دویست و هفتاد و سومین کوزه عسل

شاید زندگی اون جشنی نباشه که بهش دعوت شدی ولی تا میتونی زیبا برقص!

* همیشه از بچگی م همین شکلی بودم! به محض اینکه احساس می کردم لحن کسی توبیخ توشه شروع می کردم به انکار! حتی به این فکر نمی کردم که طرف صد در صد از موضوع با خبره!! خیلی سعی کردم این اخلاقم رو بذارم کنار. چون ته ته ش این باور رو تو طرف مقابل بوجود می آورد که من یه دروغ گو بیشتر نیستم!! ولی خیلی وقتا انکار من انکار دختر بچه ای بود که شب جاش و خیس کرده بود و صبح جلوی نگاه نکوهش گر مامانش بدون مکث و با رنگ پریده می گفت: من جیش نکردم!! نمی دونم چیکار کنم که انقدر زود در مقابل انتقاد و توبیخ دیگران دست و پام رو گم نکنم! یا خیلی عاقلانه اشتباهم رو قبول کنم یا محکم و قاطع بگم جریان اینطوری نبوده. این سکوت لعنتی که پشت هر انتقادی که ازم می شه میاد و روی لبام می شینه کلافه م کرده!! سکوتی که سر منشاء ش فقط و فقط دلخوری از خودم و محاکمه کردن خودمه!! دست خودم نیست. توی اون لحظه هیچ چیز برای گفتن ندارم! که اگه سعی کنم سکوت رو بشکنم یا خیلی عصبی می شم و شروع می کنم از این شاخه به اون شاخه پریدن و دیگران رو متهم کردن! یا انقدر نازک و شکستنی می شم که می رم تو مرز گریه! ماشالا اخلاق هام یکی از یکی ماه تر!! یکی بیاد به من بگه با این غرور مزخرفم چیکار کنم که نمی ذاره نه خودم زندگی کنم نه اطرافیانم...

* همه وقتی عاشق می شن انقدر دل نازک و حساس می شن؟!...من استحکام قبلی م رو می خوام!!

* من سال ها وبلاگ چاردیواری ر واسه تخلیه پسماند های روحی داشتم! گرچه خیلی ها از نوشته هام سر در نمی آوردن اما واسه خودم نوشت توی اونجا یه نیشتر بود به تاول های چرکی روحم! اما بعد یه مدت دیدم حرفای من خیلی بیشتر از چهار خطی ها و پست های کوتاهه. اصلا واسه همین اینجا رو زدم. نمی خواستم اینجا وبلاگ طنز باشه. اینجوری شد!! پیش اومد! شاید چون من طاقت طولانی نوشتن از تلخی ندارم! اما گفتن از شادی و زندگی برام خیلی راحت تره. خوشحالم...خیلی خوشحالم که گاهی تونستم یه لبخند به لب یه رهگذر بشونم. اما الان احساس می کنم احتیاج دارم برگردم به همون سبک قدیمم. دلم می خواد روزمره بنویسم تاانقدر دنبال اتفاقات خنده دار نباشم! دلم می خواد بارم بتونم وقتی دلم گرفت بیام و بنویسم که حالم خوش نیست. دلم می خواد گاهی بیام غر بزنم. گاهی بیام فقط بنویسم امروز رفتم خرید! امروز یه کتاب خوندم! امروز یه فیلم دیدم! به اینم فکر نکنم که این کلماتی که کنار هم میان کسی رو می خندونن یا نه. کامنت دونی رو برداشتم. به جاش یه لینک دادم سمت چپ - حرف های در گوشی - . کسی دوست داشت چیزی بگه اونجا بگه. نمی خوام نه دیگه تو قید و بند تعداد کامنت باشم نه تعداد ویزیتور. ما خرس ها اینگونه خوشیم! :)

* اون جوکه رو شنیدین؟
یه جوجه تیغی ه داشته با یه کیوی ه راه می رفته. ازش می پرسن این کیه باهاته؟ می گه داداشمه٬ سربازه!! چند روز پیشا داشتم عکسای سربازی آقای همسر رو نگاه می کردم یوهو جیغ کشیدم: الهی قربون کیوی م برررررررررررررررم!! بعد دیدم مادر و پدر آقای همسر دارن منو این شکلی نگاه می کنن! یکی نیس بگه دختره خل! وقتی می خوای واسه یکی اسم بذاری وجه تسمیه ش رو هم بگو!!

* با آقای کیوی اسبق رفتیم مصائب دوشیزه! انقده جشنگ نبــــــــــــــــــــــــــود!  چراغا رو که روشن کردن هیشکی بلند نشد! همه منتظر قسمت دومش بودن!! من و آقای کیوی اسبق هم  برامون یه سری سوال پیش اومده بود! مثل اینکه آیا کفن نامزد پسره خشک شده بود که دوباره خون عاشقی در رگ هاش جریان پیدا کرد؟! بعد اونوقت چه جوری بود که هی می گفت زهرا عشق من بوده و زندگی م بوده و اینا؟! ها؟! کلی دچار یاس فلسفی شده م من الان!! آخه از آقای کیوی اسبق که پرسیدم تو هم بعد من می ری ز.دی عاشق یه دختر مسیحی می شی یه خورده نگام کرد گفت: نه! من یکم بیشتر صبر می کنم!


حرف های در گوشی جایی برای ثبت حرف های شماس! :)

دویست و هفتاد و دومین کوزه عسل

"خدایا! اگر ندانستم که از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم تو مرا به آنچه صلاحم هست رهنمون باش و دلم را بدانچه رستگاری من در آن است متوجه فرما..."
حضرت علی (ع)

¤ من یه دختر عمو دارم که ۱۸ روز از من بزرگ تره! وقتی بچه بودیم با هم می رفتیم یه دبستان. یادم نمی ره که وقتی رفتیم سوم واسه اولین و آخرین بار با هم تو یه کلاس افتادیم!! همه ذوقمون این بود که چون فامیلی هامون یکی بود تنها شاگردهای کلاس بودیم که به اسم کوچیک صدامون می زدن!! ذوق مرگی بودیم واسه خودمون! هردومونم درس خون و سوگلی معلم ها!!
خونه هامون به هم خیلی نزدیک بود. یه کوچه شاید. یه دوست دیگه هم داشتیم که من ۱۱ سال باهاش هم کلاسی بودم!! اونم خونه ش سر کوچه ما بود. ما سه تا با هم می رفتیم خونه. زنگ خونه که می خورد می رفتیم از تو کلاسا ته مونده گچ ها رو برمی داشتیم و د در رو!! بعد تمام مسیر روی در و دیوارا نقاشی و خط خطی و شکلک می کشیدیم! یه وقتا فحش هم می نوشتیم رو دیوارا!!   یه بار داشتیم خوچحال و خندون چرت و پرت می نوشتیم رو در و دیوار و تو عالم خودمون بودیم که یوهو من کله م رو چرخوندم و دیدم که یه آخو نده از کنارمون رد شد! تو عالم بچگی فکر کردیم که واااااااااااای حالا چقدر بد می شه!! لابد فکر می کردیم می ره به مامان باباهامون می گه! یا می خوره ما رو! یا می ره صاف پیش خدا چقلی می کنه و خدا دیگه ما رو دوس نداره!! خلاصه دست و پامون و گم کردیم حسابی! حالا یارو صد ساعت بود رد شده بودا!! اونوقت ما هنوز رو اون کانال بودیم که رو در و دیوار بنویسیم الله اکبر و لا اله الا الله و حزب الله خوب است و قربون ریشت و فدای شیکمت و اینا! از چه چیزایی می ترسیدیم ماها ها!!

پ.ن: خیلی بی ربط بود! نمی دونم چرا یوهو یاد اون روزا افتادم! واقعیتش از اون روز به بعد هروقت عبا عمامه می بینم یاد اون روز می افتم و ترسی که نشست تو دلامون!! بچگی ه دیگه  

¤ این هوا منو دیوونه می کنه! دلم می خواد هر روز صبح های زود و عصر ها از خونه بزنم بیرون و انقدر راه برم انقدر راه برم انقدر راه برم تا جوونم در بره!! یه وقتا احساس می کنم به حدی انرژی توی وجودم حبس می شه که پوستم در شرف پاره شدنه! یه مشاوری بود که خیلی سال پیش من می رفتم پیشش. یه بار بهم گفت تو انرژی ت خیلی زیاده! باید تخلیش کنی! وگرنه افسردگی رو شاخته! می گفت برو ورزش٬ شنا٬ بسکتبال٬ برو بدو٬ بپر بالا پایین٬ راه برو٬ هر جوری شده خودت و خالی کن. حالا این آقای همسر طلفکی شده کیسه بوکس من!! انقدر از سر و کولش می رم بالا و پایین و باهاش کشتی می گیرم و بوکس بازی می کنم و وشگون و گاز و لگد٬ آخرشم بغ می کنم می گم من هنوز انرژی م تخلیه نشده!! یه وقتا خودم دلم واسش می سوزه!!

پ.ن: اینم خیلی بی ربط بود! اصلا بیکاری نشستی اینجا دنبال ربطش می گردی؟! بشین عکس نگاه کن!!

 اینجا آسمون پارک نشاطه! صبح جمعه اونجا بودیم. چه هوایی بود!! خوردنی!!!

ببین چه ابرای قلمبه ای ن!!

 بدون شرح!!

پ.پ.ن: جمعه ای داشتیم با آقای همسر کشتی می گرفتیم هی منو مثه پر کاه بلند می کرد می زد زمین! منم کفرم در اومده بود!! جالبیش اینه رومم کم نمی شد!! هی دلیل و برهان می آوردم که من پشتم نرسیده به خاک و هنوز یه سانت مونده و چاخان می کنی و اینا! یه لحظه آقای همسر نشست لب تخت من از پشت پریدم رو کولش خیلی جدی و با خوشحالی گفتم: دیدی پشتت و به خاک رسوندم؟! من لباسم خاکی بود تو هم خاکی شدی!!

پ.پ.پ.ن: پارسال این موقع - دم عید - تو چه حال و هوایی بودم و امسال - دم عید - تو چه حسی ام...اونموقع هر وقت می اومدم پست بذارم تو بلاگم یه ور دلم سمت این فکر بود که الان آقای همسر اینو می خونه اونوقت چه فکری می کنه؟ چه حسی بهش دست می ده؟!...روزای جالبی بود. هرچند الان خیلی جالب تره! خدایا شکرت...

دویست و هفتاد و یکمین کوزه عسل

همیشه لبخند به لب داشته باش حتی وقتی ناراحتی …شاید یکی عاشق لبخند تو باشه!

انقده من و آقای همسر خصلت های مشترک داریــــــــــــــــــــــــم! انقده به هم میایــــــــــــــــــم! انقده تفاهم موج می زنه بینمووووون! بزرگترین شباهتی  هم که به هم داریم اینه که هردوتامون دلامون خیلی گنده س!! اصلا آرامش و طمانینه (تمانینه؟!) قل می خوره تو خون ما! کلا ما واسه هیچ کاری عجله نداریم. یه جورایی یه فلسفه ای تو وجود ما به این اسم که "نشاشیدی شب درازه!" ربطش و خودتون پیدا کنین! به من چه؟ مگه همه چیو من باید بگم؟!
نشون به اون نشون که جریانات خواستگاری ما ۷ ماه طول کشید! یعنی دقیقا از اردیبهشت! تا قبل  از مهر همه چی در خفا بود! یعنی مامان بزرگ خرسه هم حتی از جریان خبر نداشت. بعد ییهو ما از مهر همه چیز و رو کردیم. اونوقت بله برون ما کی بود؟! نه واقعا فکر می کنی کی بود؟ ۷ آذر! اونوقت از نامزدی تا عقد که رسما اسمامون رفت تو شناسنامه همدیگه شد یه ماه! این یکی رکورد بود واقعا! الان فکر می کنین من رفتم شناسنامه و قباله م رو از محضر گرفته م؟! ها!! برو جوجه هات و بشمار بابا! حالا حالا ها وقت دارم! چه عجله ایه!!؟؟ فقط می ترسم این وسط ییهو آقای دایی پدر بیوفتن من بمیرم اونوقت دیگه تا آخر عمرم وقت دارم دنبال قباله ازدواجم بدوم!!  چیه نکنه فکر کردین ما همین هفته پیش رفتیم عکس های نامزدیمون رو انتخاب کردیم؟! ها ها! فکر کردی خیلی زرنگی؟! خوب هستی!! تازه به نظر من زود هم بود!!  اینو من از چشمای آقای عکاس خوندم که داشت از تو حدقه می زد بیرون وقتی فهمید تاریخ نامزدی ما ۹ آذر بوده!! حتما فکر کرده ما چقدر هولیم٬ نه؟!
ترم پیش من یه ۴ واحدی کارآموزی داشتم که به خاطر تداخل با نامزدی و اینا نرسیدم پروژه م و تحویل بدم و از کل واحد هام فقط همین یه دونه مونده که تموم شه درسم! امروز چندمه؟! دیدی تاریخو؟ اونوقت یونی نازنین از بهمن واحدها رو ارائه داده و من با دل خوش  نشسته م اینجا و دارم پست پر می کنم!! اگه بگی یه ذره دلم شور بزنه یا عجله ای برای تموم کردن درسم داشته باشم! ایشالا تا آخر ۵۰ سالی مدرکم رو می گیرم. نه؟!
خوب...ایشالا با اینهمه عجله ای که به طرز عجیبی توی دل من و آقای همسر خونه کرده ما یه ۶.۷ سال دیگه می ریم سر خونه زندگیمون. اونم احیانا خانواده هامون دیگه عاصی می شن از دستمون! بعد یه زندگی آروم و بی دغدغه رو می سازیم. مثلا هرچی تو خونه خراب شد می ذاریمش تو لیست که بالاخره یه روزی تعمیرش کنیم! حالا شاید اون یه روز برسه شایدم هیچوقت نرسه!! مهمون که دعوت کردیم اگه بهشون گفتیم ساعت ۷ خونه مون باشن من ساعت ۵ دقیقه به هفت پا می شم خونه رو تمیز می کنم و شام رو می ذارم! آقای همسر هم سر هفت می ره میوه می خره! اگه خونه مون آتیش گرفت می شینیم تا آخر برنامه مورد علاقه مون رو می بینیم بعد یه سطل برمی داریم و سوت زنون آتیش و خاموش می کنیم! بعد از ده پونزده سال هم که زد به سرمون و خر شدیم و بچه آوردیم می شینیم نگاش می کنیم که داره تاتی کنون از لبه پله ها پرت می شه پایین! بعد آروم لبخند می زنیم و همینور که تخمه می شکنیم حظ راه رفتن بچه مون رو می بریم! من می گم: می بینی بچه م چه بزرگ شده؟ باباش می گه: آره ماشالا! قد و بالاش که به خودم رفته. من می گم: وقتی قیافه ش عین خودم شده. بچه هه هم پستونک به دهن هی داره به لبه پله ها نزدیک تر می شه. من می گم: به نظرت خطرناک نیست لب پله ها وایساده؟ باباش می گه: نمی افته ایشالا. بعد می شینیم بقیه تخمه هامونو می شکنیم. بچه هه از رو پله ها با مغز پرت می شه پایین. من می گم: چیزیش شد به نظرت؟ باباش می گه: صدای گریه ش که نمی یاد.  من می گم: این آروم بودنش هم به خودم رفته! در همین لحظه آقای همسر آخرین دونه تخمه رو برمی داره و می گه: بازم داریم از این تخمه ها؟ من می گم: تموم شده. تو لیست نوشتم بخری. آقای همسر می گه: باشه آخر ماه دیگه که رفتم خرید می گیرم. کی بود پرسید بچه هه چی شد؟! والا منم نمی دونم! فکر کنم مرد! خلاصه زندگی ای می سازیم آرمانی!! اصلا حرص نخورینا! پوستتون خراب می شه!

پ.ن: امروز یه آب بازی دبش راه انداختیم وسط حیاط٬ دیدنی!! فکر کنم امسال همسایه هامون یا ماها رو از محل بندازن بیرون یا خودشون کوچ کنن سر به بیابون بذارن!! اصلا اگه فکر کنی من بدونم واسه چی!!

هویجوری نوشت: آداب صرف غذا !!

دعا نوشت: خدایا به ما اندیشه شریعتی / شهامت مصدق / صبوری خ ا ت م ی / عمر جنتی / ثروت ر ف س ن ج ان ی و اعتماد به نفس اح م د ی ن ژ ا د را عطا فرما!!

بعدا نوشت:
وقتی نی نی ریحان شعر می خواند:
تولوپو ام٬ تولوپو!
شولتم مثه هوهو
قد و آلام شیاهه
چش و ابروم کوتاهه
مامان خوبی دارم
می پوشم دونه دونه
خوشگل می چم
دشته گل می چم!

دویست و هفتادمین کوزه عسل

آدم خودش نمی فهمه کجای این دنیا وایساده! خود آدم حالیش نیست گردش زمونه داره براش چی پیش میاره! کوره! نمی بینه فاصله خیر و شر از تار مو هم نازک تره! خود همین خدا تا حالا هزاربار بهم ثابت کرده واسم بد نمی خواد! که اگه اتفاقی می یوفته خوب یا بد پشتش حتما یه چیزی هست! حکایت داستان گنجیشکه و خداس! اینکه طوفان می شه و لونه گنجیشکه خراب می شه بعد گنجیشکه می شینه به شکوه و زاری که من مگه کجای این دنیات رو تنگ کرده بودم که چشم دیدن لونه کوچیک منم نداشتی؟! خدا هم بهش می گه یه مار تو راه لونه اون بوده و اگه گنجیشکه توی لونه ش راحت می شسته ماره میومده و یه لقمه چپش می کرده! گاهی یه اتفاقایی می یوفتن تو زندگی آدم که توی اون لحظه مغز آدم قفل می کنه! آدم فقط هی از خودش می پرسه: چرا؟! بعد اگه یادش بره که یکی هست اون بالا که همه چیز رو رو قاعده و قانون داره می چینه٬ قاطی می کنه و بهم می ریزه و دست و پا می زنه و همه چیز رو خراب تر می کنه!
این اواخر یه چیزایی پیش اومد که باعث شد بفهمم هنوز باید خیلی بزرگ بشم! که محکم سر جام وایسم و هر نسیمی تکونم نده! بعضی چاه ها رو نباید هم زد. که بوی گندشون بیشتر بلند نشه! باید از کنارشون گذشت! گذشت!! خیلی کلمه خوبیه. عمق بزرگواری یه آدم رو نشون می ده. یه آرامش خوبی دارم. امروز یه میل زدم به یه کسی و ازش معذرت خواهی کردم! درسته که آرزومه منو ببخشه و حلالم کنه. اما حتی اگه منو نبخشه من این حس خوب رو دارم که یه ذره بزرگ شده م! یه ذره تونسته م غرورم و بذارم کنار و اشتباه خودم رو قبول کنم! یه وقتا آدم یه سنگ می ندازه توی آب و می بینه که موجش میره...میره...میره...انقدر می ره که چشم دیگه نمی بیندش! کاش آدم موج خوب بندازه تو این دنیا٬ نه موج دعوا و دلخوری و نفرت! یکی دیگه م هست اینجا که من باید ازش عذرخواهی کنم. بابات اینکه بهش گفتم گاگول!! من هرچقدر هم که عصبانی یا هرچقدر هم که ناراحت بودم بازم هیچ توجیهی برای استفاده از این کلمه ندارم!! آدمیت به داشتن زبون دراز و کوبوندن این و اون نیست. گاهی به صبر کردن و خودداریه!
خدا شکرت...این روزا حس می کنم کنارمی...حس می کنم حواست بهم هست...به امید خودت...

پ.ن: باید دوباره کوک زندگی رو تنظیم کنم! برگردم به مطالعاتم٬ کارای نیمه تموم رو به سرانجام برسونم٬ یه سر برم دانشگاهم٬ کلاس هام رو جدی تر بگیرم٬ روابطم رو تقویت کنم٬ و مهمتر از همه رو آدمیتم کار کنم!

دویست و شصت و نهمین کوزه عسل

می دونستی بزبز قندی اولین بز دیابتی تاریخه؟!

حذف شد!

پ.ن: از نظر من گیلاسی پیشکسوت طنز نویس های وبلاگستانه  و البته بهترینشون! این آهنگی هم که گذاشته عالیه!!

هی می خوام بیام بنویسم هی یخ می کنه نوشتنم! اینجا رم عوض کردم نه به خاطر حرف و نقل هایی که پشت سر و تو روی خرسی شد! فقط  واسه اینکه آقای همسر باهاش حس نزدیکی برقرار نمی کرد!

مواظبت خودتون باشین سود تغذیه نگیرین!
زت زیاد!

پ.ن: به جای زور به نور متوسل می شوم (+)

پ.پ.ن: عصر بود و...
هوا هوای بهار بود و...
من در خلسه و...
دل در تاریکی...
کسی گفت:
خدا نکند تا آدم نشده ایم دنیا به ما رو کند!!
و دل من ارام زمزمه کرد:
 آمین!

دویست و شصت و هشتمسن کوزه عسل

تو زندگي مثل زود پز باش که وقتی جوش مياره در کمال آرامش سوت مي زنه!

 ¤قربون اینهمه هوش! قربون اینهمه دقت! قربون اینهمه خلاقیت! قربون اینهمه طبع شوخ!! آفرین دوستان! هر دوتا عکس مال اتاق خودم بود! اتاقمم مثل خودم دچار دوگانگی شخصیت شده! یه وقتا دور و ورش پر عروسکه یه وقتا روش ادکلن Starwalker ه!!! یه وقتا تابلوه اتاق یه دختره یه وقتا جیغ می زنه یه اتاق پسرونه س! ماشالا! به تخته زدن یادتون نره!!

¤دیشب آقای همسر با یه گلدون گنده گل پامچال از در خونه مون اومد تو! جان قهوه ای ببین چه خوچگلن: (+) (+) حالا من از ذوقم نمی دونستم چیکار کنم! جیغ زدم: مامان خرســــــــــــــــــــــــه! بیا ببین همسری برام چی گرفتــــــــــــــــــــه!!   مامان خرسه با کفگیر از آشپزخونه اومده بیرون یه نگاه به گلدونه می ندازه٬ یه نگاه به من که دارم از ذوق می میرم٬ یه نگاه هم به آقای همسر. یوهو گفت: انقدر این دختره رو لوسش نکنین بابا!!
یکی اون تفنگ دو لول منو بیارهههههههههه!!!
امروز اومدم به آبجی خرسه بگم پامچال هامو دیدی؟ هول شدم از شدت ذوق مردگی گفتم: کوکب هامو دیدی؟! آبجی خرسه یه خوره نگام کرد بعد گفت: خنگه! او کوکب نیست که! بنفشه افریقاییه!!

¤باز این رگ تهران شناسی من قلمبه شد!! این نقشه رو نگاه کنین: (+)

اون دایره سرمه ایه میدون بهارستانه! اون سبزه که وسطه شهداس٬ بالاییه که بنفشه امام حسینه٬ پایینیه که نارنجیه خراسونه٬ اون ته هم پیروزیه! حالا این یعنی چی؟ یعنی تو اگه از بهارستان یه تاکسی سوار بشی که ببردت سمت شهدا بعد از شهدا ۳ تا مسیر بیشتر نمی تونه بره! یا امام حسین٬ یا خراسون٬ یا پیروزی! امروز من و مامان خرسه سوار یکی از همین تاکسی ها بودیم و داشتیم می رفتیم سمت شهدا. جلو و کنار ما دو تا صندلی خالی بود. بعد هی این آقاهه بوق می زد واسه مسافرا ولی هیشکی و سوار نمی کرد! هرکی هر مسیری رو می گفت این می گفت نه! یه ذره که گذشت مامان خرسه گفت: اگه گفتی این آقاهه بعدش کجا می ره؟!
من: کجا؟
مامان خرسه: امام حسین! چون هرجا دیگه رو گفتن سوار نکرد.
من: پس اون پسر گیسو قشنگه چوب بود کنار خیابون پر پر می زد می گفت امام حسین؟!
مامان خرسه:
چند دقیقه بعد...
مامان خرسه: فهمیدم آقاهه بعدش کجا می ره!
من: کجا؟
مامان خرسه: هیج جا نمی ره!

¤یه چیزی تو خونه ما خیلی حضورش سرنوشت سازه! یعنی کلا نقش خیلی پر رنگی داره! اصلا نباشه ها٬ اتحاد خانوادگی مون از هم می پاشه! اونم سطل اشغاله!! چیه؟! خوب هر خانواده ای به یه چیز اهمیت می ده! خوبه من به شماها بخندم که به تحصیلات اهمیت می دین؟!
خلاصه خونه ما سیستم مکانیزه حمل زباله داره! چه کنیم. خرسیم دیگه! جهت اشتباه نگرفتن منزل با باغ وحش و جنگل توی هر نقطه ای از خونه که تصورش رو بکنین یه سطل تعبیه شده! تو اتاق من٬ تو اتاق مامان خرسه٬ تو اتاق مهمون که چرخ خیاطی اونجاست و این روزها همیشه منفجره از دست من!٬ روی کابینت آشپزخونه٬ توی کابینت آشپزخونه٬ توی دستشویی٬ توی حموم٬ پشت در ورودی راهروی حموم و دستشویی٬ توی حیاط خلوت٬ توی حیاط٬ توی مهمون خونه٬ و خوب یه چندتایی هم توی زیرزمین پیدا می شه که لازم نیست بشمرمشون! پریروزی ها به مامان خرسه می گم : بابا چرا یه سطل واسه این خونه نمی خری؟! پس آدم تو هال که می شینه آشغال هاشو کجا بریزه؟!

¤ کسی کامپیوتر نو ی دست اول صفر کیلومتر نمی خواد؟ مال یه خانوم دکتر بوده صبح به صبح باهاش می رفته شهرستان یه یه آب و هوایی عوض می کرده برمی گشته! نبود؟! حیفه ها!! نقص نداره این کامی! نگاه نکن به اینکه یوهو می ره تو کما جز نشون گر موست هیچی دیگه تو صفحه تکون نمی خوره! نگاه نکن به اینکه وقتی وصل می شی به اینترنت دیگه نمی تونی دیسکانکت کنی! نگاه نکن به اینکه وقتی شات دانش می کنی تا ابدالدهر اون صفحه آبیه رو مانیتورت هست و تا از پریز نکشی ش خاموش نمی شه! نگاه نکن به اینکه یوهو آلرژی پیدا می کنه به موست از کار می افته! نگاه نکن به اینکه خود ویندوز وقتی می خواد بیاد بالا دقیقا ۱۰ دقیقه طول می کشه! نگاه نکن به اینکه سی دی رامش سی دی نمی خونه! نگاه نکن به اینکه ویروس گرفته هرجا رو که باز کنی یه new folder می بینی! اصلا به هیچکدوم اینا نگاه نکن! فقط به این دقت کن که خرس قهوه ای دیگه مو به سرش نداره از دست این کامی! ما را از آپ کردن با این کامی دیوانه معاف گردانید لطفا!!