هفتاد و یکمین کوزه عسل

چمدونم رو می چینم...همه چیز هم هست...همه چیزهایی که برای چند روز دوری کافیه. اما یه جای چمدون همش خالی می مونه! با هیچی هم پر نمی شه!! می دونی چرا؟...اون ٬ جای توه!!

پ.ن: دارم یه سفر ۳ روزه می رم کیش! خوبی بدی دید حلال کن.

هفتادمین کوزه عسل

زندگیمون رو کارت برداشته!چه الکترونیکی هاش چه ساده هاش! کارت مترو! کارت تلفن! کارت اعتباری! تا چند وقت دیگه کارت هوشمند سوخت هم میاد! کارت گواهینامه! کارت شناسایی (کارت ملی)! واسه آقایون٬ کارت پایان خدمت! واسه کهنسالان٬ کارت منزلت! کارت دانشجویی! کارت اینترنت! کارت تالیا! و.............!! تازه هی هم می گن کارت های الکترونیکی رو کنار هم نذارین! بغل موبایل و آهن ربا هم نذارین! آدم اگه یه کیف داشته باشه که ۱۰ تا جیب جدا هم داشته باشه بازم جواب نمی ده! فکر کنم تا چند سال دیگه به جای کتاب و دفتر هم یه کارت می دن مثه کارت هوشمند تحصیل! یه دستگاه هایی هم می سازن آدما برن کارت هوشمند خرید البسه بزنن از توش لباس در بیاد! یا کارت هوشمند خرید میوه بزنن از دستگاه میوه بریزه بیرون! اصلا یه کارت هوشمند انتقال بسازن که وقتی تو دستگاه می زنی یوهو غیب شی٬ بعد تو مقصد ظاهر شی! بدون تاکسی و اتوبوس و مترو! هی هم مهران مدیری بیاد براش تبلیغ کنه و مزایاش رو بگه!! والّا!

پ.ن: "داستان خرس های پاندا"
             ماتئی ویسنی یک
...
-: بگو آ٬ یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری.
+: آ.
-: بگو آ٬ یه جوری که انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی.
+: آ.
-: بگو آ٬ یه جوری که انگار می خوای بهم بگی خوشگلم.
+: آ.
-: بگو آ٬ یه جوری که انگار می خوای بهم بگی برام می میری.
+: آ.
-: بگو آ٬ یه جوری که انگار می خوای بهم بگی بمون.
+: آ.
-: تو دلت یه آ بگو.
+: ...
-: مهربون تر.
+: ...
-: حالا یه آ تو دلت بگو٬ انگار که می خوای بهم بگی دوستم داری.
+: ...
-: حالا یه آ تو دلت بگو٬ انگار که می خوای بهم بگی هیچوقت فراموشم نمی کنی...
+: ...
-: یه آ تو دلت بگو ٬انگار می خوای بگی خوشگلم.
+: ...
ـ: حالا می خوای یه چیزی ازت بپرسم... یه چیز خیلی مهم... و می خوام که تو دلت جواب بدی. آماده ای؟
+: ...
-: آ؟
+: ...
-: ...
+: ...

شصت و نهمین کوزه عسل

 

"من عشّق فعف ثمّ مات مات شهیدا"

من او
رضا امیرخانی

شصت و هشتمین کوزه عسل

...استاد جوان کلاس رو تمام می کنه...بچه ها یکی یکی با لبخندی روی لب و دستی که آروم تو هوا تکون می خوره از هم جدا می شن. فقط من می مونم. باید هم این فاصله سه ساعته بین کلاس هام رو پر کنم. استاد ساعت آخر نیومده.به ساعت نگاه نمی کنم...مثه راه رفتن تو خواب٬ مثه یه عادت یا یه کار غیر ارادی وضو می گیرم. آب سرده...سرد سرد...! نماز رو که می خونم٬ کاپشن و که دوباره می پوشم٬ شالم رو که دوباره می بندم٬ بند کتونی هام رو که گره می زنم٬ میام که موبایل رو از روی شارژر بردارم میینم ساعت ۱۲ ست!! خودم خنده م می گیره!! جلو جلو رفتم به پیشواز اذان!!... کتاب لاغری رو که اون بهم داده در میارم..."ما عشق را از بهشت به زمین آورده ایم"...هیوا مسیح... می خونم:

"..دلم می خواهد به رسم تو سوال کنم: آیا شکیبایی چیزی جدای از انتظار آدمی است؟ گمان نمی برم شکیبایی درمان انتظار باشد. شکیبایی خیالی است که ما برای رهایی از رنج انتظار و ناامیدی ٬آنرا ابداع کرده ایم!..."

دلم هوا می خواد..دلم خیابون می خواد...دلم گم شدن تو هیاهوی شهر رو می خواد...می زنم بیرون...

پ.ن: دلم گرفته ای دوست
                                   هوای گریه با من...
                                   هوای گریه با من...

پ.پ.ن: کیش دانشجویی !! قیمت پایه: ۲۰۰۰۰ تومن!

شصت و هفتمین کوزه عسل

اگه سر کلاس ترجمه فیلم نشسته باشی٬ استاد هم یه فیلم اوریجینال آمریکایی گذاشته باشه٬ کلاس هم مختلط باشه٬ بعد یوهو ببینی خانومه و آقاهه تو فیلم دارن خیلی با هم مهربون می شن (!)٬ استاد هم هیچ رقمه خیال نداشته باشه فیلم رو بزنه جلو٬ چی کار می کنی؟؟! من یکی که نمی دونستم کجا رو نگاه کنم !! دلم می خواست زمین دهن باز می کرد منو قورت می داد!! آخه دانشگاه اینهمه آزاد؟؟؟؟

پ.ن: یادش به خیر...حجب و حیا یه وقتی قشنگ بود!!

شصت و ششمین کوزه عسل

تا حالا شده 5 تا بستنی زمستونی با هم بخوری؟؟!اگه نه، توصیه می کنم حتماً اینکارو بکنی! مخصوصاً وقتی گشنه ته!! یه لذت ناب توشه!! یه لذت خاص و خالص از نوع لذت های بچگی.لذت هایی که تو درگیری آدم بزرگ شدن هامون گم شدن!! نمی دونم. شاید واسه خاطر اینکه وقتی بچه بودم هیچوقت اجازه نداشتم از 2تا بیشتر بخورم!! یعنی اون 2 تا دیگه حد اعلی ش بود!! خوب همینه دیگه. همه ی مامان خرسا نگرانن که بچه شون از پر خوری پس بیوفته! اما من امروز اصلاً احساس پس افتادگی نداشتم!! :دی

شصت و پنجمین کوزه عسل

مامان خرسه معتقده من وسواس دارم!! نه که فکر کنی تو تمیزی و بشور بساب ها!! (همچینم کر و کثیف نیستم که اینجوری نیگام می کنی!!) کلاْ اسم تمام حساسیت هام رو وسواس می ذاره!! مثلاْ اینکه من دوست ندارم هیچکدوم از لباسام بوی هاله ی صورتی بگیرن و حتماْ باید خودم نوع نرم کننده م رو انتخاب کنم! ( رفتم امروز سافتلن زرد خریدم!! آخ خشبوه! آخ خوشبوه!! کیف کردم!) یا اینکه فقط صابون خودم و می زنم که بو نداره! (از بوی صابون گلنار متنفرم!!) یا اینکه شامپوم باید اونی باشه که خودم انتخاب کردم!! (بابا مگه موهای من رو سر مامان خرسه س که بدونه چی بهشون می سازه؟؟ یا دماغم جای دماغ ایشونه که متوجه بشه از چه بویی خوشم میاد!!) خوب من هر آدامسی رو دوست ندارم! این وسواسه؟؟ یا اینکه هیچ ماکارونی ای جز ماکارونی رشته ای نمی خورم!! (حالا می گی این چقد لوسه!!) اینکه دوست دارم جورابام خوشگل باشن و هرچیزی رو رو سر پاهای بی نوام نمی کشم بده؟؟ (من عاشق جورابم!!) خوب چیکار کنم دوست ندارم مامان خرسه شیر کاکائو های دامداران رو که اونقد غلیظ و خوشمزه ن با شیر ساده قاطی کنه!!دوست ندارم هدیه هایی که واسه دیگران می برم سریع و سرسری خریده باشم! اصلاْ می دونی چیه؟؟ من یه جورایی بیست- هیچ ای ام!! یعنی یه جورایی bullshit ای ام!یا یه چیزی هست و کامله٬ یا اصلاْ نیست!! حد وسط نداره! یا حس انجام یه کار هست و آدم فوق العاده انجامش می ده. یا نیس و خوب... آدم انجامش نمی ده !! من دوست دارم بهم خوش بگذره. مگه آدم چند بار به دنیا میاد؟؟ دوست دارم چیزایی که دور و ورم هستن چیزایی باشن که دوسشون دارم. حتی اگه نرم کننده لباس باشن!!

پ.ن: (کاملاْ بی ربطانه!!)

Tell him
Celine Dion

I'm scared
So afraid to show I care
Will he think me weak
If I tremble when I speak
Oooh - what if
There's another one he's thinking of
Maybe he's in love
I'd feel like a fool
Life can be so cruel
I don't know what to do
...

شصت و چهارمین کوزه عسل

منو می ترسونی! می دونی؟ ترس حس قشنگی نیس! آدم هی از تو خالی می شه! هی انگاری آبای توی دلش رو از یه تشت می ریزن تو یه تشت دیگه! هــــــــــُری می ریزه پایین! دلتو می گم. آدم هی عرق سرد می کنه. هی داغ می شه هی یخ می شه! چشای آدم می دوه اینور اونور. اما آدم هیچی و واقعاْ نمی بینه! نه اینکه نخواد ها! نگاه می کنه اما نمی بینه. تن آدم ضعف می ره! هی دلش می خواد مچاله شه! دلش می خواد یکی بیاد پشتش راه بره. انگار همه ی صندلی ها میخ دارن! آدم نمی تونه بشینه!! هی می شینه٬ پا می شه٬ راه می ره٬ با خودش حرف می زنه! اصلاْ ترس مثه مریضیه!! آدم هی حس می کنه حالش بده. حس می کنه دلش آشوبه. حس می کنه می خواد بالا بیاره! دستا یخ می کنن. پاها می لرزن! بعد هی آدم به خودش تشر می زنه : به دلت بد راه نده!! نه اینکه واقعا بخواد بد رو به دلش راه بده ها! بد زورش زیاده! هی خودش و می ندازه تو دل آدم!! خنده آدم و می کشه. رنگ آدم می پره! لبای آدم خشک می شن. هی دلت می خواد آب بخوری! نه ! اصلاْ هی دلت می خواد بخوری!! اون قد بخوری که پر شی! که دیگه دلت جای ترس نداشته باشه!! بعد اگه هی بازم بترسی ٬ بازم می خوری! هی می ترسی٬ هی می خوری! هی می ترسی٬ هی می خوری! آخرش می ترکی!! اونوقت نمی دونی چیکار کنی! مثه الآن من!! که نمی دونم چیکار کنم! شاید تو فکر می کنی ترس چیز خوبیه. چون باعث می شه آدم قدر چیزایی رو که داره بدونه! اما مگه من قدر تو رو نمی دونم؟؟ می شه دیگه منو نترسونی؟؟ می شه دیگه حالم و بد نکنی؟؟ می خوام یه چیزی بخورم! اما نمی دونم چرا همش جلو دستم فقط غصه س!!

پ.ن:در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار،
جای تو خالی ..

جای تو ..
خالی .

شصت و سومین کوزه عسل

تو کلاس داریم فیلم سگ کشی رو ترجمه می کنیم. درسته که خیلی کار قوی و پریه برای ترجمه. اما واقعا دیالوگ هاش توی فارسی هم قابل فهم نیستن چه برسه بخوای ترجمه ش هم بکنی! حالا هرچی این در اون در می زنم سی دی ش رو گیر بیارم تو خونه روش کار کنم قحطی اومده انگار! می شه اگه کسی داره به من برسونه؟؟! داشتم فکر می کردم کاشکی یه فیلم کمدی می ذاشتن واسه این درسمون! هم درس بود هم خنده! البته دیگه کار ترجمه ش فاجعه می شد! چون ترجمه طنز از سخت ترین ترجمه هاس. استاد مجبورمون کرد که کتاب 504 و intermediate vocabulary رو هم بخریم. یاد خرس سفید افتادم! از بس که از اینجور کتابا خوشش میاد! سر یکی دیگه از کلاسامونم داریم شازده کوچولو رو ترجمه می کنیم. ترم خوبیه کلاً. خوشمان می آید!

شصت و دومین کوزه عسل

خیلی بده! برنامه ی چهارشنبه هارو می گم. از ساعت ۸ صبح پشت سر هم کلاس دارم تا ۲. ساعت ۲ هم باید پرواز کنم تا ۳ برسم به کلاس زبان آموزشگام! حتی وقت ندارم ناهار بخورم. یه چایی رو به زور می خورم! واسه همین وقتی ساعت می شه ۵ و نیم و من می رسم خونه اونقدر عصبی و خسته و گشنه م که هیشــــــکی نباید حتی بهم نزدیک بشه! چه برسه به اینکه شروع کنه باهام به حرف زدن! دست خودم نیست. وقتی خستگی و گشنگی و کمبود خواب با هم جمع بشن مساوی می شن با حالت عصبی دیگه! مگه نه؟!

امروز استاد پرسید اگه همه ی امکانات دنیا رو بهتون می دادن ٬همه آدما رو٬ هرچی پول که بخواین٬ هرچی که لازم داشته باشین ٬ بعد می گفتن واسه یک بار در زندگیتون یه کار هیجان انگیز انجام بدین که زندگیتون رو برای همیشه از یکنواختی دربیاره چی کار می کردین؟! جالبی قضیه اینه که نصف کلاس می خواستن برن ماه! درسته که خود منم وقتی نوجوون بودم عاشق نجوم و هرچی سفر فضایی و هرچی کتاب ایزاک آسیموف بودم! اما الآن دیگه به نظرم خیلی هیجان انگیز نیست! من و ۴تا دوستام که به این نتیجه رسیدیم که گروهی کار کنیم! اول (واسه هیجانش!) بریم بانک مرکزی کانادا رو بزنیم! بعد بریم دور دنیارو بگردیم! همه ی غذاهای دنیا رو بخوریم! همه ی لباس های محلی دنیا رو بپوشیم! یه هفته با سرخپوستای آمریکایی زندگی کنیم! با هم از هواپیما بپریم پایین حرکات نمایشی انجام بدیم! من کایت سوار شم! حوریه بپره تو آبشار نیاگارا! نرگس بره ته اقیانوس غواصی! (شاید منم باهاش رفتم شهرای زیر آب و پیدا کردیم!) بریم مسابقه ماشین سواری! من برم مصر راز تمام اهرام رو در بیارم! خلاصه دیگه کلی کار که وقتی دستامون و زده بودیم زیر چونه مون و تو هپروت بودیم به ذهنمون رسید! چیه ؟ آرزو کردنش هم اشکال داره؟؟
این وسط یکی از بچه ها می گفت من دلم می خواد تا اونجا که دلم می خواد مشروب بخورم و مست کنم!!! آرزو بزرگتر از این نبود؟؟ حالا نیس اینجا اصلاْ امکانش نیس!!!
ولی یکی دیگه از بچه آروزی خیلی جالبی داشت! می گفت من نامرئی می شم و از تو دیوارا رد می شم!!! بدم نیست ها!
اگه قرار به تصور آرزوهای محاله٬ خوب منم دلم می خواد برم هاگوارتز پیش هری پاتر جادوگری بخونم!! جدی دلم می خواد!!

شصت و یکمین کوزه عسل

۱- خوبه آدم جنبه داشته باشه!! مثه این بچه بی جنبه ها نباشه که اگه نوبت تاب سواری بهشون می دی دیگه هیچ رقمه پیاده نشن!! نشستی ۳۶۶ تا نکته از خودت کشیدی بیرون که مثلاْ تو بازی شب یلدا شرکت کنی؟؟ بی جنبه! گفتن ۵ نکته نه ۳۶۶ تــــــــــــــــــــــــــا!!

۲- حالم گرفته س خرس کوچیکه! حالم و گرفتی... تکراریه اما منم می گم تو هیچوقت منو به حساب نمیاری! یعنی بعد اینهمه مدت نفهمیدی من از بدی شرایط نیست که کم میارم٬ از ندید گرفتن های تو قاطی می کنم؟؟!

۳- فردا میلاد پسر خواهرمان است. جشن می گیریم! (با لحن مهران مدیری!)

۴- هیچی دیگه!

شصتمین کوزه عسل

یه عالمه وقت بود هیچ مجلسی تو فامیل نداشتیم. حالا یوهو در عرض دو هفته ۵ تا نامزدی و عروسی دعوتیم!!همه شون هم فامیل درجه دو و البته پدری!
نامزدی بود دیشب. هیچ کدوم از هم سن سال هام دعوت نداشتن و نمی دونم من رو هم رو چه حسابی دعوت کرده بودن! شاید واسه همین تنها بودنم بود که تموم اون مدت که پشت میزهایی نشسته بودم که پر بودن از میوه و شیرینی  ٬تموم مدتی که توی رنگ و لعاب آدما و بوی عطرهاشون غرق بودم ٬ تموم مدتی که چشمم به بچه های کوچیک بود که روی زمین ستاره جمع می کردن٬ تو فکر اون خانوم بودم که سر چار راه فخر آباد یه گاری سنگین پر از کیسه و اشغال رو خیلی سخت هول می داد! شاید حتی ۳۵ رو هم نداشت. دستاش که برای گرفتن پولی که از پنجره بیرون نگه داشته بودم جلو اومدن کثیف و ترک خورده و زحمت کشیده بودن. لابد باید وجدانم راحت می شد! لابد باید باد به غبغب می نداختم و از اینکه یه اسکناس کف دستاش گذاشتم ذوق می کردم و به خودم می گفتم دیگه رفتی وسط بهشت! اما دلم هنوز غم داشت! اون پول به کجای زندگیش می رسید؟! نگاهش پر بغض بود...درست مثل همون دختر ۱۲-۱۳ ساله بانمک که چادر مشکیش رو از رو زیر چونه ش می گیره و موهای مشکی ش که فرق واشده ن از زیرش معلومه و منو یاد دختر قجری ها می ندازه...همونی که توی سوز سرما سرچارراه آبسردار فال می فروشه!
شکر خدا تو این شهر اگه هرچیزی کم باشه هیچوقت فقیر و محتاج و مستحق کم نیست !

پنجاه و نهمین کوزه عسل

یه گربه ی حنایی دوست داشتنیه. دوست داشتنی بودنش هیچ ربطی به علاقه من به گربه نداره! خودش ذاتاْ یه ویژگی داره که اونو از بقیه ی گربه های خیابونی متمایز می کنه. مامان خرسه می گه خنگه!! اما من این رفتارش رو به حساب خنگی ش نمی ذارم. بیشتر شبیه یه اشراف زاده س که به اشتباه میون قشر عادی گربه ها ول شده٬ ولی هنوز اون خصلت های شازدگیش رو داره!
این گربه حنایی که همیشه کنار دیوار خونه ی حاج آقا حسینی (همونی که توی تی وی هم حرف می زد) پف کرده و روی زمین نشسته و آروم رفت و آمد ها رو زیر نظر داره٬ اصلا دنبال غذا نیست! برعکس همه گربه های دیگه که تا یه تیکه گوشت جلوشون بندازی در حالی که دماشون رو بالا گرفتن دنبالت راه میوفتن !حتی اگه گوشت تازه م جلوش بگیری نگاه نمی کنه واسه همینم خیلی مغرور به نظر می رسه. اما اون با بقیه فرق داره. اگه چند لحظه کنارش وایسی و نگاش کنی آروم سرش و میاره بالا و تو چشات زل می زنه. باور کن معنی لبخند رو می فهمه! بعد آروم بلند می شه و کرشمه کنون خودش و دور پاهات می پیچونه! خیلی نرم...خیلی مهربون...و آروم میو می کنه. اوایل فکر می کردم غذا می خواد. اما بعد متوجه شدم اون فقط دنبال نوازشه!!
خیلی شبیه آدما رفتار می کنه! شاید واسه همینه که نمی تونم باهاش مثه یه گربه رفتار کنم! و هربار از جلوش رد می شم درست مثه اینکه یه آشنا دیده باشم بهش لبخند می زنم و یواشکی براش دست تکون می دم :)

پنجاه و هشتمین کوزه عسل

من مطمئنم! اینجا یک تکه از بهشت است! از سر کوچه که می پیچی بوی بهشت می آید. فاصله اینجا تا زمین ٬فقط یک پرده برزنتی سبز است. اینجا پر از زمزمه و نجوای فرشته هاست. کی گفت فرشته ها بال دارند؟ خودم دیدم که هیچ چیز نبود. عین زمینیان... با چادرهای سفید گلدار... اینجا خدا نفس می کشد. من اینجا احساس راحتی می کنم. روحم احساس می کند توی خانه ی خودش٬ خستگی در می کند. من اینجا قدم می زنم...میان ردیف فرشته ها...چشم هام را می بندم و خدا را نفس می کشم...چشم هام را می بندم و به یاد دوتایی که پدری ام را کردند کنار سجده گاه فرشته ها٬ شکلات می گذارم... خانم سید٬همسر سید٬عروس سید٬مادر سید٬مادربزرگ سید٬خواهر سید...نه اینکه فکر کنی چند نفرند ها!همه شان یکی اند و آن یکی با لبخندی که مخصوص سیدهاست آرام می گوید: قبول باشد! و من احساس می کنم از نوری سبز پر می شوم... و من مطمئن می شوم اینجا یک تکه از بهشت است...

پنجاه و هفتمین کوزه عسل

انقدر بدم میاد از آدمایی که وقتی در مورد یه مسئله اطلاعات کافی ندارن در موردش نظر می دن! دلم می خواد خفه شون کنم!! خوب چه اشکالی داره اگه یه بحثی پیش میاد که در موردش خیلی نمی دونی یه معذرت خواهی ساده بکنی و بگی ببخشید ولی من نمی تونم در این مورد نظری بدم!! یا خیلی ساده تر از طرف بخوای برات توضیح بده!!
نمونه ش همین امروز. اومده نشسته لب تخت من٬ بعد کلی فضولی و سرک کشیدن تو وسائلم٬ کتاب هری پاتر و برداشته ٬با یه حالت انزجار می گه:"انقد از این هری پاتر بدم میاد! خجالت نمی کشی از سنت این کتابارو می خونی؟؟ " منم خیلی راحت بهش گفتم:" چون هیچی درموردش نمی دونی اینجوری نظر می دی!!" یکم خودش و جم و جور کرد و دیگه هیچی نگفت. بعد چند دقیقه گفت: "داستانش درباره چیه!!؟" طرف حتی نمی دونست هری یه جادوگره!! یکم واسش توضیح دادم و بعدم دوباره مشغول تایپ کردن خودم شدم. عجب کتاب مزخرفی هم هست این سفارش تایپه! یه کتاب تخصصی فیزیکه که نه نویسنده ش نه حروف چینش یه جو سواد نداشتن! توی دوتا پاراگراف اولش ۴ - ۵ تا غلط دستوری و املایی پیدا کردم!! اصلاْ نمی فهمی سر و ته جمله کجاس!! من نمی دونم این کتابای درسی ویراستار ندارن؟ اصلاْ کی به اینا اجازه نشر داده؟! (چقدر غر زدما!!)

اراده و تنبلی با هم نسبت معکوس دارن! واسه همینم هس که این چند وقته که تنبلی خونم رفته بالا٬به طور فجیعی با افت اراده مواجه شدم!! یه کم باید رو خودم کار کنم. واسه شروع هم گیر می دم به اینترنت!! یه مدت می خوام طولانی مدت آن لاین نشم و فقط در حد رسیدگی به کارای دانشگاه یا چک میل و چک آف و چک کامنت بیام! یعنی می شه؟؟!

پنجاه و ششمین کوزه عسل

برگشتن به گذشته همیشه شیرین نیست. همیشه تلخ هم نیست! انگار یه معجونه از هردو طعم. واقعیتی که هست اینه که اگه چشم آدم باز باشه و به گذشته دقیق و موشکافانه نگاه کنه ٬می تونه سیر پیشرفت (یا حتی پسرفت!!) خودش و رو نمودار بیاره!! آدما عوض می شن...این چیزیه که اتفاق میوفته! هیچ دقت کردی؟ درست چیزی که روش انگشت می ذاری و وقت و انرژی صرف می کنی که عوض بشه٬ همونی از آب در میاد که هیچ وقت تغییر نمی کنه! اما به محض اینکه خودتو مشغول چیزای دیگه می کنی و به ظاهر حواست از اون موضوع پرت می شه٬ زندگی آروم آروم صیقلت می ده و عوضت می کنه! گذر زمان آدم رو پوست کلفت می کنه...و این گاهی به قیمت گزافی تموم می شه!
همیشه شنیده م آدما از چیزی بیشتر حرف می زنن٬ که کمتر دارنش! واسه همین به آدمای بی ادعا که آروم و بی سر و صدا کاراشون و می کنن بیشتر می شه اعتماد کرد تا اونایی که همه تصمیماتشون رو تو بلند بلند می گن! شاید یکی از تغییراتی که گذر زمان تو من ایجاد کرد همین نکته بود که فکر هامو بلند نگم! بهتر اینه که آدم یه کاری رو انجام بده و بعد درباره ی حاصلش حرف بزنه تا اینکه پای احتمالات رو وسط بکشه!

پ.ن: اگه این دانشکده هیچ خیری به ما نرسوند لااقل داره مجبورمون می کنه روزنامه خون و اخبار بین بشیم! بدم نیست!

پ.پ.ن: حکایت دعواهای خنده دار شما دوتا شده مثه همون ترکه که تو مکه سنگ هاش تموم می شه فحش می ده! آخه به من بیچاره چیکار دارین وسط دعوا؟؟؟

پنجاه و پنجمین کوزه عسل

داشتم مشق های کلاس زبان مامان خرسه رو می نوشتم! با خودم فکر می کردم منم وقتی هم سن مامان خرسه بودم این تمرین ها به نظرم سخت میومدن!! چیزه...یعنی منظورم اینه که وقتی همین لوِل رو می خوندم!! والا دیده بودیم مامان خرسا تکالیف بچه خرسا رو بنویسن٬ برعکسشو نه!! دیروز رفتم واسه کلاسش کیف بخرم چیز جالبی پیدا نکردم. آخه اندازه ی این کتابای head way بزرگه. تو هر کیفی جا نمی شه. موند واسه تولدش...که اونم نزدیکه.

این ترم با هیچکدوم از دوستای صمیمی دانشکده ی قبلی م نیستم غیر از سه تا کلاس. یعنی نه از آتی خبری هست٬ نه ملی٬ نه الی و نه آقای دیکشنری. اما به جاش تعدادمون کمه و حسابی بهمون خوش می گذره! تو این چند سال تجربه دانشجویی به این نتیجه رسیدم که کلاس هرچی خلوت تر باشه و من هرچی از دوستای صمیمی م دورتر باشم٬ هم بیشتر خودم و به استاد نشون می دم هم بیشتر می گم و می خندم!! عجیب نیس؟!
دیروز بچه ها رو دیدم. با هم کلاس داشتیم. آقای دیکشنری برام هدیه تولد آورده بودم! (یه توضیح بدم تو پرانتز که آقای دیکشنری از من ۲ سال کوچیکتره و رو حساب این کوچیک تر بودنش رابطه ما یه رابطه کاملا دوستانه س!!) باید اعتراف کنم انتظارش و نداشتم! چه جوری بگم...دلیلی نمی دیدم! ممم...گذاشتم به حساب محبتش. سومین کتاب هری پاتر رو گرفته بود با دی وی دی فیلمش...هری پاتر و زندانی آزکابان! واقعـــــا عالی بود! دقیقا چیزی رو انتخاب کرده بود که می خواستمش!! و یه چیز جالب دیگه تو هدیه ش ٬اون دی وی دی و طراحی کاغذ توی قابش بود که کار خودش بود. خوب... به هرحال ممنون.
فعلا که کتاب "منِ او" رو از خرس صورتی گرفتم. وای دخی عالـــــــــــیه!

پنجاه و چهارمین کوزه عسل

گاهی وقتا فکر می کنم تمام محبت بعضی از آدما تو دستاشونه! شاید نتونن خیلی حرف های رمانتیک بزنن.شاید نتونن عشوه بیان و دلبری کنن! شاید نتونن نگاه های خمار و عاشق کش تحویل بدن!! اما محبت اونا یعنی دست هاشون! دستایی که ساده دور آدما حلقه می شن...ساده لپ همه رو می کشن...ساده پشت بقیه می زنن...و ساده میون پیچ موها بازی می کنن! قلب اونا تو سینه هاشون نیس...تو دستاشونه!! دقیقا عین خود من!
نمی دونم...شاید تو طبقه بندی روانشناسی من جزو آدمای لمسی ام. (آخه یه جا خوندم که آدما سه دسته ن: لمسی ٬شنیداری٬ بصری ) شاید واسه همین عاشق سر گذاشتن روی زانو یا نشستن روی پاهای کسی ام یا دوست دارم خودمو تو بغل کسی جا کنم!

خوب...همه ی آدما مثه هم نیستن! برا همینم وقتی دستم رو به نشونه ی فهم متقابل روی زانوی کسی می ذارم٬ اگه طرف٬ عکس العمل نشون نده و دستش رو رو دستم نذاره٬ جا می خورم!! خیلی بده ولی من همه رو مثه خودم می بینم! وقتایی که طرف من یه آدم شنیداریه واقعا یکم قضیه سخت می شه! چون من فقط بلدم با دستهام احساسم رو نشون بدم اما اون آدم دلش می خواد که نرمی کلمات رو حس کنه! سخت نیست؟؟!

پنجاه و سومین کوزه عسل

 کلاْ از کار خونه خوشم نمیاد. رخت شستن و ظرف شستن و جارو کردن و تمیز کردن و اینا! اما در یه صورت برام قابل تحمله. منصفانه بگم ٬دوست داشتنیه! اونم اگه موقع کار کردنم یکی مهربون نگام کنه! یکی دور و ورم باشه و همینجور که کارامو می کنم با هم حرف بزنیم. وقتی یکی اینجوری نگام می کنه و باهامه٬ انرژی م چند برابر می شه. یه جورایی با آرامش کار می کنم. وقتی هم که تنهام حس می کنم دارن ازم بیگاری می کشن!! دست خودم نیس خوب...اینجوریم دیگه!!
الآنم باید پاشم برم خونه رو برای نزول اجلال مامان خرسه که انشالله فردا شرفیاب می شن آماده کنم! اصلاْ هم حس خوبی ندارم!! چون ... این یه بیگاریــــــــــــــــــــــه!!!

پنجاه و دومین کوزه عسل

...
آیدین گفت: "خانم سورمه."
سورمه گفت: "سورملینا."
آیدین گفت: "خانم سورملینا ٬اجازه می دهید من شما را دوست داشته باشم؟"
سورمه ایستاد. لبخند زد و زبانش را به آرامی به لب بالا کشید. گفت: "اختیار دارید."
آن وقت آیدین او را بوسید. با تمام محبت...

سمفونی مردگان
عباس معروفی
صفحه ۲۱۲