سیصد و چهلمین کوزه عسل

هی می خوام بیام بنویسم چه خبره این روزا هی وقت نمی شه! می میرم واسه یه ساعت خواب سیر! فردا عروسیمه و اونوقت همه چیز رو هواست! کلی سر یه سری چیزا حرص خوردیم که می یام می گم بعدا. دلم نمی خواد اینجا رو ول کنم بین زمین و هوا. اما فعلا کلی کار دارم.

دعا کنین همه چی خوب برگزار شه! به منم نگن برقصم!  فعلنی...بابای

سیصد و سی و نهمین کوزه عسل

این الان دقیقا وضعیت خونه زندگی ماست: (+)  خیلی همه چیز مرتب و سرجاشه نه؟؟ هرکی تونست یه جای پا پیدا کنه قربون دستش اون گوشی تلفن رو از پشت جعبه ها بده!  ریختیم همه این جهاز رو اون وسط که مثلا سر و سامونش بدیم بدتر همه چی گوریده به هم! منم که جوگیر! دقیقا از یه هفته پیش لباسام رو ریخته م تو ساک که ببرم! فکر کنم همه عالم و آدم فکر می کنن که من از دار دنیا یه تی شرت قرمز دارم با یه شلوار سفید و آبی!!! خودم همش تو توهمم که من یه هفته س رفته م حموم یا نه! آخه هرچی به خودم نگاه م یکنم همین تنمه!!
اینو: (+) !! هنرنمایی خودمه ها!  دیدم من یه تف هم نکردم تو این جاهاز که لااقل اینهمه "هنرمند٬هنرمند" می بندن به نافم دروغ نگفته باشن!! اینی که می بینین ته اشه دیگه!! (+) دیگه می تونم بگم منم در تزئینات این جاهاز نقشی داشتم!!
اون دیزی پث اون بالا رو نگاه کنین!!  یه هفته و ۴ روووووووووووووووووووووووووز!!! خدایا من فقط ۱۱ روز وقت دارم بخورم و بخوابم! چه رویای زود گذری بود! خدایا آشپزی!!! خدایا گردگیری!! خدایا ظرف شستنننننننننن!  من مامان خرسه رو می خواااااااااااام!

انقدر من خوش شانسم!! انقدر همه چیز به کاممه! انقدر هرچی می پسندم ٬ یه هفته بعد که می رم سراغش تخمش رو ملخ نخورده ه ه ه ه!  کارت عروسیمون که خیلی باحال بود! رفتیم پسندیدیم قیمتش ایکس بود! هفته بعدش رفتیم سفارش بدیم شده بود ایکس به علاوه ۱۰۰! می گیم آقا! ما چشامون مشکلات داره یا این قیمتش عوض شده؟ می گه مقوا گرون شده!  هرچی سرویس خواب می دیدم نمی پسندیدم! آخرش گفتم به درک! می رم عین اینی که پارسال خریدم واسه خودم گنده ترش رو می گیرم واسه خونه! رفتم یافت آباد دیدم مغازه ش رو واگذار کرده!  بعد از بین اینهمه فروشگاه دست گذاشتم رو یه تخت که گفت ۲۹ ام تحویل می ده! می دونی یعنی چی؟ یعنی دقیقا روز عروسیم!  یه ست کامل حموم و دستشویی دیده بودم تو کالای خواب عاشق این شدم! هفته بعدش رفتم سراخش دیدم جا تر و بچه نیست!  تموم خیابون شیراز رو هم که گشتم مثلش و پیدا نکردم! از این قوطی های قند و شکر و چایی هم بود که دیگه نگم چی شد دیگه!  آهااااااااااااااااان! اینو نگفتتتتتتتتتتم!! واسه نامزدی پسرخاله هه که یکشنبه پیش بود داده بود خیاط لباس بدوزه این شکلی: (+) وقتی لباس و تحویل گرفتم و پوشیدم دقیقا همین شکلی بود! دقیقا ها!! فقط نمی دونم چرا تا نافم باز بود یقه این لباس!!! من که حرص نخوردم! پاشدم در کمال اعتماد به نفس پوشیدمش و رفتم نازمدی! به همه م گفتم چشاتون چپه که یقه لباس منو باز می بینین! یه کت دامن هم داده بودم بهش که قد یه نارگیل این یقه ش بُق کرده! دقیقا انگار که از سر مجلس میوه دزدیده باشم و کرده باشم تو یقه لباسم! همه چی عالیه! می بینین که!!

بابای من یه خاله داره٬ یعنی بهتره بگم داشت٬ که من خیلی خیلی دوسش داشتم. یعنی همه دوسش داشتن. ماه بود این زن. بعد اون هفته ای من با همسری خسته و کوفته از بیرون اومدیم٬ رفته م تو آشپزخونه که غذا آماده کنم مامان خرسه می گه: یکی تو فامیل پدری مرده! می گم کی؟ می گه بگم خیلی ناراحت می شی! (به قول گیلاسی: آیکون من می خوام خبر رو یواش یواش بهت بدم نمیری!) می گم فلانی؟ می گه نه! اصلا فکرشم نمی کنی! می گم کی: می گی آخی! حیفش بود!  می گم واااااااااااای! چرا جون آدم و می گیری! بگو دیگه!!!! می گه چرا عصبانی می شی! باید آماده ت کنم دیگه!!  من: ! می گه: خاله!  من که سکته نکردم! اصلا هم شوک زده نشدم! الانم با یم هشتم قلبم زنده نیستم! یکی مامان خرسه بلده خبر بد بده یکی...یکی...مممم...یکی مامان خرسه! یه صلوات می فرستین برای روح خاله م؟ مرسی

خوب...نمی دونم پست بعدی کی می شه. خیلی کار داریم. وقت نفس کشیدن ندارم. دعا کنین همه چی خوب پیش بره. رفتم قراردادم رو با آرایشگاه چهره ها کنسل کردم. می رم پیش همون آرایشگر نامزدیم. اما چهره ها بیعانه رو پس نمی ده! فعلا خین و خین ریزی ه! هم اکنون نیازمند دعای خیرتان هستیم! بنیاد امور بیماری های اضطزابی و استرسی!!

زت زیاد!

سیصد و سی و هشتمین کوزه عسل

اتاقم بنفشه...سرویس خوابم قهوه ای سوخته س...ملافه های سفید و صورتی ٬ صاف و تمیز روی تخت کشیده شده ن...چاردیواری آروم اتاقم انتظار حضور یه عزیز رو می کشه...همه جا بوی گل مریم میاد...هر جای اتاق و که چشم بندازی پره از گل...گل هایی که یادگار بزرگترین شب زندگیمن...شب نامزدی! یه گلدون چارگوش پر از مریم و لیلیوم...دو تا لیوان کوچیک گرد روی لبه ی بالای تختم پر از گل های مینا و گل های تپل سبز و بنفش...من؟ یه تی شرت با نمک آبی و شلوار جین و صندل...موهام رو پشت سرم اون بالا کیلیپس زده م و بقیه ش رو روی شونه هام ولو کرده م...ابروهام نازک و کمرنگن..اینم یه یادگاری دیگه از شب نامزدی! آرایشگری که دست به تیغ بود!...عکس لبخندهای ناب من و تو نشسته روی تن دیوار...دلم دیگه تاب انتظار نداره...

لبه تخت نشستی...با یه پیرهن قهوه ای سوخته و شلوار کتون کرم...صورت هفت تیغ و بوی بولگاری که منو دیوونه می کنه...با نگاهت تک تک حرکات منو دنبال می کنی...تنم از شدت حرارت نگاهت می سوزه...دوربینت روی هر تکونی از من ثابت می کشه و چیک٬ یه عکس می گیره...ذره ذره وجودم پر از لبخنده...پر از آرامش و لذته...احساس می کنم یه عمره باهات بوده م...با اینکه همش سه روز گذشته! می رم...میام...هر بار با یه چیری توی دستم!...میز رو روبروت می ذارم زمین...ظرف میوه رنگارنگ رو می ذارم روش...ظرف شکلات...سینی کافی میکس...همچنان بوی مریم میاد و بولگاری...من مستم...از عشق تو...خونه چه سکوتی داره...تو چه گرمایی داری...من چقدر غرق آرامشم...چقدر....

من همیشه خواب اون شب عجیب رو می بینم...

یه سال گذشت! باور می کنی؟ من و تو یه ساله مال همیم! با هم رفتیم بالا...با هم رفتیم پایین...خندیدیم...اشک ریختیم...گاهی همدیگه رو بوسیدیم...گاهی دل هم رو شیکوندیم...اما هیچوقت٬هیچوقت٬ به عشق هم شک نکردیم!
می بینی؟ هوا بازم سرد شده...و ما با همیم! برای دومین بار دست های سردمون رو به گرمی عشقمون می سپریم...اتاق بوی مریم می ده دوباره.می دونم. تو هم مثل من دلتنگ نابی اون لحظه هایی...اما منم مثل تو دلم و گره زده م به این لحظه های پر التهاب قبل عروسی...چون می دونم سال دیگه همین موقع دلمون برای آخرین روزای عقد کردگی مون تنگ می شه.....

پ.ن: کی می فهمه - جز خودت - که چه آرامشی پشت عکس های اون شب هست؟...۱۲ آذر ۸۶...

پ.پ.ن: گل در بر و می بر کف و معشوق به کام است
            سلطان جهانم به چنین روز غلام است
            گو شمع میارید در این جمع که امشب
            در محفل ما ماه رخ دوست تمام است...

سیصد و سی و هفتمین کوزه عسل

بالاخره پاییز به تهران هم رسید...

خـــــ ـو ش   ا و مــــــــ ـد ی  عــــ ـز یـــــ ـز  د ل  !!

بی ربط نوشت:
بعد از مدتها دوباره خوندمش و دلگرم شدم....

گر نگهدار من آنست که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

سیصد و سی و ششمین کوزه عسل

۱. آروم ترین جای دنیا بود...آروم ترین جایی که می تونستی وسط شلوغی میدون راه آهن پیداش کنی و بهش پناه ببری! یه سر در کوچیک اما واقعا زیبا٬ با یه کاشی کاری منحصر بفرد...با اون شیشه های رنگی بالای در٬ با اون گلدونای جلوی پنجره و مهره های آویخته جلوی ورودی که به شکل "هو الرزاق" وایساده بودن...اولین عکس العملی که نشون دادم این بود که گفتم: وای چقدر نقلی و بامزه س! ولی خوب! اصلا نقلی نبود! سهیل مهره ها رو زد کنار. پامو که از اینور ورودی گذاشتم اونور انگار موج آرامش اونجا منو گرفت. بوی خوب قلیون و چایی با هم قاطی شده بود و حس خاصی داده بود به اونجا. خدایا لباساشون! همه شون با بلوز های شیری و جلیقه های قهوه ای و گیوه و کلاه های قلمبه! دور تا دور تا چشم کار می کرد تابلوهای نقاشی و نقالی و گلدون سبز و عکس های قدیمی تختی و بقیه پهلوون ها بود...قوری های رنگ و وارنگ چینی و استکان های کمرباریک و قلیون هایی که عکس کله این یارو رو داشتن! کیه؟ نادر شاه؟ آخ که من عاشق اون میزه شده بودم که دم در یه مرده پشتش نشسته بود و جلوش یه ماشین حساب بود فقط و یه بشقاب مسی!! نه کامپیوتری٬ نه دفتر دستکی! فقط می رفتی می گفتی اینو خوردم اینو خوردم اینو خوردم و اون برات تو ماشین حساب می زد و بهت می گفت! تو این دنیای دروغ و دغل دیگه کی میاد اینقدر لوطی حرف مردم رو باور کنه؟ آخ که چقدر تخت هاش عالی بودن! چقدر اون زنگ زورخونه بالای سکو زیبا بود. چقدر اون تابلوی نقاشی بهرام گور آدم رو می برد به ۵۰- ۶۰ سال پیش. سهیل می گفت دلت می خواست همین الان که نشستی اینجا یوهو برگردی به پنجاه سال پیش؟ نمی دونست که من همیشه آرزوم بوده زندگی تو اون زمان! حتی شاید قبل تر از اون!
یکی چایی می آورد و با یه دستش ۶ تا استکان رو می گرفت! اون یکی سینی دیزی رو روی سرش می آورد! یکی دیگه شون مثل فرفره سفره می آورد پهن می کرد جلومون و ماست و ترشی و دوغ رو تو این ظرف های سفالی آبی می ذاشت جلومون و یه سبد پر سبزی خوردن تازه با چندتا تیکه سنگک داغ مهمونمون می کرد. دیگه نه خبری از سوسول بازی های بقیه قهوه خونه ها بود نه مکثِ به قصد و اعصاب خورد کن جوجه کارگرای اونجا که زل می زنن تو تخم چشم آدم! اینا با سرهای پایین و مودب و فرز همه چیز رو جلوت می چیدن و می رفتن. اصلا اگر می دیدن با خانواده اومدی که کارشون تند و تیزتر هم می شد. چه امنیتی داشت! یه نقاشی بود روبرومون به دیوار که تجسم همه آروزهای من بود! شاید خنده دار باشه. اما من عاشق اونجور لباس پوشیدن های زن های قدیمم که ابروهای پیوشته داشتن و چارقد سرشون می کردن و شلوارای پفی می پوشیدن با یه دامن دور چین و یه ژیله دست دوزی شده! مردام سیبیل داشتن از این سر به اون سر :) این نقاشیه دقیقا همین بود! یه زن و مرد قجری کنار هم نشسته بودن و عکسشون افتاده بود تو آینه کنار دستشون! آخی :)  من تا حالا دیزی نخورده بودم. می ترسیدم بودی دنبه بده! ولی دیزی این قهوه خونه آذری عالیه!! حتی جوجه ش! برید! حتما برید قهوه خونه آذری ! ما اتفاقی و به توصیه برادر همسری رفتیم. اما بعد یوهو دیدیم سر از جایی در آوردیم که همه چیش ۲۰ ه و چقدر جایزه برده از اینور اونور! قهوه خونه آذری جاییه که اگه تهرانی هستی و نبینی ش واقعا نصف عمرت بر فناس!!

۲. همه فیلم ها بودن. اما من می خواستم و اصرار داشتم که بریم آواز گنجشک ها! چون برای من همیشه شنیدن اسم مجید مجیدی مساوی بوده با دنیای پاک و بی آلایش بچه ها . دنیای دغدغه های پاکی که از نظر بزرگترها بی خود و بی اهمیتن! اما از تظر بچه ها به اندازه زندگیشون مهمه! دنیا دنیا فیلم بذارن جلوی من می گم هیچی فیلمای مجید مجیدی نمی شه! اون هیچوقت از بازیگرای معروف استفاده نمی کنه. هیچوقت دنبال سوژه های تلخ و آلوده دنیای ماشینی نمی ره. به نظر من مجید مجیدی سالم ترین کودک درون رو داره!
آواز گنجشک ها گرچه اینبار فقط مختص بچه ها نبود. ( برعکس به رنگ خدا یا بچه های آسمان) اما شخصیت نقش اول فیلم همون لطافت بچگونه ای رو داشت که شخصیت های کوچیک همیشگی داستان های مجیدی دارن. همونقدر ساده٬ همونقدر آروزهای کوچیک و عجیب و همونقدر محبوب خدا! لذت بردم! فقط می تونم همین رو بگم که من از لحظه لحظه آواز گنجشک ها لذت بردم :)
پ.ن: بعد از مدت ها به پای یه فیلم اشک ریختم...
درباره مجید مجیدی: (+)

۳. درد یعنی اینکه وقتی پا توی بهشت زهرا می ذاری ٬ سر یه مزار بر حسب ادب و وظیفه بری...سر یه مزار با بغض و عشق... و دقیقا هم نفر اول از گوشت و پوست خودت باشه و نفر دوم هیچ نسبت خونی ای باهات نداشته باشه...! درد داره...درد...