دویست و شصت و هفتمین کوزه عسل

کانت : چنان باش که به هر کس بتواني بگويي مثل من رفتار کن.

می شه یه خورده پراکنده بنویسم؟

دیدین هوا چه خوب شده؟! دیدین بوی عید می یاد؟!
آقای همسر عاشق شب بو ه. دیروز که می خواست بیاد اینجا و واسه مامان خرسه تولد بگیریم رفتم چندتا شاخه شب بو خریدم و گذاشتم تو اتاق. حالا بوش داره خودم و دیوونه می کنه! به قول آقای همسر: بوی عید می دهههههههههههه!!
روز تولد آدما روز بزرگیه. روزیه که هیشکی حق نداره از کنارش بی سر و صدا بگذره. روزیه که همه دنیا به آدم لبخند می زنه. روز تولد آدما روزیه که آدم دلش دوباره یاد اصل و ریشه ش می کنه و دلش واسه جایی که واقعا بهش تعلق داره تنگ می شه. واسه همینم بقیه باید مراقب اون آدم باشن که تو اون روز بد نگذره بهش. مهم نیست چند سالت شده باشه. مهم نیست کی هستی٬ چی هستی٬ یا کجای این دنیایی. اون روز باید گل بگیری٬ هدیه بگیری٬ شمع فوت کنی٬ خوش بگذرونی. اون روز باید به تخت شاهی بشینی. و ما آدم ها گاهی چقدر بی انصاف می شیم که این شادی های کوچیک رو هم از هم می گیریم...
نشد اونجوری که دلم می خواست روز تولد مامان خرسه روز خاصی بشه براش. اما واقعا تلاشم رو کردم. حالا بعدا که عکساش رسید به دستم عکس کیکشو می ذارم که خودم گرفته بودم براش! کاملا به سن و سال مامان خرسه میومد!
توی خانواده ما یه باور وجود داره اونم اینه که خرس قهوه ای تهی از هرگونه احساسه! شاید واسه شماهایی که میاین و وبلاگم رو می خونین و با نصفه شاد من طرفین این حرف ناملموس باشه. اما من همیشه توی این چارچوب بوده م! واسه همین یه حرکت هایی مثل دیشب یا از چشم من دیده نمی شه - حتی اگه برنامه ریزیش با من باشه - یا با تعجب بهش نگاه می شه یا به کل پای تظاهر و ادا در آوردن جلوی آقای همسر گذاشته می شه. اشکالی نداره. نیت خودم مهمه من می دونم که خودم هم مقصرم توی ایجاد همچین باوری از خودم میون اعضای خانواده م. اما همیشه واسه خودم جالب بوده که چرا برای بقیه اینجوری نیستم؟ چرا بین دوستام همیشه من اونی بودم که بی ربط ترین ادما بهم٬ وقتی دلشون می گرفت من و یوهو می کشیدن کنار و برام درد دل می کردن؟ چرا از من کمک فکری می خواستن؟ و چرا با دوتا دست کشیدن به پشتشون و جونم گفتن و بوسیدن پیشونی شون همه چیز واسشون حل می شد! چرا توی فامیل کسایی با من راحتن و حرفاشون رو به من می زنن که من ندیدم با بقیه انقدر راحت حرف بزنن؟! اینا خود تعریفی و خود شیفتگی نیست. اینا لطف الهی ه. از ته قلبم ایمان دارم که این یه نعمته که خدا به من داده... اینکه شنونده خوب و با حوصله ای باشم. خدایا شکرت...نعمت کوچیکی نیست. چیزیه که اگه قبلا ۲ تا به دردم می خورد الان ۲۰۰ تا به دردم می خوره! چون این منم که یه زنم...و یه زن منبع آرامش یه خونه س! مرد خونه بعد اونهمه فشار توی محل کار و سر و کله زدن با مردم و شلوغی روز به امید همین ارامشه که کلید توی در می ندازه. و من مادر آینده م! مادری که هرچقدر هم خستگی و غم تو دلش باشه باید پر و بالش واسه بچه هاش باز باشه! لبخندش نباید از گوشه لبش بره. زن یه خونه مثل باطری می مونه! باید همیشه انرژی بده! تمرین کن قهوه ای...تمرین کن! عمری باید تکیه گاه عاطفی باشی...

اتاق من یه پنجره قدی رو به ایوون و حیاط داره. تخت منم دقیقا کنار همین پنجره س. دیشب نصفه شب یوهو آقای همسر گفت: قهوه ای واست یه سورپریز دارم! بعد پنجره رو باز کرد! چه هوایی بود...بعد آروم گفت: یادته؟ آخه هوا٬ هوای کیش بود!! اونی که تو زمستون رفته باشه کیش می فهمه ما چی می گیم!! من که از همون سال ۸۱ که واسه اولین بار رفتم اونجا آرزومم اونجا زندگی کردن شد! حالام بعد از این آخرین سفری که من و آقای همسر با هم رفتیم هر دومون دیوونه و هوایی اونجا شدیم! نمی دونین چقدر از تهران بدم اومده! از تهران و همه چیزایی که مربوط به تهرانه! از آلودگیش٬ شلوغی ش٬ زرق و برق الکی ش٬ فرهنگ ضعیف مردمش٬ یا به قول آقای همسر از اینه همه چیز توی تهران دنیاییه! آدم یه ذره یاد خداش نمی افته! همش باید بدویی که دیگران ازت نزنن جلو! نمی تونی حال زندگیت رو ببری!! گاهی آدم دلش می خواد بره بیرون دو قدم راه بره و سردرد نگیره! یه صحنه دعوا و فحش و فحش کاری نبینه! متلک نشنوه! کسی بهش تنه نزنه! یه معتاد کر و کثیف جلوش ظاهر نشه! یه بچه کوچیک معصوم دستش و جلوش دراز نکنه! ببینه که آدما بهم لبخند آشنا می زنن! به جای صدای بوق و ترمز و موتور صدای چارتا پرنده رو بشنوه! دو تا دونه درخت و سبزه ببینه!...اره تهران قشنگه اما فقط توی شب! وقتی همه زشتی هاش توی تاریکی غرق شده ن و خودش مونده و چراغ های رنگی و رخوت دوست داشتنی شهر! دعامون کنین...دعا کنین من و آقای همسر به آرزومون برسیم...اگه به صلاحمونه البته! خدایا؟!...

دو ترم پیش من داشتم advance ۲ رو می خوندم که کلاسام تداخل پیدا کرد با کلاس آلمانی دانشگاهم و دیگه نتونستم بقیه ترم و برم و نصفه ولش کردم! بعدشم سرم انقدر شلوغ شد که این ترم رو هم ننوشتم و یه ۴-۵ ماهی دور بودم از محیط موسسه م. جایی که ۳ سال و نیم هر هفته دو روز گاهی هم سه روز از عمرم رو اونجا گذروندم! جایی که برای من پر خاطره س...خاطره هایی که نصفی شون با خرس کوچیکه مشترکه...دیروز وقتی رفتم دوباره برای ترم بهار ثبت نام کنم٬ از سر خیابون که پیچیدم٬ ساختمون موسسه رو که دیدم٬ پامو که تو راهروش گذاشتم٬ صدای کلاس های درس که خورد به گوشم٬ یوهو دیدم چقــــــــــــــــــــدر دلم تنگ بود و نمی دونستم! می تونستم بشینم همونجا و زار زار گریه کنم از شدت دلتنگی! شده تا حالا؟ مثلا یه کسی رو یه عالمه وقته ندیدین ولی وقتی یوهو می بینینش انگاری تازه می فهمین چقدر دلتنگش بودین و خبر نداشتین! حال منم همین بود! خوشحالم که دارم دوباره می رم توی اون محیط...محیطی که بهترین لحظه ها رو توش گذروندم. خدا کنه بتونم همونجا تیچر بشم...

کسی مجبور نیست واسه این پست کامنت بذاره! می دونم همش غر بود :)

بعدا نوشت: اگه گفتین کدومش اتاق منه؟ :دی (+)
 

دویست و شصت و ششمین کوزه عسل

خدایا ما را به راه راست هدایت فرما ، اگه نشد راه راست را به سمت ما کج فرما!!

¤موهای من يکی از پديده های روزگاره! يعنی اگه بتونی بهش حالت بدی و از توش يه مدل دربياری واقعا می تونی به اعجوبه بودن خودت ايمان بياری! حالا يه همچين موهای لخت بی حالتی رو بنده هفته پيش ورداشتم بردم پيش ارايشگر نامزدی م و الان اعتماد به نفسم چسبيده به سقف! باورم نمی شه که برای يک بار هم که شده توی عمر ۲۳ ساله م اگه موهام رو امروز سشوار بکشم دقيقا تا حموم بعدی موهام حالت داره و خوچگل وايساده! فقط يه مچگل کوچيکی هست اونم اينه که تا توی تخم چشمم چتريه! يه جوری که من همه دنیارو راه راه و خط خطی می بینم!!
اونروزی تو آرایشگاه از زیر دست خانومه که بلند شدم یوهو همه اونایی که اونجا بودن - اعم از شاگردهاش و اون یکی همکارش که درس می داد و چندتا مشتری ای که داشت - همه یوهو میخ شدن رو من! دقیقا یه جوری که من شک کردم ایا تا اون لحظه تو آرایشگاه بوده م یا نه! بعد یه سکوت دوست داشتنی !! یکی یکی صداهاشون در اومد که وای! چقدر بهت میاد و چه ناز شدی و خودت چه خوشگلی و چشمات چه خوشرنگن و لبات چه خوش فرمن و اینا!! متوجهین که؟! تمام این قشنگی ها حاصل دست رنج آرایشگرم بود! تا قبل از اون شکر خدا من نه چشم داشتم نه ابرو نه لب و دهن!! یه دایره بودم با یه دماغ وسطش!! این آرایشگره هم همچین با احساس رضایتی منو نگاه می کرد انگار که خودش منو آفریده! بعد گفت عکس نامزدیت رو نشون بده اگه داری. منم تو گوشیم یکی دوتا عکس نامزدی و عقدم و اینارو نشون اون همکارش دادم. انقدر خوشم اومد از این آدم که انقدر با جنبه بود!! آخه گوشیم رو گرفت همه عکساشو دید! بعد یه خورده بهم نگاه کرد دوباره به موبایل نگاه کرد باز سرش و آورد بالا به آرایشگرم گفت: چه چشم و ابروی قشنگی داره. منم که کاملا دو نقطه دی! می خواستم صداشو ضبط کنم هروقت دپرس شدم بذارم گوش کنم! دوباره خانومه یه نگاه به موبایل کرد بعد سرش و آورد بالا زل زد تو تخم چش من گفت: خوبه٬ تو عکسا دماغت کوچیک می یوفته!!! اصلا اگه فکر کنی بعدش شروع کرد به لکچر دادن که تو که صورتت عیب نداره چرا دماغت و عمل نمی کنی و دماغت کجه و گنده س و صورتت و خراب کرده و اگه دماغت و عمل کنی میاریم ت اینجا مدل آرایشت می کنیم و موهاتم جون می دن واسه مدل شینیون و اینا!! خوب گنده س که گنده س! خوب بود منم بهش می گفتم تو که سرتا پات پر ایراده حداقل برو شیکمت و لیپوساکشن کن آدم حالش بهم نخوره میای طرفش!!؟؟ یکی بیاد به من دلداری بده!!

¤ کی بود من گفتم یه روز کله سحر پاشدم رفتم اسمم و کلاس خیاطی بنویسم؟! خیلی دور نبود فکر کنم ماه پیش بود!! منم از ۴ شنبه دیگه رسما شروع کردم به دوخت و دوز!  کلی هم خوچحالم.
صدای سرمایی رو توی مدرسه موش ها یادتونه؟! همچی زنگ داشت می خورد تو مغز آدم؟! اون دختر لاغر مردنی ه رو یادتونه توی تیتراژ نیمرخ یوهو از خواب می پرید می دوید اینور اونور؟! از این آدما دیدین فکر می کنن همه چیز و بلدن و ملزم هم هستن که به همه بگن چیکار باید بکنن و چیکار نباید بکنن؟! همه اینا رو بذارین رو هم دیگه می شه یه همکلاسی توی همین کلاس خیاطی که قول می دم اگه پرش به پر من بگیره همچین فیتیله پیچش می کنم و گره ش می زنم که جرات نکنه از ۱۰۰ متری من رد شه!! یه دوبار هم اومده سر حرف رو با من باز کنه ولی من قد سوزن تحویلش نگرفتم! دیوونه م مگه بهش روی خوش نشون بدم که از فردا بچسبه درِ ... من هی با اون صدای جیغ جیغیش بهم بگه "گل مــــــــــــــــــــــــــن٬ اینجارو که نباید اینجوری بدوزی!!!" جالبیش به اینه که اگه به حرفش گوش نکنی یوهو می بینی قاطی کرده داره وسط کلاس می پره بالا پایین و گل من گل من می کنه و خودشو می زنه!  دیروز اومده به من می گه: من اسم شما رو نمی دونم. می گم: من قهوه ای هستم. می گه: قهوه ای جون! دقیقا اینجوری نگاش کردم: ! اونم بساطش و جمع کرد رفت!

¤ من هیچوقت فکر نمی کردم مشکلات زندگی مشترک انقدر زود خودش و نشون بده!  من و آقای همسر به یه مشکل لاینحلی برخوردیم که هرچقدر این یکی مون اون یکی رو متهم می کنه فایده نداره! این تخت اتاق من عرضش ۱۲۰ ه! یعنی نه یه نفره س نه دو نفره!! اونوقت صبح هایی که شبش آقای همسر خونه ما مونده ماها با چشمای کبود از خواب پا می شیم! بعد صدای جیغ و فریادمون تا شیش تا محل اونور تر می ره که چرا تو اینجوری می خوابی و من دیشب داشتم از لبه تخت می افتادم و تو به من جا نمی دی و کله ت این وسطه و پاتو کج می ذاری و دستت تو دماغ منه و شصتت تو دهن منه و اینا! هیچوقت هم شکر خدا به نتیجه نمی رسیم! من نمی دونم چطوری ممکنه هم من تا صبح تو ۲۰ سانت جا خوابیده باشم و یه دست و یه پام از تخت آویزون باشه هم آقای همسر؟!  تازه دیشب پای تلفن به من می گه من شبا همش در حال معادله حل کردنم! که ببینم سرم و کجا بذارم دستم و کجا پامو کجا که خدای نکرده مزاحم خوابیدن کج و کوله شما نشم! من طلاق می خوااااااااااااااااااااام!

¤ دارم به نتایج جالبی می رسم! الان که ازدواج کرده م و خودم توی همچین جایگاهی قرار گرفته م می بینم که اگه از ۱۰۰ تا ۳۰ تا خود آدم به خاطر مشغله و تغییر مسیر زندگیش از دیگران فاصله بگیره٬ بقیه ۷۰تا آدم رو می ذارن کنار و سراغی هم از آدم نمی گیرن!! یکی مثه دختر خاله نازی تا ۲ ماه بعد نامزدی جواب سلامم به زور می داد! یکی هم مثه رفقای خوشگل ما شماره تلفن خونه ما رو از ذهنشون پاک کردن به کل! جالبیش به اینه که همین دختر خاله نازی حالا که دوباره برگشته به حال و روز عادیش دو هفته پیش بهم می گفت: تو ازدواج هم کردی و آدم نشدی! هنوز همون خل و چلی هستی که بودی!! از نظر من فقط یه توجیه بهتر واسه فراخ بودنشون توی برقراری تماس پیدا میکنن!!

¤ ببینین من چه عکاس حرفه ای ای هستم: (+) اینجا بالای پارک نشاطه. صبحه زوده جمعه س. خیلی خوچگله این پارک. برین حتما.

¤ توقع بد نيست، مطرح كردن توقع يكي از مرحله‌هاي شناخته. و آدمها هميشه در اين مرحله لنگ ميزنن. و من در بين اين آدمها زندگي ميكنم...انتظار براي عكس العمل تو در زماني كه بايد ببينم يا بشنوم، من رو مضطرب و خشمگين مي‌كنه و  اگر هيچ عكس العملي (همون كاري كه من ميخوام ، مثلا من ميخوام تو تماس بگيري اما اس ام اس ميدي)  اتفاق نيافته ناراحتي روحي سراسر وجودم رو پر مي‌كنه. وا ويلايي ميشه كه نگو. تمام كمبودهاي ماه قبل دو ماه قبل و ... مياد جلوي چشم و اون وسط خوبي ها و مهربونيها پر پر ميشه...یه جا خوندم نوشته بود " اشتباهات از روي بچگي هميشه مجازاتهاي بچگانه نداره!!!" و من اين رو كاملا درک کردم...
 

دویست و شصت و پنجمین کوزه عسل

در زندگي افرادي هستند که مثل قطار شهربازي مي مونن.از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي!

¤ به به به! چه عید بزرگی! بده بیاد اون ماچ قشنگه رو!!  من الان کلی احساساتی شده م! یاد جوونی هام و شور و شوق ان قلاب افتادم! (به به! چه کلمه ای ساختم!! ) پریروز داشتم تو آشپزخونه ظرف می شستم (دقت کردین؟ ظرف می شستم ها!!) این تی وی هم روشن بود واسه خودش از مردم گزارش می گرفت. رسید به یکی گفت از ۲۲ بهمن ۵۷ تا ۲۲ بهمن ۸۶ چه اتفاقاتی افتاده و چه فرقایی دارن و اینا. آقاهه هم خوچحال گلوشو صاف کرد گفت: خوب اون موقع ایران واقعا هیچی نداشت. نه آب لوله کشی٬ نه گاز٬ نه برق٬ نه نفت٬ نه یه جاده درست و حسابی...خلاصه مردم تو اون زمان با دایناسورها همزیستی می کردن! فقط من نمی دونم بعد شونصد سال اگه هرکس دیگه ای غیر از اینا اومده بود جای ش ا ه نشسته بود ما همچنان غارنشین می موندیم؟! یعنی اینهمه پیشرفتی که تو دنیا تو این سالها بوده اصلا اصلا به ما سرایت نمی کرد؟! عجب خرس احمقی هستما! خوب چرا نمی فهمم اینهمــــــــــــــه پیشرفت توی این مملکت از صدقه سر ان قلابه!!
به هر حال مبارک!

¤ دیشب من و آقای همسر داشتیم می دویدیم وسط خیابونا که زودتر خودمونو برسونیم به شام مامان خرسه اونوقت آبجی خرسه اس ام اس زده: بلند بگو الله اکبر! بهش می گم عزیزم یه ربع دیر گفتی ساعت ۹ و ربعه! دیدی قضا شد!! صبح کله سحر هم اس ام اس زده: پاشو برو راه پیمایی بادکنک ها تموم می شه ها!  خوشم میاد که خانوادگی انگیزه های قوی ای داریم واسه شرکت در راه پیمایی!! صبح آقای همسر بیدار شده خیلی جدی به من می گه: دیدی امسال نشد با بابا برم راهپیمایی؟!  یه خورده نگاش کردم می گم: آره جونم تو از وقتی با من ازدواج کردی دیگه نماز جمعه هاتم نمی ری!

¤ تو خونه ما همه آشپزیشون خوبه! ارثیه اصلا. تو خون همه مونه که خوش دست و پنجه باشیم. فقط من و از سر راه آورده ن!  پریروز مامان خرسه زنگ زد که برنج بپز من خودم قیمه درست کرده م٬ دارم از گشنگی غش می کنم. اولش گفتم چشم و قطع کردم. بد که رفتم برنج ها رو خیس کردم یه یه ربعی زل زدم به برنج ها و رفتم تو حال خلسه! دوباره زنگ زدم به مامان خرسه می گم: م م م! چیزه! من یادمه ها! می خوام ببینم خودتم بلدی برنج بپزی!! بعد دوباره اومدم به شیوه کته ای برنج و با آب گذاشتمش سر گاز و رفتم تو اینترنت! همون وسط مسط ها داشتم قل می خوردم که با دیدن پی ام خرس صورتی یادم افتاد یه چیزی سر گاز داره خودش و می کشه احیانا!! پریدم سر گاز دیدم داره آبش تموم می شه. یه دم کنی گرفتم دستم و همینجور وایسادم بالا سر قابلمه. بعد هی یه چیزی بهم می گفت یه چیزی کمه!   کف بزنین! چون من روغن نریخته بودم توش!!!

¤ می گه: می خوای چه جوری بری اونجا؟ - منظورش خونه آقای همسره. - می گم: با آژانس. می گه: بگو بیاد دنبالت! یه خورده مکث می کنم می گم: اون بچه بعد از ۱۹ ساعت مسافرت با اون قطار داغون و سه روز بودن میون خاک و خل٬ هنوز نرسیده پاشه بیاد دنبال من؟ انصافم کجا رفته؟! می گه: وظیفه شه! شوهرته باید بیاد دنبالت!! اصلا حرفش رو درک نمی کنم. دوباره یکم مکث می کنم و می گم: گیرم وظیفه ش باشه اصلا. کی دلش میاد با اینهمه خستگی بکشوندش اینجا؟! خودم چلاقم مگه؟ می رم دیگه. با یه لحن بدی می گه: انقدر الکی مراعات کن تا یادش بره وظیفه شوهری شه! مردا همه شون همین شکلی ان. زیادی خوش بگذره بهشون باورشون می شه وظیفه ای در مقابلت ندارن!!
واقعا متاسف می شم براش! برای اون و همه کسایی که لطف دیگران رو به پای وظیفه شون ی ذارن! فکر می کنن وظیفه یه مادره که از خواب و خوراکش برای بچه ش بزنه! وظیفه یه پدره که جون بکنه و واسه بچه هاش نون در بیاره! وظیفه یه زنه که خونه رو تمیز کنه و بشور و بساب راه بندازه! یا وظیفه یه رده که مثه یه سرویس در اختیاره همسرش باشه! اصلا وظیفه یعنی چی؟ من با این کلمه مشکل داره! وظیفه یه چیزیه که باید برای خودت تعریف شده باشه نه اینکه تو برای دیگران محدوده وظایف تعیین کنی! از نظر من خیلی از آدم های دور و برم دارن در حق من لطف می کنن! شاید من وظیفه خودم بدونم که وقتی مامانم مهمون داره کمکش کنم. اما خوشحال تر می شم اگه مامانم این کارو لطف من بدونه نه وظیفه م! یه بار به آقای همسر می گفتم من هیچوقت نمی تونم درک کنم یه مرد چطور می تونه اینهمه از صبح تا شب زحمت بکشه و با مردم سر و کله بزنه و عرق بریزه اونوقت آخر ماه که می شه همه پولی رو که در میاره بیاره قلمبه و بدون هیچ منتی بده دست زن و بچه ش! از نظر من اینکار یه لطف خیلی بزرگه! حرفی که اقای همسر به من زد هم برام واقعا خیلی قشنگ و جالب بود. اینکه گفت خوب یه خانوم هم از خیلی چیزاش برای زندگیش می گذره. اونو می تونی درک کنی؟! این یعنی اینکه این پسر من معنی الطاف دو طرفه رو می فهمه ! :)

¤ آدم یه وقتا دلش می خواد یه دفه از جاش پا شه٬ شال و کلاه کنه٬ کفشاش و بپوشه و بعد هم بزنه بیرون! فقط هم بگه دارم می رم جایی! اصلا هم مجبور نباشه که دقیقه به دقیقه توضیح بده که کجا می ره و چیکار داره و با کی هست!! دل آدم گاهی بد چیزایی می خواد!

¤ یه چندتا عکس دیگه از کیش می ذارم دلتون شاد شه!!
این منم: (+) اینم منم: (+) دارم هنر نمایی می کنم!
این آقای همسره به همراه فرزند فرهیخته مون گوگوجی: (+) نه جان من! یه دونه تار موی اضافه می تونین پشت گردن آقای همسر پیدا کنین؟!
اینم یه عکس دو نفره از ما: (+)

¤ من خودم کم کرم فیلم بودم خدا هم ما رو با یه تخته ای جور کرد که خودش منبع فیلمه! چندتا معرفی می کنم ببینین حتما:
No Reservations که تی وی هم نشونش داد. اما سانسور نشده ش یه چیز دیگه س!
You've Got Mail واقعا فوق العاده س!
Deja Vu ته تخیلیه!
The Devil Wears Prada آخر مدل لباسه!
How To Lose a Guy in 10 Days آدم و سرحال میاره!
بسه دیگه! جمع کنین برین!

زت زیاد!

بعدا نوشت: داره بارون میاد...هوا هوای عیده...هوای شمال...بوی خاک و بارون و چوب سوخته...دلم گرفته...

دویست و شصت و چهارمین کوزه عسل

تاریخ: اونشب
زمان: اون وقت
مکان: همونجا
حالت: من و آقای همسر داریم با تلفن خیلی جدی صحبت می کنیم...
آقای همسر: برو شبکه ۲ رو ببین.
خرس قهوه ای: چطور مگه؟
آقای همسر: هیچی دلش گرفته می خواد یکی نگاش کنه!
خرس قهوه ای:  نامـــــــــــــــــــــرد!  تو همش منو می ذاری سر کار   !!
آقای همسر: !
(یه دقیقه بعد...)
آقای همسر: نه حالا واقعا امشب ساعت ۹ ببین شبکه ۲ رو.
خرس قهوه ای: چی داره؟
آقای همسر: پیام بازرگانی هاش خیلی قشنگن!
خرس قهوه ای:

آخه من چرا انقدر زود می رم سر کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار؟!
یکی از تفریحات سالم و مورد علاقه من و اقای همسر اینه که به طور کاملا جدی شروع کنیم به بی ربط گویی! مثلا من یه چیزی می گم یوهو می بینی آقای همسر داره با قیافه کاملا جدی یه جمله کاملا بی ربط می گه! یا بالعکس! فور اگزمپل دیروز بهم می گه: پراید جدیدها رو دیدی؟ می گم: کدوما رو؟ آقای همسر اسم مدلش رو می گه و بعدم می گه که شیشه جلو و عقبش فرق می کنه با این پراید عادی ها. خیلی جدی می گم: یعنی شیشه جلوش میاد پایین؟ آقای همسر چشماش و تنگ می کنه و متفکر می گه: نه! پایین نیومد قلاب گرفتم از روش پرید!!!اصولا هم من از خنده می ترکم و بازی خراب می شه!!

شعر ترکه رو شنیدین واسه دوست دخترش گفته:
صبح که در پنجره تون باز می شه...
ظهر که در پنجره تون باز می شه...
شب که در پنجره تون باز می شه...
وای که چقد پنجره تون باز می شه!!!

به به به! چه پست قشنگی شد!

دویست و شصت و سومین کوزه عسل


.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

نه جان من اینا رو ببینین: (+) (+) دیدین؟ اینم ببینین: (+) م م م م  اوا! این آخریه اشتباه چاپی بود!!  منظورم این بود: (+)  آخه من به کی بگم من نمی خواستم از کیش برگرددددددددددددددددددددددددددددددددددددم!!!به همین برکت - به همین ها!! - اونجا بهشت بود!!! خدایا! خودم می کشمت اگه جور نکنی من و آقای همسر بریم اونجا زندگی کنیم!

چیه؟! هی نشستین تو این یه هفته غیبت من و آقای همسر رو کردین که چی؟! انکار نکنین که خودم ته مونده های سبزی هاتون رو دیدم! خوب نبودیم که نبودیم! رفته بودیم ماه عسل دیگه!! اونم چه عسلی!! منم که خـــــــــــــــرس و عاشق عسل!! وای که چه هوایی بود! می خواستی همینجور هی گازش بزنی!! به قول آقای همسر عید بود واقعا اونجا. از پریشب که برگشتیم من غم عالم تو دلمه!! دل نمی خواست تموم شه...انقذه بهمون خوچ گذشت! انقذه با هم پیاده راه رفتیم! انقذه دوچرخه سواری کردیم! انقده پاساژها رو متر کردیم!  انقذه خرید کردیم! البته بیشتر از اینکه واسه خودمون چیزی بگیریم سوغاتی خریدیم! یعنی آقای همسر که هیچی نخرید واسه خودش! منم غیر از ست لوازم آرایش سر خرید داماد و سشوار و اپی لیدی و یه لباس شب و دو دست لباس ورزشی و چندتا تی شرت و بلوز مهمونی و کت دامن و شلوارک کتون و عینک آفتابی و سارافون و ست حوله حموم و یه خورده قاقالی لی و فریدون* و از اینجور چیز میزا چیزی نخریدم!آقای همسر رو کشتم تا راضی ش کردم یه تیکه لباس خرید واسه خودش! خودم هم یه سویی شرت زرچگی خوچگل گرفتم براش. گوگوجی* رو هم که رفتیم bal واسش گرفتم! یعنی کل خرید آقای همسر واسه خودش همین بود!! طفلکی فقط واسه من آی خرید٬ آی خرید٫ ای خرید که فکر کنم تا عمر داره دیگه براش درس ادب شه منو نبره مسافرت!

یه روز پاشدیم رفتیم پردیس ۲ توی نمایندگی tommy من یه پالتو دیده بودم. اتفاقا خرس کوچیکه هم با ما بود. آخه خانواده و دوستای اونام با ما همزمان اومده بودن کیش! خلاصه رفتیم تو و من این پالتو رو پوشیدم. یه ساعت طول کشید تا من تو این مغازه از اینور رفتم اونور و ایراد به دکمه ش و کمرش و یقه ش گرفتم و آقاهه بدبخت رفت یکی دیگه آورد و من دوباره یه ساعت دیگه اینو پوشیدم و کلی همگی با هم پسندیدیمش و اومدیم سرش شلوار جین هم بخریم و کلی هم اونجا معطل شدیم. آخرشم من شلوار نپسندیدم و گفتیم فقط پالتو رو بسته بندی کنه. بعد خیلی خوشحال هر سه تایی مون وایسادیم جلوی دخل یارو و آقای همسر همینجور که داشت کارتش رو در می آورد گفت: خوب اقا ما اخرش چقدر بدیم به شما؟ اقاهه همینجور که داشت پالتو رو می ذاشت تو پاکت خیلی با اعتماد به نفس گفت: این کار قیمت فروشش ۲۸۰۰۰۰ تومنه اما ما برای شما ۲۵۰۰۰۰ حساب می کنیم! یوهو یه سکوت قشنگی توی فروشگاه و پاساژ و کیش و به طور کل در سطح جهان حاکم شد! اون جغده توی چوبین هم از رو درخت افتاد پایین! اون دوتا که خشک شده بودن! فقط من تونستم بگم: mmmmmaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa!!!! دویست و هشتاد هزار تومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن؟؟؟ آقاهه یه خورده به قیافه های ما نگاه کرد گفت: شما اصلا قیمت نکرده بودین کار رو؟؟! در همین لحظه بود که سکوت جهانی شکسته شد و ما سه تا مثه بمب از خنده منفجر شدیم!حالا نخند کی بخند! بعدم همینجور که از خنده اشک می ریختیم یارو رو گذاشتیم تو خماری و اومدیم بیرون!! فکر کــــــــــــــــــــــن!! آدم دیوست و هشتاد هزار تومن بی زبون رو بده یه پالتوی سادههههههههههه که واقعا هیچی نداشت بخره!! کاش دوتا سگک ازش آویزون بود دلم خوش می شد لااقل!!

ولی اون دوچرخه سواریه خیلی چسبید! آخه یه روز صبح زود پاشدیم و از ساعت ۸ دوچرخه گرفتیم و رفتیم پارک ساحلی مرجان صبحونه خوردیم و بعدم تا ساعت ۱۲ یک ریز رکاب زدیم! خودمون داغ بودیم حالیمون نبود داریم چیکار می کنیم! وقتی برگشتیم هتل از رو نقشه نگاه کردیم و دیدیم که نصف جزیره رو رفتیم(!) و منم که همه ی صورتم مثه بچه داهاتی ها سوخته بود و از زانو درد مثه خرچنگ راه می رفتم عمق فاجعه رو درک کردیم! ولی خیلی توپ بود!! همون شب هم بعد از اینکه فریدون رو خریدیم رفتیم یه رستوران با کلاس و باحال به اسم شاندیز صفدری و سه تایی با هم شام خوردیم!  فریدون که سر میز ما نشسته بود! توجه دارین که؟ گفتم یه جای خیلی با کلاس!! کلا من یکی که خیلی به اون محیط می اومدم!

یه روز پاشدیم رفتیم با این قایق موتوری ها وسط آب ماهی های آکواریومی رو بهم نشون داد و مرجانا رو با کاخ شاه و اینا. اونجا تو اسکله یه عالمه از این قایق ها هستن که می برن تو آب و رقابت شدیدی برای جلب مشتری دارن! این آقاهه که می خواست ما رو ببیره واسه اینکه نظر ما رو جلب کنه گفت می ذارم خودتونم بشینین پشت فرمون قایق و برونین! قیافه ش یادم نمی ره وقتی از رو صندلی بلند شد که آقای همسر بشینه اما یوهو دید من پشت فرمونم!!انقدر شادی تو چشماش موج می زد!! ما که برگشتیم تهران. دیگه نمی دونم قلب اقاهه خوب شد یا نه!

فکر می کنم یعنی مطمئنم آدم هیچوقت هیچوقت اولین سفر دوتایی رو که با یارش می ره فراموش نمی کنه! مهم نیست کجا می ری یا سفرت چند رو طول می کشه. مهم اون نفس با هم بودن و با هم زندگی کردنه! انقدر توی این سفر اخلاقای خوب از آقای همسر دیدم که صد برابر قبل دوسش دارم! یه بار توی این سفر منو نرنجوند! یه بار ازم ایراد نگرفت! کاری که خیلی از آدما حق طبیعی خودشون می دونن!!! منم تا دلتون بخواد اخلاق خوشگل هام و رو کردم!  اینجوریاس دیگه...

* فریدون و گوگوجی: (+)

اگه رفتین کیش کافی شاپ پردیس ۲ رو از دست ندین! فقط یه نگاه به این سان شاینه بندازین: (+)

پ.ن: اه اه اه! انقده بدم می اد از این آدمای بی جنبه که تا چشمشون به شوهر می یوفته لوس می شن و درصد لوسی شون مثه چاه می زنه بالا! اه اه اه! انقده بدم میاد از این دخترایی که تا نازکش می بینن همش مریض می شن و یه جاییشون درد می گیره!  اه اه اه! انقده بدم میاد از اونایی که از قبل از اینکه برن کیش حتما سرما می خورن و تب هم می کنن و توی کیش هم فشارشون می افته و از دوچرخه سواری زانوشون خشک می شه و می شینن مثه این بچه ننه ها عر عر اشک می ریزن و ناله می کنن و وقتی هم می رسن تهران یوهو ریه شون کیپ می شه و نفسشون بالا نمی یاد!!همش هم واسه اینه که شوهرشون نازشون رو بکشه!اصلا اگه بگین من یه ذره اینجوری باشم!!! 

بعدا نوشت: این آهنگ رضا صادقی دیگه عجین شد با کیش! مثه بوی شامپویی که اونجا خریدیم...یا تستر عطر Burberry! هرجایی که باشیم یا هرزمانی از عمرمون اگه با اینا برخورد کنیم یاد کیش می یوفتیم...

بی ربط نوشت: به آقای همسر می گم: می دونی بزرگ ترین ترس من تو زندگی چیه؟ یه خورده منو نگاه می کنه می گه: چی؟ می گم: اینکه وقتی می رم دستشویی یکی در و باز کنه!  آقای همسر می گه: می دونی بزرگ ترین لذت زندگی من چیه؟ می گم: هوم؟ می گه: اینکه وقتی یکی رفت دستشویی در و روش باز کنم!!   

 

دویست و شصت و دومین کوزه عسل

به به به! من امروز چه حس اکتیو بودن و زرنگ بودن و باحال بودن و موش نخوره منو دارم!! از بس شبا تا لنگ شب(!) بیدارم و صبح ها تا بوق سگ(!) می خوابم٬ همش حس رخوت و بیهودگی گذر عمر بهم دست می ده! ولی امروز یوهو کولاک کردم! صبح با بوی خوش پیاز داغ بیدار شدم!! خدا یه عذابی رو برای من توی این خونه مقرر کرده که نصف گناهای من پاک شه! اونم اینه که هـــــــــــــــــــــــــــــــــر بویی که توی هرجایی از خونه بلند بشه صاف می یاد تو اتاق من و حبس می شه!!! خدا نیاره روزی رو که مامان خرسه پیاز داغ درست کنه یا بوی سرخ کردنی راه بندازه! دقیقا تا آخرین لایه لباس های من بو می گیره!!  مهم نیست چنتا لباس رو هم پوشیده باشما!! اتاقم که دیگه هیچی! تا یه هفته بو پیاز داغ می ده!! نه که فکر کنین در اتاق من بازه ها! بستــــــــــــــــــــــــــــه س!! حالا کاشکی فقط بوها از توی اشپزخونه مهاجرت می کردن به اتاق من! خدا نکنه کسی بره دستشویی و خیلی دلش پر باشه!!! خدا منو بکش!
بگذریم! چی داشتم می گفتم چی شد! اینو نگاه کنین: (+)
خوب نگاه کردین؟؟ حالا معما اینه! اگه شما یک عدد خرس قهوه ای بودین و برنامه امروزتون این بود که برین باشگاه اسمتون رو واسه ایروبیک بنویسین٬ برین کلاس خیاطی اسم بنویسین٬ برین شهر کتاب واسه نی نی ریحان دفتر نقاشی بخرین٬ برین بقالی خرید کنین٬ برین پاساژ چیز میزایی رو که دیروز خریدین عوض کنین و یه سری هم بساط خیاطی بخرین٬ داروخونه هم برین...با این نقشه ای که جلو چشماتونه از کجا به کجا می رفتین؟؟! شکر خدا همه شونم توی یه راستا و کاملا به هم نزدیکن!!
خوب...
به نام خدا هستم! من از بچگی بزرگ شده م!!
اینجانب اول تشریفم رو بردم باشگاه! اسم نوشتم و اینا بعدشم رفتم شهر کتاب دفتر نقاشی خریدم. بعد ویـــــــــــــــــــــــــژ رفتم کلاس خیاطی اسمم و نوشتم و لیست گرفتم از مربیه! بعد ویـــــــــــــــــــــــژ رفتم بقالی یه کــــــــــوه خرید کردم و به خرم کشیدم تا خونه!! لپ لپ و دفتر نقاشی رو دادم به نی نی ریحان و ویـــــــــــــــــــــژ رفتم پاساژ! چیز میزارو عوض کردم و بساط خیاطی خریدم و ویــــــــــــــــــــــــــژ رفتم داروخونه و خریدام و کردم و ویـــــــــــــــــــــژ در حالی که داشتم با آقای همسر با موبایل حرف می زدم اومدم خونه. این هوای نازنین هم که انقدر گــــــــــــــــرم!! فقط وقتی رسیدم خونه انگشت هام فرم موبایل رو گرفته بود صاف نمی شد! یه جوری که مامان خرسه بند بوت هام رو باز کرد!! آخه نیس من خیلی خوش شانسم(!) پریروز بعد از ۱۲۰ سال اون جنس دستکشی رو که می خواستم توی پاساژ پیدا کردم. خیلی خوشحال و خندون خریدمش و بعدم با آقای همسر قرار گذاشتم و پیش به سوی محل قرار! توی تاکسی که نشستم خواستم پول دربیارم از کیفم دیدم با دستکش نمی شه. در آوردن دستکش همانا٬ تکرار بلای همیشگی ای که سر دستکش های بی نوای من میاد همان!!! بمیرم واسه اون دستکش بدبخت که عمرش یه ربع هم نبود!! چون وقتی از تاکسی پیاده شدم افتاده !!

دیروز ابجی خرسه و داماد دومیه رفتن کربلا! و این نی نی ریحان خانوم ما واسه اولین بار در عمر دو سال و نیمه ش از مامانش جدا شده و مونده پیش ما! ایشالا غم آخرمون باشه!! این بچه با یه چیز تو این دنیا آروم می شه اونم دیدن آقای همسره!! تو خونه راه می ره می گه: آ آ هوهیل دوشت منه!! (آقا سهیل دوشت منه!) اگه جرات دارین بیاین بهش بگین نه دوست منه!! قطعا یا کر می شین یا تیکه تیکه!! دیروز که رفتیم بدرقه آقای همسر هم با ما اومد خونه مون. دنیایی داشتن این دوتا با هم!! این ریحان یه نینی ضحی داره یه دونه از این عروسک  نوزاداس که خوابن! این عروسک که به طرز فجیعی زشت و بی ریخته همــــــــــــــــه جا تو بغل ایشونه!  کلا همیشه چندتا چیز هست که باید با این بچه باشه! یکی همین نی نی ضحی ه! یکی کیف باربی شه! یکی هم روسری! اگه روسری نباشه چادر مقنعه نمازشه!!(+) تازه الان خوب شده. قبلاها که بالش نی نی ضحی رو هم همه جا خرکش می کرد! خلاصه...دیروز اومده نشسته بود کنار آقای همسر نی نی ضحی رم گذاشته بود رو پاش می خوابوند. بعد در کیفش و باز کرد یکی یکی وسائلش و کشید بیرون. یوهو ما دیدیم از تو اون کیف یه پنبرز در آورد انداختش تو بغل آقای همسر گفت: عبضش کن!! جیش کرده! این آقای همسر طفلکی هم حرف گوش کن!!! بعد ریحان شیشه شیر نی نی ضحی رم داد دست آقای همسر که یعنی شیر هم بده بهش! ماشالا! انقده به آقای همسر میومد این عروسک!! مخصوصا وقتی داشت می خوابوندش!!