایی ات
                                                          به آستین پیراهنت
تا فرو نروم در زمین.
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای
در کلمه ای انگار
                 در شین
                          در قاف
                               در نقطه ها."

حکایت عشقی بی قاف٬بی شین٬بی نقطه
مصطفی مستور

تابستون که توی اون فروشگاه لباس کار می کردم یه همکاری داشتم که خداییش بچه بدی نبود. کم کمش این بود که خیلی با هم می خندیدم. (خوب البته کی هست که من باهاش نخندم؟ ) وقتی آخر تابستون شد و به خاطر یه سری مشکلات خیلی محترمانه ماهارو انداختن بیرون(!) ٬ کتاب نــــــــــــــــــــــــازنین و عزیز دردونه "حمید مصدق" من موند دست این خانوم!! حالا هی از من تماس که فلانی٬ حالت چطوره؟؟؟؟ هی بی خیالی از اون طرف که من خوبم عزیزم!! کاش یکی می تونست حالی این آدم بکنه که حالت چطورهدر اینجا معنی کتابم و وردار بیار می ده!!  این مقدمه رو داشته باش تا بقیه ش و بگم!

وااااااااااااااااااااااااااااااااای که امروز چه روز خوبی بود!! باورم نمی شه بالاخره بعد اینهمه قرار گذاشتن و کنسل کردن و دوباره قرار گذاشتن٬ من تونستم برم خونه خرس کوچیکه عید دیدنی! در و که روم باز کرد دیدم اوا! تصویر یه وریه! یعنی کجه!! خانوم پشتش گرفته بود همینجوری چارچنگولی مونده بود! کلی عیدی و سوغاتی گرفتم! همونطور که در عکس می بینید:

 

اون کتاب سمت راستی همون کتابیه که خانوم همکار بالا کشید و یه قلپ آب هم روش! به معنای کلمه غافلگیر شدم! اون کارت سمت چپ که عکس گل بنفش داره هم خرس کوچیکه داده که خیلی نازه. اون کاکائو هارم که ... نگاه نکن تموم می شه!! و اما خوشگل ترین قسمتش... اون ساعت گوگولیه که لبه اون لیوانه آویزونه! حتی یه لحظه هم امروز از دستم در نیومد. هربار که گفت تیک٬ من تو دلم گفتم قربونت! هربار که گفت تاک من تو دلم گفتم برم!!  اون یکی کارته که عکس یه آقا پیشی با شخصیت و یه خانوم پیشی باشخصیت تره٬ عسل خرس کوچیکه بهم داده. (گفته بودم که عسلش یعنی نامزدش!) اون لیوان قلمبه + یه شیشه مربا هم سوغاتی من از شمال بوده که بازم آقای عسل (!) زحمت کشیدن. خلاصه که امروز کادو بارون شدیم. مرسی خرس کوچیکه...مرسی آقای عسل.

صد و بیست و چهارمین کوزه عسل

نمی دونم آدم چند تا فیلم ممکنه توی زندگیش ببینه که عـــــــــــــــــــــــــــاشقشون بشه!! اما من تا اینجاش ۳ تا دیدم که واقعا دوسشون داشتم:
13 going on 30 ٬ City of Angels و Prid and prejudice !!
دیشب اما یه فیلم دیگه هم به لیست فیلم هایی که منو روانی می کنن اضافه شد!  اونم Just Like Heaven ه!! (خوب دیگه... تابلو شد من چه جور فیلمایی دوست دارم! ) آقا اصلا من این Mark Ruffalo رو می بینم می خوام مثه این تینیجر ها هی جیغ از خودم در وکنم!! گوگولیه خوب! چیکار کنم!! خلاصه که اگه طالب فیلمای آروم و عشقولانه ای که همیشه آخرش خوب تموم می شه حتما این فیلم و بذار تو لیست انتظار!

امسال عید برعکس همیشه ما همش عید دیدنی بودیم! واسه همین اصلا تی وی نمی دیدم. یه بارم که اتفاقی نشستم پای فیلم سینمایی دیدم داره زن بدلی رو می ده. حالم بهم خورد!! واقعا کارگردانش چی فکر کرده با خودش؟! فکر کرده همه از پشت کوه اومدن؟ یا همه از دم ببو فرنگی ان؟؟! هیشکی هم لابد شکر خدا فیلم نمی بینه!! مسخره نکرده دیالوگ ها رو عوض کنه!! عــــــــــــــــــــــــــــــین فیلم Family Man رو ورداشته ساخته که چی؟؟  اه اه اه! دریغ از یه ذره خلاقیت!!

پ.ن: اگه گفتی چقدر عیدی گرفتم؟؟!