چند ساله که دم عید که می شه می رم شهر کتاب نیاوران. چیزایی که میاره تکه! جدا از اینکه همیشه قفسه های پر از کتابش منو دیوونه کرده٬ لوازم و التحریرش و سررسیدهاش و کلا وسایل تزیینی ش تکه! تا حالا چندبار عیدی های خرس کوچیکه رو از اونجا خریدم. دیروز رفتم دوباره. نمی دونم چند ساعت اونجا بودم!! اما می دونستم که نباید با خودم پول زیاد ببرم! وگرنه همه ش و خرج می کردم!!
۳ تا کتاب از مصطفی مستور خریدم. فعلا این سه تا رو گرفتم تا ببینم بازم بقیه کاراش و می خونم یا نه! کلی یاد سجاد کردم! هی گفتم کاش یه شماره تلفنی چیزی ازش داشتم زنگ می زدم می پرسیدم کودوم کاراش خوشگل ترن!
حکایت عشقی بی قاف٬ بی شین٬ بی نقطه - استخوان خوک و دست های جذامی - چند روایت معتبر. نخندی ها!
ولی جدا از اینکه تعریف کارای مستور رو شنیده بودم از جلد کتاباش هم خوشم اومد! ساده ن و خوش رنگ! اولی بنفشه. دومی زرد. سومی قرمز! تو راه که بر می گشتم بنفش ه رو گرفتم دستم و دو تا داستان اولش و خوندم. یه جوری می نویسه. اونی رو که رو کاغذ آورده انگار می بینی! انگار نقاشی می کشه! یه تیکه ش و می ذارم:
"مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت"
موج نیرومندی بود که می آمد و من دیگر خسته تر از آنی بودم که در مقابلش بایستم یا حتی به جایی یا به کسی پناه ببرم.و اینهمه٬و شدت این موج ویرانگر٬به خاطر آن بود که او می دانست. یعنی می فهمید. و هیچ چیز مثل فهمیدن مرا در هم نمی کوبد. وقتی کسی ادراک نمی کند یا کم ادراک می کند من می توانم دانایی ام را هیولاوار بر او بگسترانم و از حیرت و بهت و شگفتی اش کیف کنم. اما او می فهمید. او به شدت و با سادگیِ اعجاز آوری می فهمید...خوب می دانست جادوی مرا چه طور با یک کلمه باطل کند...از این که مبهم ترین و نگفتنی ترین و باکره ترین و پنهان ترین و پرمعناترین و پاک ترین حرف ها را که با سلوک وحشتناک روحی کشف کرده بودم به سادگی بستن گره روسری اش یا جلو کشیدن آن٬ یا عقب زدن موهای روی پیشانی اش می فهمید٬ دچار چنان هیجان سکرآوری می شدم که مستی هیچ باده ای نمی توانست کسی را این چنین سرمست کند...من هیچ گاه از زیبایی چهره ای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی٬ این چنین درمانده نمی شوم که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع..."
دوتا کتاب هست که خیلی دلم می خواد بخونمشون: گتسبی بزرگ (اسکات فیتز جرالد) و داستان ها (آنتوان چخوف). تو اولین فرصتی که عضو یه کتابخونه درست و حسابی بشم می گیرم و می خونمش. کاش یکی داشت اینارو قرض می داد به من!
آخه واقعا کتاب گرونه!!
بالاخــــــــــــــــــــــــــره فیلم Chocolate رو پیدا کردم!! خیلی فیلم لطیف و قشنگیه. اگه پیداش کردی ببین حتما. از شخصیت "ویان" خیلی خوشم میاد. یه زن محکم و کله شق که به حرف هیچکس گوش نمی ده!
الانم دارم Davinci Code رو می بینم و مغزم در حال انفجاره!
جدا از متنش که وحشتناک سنگینه و همش مجبوری از اطلاعات دیکشنری استفاده کنی انقدر از عقاید عجیب غریب مسیحی ها می گه که قاطی می کنی!! قبول دارم که به عنوان یه داستان پلیسی و پرهیجان با کلی درگیری های مغزی واقعا قشنگه. اما اگه در کل بخوام بهش امتیاز بدم فقط یه سوال می تونم از خودم بپرسم! اونم اینکه چرا اینقدر این کتاب و فیلمش مشهور شد؟؟
امروز خرس کوچیکه که زنگ زد فهمیدم اصلا سرحال نیست. نگفت چرا. منم نمی دونم واسه یه آدمی که دلیل ناراحتی ش رو نمی دونی چیکار می شه کرد. اما خوب...واسش یه کارت کوچولو خریدم که خوشحال شه. توش هم نوشتم: "بخند دیگه! کچل!!"
امیدوارم جواب بده!!
اینم کارته: 
پ.ن۱: جان من این آهنگه رو گوش کن!! من که مردم از خنده! جواد تر از این نبود آهنگ بذاری ؟
پ.ن۲: وقتی این کامنت و برای نرگس گذاشتم واقعا حرف دلم بود. به فکر خودم نرسید بذارمش تو وبلاگم . ولی خوب... سجاد زحمتش رو کشید! مرسی :)
