صد و بیستمین کوزه عسل

آخه من به تو چی بگم؟؟! تو چرا انقدر ماهــــــــــــــــــــــــــی؟؟ میخواهیم شما را ببوسیـــــــــــــــــــــــــم!! ممممممممم راسش همون موقع که اس ام اس دادی که این یکی دو روزه خونه ای حدس زدم می خوای یه چیزی بفرستی. اما یادم رفته بود. تا اینکه امروز آقای مرهبون پستچی زنگمان را به صدا در آورد و من با یه بسته چاقالوی گنده مواجه شدم! وایییییییی که چقدر ذوق کردم دیدم توی اون پاکت غیر از اون جونور خوشگل پشمالو و اون کارت گوگولی و اون جاکلیدی به قول خودت زشت(!) یه نامه کاغذی هم هست که مثل ایمیل هات رنگ و وارنگه! مرسی عزیــــــــــــزم  واقعا که تو یه غول چراغ جادویی! جبران می کنم

پ.ن۱: هر چه سوزن به بغض هایم میزنم نمیترکند !! این روزها سوزنها هم قلابی شده اند ....شایدم بغض ها جان سخت تر !! اشکهایم دیگر شور نیست ؟.....اشک هم اشک های قدیم !!

پ.ن۲: من هیچگه بر درد « خود » زاری نکردم
         
اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌ نیست ...

صد و نوزدهمین کوزه عسل

آقا من دارم افسردگی می گیرم! اینو امروز بعد از حرف زدن با محسن فهمیدم..

محسن: چه خبر از شازده؟
خرس قهوه ای: شازده کیه؟!
محسن: آقا دوماد٬ گل پسر٬ که دل خرس قهوهای رو برده دیگه!
خرس قهوه ای: خواب دیدی؟؟ من هنوز تو خمره نشستم!
محسن: مگه من مردم دوستم خمره نشین شه؟!
خرس قهوه ای: نگو دوستم که دلم از این قحط الرجال خون ه! پس اینهمه آقای با شخصیت و کی تور می کنــــــــــــــــــه!!
محسن:
خرس قهوه ای: والا ما هی راه می ریم تو خیابون می بینیم  آقاها هی هر روز باشخصیت تر می شن!! بعد می بینیم نه بابا! خبری نشده باز!! نمی دونم کجا نشتی داره!! یه جایی این آقاهای با شخصیت نشت می کنن!!
محسن:

 کسی اگه جای این نشتی رو می دونه به منم بگه!

پ.ن: نمی دونم چرا از این خوشم اومد...شاید چون خود منم وحشیِ بعضی چیزا رو دوست دارم!

صد و هجدهمین کوزه عسل

تو یه وسوسه ای! یه وسوسه که من باید باهاش بجنگم! ولی بدبختانه...خیلــــــــــــــی شیرینـــــــــــی!!
(یادم می مونه...ولیعصر...گشنگی...خستگی...خنده...)

صد و هفدهمین کوزه عسل

انقدر این چند روزه سرم شلوغ بوده و همه ش بیرون بودم که به هیچ کاری نرسیدم حتی نوشتن توی اینجا.
اون موقعی که مدرسه ای بودم نهایت فعالیتم توی چارشنبه سوری این بود که با بر و بچ می رفتیم دور و اطراف محل و ترقه بازی ها رو نگاه می کردیم. بعدشم که دیگه پایه نبود واسه این کار چارشنبه سوری محدود شد به چارتا سیگارت و منور و آبشار که تو خونه و وسط حیاط می نداختیم. اما امسال بعد از گذشتن ۲۲ سال از زندگیم بالاخره یه چارشنبه سوری رو گذروندم که توش از رو آتیش پریدم!!استاد باخرد(!) دانشگاه تصمیم گرفته بودن که ماها رو چارشنبه سوری بکشونن دانشگاه و به آه و ناله های ما هم گوشون بدهکار نبود! احتمالا تصمیم داشت که همه ی ماها رو از فرداش بدون چشم و گوش و دماغ ببینه! ولی ما که از این بادا نبودیم که با این بیدا بلرزیم هیشکی نرفت. اما خوب...در پی حالگیری هاییکه در طول روز پیش اومده بود و منم اصلا خیال نداشتم که چارشنبه سوری م رو توی خونه حروم کنم٬ گفتم الا و للا من باید برم یونی (uni) که اگه نرم حذف می شم و از این حرفا! مامان خرسه خوش باور هم با کلی صدقه و دعا و نذر و اینا ما رو راهی دانشگاه کرد! من که اصلا نفهمیدم چی شد که سر از خونه خاله م در آوردم!ولی فکر کنم خیابونا خیلی شلوغ و خطرناک بودن منم ماشین گیرم نمیومد پس بهتر بود که به اونجا پناه ببرم!!! بگذریم از اینکه اول رفتم یه سر پاساژ قائم و اونجا چه ولبشویی به پا شد! دیوونه ها توی خود پاساژ ترقه می نداختن! بعدشم که یوهو در عرض ۵ دقیقه درهای پاساژ و بستن و در پشتی و باز کردن و همه رو انداختن بیرون! 
چارشنبه سوری پربار امسال با رفتن من و دختر خاله فری به میدون تجریش شروع شد. با فحش دادن خودمون که ما وسط این جمعیت دیوانه که از قضای روزگار همه شون هم عناصر ذکور بودن چی کار می کنیم٬ ادامه پیدا کرد! با حس خوب اینکه بالاخره از زیر رگبار اونهمه سیگارت و نارنجک سالم به خونه رسیدیم٬ شیرین شد! با حس حسادت شدید و خفه کننده به مجتمع های کناری که توی حیاط همه شون آتیش بود و ترقه و فشفشه و بزن و بکوب٬ خیلی خیلی سیخ زننده شد!با اومدن دختر خاله مهدیه و شوهرش (که به زور و التماس تکونشون داده بودیم!) و پیشنهاد آتیش زدن کنده توی ایوون٬ رنگ و بوی دیگه ای گرفت! و در آخر هم به درست کردن یه آتیش گنده و مصرف ده ها بسته سیگارت و هفت ترقه و آبشار و بشقاب پرنده و از اون سوتی ها و فشفشه ختم شد و با کشیدن یه قلیون مشت پرتقالی به پایان رسید! درست کردن آتیش توی حیاط باعث شد بقیه اهالی بی بخار مجتمع هم بریزن بیرون و با ماها شروع کنن به ترقه بازی. اینم  واسه اینکه کسی نگه خالی بستم! البته تاریکه و خیلی معلوم نیست. اما عملیات ژانگولری پرش از روی آتیش رو نشون می ده! تازه یه اتفاق مهم دیگه ای هم که افتاد آشنایی داماد جدید خاله م با من بود که کاملا خوش شانسی منو نشون می ده که کسی رو که بار اوله می بینی و باهاش آشنا می شی توی همچین شرایط خر تو خری ببینی که حتما به عقلت شک کنه!!!

صد و شانزدهمین کوزه عسل

(می خوام فقط غر بزنم! همین! مجبور هم نیستی بخونی!!)

انقدر متلک ننداز! من از متلک متنفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم!!! خدایا از کجا به کجا فرار کنم؟؟ از کی به کی پناه ببرم؟؟ بســــــــــــــه!! اه!!

صد و پانزدهمین کوزه عسل

آخه خودتون قضاوت کنین! آدم حق نداره همینجور زل بزنه به صفحه مانیتور و بگه: عجب آقای با شخصیتی!! 

همین دیگه! اومدم همینو بگم!

صد و چهاردهمین کوزه عسل

۱. آخه واقعا اینا (بگم کیا؟!) چی فکر کردن؟؟ لابد نشستن با خودشون گفتن چارتا زن ور می داریم میاریم توی نیروی انتظامی پستای آشغال بهشون می دیم در دهن این زن ها رو می بندیم انقدر نگن حقوق زنان٬ برابری با مردان و از این حرفا! من نمی دونم حالا اینا اگه چادر سرشون نباشه نیروی انتظامی منهدم می شه؟؟ یا مثلا کاربرد چادر برای زن هایی که پلیس ن اینه که اسلحه هاشون رو اون زیر قایم کنن یا در وقت لزوم به جای چتر نجات ازش استفاده کنن؟؟! یه جاهایی هم به جای شنل زورو خوب جواب می ده!! شایدم از قصد زور کردن چادر سرشون کنن که هی بپیچه به دست و پاشون یا زیاد نتونن کار کنن و درجه نگیرن! یا خسته شن کار و ول کنن! یا اینم که توی یکی از عملیات ها پاشون پیچ بخوره یا چادرشون آتیش بگیره به لقاء الله بپیوندن! شایدم فقط سرگرمی برا خودشون جور کردن که موقع بالا و پایین رفتن این سوسک های سیاه از در و دیوار و با طناب(!) یه دل سیر بخندن! آخه این عکس و نگاه کن!! من یکی که از زن بودنم حالم به هم خورد با اداهای اینا! می خوام صد سال سیاه زن ها نرن توی نیروی انتظامی!!

۲. دیروز یه اس ام اس دادم به دختر دایی نازنین٬ از دیروز تا حالا به قول خودش ۱۲۵ بار هی این اس ام اس واسه ش از طرف من رفته! من هی گوشی م رو نگاه می کنم می بینم out box و inbox و drafts ام همه شون خالی ان. کانتر هم تغییر نمی کنه.  دلیوری هم نمیاد. ولی هی هلیا جیغ و داد که دیوونه م کردی!!یکی به من بگه چه غلطی بکنم آخه!!

۳. هوا خوبه! هوا خوبه! هوا خوبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!! من دارم دیوونه می شم از قشنگی هوا! یکی با من بیاد بریم راه بریم بدوییم تو سر و کله هم بزنیم! وای انقدر هوا ماهه که دلم می خواد برم خودم و از بالای یکی از اون دره های خوشگل جاده چالوس پرت کنم پایین!!
یه صحنه هست توی فیلم "غرور و تعصب" که منو روانی می کنه! دختره وایساده بالای یه دره٫ روی یه تیکه سنگ بزرگ٬ همه جا هم ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــبز! باد میاد دامن اینو می رقصونه. وای منظره ش محشـــــــــــــــــره! چقدر دلم طبیعت می خــــــــــــــــــــــــــواد!! من شمال می خوام!!

۴. "يکي مي خواد نيگات کنه. نه، مي خواد بشنفتت. مي خواد بپره تو صدات. يکي مي خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو کوه و  بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نيگات کنه. يکي مي ترسه از نزديک تماشات کنه. يکي مي خواد تو چشات شنا کنه.
يکي اينجا سردشه. يکي همه ش شده زمستون. يکي بغض گير کرده تو گلوش و داره خفه مي شه. وقتي حرف مي زدي يکي نه به چيزايي که مي گفتي که به صدات، به محض صدات گوش مي داد. يکي محو شده بود تو صدات. يکي دلتنگه. توي يکي از همين خونه ها ،همين نزديکي ها، دل يکي آتيش گرفته. کسي يک چيکه آب بريزه رو دلش شايد خنک شه..."
چند روایت معتبر - مصطفی مستور

صد و سیزدهمین کوزه عسل

بعد از دو سال که نیکو اینا خونه شون رو عوض کرده بودن بالاخره دیروز٬ ما رفقای نایاب(!) موفق شدیم چترمون رو منزلشون پهن کنیم! من و خرس کوچیکه که هیچکدوممون وقت نکرده بودیم چیزی بخریم سر راهمون رفتیم و یه جعبه شیرینی تازه و یه دسته گل خوشگـــــــــــــــــــــــل (الان نیکو می گه چه پر رو! ) خریدیم و یه یک ساعتی پیاده رفتیم و همه آبا و اجداد نیکو جان رو مفیوض کردیم(!) و خودمون رو به هر بدبختی بود رسوندیم دم در زرشکی خونه شون! یه ساعت بعد از ما هم عطی اومد. خیلی عالی بود. کلی وقت بود ما چهار تا خونه خراب کن دور هم جمع نشده بودیم!  وای که چقدر مامانش زحمت کشیده بودن. مام که حیف نون!همه مون از دم کم غذا!  نصف غذاها حروم شد! هی هم که این سه تا نشسته ن با الی (خواهر نیکو) دست به یکی و اینا من بیچاره رو اذیت کردن!
من از دیروز خوشحـــــــــــــــــــــال! چون بوی عروسی میاد! ایشالا عطی جان بعد از یه ده بیست سال دوستی () با عیالشون قراره بعد عید استاد شن!وای که بعد عید چه خبرااااااااااااااس! همه انگار منتظر بودن سال ۸۶ بشه جفت گیری کنن! عجبا!

پ.ن۱: نداریم!!

پ.ن۲: پیدا شد!!
"بریم بالای اتوبان روی پل واستیم. صبح زود. وقتی که گرگ و میشی هوا رفته و نموره نموره آفتاب داره میریزه بیرون. حالا ماشینا رو نگاه میکنیم که از روبرو میان و از زیر پامون رد میشن و میرن ... "
من عاشق اتوبانم! مخصوصا با توصیفی که اینجا کرده...

پ.ن۳:
خرت و پرتهامو ریخته بودم توی جیبهام...
کفش هایم جفت نمی شد دیگه به هیچ رقم...
گریه هایم را کرده بودم.
گفتم میرم.
از دست !

صد و دوازدهمین کوزه عسل

فرهنگ این تهرانی ها واقعا که توی مترو ساخته و پرداخته می شه!! به قول شاعر (مصدق) : "خوب یا بد٬ تو مرا ساخته ای٬ تو مرا صیقلی کرده و ٬ پرداخته ای!!" الحمدلله که همه رو هم وحشی و فرصت طلب بار می یاره! ولی واقعا رفتار امروز اون دختره از همه چیزایی که دیده بودم عجیب تر بود و بیشتر برق از سرم پروند!!نشسته بودم سرجام روی صندلی ای که توی یه رقابت شدید به زحمت و مکافات به دستش آورده بودم و هنوز دوتا ایستگاه مونده بود تا مقصد. همینجوری داشتم دور و ورم و نگاه می کردم و تو افکار خودم غلت می خوردم که یوهو یه دختره گفت: " ببخشید؟ شما کدوم ایستگاه پیاده می شین؟" یه خورده نیگاش کردم و با خودم گفتم شاید طفلک می خواد مسیر و بپرسه! گفتم:" ایستگاه..." دختره هم نه گذاشت نه برداشت گفت:" من می خوام بشینم جاتون!" یه خورده نیگاش کردم که بفهمم درست شنیدم یا نه! دیدم بر و بر زل زده بهم!! منم دیدم سنگین ترم خودم بلند شم جامو بهش تعارف کنم!! همه ی دور و وری های من با چشای گشاد دختره رو نگاه می کردن که تازه داشت دوستشم دعوت می کرد بره پهلوش بشینه!! خودم و با غل و زنجیر بسته بودم که نرم بکشمش! چقـــــــــــــــــــــــــدر بعضیا پر رو ان آخه!!!

پ.ن۱: ساختمان کوزه ای !!

پ.ن۲: وقتی خبرش رو خوندم که رسول ملاقلی پور فوت کرده خیلی جا خوردم و بیشتر از اون جا خوردن متاثر شدم. فکر کنم هیچ کس فیلم " میم مثل مادر" ش رو هیچوقت فراموش نکنه. خدا رحمتش کنه...

پ.ن۳: کاش به خاطر خوب بودن درسم یا مثلا اینکه امروز امتحان به اون سختی رو ۲۰ شدم باهام مهربون می شدی استاد. نه به خاطر دلسوزی و ترحم واسه حرفی که بهت زدم!...

صد و یازدهمین کوزه عسل

من خیلی آدم بد و خطرناکی هستم. من امروز فهمیدم که خیلی آدم خشنی هستم. من امروز توانستم چندین نفر را در خیالم بکشم! اولش نمی خواستم که یک قاتل شوم. اصلا تقصیر من نبود که توی مترو جا نبود من بشینم و مجبور بودم که بالای سر آن دخترک لوس ۶ ساله و مادر بی مزه اش بایستم. مطمئنم هرکس دیگری هم جای من بود آن دخترک و مادرش را با هم در ذهنش می کشت. آخر این مردم توی کله شان کاه است جای مغز؟ نمی گویند حال آدم بهم می خورد هی ببیند بچه خرس گنده از سر و کول مادرش بالا می رود و مادرش هم هی پسته پوست می کند می گذارد دهن بچه لق لقو! حق داشتم آن بچه گنده بک را که هی خودش را می انداخت در بغل مادرش و هی لب هایش را سه متر دراز می کرد تا مادرش او را ببوسد در ذهنم بکشم! از بس که کفش های تازه واکس خورده من و خانم کناری را لگد کرد. من خیلی آدم بد و خطرناکی هستم.

مطمئنم نفر دوم را هم حق داشتم که در ذهنم بکشم. آخر مترو خیلی شلوغ بود. آدم ها مثل دانه های انار به هم چسبیده بودند. اما آن دخترک بی شخصیت کثیف اصلا برایش مهم نبود. خودش را پهن کرده بود روی زمین و جای ایستادن سه نفر را گرفته بود. هی در دلم آرزو می کردم راننده یک ترمز سفت بکند تا من راحت بنشینم روی سرش و گردنش را خرد کنم! اینطوری شد که او را هم در ذهنم کشتم. من خیلی آدم بد و خطرناکی هستم.

ولی سومین و چهارمین نفر را شرط می بندم که خیلی های دیگر هم دوست داشتند که بکشند. آن ها اعصاب خردکننده ترین٬ نفهم ترین٬ شوت ترین٬ و با همه این صفات٬ با اعتماد به نفس ترین آدمهای دور و اطراف من هستند. من فقط به دیگران کمک کردم و آن ها را در ذهنم کشتم. آن هم وقتی که ته کلاس نشسته بودند و وقتی صدا در فیلم گفت: "But Serg doesn't run a world" یکی شان که افتضاح تر است پرسید Serg یعنی چه! من او را همان جا با آن عقل کوچکش که نمی دانست "سرج" یک اسم است٬ در ذهنم کشتم! می دانم که همه معتقدند این دو با وجود پلیس بودندشان حتی به درد جریمه نوشتن هم نمی خورند! من خیلی آدم بد و خطرناکی هستم.

آه که پنجمی مرا ترکاند! او را از ۴ تای قبلی هم وحشتناک تر کشتم! تقصیر من نبود اصلا. خودش هی آمد و رفت و هربار اعصاب من را لگد کرد. باز هم در مترو بودم. من که گناهی نداشتم. آرام نشسته بودم و داشتم "چند روایت معتبر" مستور را می خواندم. خودش آمد مثل بختک چسبید به میله ی بالای سر من. هی چند بار با انگشت اشاره و آرام کیفش را که می خورد توی کتاب و سر و دماغم زدم کنار. اما نمی فهمید دیگر! شعورش صفر هم نبود. فکر کنم اندازه شعور او در قانون های ریاضی وجود ندارد. چند بار هم مودبانه صدایش زدم. پس مطمئنم تقصیر من نبود که آن طور فجیع کشتمش! من خیلی آدم بد و خطرناکی هستم.

حالا که ۵ تا آدم را کشته ام می توانم خیلی های دیگر را هم بکشم. می خواهی امتحان کنی؟!

پ.ن: قضیه مترو هم مثه قضیه کنکور می مونه. یه ملت از کنارش نون می خورن! اصلا عجیب اشتغال زایی کردن این دو تا قضیه. هربار که با مترو سفر کنی محصولات جدیدتری می بینی! مخصوصا حالا که دم عیده. همینمون مونده بود ملت ۵ متر به ۵ متر بشینن یکی یه ساز بگیرن دستشون و آی بنوازن! آی بنوازن!!

صد و دهمین کوزه عسل

تاریخ : ۱۲/۱۲/۸۵
زمان: ۲۰:۳۰
مکان: وسط هال!

دیری دیری٬دیری دیری٬ دیری دیری دیریم! (زنگ موبایل!)

خرس قهوه ای: ســــــــــــــــــلام عزیزم.
خرس کوچیکه: سلام خوبی؟
خرس قهوه ای: خوبم مرسی. خودت چطوری؟
خرس کوچیکه: مرسی. ببـ....ن...مهـ...می...ی...
خرس قهوه ای: چی؟ الو؟ صدات قطع و وصل می شه! الو؟

دیری دیریم! (صدای قطع شدن موبایل!)
چند ثانیه بعد وقتی من دارم سعی می کنم شماره ش رو بگیرم اما اشغاله...
" اس ام اس آمَدَه ای جان٬ اس ام اس آمَدَه٬ تِلیفونْت رو نیگاه کن کی اس ام اس آمَدَه..." (صدای اس ام اس!)
تا می یام بخونم چی نوشته گوشی بوق آزاد می خوره...

خرس کوچیکه: الو؟
خرس قهوه ای: قطع شد نفهمیدم. چی؟
خرس کوچیکه: (با یه لحن بچه گونه و یکم خجالت زده) مهمون نمی خوای؟
خرس قهوه ای: چـــــــــــــــــــــــــــــی؟! امشب بیای اینــــــــــــــجا؟؟
خرس کوچیکه: کسی اونجاس ؟
خرس قهوه ای: نــــــــــــــــــــــــــه! بیـــــــــــــــــــا!کی میرسی؟ الان کجایی؟
خرس کوچیکه: دم موسسه م. میام تا نیم ساعت دیگه.
خرس قهوه ای: بیا من منتظرتم!

۵ دقیقه بعد این منم که دارم مثل وورووجک هی می پرم بالا پایین!
هی خرس کوچیکه! اصلا حسابش دستت هست که چقدر وقت بود نیومده بودی پیشم بمونی؟! خیلی خوش گذشت٬خــــــــــــــــــــــــــــــیلی!
چقدر بعضی از آدما خوش روزی ان. یکیشون هم این خرس کوچیکه. بگذریم از اینکه مامان خرسه روز قبلش کلی خرید کرده بود و خونه پر بود٬ و بگذریم از اون لوبیا پلوی مشتی که درست کرده بود٬ من عصرش تروفیل درست کرده بود. چیزی که خرس کوچیکه عاشقشه و می خواستم یه بار براش درست کنم ببرم خونه شون. چقدر خوردیما!  بعدشم با اینکه نزدیک ۱۰ تا دی وی دی دستمون بود ترجیح دادیم بشینیم یه بار دیگه "آب و اتش" رو ببینیم. بالاخره هم نزدیک ۳ و نیم صبح خوابیدیم. خدایا شکرت! خیلی خوب بود.

پ.ن: خیلی تعریف Saw رو شنیده بودم. فکر می کردم یه فیلم خانوادگی و عشقولانه باشه. اما وقتی گذاشتمش تو کامپیوترم از عکس اولش فهمیدم از این خین و خین ریزی هاس! درسته که من خیلی پر رو ام توی دیدن فیلم های وحشتناک(Thriller) ولی خوب این دلیل نمی شه که منکر تاثیرش بشم. مثلا من همیشه عاشق هواپیما و ارتفاع بوده م. اما اینبار که رفتم کیش توی هواپیما همش یاد Final Destination 2 میوفتادم و رسما یخ کرده بودم!! دیشب هم توی تاریکی اتاق که رفتم از کمدم کتاب بردارم تا قبل خواب بخونم٬ یوهو حس کردم یکی تو کمده! خودم و کلی فحش دادم و کتاب و برداشتم و زدم به چاک! یکی نیست بگه آخه مجبوری مگه!!

صد و نهمین کوزه عسل

شاید اگه کلاس زبان نمی رفتم٬ شاید اگه کتاب New Headway نمی خوندم٬ شاید اگه ترم U3 نبودم و شاید اگه اون ریدینگ رو درباره Jane Austen نمی خوندم الان در به در دنبال کتاب غرور و تعصب (Pride and Prejudice) نمی گشتم!! فیلمش رو که دیدم تازه فهمیدم چرا اینقدر کتاباش جایزه بردن و واسه فیلمش اسکار دادن! از اون تیپ فیلم های آروم و دوست داشتنی که تو رو می بره تو عالم رویا پردازی های نوجوونی ت! خیلی دوسش داشتم!! خیلــــــــــــــــــــــــــی!

پ.ن۱: چقدر چیز هست که نمی دونم!
          مجله و کتاب و روزنامه می خونم.
          فیلم و اخبار می بینم.
          به حرفای همه گوش می دم.
          اما بازم چقدر چیز هست که نمی دونم!

پ.ن۲: اینم از اونایی بود که می خواستم بگم و دیدم کس دیگه ای بهترش و گفته!... مجله همشهری جوان٬ شماره ۱۰۷ ٬ صفحه ۷:
"...به نظر من٬ دوست واقعی٬ همان است که در مواقع شادی ات٬ با تو شادی می کند. نه آن که هر وقت غمگینی به ات دلدلری می دهد. این دلسوزی٬ بیشتر برای ارضای کمپلکس های درونی شخصی است نه برای دوستی کردن!..."
کاش می فهمیدی نیاز من به تو توی شادی ها چند برابر نیازم توی غم هاست!!

صد و هشتمین کوزه عسل

چند ساله که دم عید که می شه می رم شهر کتاب نیاوران. چیزایی که میاره تکه! جدا از اینکه همیشه قفسه های پر از کتابش منو دیوونه کرده٬ لوازم و التحریرش و سررسیدهاش و کلا وسایل تزیینی ش تکه! تا حالا چندبار عیدی های خرس کوچیکه رو از اونجا خریدم. دیروز رفتم دوباره. نمی دونم چند ساعت اونجا بودم!! اما می دونستم که نباید با خودم پول زیاد ببرم! وگرنه همه ش و خرج می کردم!! ۳ تا کتاب از مصطفی مستور خریدم. فعلا این سه تا رو گرفتم تا ببینم بازم بقیه کاراش و می خونم یا نه! کلی یاد سجاد کردم! هی گفتم کاش یه شماره تلفنی چیزی ازش داشتم زنگ می زدم می پرسیدم کودوم کاراش خوشگل ترن! حکایت عشقی بی قاف٬ بی شین٬ بی نقطه - استخوان خوک و دست های جذامی - چند روایت معتبر. نخندی ها! ولی جدا از اینکه تعریف کارای مستور رو شنیده بودم از جلد کتاباش هم خوشم اومد! ساده ن و خوش رنگ! اولی بنفشه. دومی زرد. سومی قرمز! تو راه که بر می گشتم بنفش ه رو گرفتم دستم و دو تا داستان اولش و خوندم. یه جوری می نویسه. اونی رو که رو کاغذ آورده انگار می بینی! انگار نقاشی می کشه! یه تیکه ش و می ذارم:

"مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت"
موج نیرومندی بود که می آمد و من دیگر خسته تر از آنی بودم که در مقابلش بایستم یا حتی به جایی یا به کسی پناه ببرم.و اینهمه٬و شدت این موج ویرانگر٬به خاطر آن بود که او می دانست. یعنی می فهمید. و هیچ چیز مثل فهمیدن مرا در هم نمی کوبد. وقتی کسی ادراک نمی کند یا کم ادراک می کند من می توانم دانایی ام را هیولاوار بر او بگسترانم و از حیرت و بهت و شگفتی اش کیف کنم. اما او می فهمید. او به شدت و با سادگیِ اعجاز آوری می فهمید...خوب می دانست جادوی مرا چه طور با یک کلمه باطل کند...از این که مبهم ترین و نگفتنی ترین و باکره ترین و پنهان ترین و پرمعناترین و پاک ترین حرف ها را که با سلوک وحشتناک روحی کشف کرده بودم به سادگی بستن گره روسری اش یا جلو کشیدن آن٬ یا عقب زدن موهای روی پیشانی اش می فهمید٬ دچار چنان هیجان سکرآوری می شدم که مستی هیچ باده ای نمی توانست کسی را این چنین سرمست کند...من هیچ گاه از زیبایی چهره ای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی٬ این چنین درمانده نمی شوم که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع..."

دوتا کتاب هست که خیلی دلم می خواد بخونمشون: گتسبی بزرگ (اسکات فیتز جرالد) و داستان ها (آنتوان چخوف). تو اولین فرصتی که عضو یه کتابخونه درست و حسابی بشم می گیرم و می خونمش. کاش یکی داشت اینارو قرض می داد به من! آخه واقعا کتاب گرونه!!

بالاخــــــــــــــــــــــــــره فیلم Chocolate رو پیدا کردم!! خیلی فیلم لطیف و قشنگیه. اگه پیداش کردی ببین حتما. از شخصیت "ویان" خیلی خوشم میاد. یه زن محکم و کله شق که به حرف هیچکس گوش نمی ده! الانم دارم Davinci Code رو می بینم و مغزم در حال انفجاره!  جدا از متنش که وحشتناک سنگینه و همش مجبوری از اطلاعات دیکشنری استفاده کنی انقدر از عقاید عجیب غریب مسیحی ها می گه که قاطی می کنی!! قبول دارم که به عنوان یه داستان پلیسی و پرهیجان با کلی درگیری های مغزی واقعا قشنگه. اما اگه در کل بخوام بهش امتیاز بدم فقط یه سوال می تونم از خودم بپرسم! اونم اینکه چرا اینقدر این کتاب و فیلمش مشهور شد؟؟

امروز خرس کوچیکه که زنگ زد فهمیدم اصلا سرحال نیست. نگفت چرا. منم نمی دونم واسه یه آدمی که دلیل ناراحتی ش رو نمی دونی چیکار می شه کرد. اما خوب...واسش یه کارت کوچولو خریدم که خوشحال شه. توش هم نوشتم: "بخند دیگه! کچل!!" امیدوارم جواب بده!!

اینم کارته:

پ.ن۱: جان من این آهنگه رو گوش کن!! من که مردم از خنده! جواد تر از این نبود آهنگ بذاری ؟

پ.ن۲: وقتی این کامنت و برای نرگس گذاشتم واقعا حرف دلم بود. به فکر خودم نرسید بذارمش تو وبلاگم . ولی خوب... سجاد زحمتش رو کشید! مرسی :) 

صد و هفتمین کوزه عسل

دومین فاجعه قرن اتفاق افتاد و من و خرس سفید دیروز دوباره همدیگرو دیدیم! صبح که در رو به حیاط و باز کردم و اومدم که از خونه بیام بیرون تازه فهمیدم چقدر باید به خودم و اون فحش بدم که یه روز ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد برفی رو انتخاب کردیم تا با هم بریم شاه عبدالعظیم!! خدایا همه ی بیمارها رو اعم از روانی و غیر روانی شفا بده! آمین!! می دونم که همه اتفاقات رو ریز به ریز تو بلاگش می گه! پس من توضیح بیخود نمی دم! فقط در اوصاف این سفر همین و بگم که کــــــــــاملا مثل موبایل ندیده ها برخورد کردیم و هی هرچی بود از این گوشی به اون گوشی فرستادیم و از اول تا آخرشم کر کر خندیدیم! مطمئنم اگه می شد تو نماز هم خندید ما اصلا از اون چند دقیقه هم نمی گذشتیم!! دیگه چشای همه لوچ شده بود از بس به ما چپ چپ نگاه کرده بودن و ما هم به روی خودمون نیاورده بودیم!! مثل بچه پر رو ها نشستیم و پفیلامون و خوردیم و هی به طرز اعصاب خورد کنی خندیدیم!! ولی خیـــــــــــــــــــــلی خوش گذشت!! تو مترو٬ ایستگاه امام خمینی که از هم جدا شدیم یه لحظه جاش و خیلی خالی کردم. اونم وقتی بود که یه خانومه رو جلوم با این چکمه ها دیدم:

اینجوری باز خیلی معلوم نیست! سیوش کن بعد بزرگش و تو کامپیوترت ببین تا بفهمی من چی می گم!!

اصلا سعی نکن بفهمی چه جوری من از چکمه های سرخ پوستی اون خانومه عکس گرفتم! چون مصیبتی بود در نوع خودش!! اما واقعا دیگه داشتم می ترکیدم از خنده!! خلاصه که جات خیلی خالی بود اون صحنه! ایشالا قرارای بعدی!!
کلی تم و کلیپ و آهنگ منصور و اینا ریخت رو گوشی م. یه چند تاش و می ذارم اینجا ملت هم سود ببرن. تم گوشی سونی اریکسونه. خیلی هم خوشگلن همه شون. دست شما درد نکنه خرس سفید !!

اون رایتینگ ه یادت هست درباره اساسی ترین اختراع بشر؟ تیچر امروز برگه هامون و که صحیح کرده بود آورد. پایین رایتینگ من یه طومار نوشته بود که کلی عشق کردم باهاش! با خودکار بنفش...

Exellent!
I am really so impressed to come up with this comment
especially with this certain assignment.
1. Wonderful reasoning
2. Superb way of putting them together
3. Remarkable English knowledge

کلی کیف کردم خلاصه! امروز هم باید یه فن لتر (fan letter) به یه بازیگری٬ فوتبالیستی٬ خواننده ای کسی می نوشتی. هی من به مخم فشار آوردم ببینم من کیو دوست دارم آخه! هرچی فکر کردم دیدم در قلب من هیچ مذکری وجود نداره! چه برسه به بازیگر و فوتبالیست و خواننده!! منم گفتم به جهنم! به گلشیفته فرهانی نوشتم!!! بگذریم که بعدش چقدر در مورد آدمی که من انتخاب کرده بودم خندیدیم!!

پ.ن: داشتم به کل قضیه تولدم و فراموش می کردما! آخه این هدیه از کجا اومد یه دفعه بعد از دو ماه؟؟ ببین خیلی مرسی! اما کاش تو هم مثه بقیه ساده از کنارش می گذشتی...

صد و ششمین کوزه عسل

۱. داره بارون میاد. خرس قهوه ای دلش گرفته... نپرس چرا. فقط گرفته همین!

۲. موضوع دیسکاشن: کدوم و ترجیح میدی؟ اینکه موقعی که زنده ای زندگی خیلی بر وفق مراد نباشه٬ سخت بگذره٬ با فقر بگذره...اما وقتی می میری یه کاری کرده باشی که تا آخر دنیا مردم اسمت و فراموش نکنن. یا اینکه هرچقدر که عمر می کنی بهت واقعا خوش بگذره. اما وقتی می میری عملا همه چی تموم شه و همه فراموشت کنن؟!
نوبت نرسید تو کلاس به من که بگم. اما من دومی رو ترجیح می دم. مگه ماها چند بار زندگی می کنیم؟ مگه تمام زندگی آدم چند سال طول می کشه؟ همه عمرت زجر بکشی که وقتی مردی مردم فقط ازت به عنوان یه آدم مشهور یاد کنن؟ می خوام نکنن! چه خیری به من می رسه؟؟ ترجیح می دم یه زندگی خوب داشته باشم و توی همون چند سال کوتاه تا اونجا که می تونم آدم خوبی باشم. احتیاجی به شهرت جهانی ندارم. همین که اطرافیانم دوسم داشته باشن برام کافیه! همین!!

۳. خیلی خوبه که آدم عاقل باشه. خیلی خوبه که آدم سرش بشه. خیلی خوبه که نگاه آدم به قضایا یه نگاه پخته باشه. خیلی خوبه که درکت از همه چیز بالا باشه. خیلی خوبه که مثه من خل و چل بازیت حتی توی حرف زدن با یه آدم غریبه گل نکنه! خیلی خوبه که آدم خانوم و سنگین باشه. و این تمام نقشیه که من از تو توی ذهنم دارم :)

۴. خرس صورتی : "ببخشید خانوم شما چرا همه فیلما رو 1 سال دیر تر می بینید؟!"
   خرس قهوه ای : "خوب چیکار کنم که پایه ندارم باهاش برم سینما؟:( مجبورم برم از کلوب بگیرم دیگه!"

۵. از این بر باد رفته تا این برباد رفته زمین تا آسمون فرقه! تنها چیز مشترکش غرور هر دو طرفه و در نهایت هم پشیمونیه خانومه!!

صد و پنجمین کوزه عسل

صورتی خوشگلم رفته دوچرخه سواری٬ جو گرفته ش با سرعت رفته تو دیوار! اس ام اس داد که قهوه ای به من یه زنگ می زنی؟ گوشی رو که برداشت دیدم اصلاْ حرف نمی تونه بزنه. الهی بمیرم...لب بالاش تا زیر بینی ش پاره شده قربونت برم...غصه نخوریا! به هرکی گفتم گفت با جراحی پلاستیک خوب می شه. تو خوب شو خودم باهات میام بریم دوچرخه سواری. دیگه م نمی ذارم بری تو پیست حرفه ای ها! ... تو زود خوب شو خوب؟؟

پ.ن۱: چهارشنبه سوری ! مممم...می تونم بگم هدیه تهرانی نقشش رو خیلی خوب بازی کرده بود. اون بغض کردنا و استرس ها و اشک ریختنا خیلی طبیعی بودن. اما خیلی فیلم اعصاب خورد کنی بود! نه به خاطر خود فیلم (که عالی بود!) که به خاطر موضوعش و تلخی تند و تیز واقعیت که از هر طعمی توش پررنگ تر بود...

پ.ن۲: دايره‌المعارف تک‌زنگ براي تلفن همراه !! وای خیلی باحالی به خدا!!ولی راست می گفتیا! هوشم رفت بالا!! حالا دیگه قشنگ معنی تک زنگ هات و می فهمم! و البته خیلی خوبه که تو هم معنی شو می فهمی! اینکه مثلا اگه نصفه شب تک زنگ می زنی٬ تک زنگ من اونجا معنی فحش می ده نه قربون صدقه!!!

صد و چهارمین کوزه عسل

دیروز خاله خرسه با سه تا از دختراش (آخه 5 تا دختر داره! بگو ماشالا!!) اومدن خونه ما. می خواستن واسه دختر خاله الی لباس نامزدی انتخاب کنن. وقتی خاله و دختر خاله الی و مامان خرسه رفتن پیش خیاط ، من و دختر خاله فری و دخترخاله مهدیه نشستیم به حرف زدن و از این در و اون در گفتن. دختر خاله مهدیه یه دختر کوچولوی 3 ساله داره. همین جوری که حرف می زدیم ازش پرسیدم: تو فکر دومی نیستی؟؟ یه خورده مکث کرد و گفت: چرا دروغ بگم. دلم می خواد. اما وقتی وضعیت جامعه رو می بینم، با آینده ای که برای نسل های بعدی پیش بینی می کنم دیوونه م مگه اینکارو بکنم؟ از داشتن این یه دونه هم پشیمون می شم. می گفت یه وقتا با خودم که فکر می کنم می ترسم از آینده دخترم. ته ته ش که فکر کنی حرفش راست بود. نمی شه که چشما رو بست. آدم داره ریخت این جامعه رو می بینه. نه وضعیت اقتصادی ش خوبه که بگی بچه هات بزرگ بشن تو رفاهن و آینده خوبی دارن. نه از نظر سلامت جامعه تو وضعیت خوبی هستیم. به قول خودش آدم جرات نمی کنه خارج از محدوده خانواده و فامیل خودش از خدا حرف بزنه! فکر می کنن چقدر املی!! آخه این درد نیست که وقتی می خوای از استاد اجازه بگیری بری بیرون که نماز بخونی روت نشه بگی واسه چه کاری داری می ری؟؟ وقتی می بینم اوضاع این شکلیه اصلا دلم نمی خواد بچه داشته باشم!!

نا مخاطب(!): کاش روی لپم یه چال کوچولو داشتم تا هروقت که آروم می شستی جلوم و ساکت نگام می کردی سرم و یه وری خم می کردم و می خندیدم تا چالم معلوم شه. بعد تو می خندیدی و من می فهمیدم که دوست داری بازم بخندم تا لپم فرو بره. باز من می خندیدم...باز تو می خندیدی..بازم من می خندیدم...بازم تو می خندیدی...همینجور هی می خندیدیم الکی! خیلی خوش می گذشت مگه نه؟؟
می رفتم اون سارافون نارنجی رو می پوشیدم موهامم با یه روبان پهن نارنجی پشت سرم دم اسبی می کردم دوباره می یومدم روبروت می شستم و با کله کج کرده بهت می خندیدم. تو هی موهامو که می ریخت رو شونه م می دادی عقب .هی دوباره سر می خورد رو شونه م. دوباره می دادیش عقب. دوباره می ریخت رو شونه م.بعد تو خنده ت می گرفت. اینبار من از خنده تو می خندیدم. تو هم دوباره نگاهت می یوفتاد به چال روی لپ من دوباره می خندیدی!همینجور هی می خندیدیم الکی!خیلی خوش می گذشت مگه نه؟؟
می رفتم رژ لب جیغ قرمز می زدم. یوهو از پشت سر یواشکی می بوسیدمت. بعد می شستم جلوت به جای لبام رو گونه ت می خندیدم. تو هی با دستت رو صورتت دنبال جای ماتیک می گشتی که پاکش کنی. هی من بیشتر خنده م می گرفت. باز تو اشتباهی یه جای دیگه از گونه ت رو پاک می کردی من هی بیشتر تر خنده می گرفت. آخرش خودت خسته می شدی و با من شروع می کردی به خندیدن. منم آخرش نمی فهمیدم به کار خودت می خندی یا به چال روی لپ من!همینجور هی می خندیدیم الکی!خیلی خوش می گذشت مگه نه؟؟
می رفتم برات مداد رنگی و کاغذ میاوردم می گفتم منو بکش. ساکت با کله کج کرده می شستم جلوت. تو هی منو نگاه می کردی و مدادتو تکون می دادی. بعد کاغذ و بر می گردوندی و می دیدم که یه دایره کشیدی با تو نقطه سبز به جای چشام ، دوتا دایره صورتی به جای لپام، یه خط منحنی قرمز جای لبام، با یه خط کوچولو روی لپ سمت راستم. من غر می زدم که من که نخندیدم پس چجوری چال م رو دیدی؟ تو می خندیدی و فقط نگام می کردی. بعد من از نگاه تو خنده م می گرفت. تو دوباره نگاهت به چالم میوفتاد و می خندیدی. منم نگاهم به نقاشیت میوفتاد و بیشتر خنده م می گرفت. همینجور هی می خندیدیم الکی!خیلی خوش می گذشت مگه نه؟؟
اما می دونی؟ من اصلا رو لپم چال ندارم!!

صد و سومین کوزه عسل

عجبا! فکر کردم حالا که استاد فیلم انگلیسی به فارسیمون عوض شده و فیلم هم با رفتن اون تغییر کرد٬دیگه هیچ مشکلی پیدا نمی کنیم و لا اقل فیلمای سانسور شده می ذارن! (قضیه اون فیلمه و بچه های بی جنبه کلاس و اینا رو که یادته؟) در مورد اون کلاس درست فکر می کردم. چون الان داریم فیلم Chocolate رو کار می کنیم که تا اینجاش لااقل مشکلی نداشته!! اما امروز سر کلاس فیلم فارسی به انگیلسی هی بچه غر زدن که سگ کشی خسته کننده س و استاد عوضش کن و ما حال نداریم سگ بکشیم و اینا! استاد هم گفت هرکی فیلم داره بده. نمی دونم آتی بود یا ملی. فیلم A Walk in the Clouds رو داد به استاد. آقا چشمت روز بد نبینه! این یکی دیگه فاجعه بود! استاد هم که الحمدالله فرز!! تا میومد دکمه روی کنترل رو پیدا کنه تا فیلم و بزنه جلو صحنه تموم شده بود! اولین صحنه که رد شد استاد دیگه بنده خدا همینجوری به حالت آماده باش دستش و گذاشته بود رو دکمه تا در صورت لزوم بلافاصله بزنه جلو!! اینام نامردی نمی کردن نمی گفتن الان قراره چیز بدی نشون بده یا نه! هی تا خانومه  و آقاهه نزدیک می شدن استاد تکون می خورد و آماده می شد که فیلم و نگه داره! آخرش در این دانشگاه و تخته می کنن!!

با نیکو رفتیم یه سر پایتخت دنبال دی وی دی chocolate و shrek 2 واسه پروژه آخر ترم من. اولی رو که هیچ جا نداشتن. فروشنده ای که ازش شرک رو خریدم می گفت هفته پیش ریختن تو پاساژ جمع کردن همه فیلمارو! اینا حالشون خوبه؟؟ اینهمه دست فروش کنار خیابون که گر و گر دی وی دی غیر مجاز می فروشن! راست می گن برن اونا رو جمع کنن!! الآنم که اومدم خونه شرک رو گذاشتم می بینم سانسور شده!!! آخه کارتون رو هم سانسور می کنن دیگه؟! اَه که به همه چی گند می زنن!!

صد و دومین کوزه عسل

کاش دست خودم بود! آنوقت شاید اینقدر با بهانه های رنگارنگ٬ دلم یادت نمی کرد. اینقدر سینه برایش تنگ نمی شد. اینقدر بغض کنج زاویه گلویم لانه نمی کرد! شاید آنوقت شب ها عرق کرده و نفس زنان از خواب نمی پریدم٬بغض نمی کردم٬ و بی دلیل اشک هام دانه دانه رختخوابم را نم دار نمی کرد... کاش دست خودم بود! آنوقت شاید هی یاد آن تخمه طالبی ها نمی افتادم و حرف های آن شبت...خنده هایت...کاش دست خودم بود! آنوقت شاید این قدر درد نمی کشیدم از کشان کشان بردن اینهمه اشک٬ از درد نگفتن٬از درد سکوت... امشب هم بهانه فرستادی. می دانم کار خودت بود! این شیطنت ها از تو برمی آید و بس! خوش به حالت که سهم تو بوسه ی کوچکی شد از زیبارویی که می دانم تمام هنرپیشه های زن کنارش لنگ می اندازند!!

پ.ن۱: امیر حسین:"تو که خودت به همه امید می دادی!"
        عمو شبلی:" انقدر به همه امید دادم که دیگه چیزی برای خودم نمونده!"
        یک بوس کوچولو  - بهمن فرمان آرا

پ.ن۲: " یک بوس کوچولو" رو دوست داشتم. اما دلم گرفت...دلم خیلی گرفت. من در حد نقد کردن فیلما نیستم. اما فقط اینو می دونم که توی هر فیلمی٬ حتی بیخود ترین هاش٬ همیشه یه حرف خوب هست. واسه همینه که عاشق فیلم دیدنم!

صد و یکمین کوزه عسل

می دونم بهت برخورده. می دونم رنجیده شدی و الان نشستی با خودت می گی هیمشه همین ریختیه! همیشه با من اینجوری برخورد می کنن! مگه من چیکارشون کردم! از همین حرفا که می زنی همیشه. شاید حتی جا خورده باشی از اینکه گوشی رو روت قطع کردم یا اینکه صدام روت بلند شد. چون واقعا سابقه نداشت من باهات اینطوری حرف بزنم. اما ایندفه واقعا لازم بود! اول ازت معذرت می خوام بابت بد حرف زدنم. اما من باید اونجوری تند برخورد می کردم تا تو شاید یه خورده تکون بخوری و به کارا و حرفات فکر کنی. خدا بین ما قاضی! مگه غیر از اینه که از بین همه دوستات من بیشتر مراعات حالت و می کنم؟ مگه این من نیستم که هرجوری باشی خوشحال باشی یا ناراحت٬ حوصله داشته باشی یا نداشته باشی٬ عصبانی باشی یا نه٬ تو هر شرایطی واست وقت می ذارم و می ذارم انقد بگی تا سبک شی؟ مگه  تا حالا هزار دفه گله این و اون و نیاوردی پیش من؟ مگه پای حرفات نَشستم؟؟ خوب زور نداره؟؟ بقیه باهات بد حرف می زنن سر من غر می زنی! با بقیه دعوات می شه به من می توپی! حالا اصلا اینا هیچی. من هیچوقت اعتراض نکردم. اما ازت توقع دارم وقتی باهات منطقی حرف می زنم ازت جواب منطقی بشنوم. نه اینکه شلوغ کنی و زود داد و هوار راه بندازی که اصلا من غلط کردم و ال و بل! بی انصاف! من که با جون و دل اونا رو بهت دادم. خدایی! خودت قضاوت کن. نمی خوام به من جواب بدی. فقط پیش خودت حساب کن ببین من از کی بهت گفتم به اون دفتر احتیاج دارم؟ چقدر وقته تو قراره بیای دم دانشگاه بهم بدیش؟ این قضیه مال ترم پیشه. ترم پیش یعنی شهریور. حالا نه؟ دیگه مهر و آبان هست دیگه! حالا اصلا اینم هیچی. من فقط از تو خواستم حرفی رو بزنی که پاش وایمی سی. به من می گی دوشنبه میام دم دانشگاه. ساعت کلاس منم می پرسی. من که از برنامه ی تو خبر ندارم دارم؟ تو می دونی که یکشنبه و دوشنبه ت پره. پس چرا دادش و سر من می زنی که سرم شلوغ بوده و نتونستم و این حرفا؟؟ من فقط دارم ازت می پرسم چرا بی توجه به برنامه ت قول می دی. عزیزم این اصلا قشنگ نیست که به جای قبول اشتباه آدم شروع کنه به فرافکنی و داد و قال تا طرف حرفش و پس بگیره. اگه فکر می کنی اشتباه می گه وایسا و منطقی جوابش و بده. این دیگه عصبانی شدن داره؟ من خیلی بهم برخورد اون حرف آخرت. اصلا توقع نداشتم ازت. ولی بازم با این حال ازت معذرت می خوام که بد حرف زدم. هیچوقت حرفای منو گوش نکردی. اما خواهشا این یه بار فکر کن رو حرفام. به خدا برام عزیزی! دلم نمی خواد آسیب ببینی. خودت تو رابطه هات نگاه کن. ببین چقدر همش سر چیزای بیخود اعصاب خودت و طرفت رو خورد کردی. نمی گم همش تقصیر توه. اما یاد بگیر به اندازه خودت تقصیر هات رو گردن بگیری. نه اینکه زود جوش بیاری. هرموقع دوست داشتی زنگ بزن حرف می زنیم. اما نه دیگه درباره امروز و اتفاقی که افتاد. به حرفام فکر کن. دوست دارم خانومی.