چهل و دومین کوزه عسل

برگشته بهم می گه : تو اصلا با بچه های یونی (همون دانشگاه) حال نمی کنی! رودرواسی نمی کنم و می گم: آره! بدون مکث می گه : اونام همینطور! راسش اولش جا می خورم!اولین باریه که یه نفر داره اینو بهم می گه.در تمام عمرم نشده جایی برم که از حضورم احساس بدی بهشون دست بده! اکثر اوقات بازم طالب بودنم هستن. یه وقتایی هم پیش اومده که خنثی بوده! اونم بیشتر به خاطر اینکه از آدمای اون جمع خوشم نیومده و خیلی حرف نزدم. اما تا به پیش نیومده بود کسی بهم بگه باهات حال نمی کنم!! خلاصه اولش دلم یه حال بدی شد. اما یه چند ثانیه که گذشت گفتم: فکر می کنی چقدر مهمه؟؟ واقعا مهم نیست! نمی گم مهم نبود...اگه نبود توی دانشکده ی شیمی اینهمه دوست های صمیمی و دوست داشتنی نداشتم که هنوزم بعد از ۲ سال با هم تماس داریم. یا حتی توی دانشگاه آریان پور...همین من بودم که با همه بچه های کلاس دوست بودم و می خندیدم و از در و دیوار بالا می رفتم! اما اینجا...یه جوریه! دوستای صمیمی م رفتن.بقیه شونم یه جورین! شایدم من یه جوری شدم...نمی دونم.حوصله شونو ندارم! سرکلاس دیگه حرف نمی زنم شوخی نمی کنم.ساکت شدم کلاْ. شیطنت هام و تو آریان پور جا گذاشتم و اومدم. ولی اینجوری هم بد نیست ها! اونجا پسرهاش جنبه حرف زدن و خندیدن داشتن! اینجا یه جورایی بچسب نیستن! منم اصراری به برقراری ارتباط ندارم. به قول خرس کوچیکه همه اهل کلاس گذاشتن شدن! هیشکی دیگه اون پاکی و سادگی رو نداره. هیشکی باهات روراست نیست. خوب یکی مثه من که دوستایی داره از بچگی ش که با تموم این دنیا قابل مقایسه نیستن چه احتیاجی به این رابطه های متظاهرانه داره؟؟ (خودمونیم قاطی کردما!) از روابط آسه برو آسه بیا ی خودم با بچه ها راضی ام.وقتی فاصله ها رو حفظ کنی نه کسی ازت دلخور می شه نه کسی دلخورت می کنه. به این فلانی هم زیادی رو دادم! تقصیر خودمه! یکی نیس بگه مگه من تا حالا در مورد تو نظر دادم که داد سخن درباره اخلاق جدید من می دی!؟ دوست دارم تو این دانشگاه اینجوری باشم! تو برو با دخترا لاس بزن!

پ.ن: اگه نمی گفتم از حرص می ترکیدم!

چهل و یکمین کوزه عسل

آدما خودشون شرایطی رو بوجود میارن که دیگران در موردشون قضاوت کنن. وقتی یه استاد این مملکت بیاد سر کلاس و مدام با دخترا لاس بزنه و کرکر خنده راه بندازه و حال آدم و بهم بزنه، خوب طبیعیه که حرف شاگرد ترم پیشش و باور کنم که می گفت فلانی به کسی نمره می ده که بیشتر باهاش حال کرده باشه! خوب...من که قید نمره این درس و زدم!! هیچوقت هم حاضر نیستم به خاطر نمره خودم و بفروشم! مگه چقد مهمه؟! می گن خدا ستار العیوبه. اما یه جاهایی هم یوهو مشت آدم و باز می کنه! اون موقع س که اگه ریگی به کفشت باشه و دلت با چشات نخونه بدجوری از چشم همه میوفتی! مثه اون فلانی که تازگیا بدجوری از چشمم افتاده! هی هم داره تقلا می کنه بفهمه چی شده. اما اگه فقط یه ذره به خودش رجوع کنه و تفاوت اون قیافه ی بچه مثبتش رو با رفتارایی که نشون می ده ببینه ، شاید بفهمه چرا دیگه ننگم میاد باهاش راه برم!یه موقعی می گفتن دانشگاه کارخونه آدم سازیه. والا ما که هرچی دیدیم کارخونه ی بازیافت هم نیست! نمی دونم....شایدم صفات بالقوه آدما رو بالفعل می کنه!شاید!

 

دلم بدجور آرامش جمکران و می خواد...با اون گنبد سبز و گلدسته هایی که توی ریسه های چشمک زن غرقن...اون آسفالت سیاه و سرد که از صدتا سجاده مخملی بیشتر حال نماز به آدم می ده...درختای کاج لاغرش...اون چاه...پسر بچه های عریضه به دست...و خوب...دلم برای چوب پر نرم و رنگیت تنگه! امشب سه شنبه س...و من هر سه شنبه حسرت بودن میون اون جمع عاشق بدجوری یدک می کشم...تویی که الان مهمون اینجایی...واسه شادی روح عمو کمالم یه صلوات بفرست...ممنون!

 

پ.ن: (کاملاً بی ربط!) اگه به من می گفتن هر حیوونی که بخوای می تونی به عنوان حیوون خونگی داشته باشی من یه پنگوئن چاق نرمالو رو انتخاب می کردم!

 


 

چهلمین کوزه عسل

...پله های پیچ در پیچ دادگاه...تاریک و باریک...آسانسور خراب...بچه های بهونه گیر...چشم های کثیف که توی کاسه سر می چرخن...سرده...خیلی سرد...! راهرو های نمور دلگیر... دست های مشت شده با کاغذ...نگاهم رو می دزدم! حتی از سلام کردن هم فراری ام!...شعبه ی 16...هوا ابره...هیچی نیست حتی تلاقی نگاه!...اتاقک کوچیک خشن...جا نیست...یه صندلی کنارش خالیه...من که وایمی سم! رغبت نمی کنم اونجا بشینم...میز بلند چوبی...مردک کثیف سگ اخلاق!...سکوت...صدای ورق...منشی می نویسه.کارش ربطی به درد ما نداره!...هیچی نیست...حتی سکوت!...امضاء...بفرمایین!....از صد تا فحش بدتره!...کیلو کیلو قند توی دل جرم گرفته ش آب می شه...مال یتیم خوشمزه س نه؟! ...دلم می خواد وایسم جلوی میز بلند چوبی، توی صورت مردک سگ اخلاق زل بزنم و بپرسم: چند تومن می ارزی ؟؟... هوا سنگینه...راه کش میاد..."چرا اصلا به حرفامون گوش نکرد؟"...تلخ می شم..."اینجا ایرانه مامان جان!ایران!!"

سی و نهمین کوزه عسل

اونی که اون بالا نشسته اونقدر مهربون هست که گاهی چنان با اتفاقات قشنگ و غیرمنتظره غافلگیرت کنه که گیج بشی چطور می تونی ازش تشکر کنی! ای خدای شیطون! خوب می دونستی من دلم چی می خواد ها!
رفتم خونه خرس کوچیکه. واقعا عالی بود. می تونم بگم بعد از یه عالمه وقت ما باز هم برای هم همون دوستای قدیمی شده بودیم...آبجی خرسه خودمه دیگه! وقتی حرف می زدیم هردومون به این نتیجه رسیدیم که واقعا هیچی نمی تونه جای دوستی های قدیمی و اونایی رو که ریشه توی بچگی هات دارن رو بگیره. حتی دوستی های دانشگاه هرچقدر هم که عمق ظاهری داشته باشن در باطن انگشت کوچیکه دوستی های دبیرستانی هم نمی شن. وای خدایا خیلی مرسی که این دوستای خوب رو بهم دادی!

از خرس پسر خاله واسه دست گرمی و امتاحانی یه سفارش تایپ گرفتم. از بعد از ظهر که رسید به دستم تا الان خوش خوشک 10 صفحه تایپ کردم. بدم نیومده! واسه سرگرم شدن توی مواقعی که داری از فرط بیکاری انگشت هات و چند باره می شماری خیلی خوبه! تازه درآمد هم داری!! می تونی راحت تر و با وجدان آسوده تر بری بستنی توپی میوه ای بخوری!

سی و هشتمین کوزه عسل

من زده به ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم!!!

پ.ن: با اینهمه احساس چیکار کنم!

سی و هفتمین کوزه عسل

عجب شوری جامعه رو برداشته!! هیجان از تک تک آجر های شهر می ریزه! انگاری فقط من از قافله عقب موندم اونم چون همین الان که ساعت ۶ و نیمه از سر امتاحان فاینال زبانم برگشتم و از صبح جز کتابم هیچی ندیدم!! (همین چند دقیقه پیش تیچر گلم بهم اس ام اس زد که ۹۸ شدی! )
داشتم تی وی نگاه می کردم دیدم باز هم یه جفت از این همشهری های میهن پرست دو آتیشه از سر سفره عقدشون پا شدن اومدن انگشت هاشون و آبی کنن! نیتشون با خودشون! حالا یا واقعا می خوان وظیفه ملی شون رو انجام بدن یا اینم که تب شهرت هوش از سرشون پرونده! مامان خرسه داشت می رفت رای بده. کلی با من دعوا کرد که خجالت بکش و اینا. بعدم گفت پس تو کی می خوای رای بدی؟ کاش بهش گفته بودم منم هروقت لباس سفید عروسی پوشیدم با عیالم وظیفه ملی مون رو انجام می دیم! اوهوم!!

سی و ششمین کوزه عسل(مخاطب دارد...)

بخند کوچک دختر...بخند...به سیاه چشمهات غم نمی آید! حیف آن چال کوچک نیست ؟ یا ردیف سفید دندان هات؟ حیف بلند مژه هات نیست سایه بان نم چشم هات شوند؟! خنده های بریده بریده ات را دوست می دارم٬ که مانند نفس زدن کودکی شیطان است که با پروانه ها مسابقه می دهد. مرا از این بریده ها محروم نکن! خنگ؟ نه! عجیبی! مثل هیچ کسی! من این تفاوت را دوست می دارم...! آن مکث کوتاه و نگاه متفکر که لحظه ای به پایین می افتد تا جمله مناسب حال دل نازکت را پیدا کنی دوست داشتنی ست...دل نازکت...دل نازک سوخته ات!
هی پرسیدم آشفته چرائی! نمی دانستم چشمهات را باید ببینم تا بدانم!
حال عجیبی دارم کوچک دختر...همیشه بعد دیدنت اینگونه می شوم! مال اینجا نیستی انگار.از جائی می آیی که برایم آشنا تر از این حصار دار بی پایان است! جائی بیرون این لجنزار! مرا با خودم آشتی می دهی...
می گوئی؟ از سرمای نیمکت نمدار می لرزیدی تا از نیمه تاریک چراغ کم سوی بالای سرمان یا از دردی که ریشه اش را نمی یافتی؟ ... و من چه بیزار می شدم از ناتوانی ام وقتی هیچ مرهمی توی هزار جیب ذهنم برات دردت نداشتم و تمام شرمندگیم را در همان "نمی دانم" ها می ریختم ! آن چسبنده ی قهوه ای شاخدار را برای خنداندن نگاهت آورده بودم...تمام کاری بود که از ناتوان دست هام بر می آمد...
چرا؟ تو می دانی چرا هربار که می بینمت نگاهم به دنیای اطرافم عوض می شود؟ نمی دانی چرا نرم می شوم؟ پیشتر ها شنیده بودم پس این زندگی نیمه هایمان را گم کرده ایم...نیمه هایی با نورهای آبی روی شانه هایشان! نور آبی ات را نمی بینم...اما باور کن حس اش می کنم!
بعد رفتنت ٬به خانه که آمدم٬حسم  یک دلگرفتگی نمناک بود...تلخ نبود اما بغضی با خود داشت شبیه بغضی که صدات را خط می زد! خانه تاریک بود. چراغ ها را خودم روشن کردم...خودم سماور را پر آب کردم...سر و صدای جعبه جادوئی را خودم در آوردم...بالشت و پتوئی که نشان از خستگی ام داشت هنوز توی هال بود...حتی ظرف های غذا! کسی برشان نداشته بود! حس دلتنگی خفه ام می کرد...جائی نرفته بود اما من پر از جای خالی نبودنش بودم! ندیده بودم خودم را پیش از این اینطور دلتنگ کسانی که آنقدر به من نزدیکند که نمی بینمشان! و شاید از انگشت شمار دفعاتی بود که با دلم راه رفتم! گوشی را برداشتم...شماره گرفتم...و صدای خندان مینا را شنیدم! می دانم تعجب کرده بود از ابراز دلتنگی ام! اما پوسته ی نازک دلم دیگر تحمل نداشت...
هرچه آمدم منکر ارتباط انفجار احساس هام با لمس حضور تو شوم به بن بست رسیدم! ایمان دارم به حرفی که می زنم! تو از اینجا نیستی! حالا جواب سوالت را می دهم...:
  بیرون نرده های فلزی این محبس عدالت خدا تو را کنار همان کسی خواهد نشاند که از جنس خودت بود و از اینجا نبود! مطمئن باش!...

سی و پنجمین کوزه عسل

خوب...امتاحان کاربرد اصطلاحات فوق العاده بود! کاملا برعکس بررسی مقابله ای!! اگرچه اون پسره که به عنوان مراقب جدید اومد کلا بچه ی باحالی بود و در کلاس و بست و گذاشت که تقلب کنیم٬ اما من اگه شانس داشتم که ...! ماشالا! یه نفر درست و حسابی پیدا نمی شد من بتونم به اطلاعاتش اعتماد کنم!امیر که نمره ش عین من می شه! فکر کنم حتی اگه من یه غلط دیکته ای داشتم اونم همونو داره! یه دونه هم که بهم رسوند غلط بود! وای خدا که داشتم از حرص می ترکیدم! حالا تو این گیر و دار و اینکه من هرچی حساب سرانگشتی می کردم می دیدم احتمال افتادنم شدیدا زیاده(!) از کلاس کناری٬که کلاس موسیقیه صدای پیانو بلند شد ! اولش فقط پیانو بود. وای خدا که چقدر آهنگش آشنا بود! دیگه سوال های امتاحان مهم نبودن! مهم آهنگی بود که هرچی تمرکز می کردم یادم نمی اومد کجا شنیدمش! بعد یوهو یه پسره هم همراه آهنگ شروع کرد به خوندن...من برای تو می خونم هنوز از این ور دیوار...بله! سیاوش جان قمیشی! دیگه قیافه ی عاشق من دیدنی بود!Smiley (خوب هرکی سیاوش گوش بده قیافه ش مثه عاشقا می شه دیگه!) خلاصه که بدجوری ما رو برد تو خاطرات و از عرصه ی امتاحان پرتمون کرد بیرون! حالا من هرچی می گم هم دانشکده ای بودن با این بچه های موسیقی مصیبته کسی گوش نمی ده!!

سی و چهارمین کوزه عسل

زمستون پارسال٬ یه شب خیلی سرد که منم بدجوری مریض بودم و تازه سرم زده بودم٬ با صدای فش فش آب بیدار شدم و دیدم...بــــــــــله! رادیاتور محترم عمرشون و دادن به شما! اول زمستون امسال یه شوفاژکار آوردیم که یه رادیاتور از یه جای دیگه خونه کند و وصله پینه ش کرد به اتاق من! منم که خوشحــــال!Smiley خبر نداشتم ۲ هفته بیشتر کار نمی کنه و اتاق من اونقدر سرد می شه که اگه در رو به ایوون رو باز کنم سرماهای اتاقم زمین خدا رو منجمد می کنه!
حالا تو این وضعیت فکر کن یه پروژه داشته باشی که باید تایپش کنی٬ کامپیوترت هم تو اتاقته٬ تازه امتاحان هم داشته باشی و عادت هم نداشته باشی جایی جز اتاق خودت درس بخونی!! خوب معلومه چی میشه دیگه! دوتا ژاکت می پوشی با شلوار و یه جوراب بافتنی(!) می شینی سر کارات! به قول ملی (meli) وقت امتاحانا که می شه آدم حاضره همه کاری بکنه غیر درس خوندن! حتی اگه غذا درست کردن باشه که از قضای روزگار ازش متنفری! منم که کم منتظر بهونه بودم حالا سردی اتاقمم اضافه شده! از تمام مسائلی که مربوط به امتاحان می شه من فقط دلشوره ش رو الان دارم! که اونم تا یه ساعت دیگه٬ دیگه ندارم!Smiley

پ.ن: تو چرا اینجوری شدی؟ خرس سفید همیشگی من نیستیا!

سی و سومین کوزه عسل

 "توی گوش سالمم زمزمه کن":

یار در کوزه و ما گرد جهان می خندیم!!

پ.ن:فشار امتاحاناس دیگه! خیلی نمی شه انتظار داشت ازم!Smiley

سی و دومین کوزه عسل

نمی دونم چشم شور کی گرفت به ناخون های بیچاره ی من که در عرض یک روز 3 تاش شکست! یکی ش هم که هفته ی پیش شکسته بود! خوب نتیجه ش این بود که یا باید سوسول می شدم و ناخون مصنوعی می ذاشتم یا که بی خیال دستای خانومانه می شده م و همه ی ناخون ها رو مثه بچه دبستانی ها از ته می گرفتم! و از اونجایی هم که بچه خاکی ای هستم و سوسول بازی تو کارم نیس(!) گزینه ی دوم و انتخاب کردم! چه کار دردناکی! اما هرکاری کردم نتونستم ناخون گیر رو به انگشت کوچیکم نزدیک کنم! همیشه این مشکل رو با انگشت کوچیکه دارم. چیکار کنم خوب؟؟ خیلی دوسش دارم! تنها انگشتیه که ناخونش مثه آدم صاف و خوشگل بلند می شه!
فکر نمی کنم من تنها کسی باشم که انگشت کوچیکه شواز بقیه انگشتاش بیشتر دوس داره. مثلا دیدی توی این مجلسای نامزدی و عقد و اینا؟ عروس و داماد با انگشت کوچیکه شون خیلی عشقولانه دهن هم عسل می ذارن! یا مثلا دیدی بعضیا وقتی پاشون گیر می کنه پشت کفش یکی دیگه با انگشت کوچیکه شون انگشت کوچیکه ی طرف و می گیرن که دعواشون نشه؟! یا حتی وقتی جناغ مرغ می شکنن و می خوان شرط ببندن هم همینکارو می کنن! یا بعضیا خیلی ظریف و وسواسی موقع خوردن چیزی با انگشت کوچیکه شون گوشه ی لبشون رو پاک می کنن! خلاصه که این کوچولوی فسقلی خیلی به کار میاد و از قرار معلوم خیلی هم عزیزه! برای من که اینجوریه! امروز باید منتظر نگاه کنجکاو آدما باشم که به تک ناخون بلندم نگاه می کنن و تو دلش یا فکر می کنن مد جدیده یا اینکه من یه سازی چیزی می زنم!

پ.ن: بالاخره این پروژه کوفتی تموم شد! هــــــــــــــــــــــورا!!!

سی و یکمین کوزه عسل

و باز هم مهران مدیری و باغ مظفر جدید و یه عالمه اصطلاحات خفن ناک و لحن های جدید! این آقای مدیری واقعا خیلی به فرهنگ این مرز و بوم کمک کرده ها! هر سال یه عالمه لغت جدید به فرهنگنامه فارسی اضافه می کنه و هی دم به دم اونو غنی تر می کنه! خوب...سرگرمی هرشب مردم عزیز کشورمون هم جور شد! و البته حرص خوردن مامان خرسه! آخه نیس خیلی این جور طنز (؟) ها رو دوست داره!! وقتی هم که می بینه مثلا وقتی خواهرهام میان خونه مون ٬همه به جای دیدن همدیگه میخ شده ن جلوی تی وی اخماش می ره تو هم! امروز که من یواشکی تکرارش و دیدم اونم فقط از رو کنجکاوی! آخه خیلی تو قید و بندش نیستم. خلاصه اینکه دستت طلا مهران جان!

پ.ن: برف همینقد بود؟؟ چرا انقد کم؟؟؟

سی امین کوزه عسل

از این "همیشه"ها و "هیچوقت" های میخ شده به جمله های عصبانی متنفرم! تو همیشه همینجوری هستی!همیشه همه چیو خراب می کنی ! همیشه بداخلاقی! همیشه خوبی آدم و با بدی جواب می دی! همیشه اوضاع ما همینه! ... هیچوقت محبتتو به آدم نشون نمیدی!  هیچوقت منو درک نمی کنی! هیچوقت واسه من وقت نمی ذاری!  هرکاری هم بکنم دوستم نداری! هیچوقت نمی فهمی من چی می گم!...و...و...و....
به خدا دروغگویی فقط شامل خالی بستن و چاخان کردن نمی شه! اینم یه شاخه از دروغ گفتنه! هی!! تویی که خیلی راحت اعتماد به نفس یه آدم رو می بری زیر تیغ گیوتین این "همیشه" ها و "هیچوقت" ها!! یه خورده بشین فکر کن و ببین واقعا همیشه اینجوری بوده؟ حتی اگه یه استثنا هم پیدا کنی خیلی دروغگوی کثیفی هستی!!!

چند وقته شدیـــــــــــــــــــــــد دلم می خواد برم توی یکی از این دهات شمال زندگی کنم.یه جایی که دور از هوای شرجی لب دریا باشه اما با یه تاکسی بشه رفت لب آب. یه ده ساده و کوچیک که صبحش آدم با صدای زنگوله گوسفندا بیدار می شه. جایی که لپات سرخ می شن و موهات فرفری!! وای که چقدر دلم طبیعت می خواد! به یه حسی رسیدم...حسی که بهم می گه اینهمه تعلقات و ول کن و بزن به دل یه زندگی تازه. قبلا ها دلم می خواست برم شمال زندگی کنم اما چرا دروغ بگم. نه از دوستام و فامیلم می تونستم دل بکنم نه از اینهمه زرق و برق تهران!  ولی حالا دلم می خواد یه مدت برم و دور باشم.شایدم اصلا دیگه بر نگشتم! کاش این مامان خرسه پایه بودا!

بیست و نهمین کوزه عسل

اگه از کلاس زبان برگشته بودی و از شدت گشنگی در و دیوار و گاز زده بودی و بعد تند تند یه ساندویچ درست کرده بودی و تو فاصله یه بشکن زدن قورتش داده بودی و از شدت خستگی ٬کتاب به بغل ٬ساعت ۹ خوابت برده بود٬الان مثه من ساعت ۴ و ۴۲ دقیقه صبح بود و چشمات یه ذره هم خواب توش نبود!!دریغ از یه ذره خماری!! من الان می تونم راحت اینجا پشتک و وارو بزنم!

بالاخره بعد از کلی غر زدن به اختلاف طبقاتی و اینکه یعنی چــــــــــــــــی این مرفهین بی درد بالا شهر برف هم دارن و ما بارون هم نداریم(!)٬امروز اولین دونه های نرم و گوشتالوی برف خورد به صورتم!باید قیافه م و می دیدی! همون حکایت تی تاب و خر و اینا دیگه! دیگه ما به اون چارتا جوونه لاغر بهاری و اون چارتا میوه ی خدا تومن نوبر تابستونی و اون چارتا قطره بارون پاییزی و این چارتا دونه برف آبکی زمستونی دل خوش نکنیم که باید یا بپوسیم یا سر به بیابون بذاریم (یا به قول این گربه هه بریم مگس شکار کنیم!!نه؟خرس صورتی؟!) من که فعلا سر کیفم! دارم خدا خدا می کنم روز تولدم یه روز برفی توپ باشه!یعنی می شه؟

امتاحانام از شنبه دیگه شروع می شه.همه میان بهم می گن تا کجا خوندی؟! حالا من هی بیام بگم به جون این و اون من اصلا تو مود درس خوندن نیستم! کی باورش می شه!! خدا خودش کمک کنه! با اینهمه غیبت و شیطنت و تو کلاس نبودن معلوم نیست اصلا کسی منو سر جلسه امتاحان راه بده یا نه! باید امید بست به امداد غیبی! تقلب به امید تو!!

بیست و هشتمین کوزه عسل

اولین برف امسال و دیدم! شاهکار بود! سفید...نرم...سبک...رقصان...ریز...آروم...! حوالی ولنجک بودم. یه زمستون تموم عیار بود.اصلا هم شباهتی به ماه آخر پاییز نداشت! دلم یه کاپشن گرم٬یه شالگردن نرم٬یه کلاه پشمالو٬یه جفت کتونی ضد آب٬یه جفت جوراب ضخیم٬یه خیابون آروم و سفید که به ناکجا می رسید٬و اگه ممکن بود یه پا می خواست تا معنی زمستون رو واقعا بفهمم!اما خوب جز شالگردن هیچکدوم و نداشتم! دستم که به نرمی برفای کپه شده روی ماشین خورد٬ مثل عادت خوردن اولین میوه  نوبر٬خدا رو شکر کردم که بهم یه سال دیگه هم فرصت داد تا کلی با خوشگلیای دنیاش حال کنم  یادمه ۳ سال پیش روز تولدم اولین برف رو دیدم...اوایل دی! (نگفتم چندم که کسی تو زحمت کادو خریدن نیوفته) اما امسال همراه با حضور فعال و خندونم توی جشن تولد پسرخاله ی ۳۲ ساله م!!!! وقتی مراسم کادو دادن و کیک بریدن و دست زدن و آرزو کردن و عکس گرفتن و اینا گذشت٬ مثل همیشه مادر بزرگ شروع کرد به گفتن از گذشته و روزای جوونی.اما امروز حرفاش فقط حول محور روز تولد پسر خاله نمی چرخید.داشت از خودش می گفت..یه دختر ۱۳ ساله که عاشق کارگر باباش بود! اما به زور نشوندنش سر سفره عقد با کسی که حتی اجازه نداشت عکسشو ببینه! البته از اونجایی که این خانوم گرد و قلمبه ی ما٬ تو جوونیش خیلی شیطون بوده٬ دزدکی عکس و دیده بوده و خوب...داداششم ناحقی نکرده بوده و هولش داده بوده تو ظرف ذغال های زیر کرسی!طفلی مادربزرگ پاش سوخته بود! حالا مادربزرگ من شانس آورد و یه شوهر جوون و خوش تیپ و دل زنده گیرش اومد! دلم واسه اونهمه جوونی ای می سوزه که به پای آدمای پیر یا نا اهل حروم شد!حیف!

پ.ن: شدیدا به شکلک های بلاگ اسکای علاقه مند شدم! مخصوصا اینکه دزدی هم هستن!

بیست و هفتمین کوزه عسل

از یکی از بچه های این مجازی آباد شنیدم که "شفای کودک درون" ارزش خوندن داره. و خوب...دقیقا چیزی بود که خیلی وقت بود دنبالش بودم...خیلی وقت!شاید از همون روزی که بزرگ شدم! اول رفتم شهر کتاب میرداماد که یه قدمه تا دانشگاه. بعد اینکه کلی وایسادم تا بفهمم کی به کیه و کی اونجا فروشنده س و کی مشتری(!) سوالم از دهنم در نیومده جواب شنیدم که: چاپش تموم شده!! دست از پا درازتر اومدم بیرون و یه عالمه پیاده رفتم تا شریعتی و فروشگاه مهرگان. معمولا اونجا همه چی پیدا می شه. از حرف پسره هم فهمیدم باید کتاب تابلویی باشه! آروم رفتم پشت تپه ی کتابا و گفتم: ببخشین آقا؟ فلان کتاب و دارین؟ اون آقای مهربون هم لبخندش رو صورتش پهن شد و گفت: همون آتش بس دیگه؟؟؟!   دستم رو هوا مونده بود ٬با یه دهن باز که بگم هان؟!٬ که خودش داد زد :شفای کودک درون!! بعد به دوستش اشاره کرد و دوباره لبخند پهنش صورتش و پوشوند! ۲ تاش و گرفتم و اومدم بیرون.(یکی واسه خودم یکی واسه دختر خاله م که تولدش بود.) تمام راه به این فکر می کردم که من اگه جای لوسیا کاپاچیونه ٬نویسنده این کتاب بودم٬ سرتا پای کارگردان آتش بس رو طلا می گرفتم که کتابم و اینقدر پر فروش کرد!! مردم مام که منتظر!! ولی خدایی با تموم این اوصاف هدیه ی بی نظیری بود :) فعلا فقط اولاش و خوندم. وقت نکردم دستم بگیرم. آخه دارم هری پاتر و حفره جادویی رو می خونم! :) خیلی توپــــــــــــــــــــــــــه!! :*

دیروز محمد سر کلاس به استاد گفت: اون موقعی که من تو ترکیه درس می خوندم وقتی استاد تخته رو پاک می کرد دخترا هم دفتراشون و پاک می کردن!! هرچند که قاعدتا باید ما دخترا شاکی می شدیم و اعتراض می کردیم ٬اما اونقدر حرفش خنده دار بود که کلاس تا ۲ دقیقه رو هوا بود! :)) ولی واقعا دست استاد درد نکنه.جای همه مون بهش گفت همونجا درس خوندی که الان اینجوری شدی!! =))

پ.ن: اومده توی چاردیواری کامنت گذاشته: شعرت قشنگ بود اما من از شعر خوشم نمیاد!! رفتم دیدم بلاگ خودش یه بلاگ فوتبالیه.منم کم نذاشتم و تو کامنت نوشتم: اااا؟؟؟ چه جالب! آخه منم از فوتبال خوشم نمیاد!!! :دی  چه آدمایی پیدا می شن ها!

بیست و ششمین کوزه عسل

توی صفحه اصلی یاهو٬ اون بالا٬ یه قسمت داره به اسم Horoscopes که یعنی طالع! خوب... توصیه ی امروزش برای یه Capricorn خیلی جالب بود:

In a difficult situation today, rely on your secret weapon: your amazing creativity!
!توی موقعیت سخت امروز به سلاح محرمانه ت تکیه کن: خلاقیت شگفت انگیزت
:)

بیست و پنجمین کوزه عسل

اینجانب٬ یکی از جوانان غیور و همیشه در صحنه ی ایران عزیز٬از پشت همین تریبون اعلام می دارم که...
"هیچگونه علاقه ای به بحث های سیاسی نداشته و از تمامی اتفاقات مربوط به انتخابات شوراها بی اطلاعم!":دی
اصلا این انتخابات شوراها چی چی هست؟؟:-" من حتی سر انتخابات ریاست جمهوری هم از عرصه در رفتم!! نه که کوتاهی کرده باشم ها!! فقط گفتم بنده خداها رو مسئول نکنم! گفتم من رای نمی دم تا اینام حقی گردن من نداشته باشن!! از قدیم گفتن: مرا به خیر تو امید نیست٬شر مرسان!! رجائی دوم هم باشه مال کسایی که بهش به چشم منجی عالم نگاه می کنن! من اصلا نمی گم ایراد از ایشونه ها! فقط یکم کار سنگینه!! :-"
امسال داریم رکورد می زنیم تو سقوط هواپیما!  جالبیش به اینه که خبرنگارها رو به فرودگاه راه نمی دن! از چی می ترسن خدا می دونه! چیزی که معلومه اینه که از اونی که باید نمی ترسن!! سریع هم ربطش می دن به شهید و شهادت و بسیج !! اینکه جون مردم و می ذارن کف دست عزرائیل چه ربطی داره آخه به شهادت؟؟؟

بیست و چهارمین کوزه عسل

من از اون دسته آدمام که به اینکه " سالی که نکوست از بهارش پیداست" بیشتر اعتقاد دارم تا "جوجه رو آخر پاییز می شمرن"!! واضح ترین مثالش هم موقعیه که دارم Chicken Invaders بازی می کنم! (یه بازی کامپیوتریه که توش باید مرغ هایی رو که به منظومه شمسی حمله کردن بکشی! احتمالا اونا اولیاء دم مرغایی هستن که به خاطر آنفولانزای مرغی به قتل رسیدن!!) اگه از همون اول بازی خوب جایزه بده و جایزه برسونه تا آخر بازی می کنم.اما اگه از همون لوِل یک خسیس بازی دربیاره دوباره می زنم از اول:دی
نه که بگم فقط در مورد بازی اینجوریم ها! در مورد همه چی! حتی شروع یه روز. اگه صبحش خواب بمونم٬مثلا نمازم قضا شه٬یا اتفاقات اول صبح جوری نباشن که انتظارشون و دارم بقیه ی روزم هم خراب می شه! مطمئنم که اگه می شد روز رو هم از نو شروع کرد من هنوز نوزاد بودم!! امروز ولی روز خوبیه! صبح بعد از مدتها زود بیدار شدم:دی ورزش کردم!(وای بابا این دیگه شاهکار بود!) صبحونه خوردم٬ رفتم کلاس شنا٬پای قورباغه یاد گرفتم٬بعد رفتم کلاس خط(معلم خطم هم خیلی ازم راضی بود:دی آفرین دخمل خوف بابا:دی) بعدم الان که اومدم خونه دارم کارامو می کنم برم کلاس زبان! هرچند که دارم کم کمک به ملکوت اعلی می پیوندم!! اما می دونم که امروز تا آخرش قراره خیلی خوش بگذره:)
از کلاس شنا که اومدم بیرون دوستم و دیدم هم عصبیه هم داره می خنده!! بعد از جستجوی فراوون فهمیدم دوستش که تازگیا بهش موتور زده بوده و حساب پاش و رسیده بوده٬امروز که داشته از خیابون رد می شده که به نوبت بانک پارسیانش برسه٬ یه پراید بهش زده بود و اون یکی پاش هم مستفیض شده بود!! حالا تو این گیر و دار این رفیق بنده هرچی بد و بیراه بود به بانک پارسیان بدبخت می داد:)) من موندم با اینهمه دنگ و فنگ و بدبختی که این بانک داره چرا همه اصرار دارن اونجا حساب باز کنن؟؟ فکر کنم به قول این عروسه تو این کارتونای بهینه سازی مصرف سوخت٬ بانک پارسیان خیلی کلاس داره!!!

پ.ن: اینجا اتاقک خودشناسیه! من اینجا می نویسم چون می خوام از بین نوشته هام خودمو پیدا کنم. می شه انقدر غر نزنی؟مگه مجبوری بیای اینجا رو بخونی؟؟

بیست و سومین کوزه عسل

حافظ هم با ما شوخی ش گرفته!

ما آزموده ایم درین شــهر بخــت خویش
                                 بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش

گاهی اوقات اگه تموم نشونه های دنیا هم جیغ بکشن که فلان کارو باید بکنی٬ تو بازم می خوای چشات و ببندی و نبینی...گوشات و بگیری و نشنوی! چون دلت به انجام اون کار نیست!! جناب حافظ من از روی ماه نشسته ت شرمنده م! رخت من به این ورطه گره خورده!! (بین خودمون بمونه حافظ جونی!می دونم راست می گی!)

what would you do
if my heart was torn in two
more than words to show you feel
that your love for me is real
what would you say
if i took those words away
then you couldn't make things new
just by saying 'i love you'
it's more than words
it's more than what you say
it's the things
you do, oh yeah!!!

west life