...پله های پیچ در پیچ دادگاه...تاریک و باریک...آسانسور خراب...بچه های بهونه گیر...چشم های کثیف که توی کاسه سر می چرخن...سرده...خیلی سرد...! راهرو های نمور دلگیر... دست های مشت شده با کاغذ...نگاهم رو می دزدم! حتی از سلام کردن هم فراری ام!...شعبه ی 16...هوا ابره...هیچی نیست حتی تلاقی نگاه!...اتاقک کوچیک خشن...جا نیست...یه صندلی کنارش خالیه...من که وایمی سم! رغبت نمی کنم اونجا بشینم...میز بلند چوبی...مردک کثیف سگ اخلاق!...سکوت...صدای ورق...منشی می نویسه.کارش ربطی به درد ما نداره!...هیچی نیست...حتی سکوت!...امضاء...بفرمایین!....از صد تا فحش بدتره!...کیلو کیلو قند توی دل جرم گرفته ش آب می شه...مال یتیم خوشمزه س نه؟! ...دلم می خواد وایسم جلوی میز بلند چوبی، توی صورت مردک سگ اخلاق زل بزنم و بپرسم: چند تومن می ارزی ؟؟... هوا سنگینه...راه کش میاد..."چرا اصلا به حرفامون گوش نکرد؟"...تلخ می شم..."اینجا ایرانه مامان جان!ایران!!"