دویست و هفتاد و سومین کوزه عسل
شاید زندگی اون جشنی نباشه که بهش دعوت شدی ولی تا میتونی زیبا برقص!
* همیشه از بچگی م همین شکلی بودم! به محض اینکه احساس می کردم لحن کسی توبیخ توشه شروع می کردم به انکار! حتی به این فکر نمی کردم که طرف صد در صد از موضوع با خبره!! خیلی سعی کردم این اخلاقم رو بذارم کنار. چون ته ته ش این باور رو تو طرف مقابل بوجود می آورد که من یه دروغ گو بیشتر نیستم!! ولی خیلی وقتا انکار من انکار دختر بچه ای بود که شب جاش و خیس کرده بود و صبح جلوی نگاه نکوهش گر مامانش بدون مکث و با رنگ پریده می گفت: من جیش نکردم!! نمی دونم چیکار کنم که انقدر زود در مقابل انتقاد و توبیخ دیگران دست و پام رو گم نکنم! یا خیلی عاقلانه اشتباهم رو قبول کنم یا محکم و قاطع بگم جریان اینطوری نبوده. این سکوت لعنتی که پشت هر انتقادی که ازم می شه میاد و روی لبام می شینه کلافه م کرده!! سکوتی که سر منشاء ش فقط و فقط دلخوری از خودم و محاکمه کردن خودمه!! دست خودم نیست. توی اون لحظه هیچ چیز برای گفتن ندارم! که اگه سعی کنم سکوت رو بشکنم یا خیلی عصبی می شم و شروع می کنم از این شاخه به اون شاخه پریدن و دیگران رو متهم کردن! یا انقدر نازک و شکستنی می شم که می رم تو مرز گریه! ماشالا اخلاق هام یکی از یکی ماه تر!! یکی بیاد به من بگه با این غرور مزخرفم چیکار کنم که نمی ذاره نه خودم زندگی کنم نه اطرافیانم...
* همه وقتی عاشق می شن انقدر دل نازک و حساس می شن؟!...من استحکام قبلی م رو می خوام!!
* من سال ها وبلاگ چاردیواری ر واسه تخلیه پسماند های روحی داشتم! گرچه خیلی ها از نوشته هام سر در نمی آوردن اما واسه خودم نوشت توی اونجا یه نیشتر بود به تاول های چرکی روحم! اما بعد یه مدت دیدم حرفای من خیلی بیشتر از چهار خطی ها و پست های کوتاهه. اصلا واسه همین اینجا رو زدم. نمی خواستم اینجا وبلاگ طنز باشه. اینجوری شد!! پیش اومد! شاید چون من طاقت طولانی نوشتن از تلخی ندارم! اما گفتن از شادی و زندگی برام خیلی راحت تره. خوشحالم...خیلی خوشحالم که گاهی تونستم یه لبخند به لب یه رهگذر بشونم. اما الان احساس می کنم احتیاج دارم برگردم به همون سبک قدیمم. دلم می خواد روزمره بنویسم تاانقدر دنبال اتفاقات خنده دار نباشم! دلم می خواد بارم بتونم وقتی دلم گرفت بیام و بنویسم که حالم خوش نیست. دلم می خواد گاهی بیام غر بزنم. گاهی بیام فقط بنویسم امروز رفتم خرید! امروز یه کتاب خوندم! امروز یه فیلم دیدم! به اینم فکر نکنم که این کلماتی که کنار هم میان کسی رو می خندونن یا نه. کامنت دونی رو برداشتم. به جاش یه لینک دادم سمت چپ - حرف های در گوشی - . کسی دوست داشت چیزی بگه اونجا بگه. نمی خوام نه دیگه تو قید و بند تعداد کامنت باشم نه تعداد ویزیتور. ما خرس ها اینگونه خوشیم! :)
* اون جوکه رو شنیدین؟
یه جوجه تیغی ه داشته با یه کیوی ه راه می رفته. ازش می پرسن این کیه باهاته؟ می گه داداشمه٬ سربازه!!
چند روز پیشا داشتم عکسای سربازی آقای همسر رو نگاه می کردم یوهو جیغ کشیدم: الهی قربون کیوی م برررررررررررررررم!!
بعد دیدم مادر و پدر آقای همسر دارن منو این شکلی نگاه می کنن
! یکی نیس بگه دختره خل! وقتی می خوای واسه یکی اسم بذاری وجه تسمیه ش رو هم بگو!!
* با آقای کیوی اسبق رفتیم مصائب دوشیزه! انقده جشنگ نبــــــــــــــــــــــــــود!
چراغا رو که روشن کردن هیشکی بلند نشد! همه منتظر قسمت دومش بودن!! من و آقای کیوی اسبق هم برامون یه سری سوال پیش اومده بود! مثل اینکه آیا کفن نامزد پسره خشک شده بود که دوباره خون عاشقی در رگ هاش جریان پیدا کرد؟!
بعد اونوقت چه جوری بود که هی می گفت زهرا عشق من بوده و زندگی م بوده و اینا؟! ها؟! کلی دچار یاس فلسفی شده م من الان!! آخه از آقای کیوی اسبق که پرسیدم تو هم بعد من می ری ز.دی عاشق یه دختر مسیحی می شی یه خورده نگام کرد گفت: نه! من یکم بیشتر صبر می کنم!
حرف های در گوشی جایی برای ثبت حرف های شماس! :)
بعد یه زندگی آروم و بی دغدغه رو می سازیم. مثلا هرچی تو خونه خراب شد می ذاریمش تو لیست که بالاخره یه روزی تعمیرش کنیم! حالا شاید اون یه روز برسه شایدم هیچوقت نرسه!! مهمون که دعوت کردیم اگه بهشون گفتیم ساعت ۷ خونه مون باشن من ساعت ۵ دقیقه به هفت پا می شم خونه رو تمیز می کنم و شام رو می ذارم! آقای همسر هم سر هفت می ره میوه می خره! اگه خونه مون آتیش گرفت می شینیم تا آخر برنامه مورد علاقه مون رو می بینیم بعد یه سطل برمی داریم و سوت زنون آتیش و خاموش می کنیم! بعد از ده پونزده سال هم که زد به سرمون و خر شدیم و بچه آوردیم می شینیم نگاش می کنیم که داره تاتی کنون از لبه پله ها پرت می شه پایین! بعد آروم لبخند می زنیم و همینور که تخمه می شکنیم حظ راه رفتن بچه مون رو می بریم! من می گم: می بینی بچه م چه بزرگ شده؟ باباش می گه: آره ماشالا! قد و بالاش که به خودم رفته. من می گم: وقتی قیافه ش عین خودم شده. بچه هه هم پستونک به دهن هی داره به لبه پله ها نزدیک تر می شه. من می گم: به نظرت خطرناک نیست لب پله ها وایساده؟ باباش می گه: نمی افته ایشالا. بعد می شینیم بقیه تخمه هامونو می شکنیم. بچه هه از رو پله ها با مغز پرت می شه پایین. من می گم: چیزیش شد به نظرت؟ باباش می گه: صدای گریه ش که نمی یاد. من می گم: این آروم بودنش هم به خودم رفته! در همین لحظه آقای همسر آخرین دونه تخمه رو برمی داره و می گه: بازم داریم از این تخمه ها؟ من می گم: تموم شده. تو لیست نوشتم بخری. آقای همسر می گه: باشه آخر ماه دیگه که رفتم خرید می گیرم. کی بود پرسید بچه هه چی شد؟! والا منم نمی دونم! فکر کنم مرد!
من هرچقدر هم که عصبانی یا هرچقدر هم که ناراحت بودم بازم هیچ توجیهی برای استفاده از این کلمه ندارم!! آدمیت به داشتن زبون دراز و کوبوندن این و اون نیست. گاهی به صبر کردن و خودداریه!
و البته بهترینشون!
آفرین دوستان! هر دوتا عکس مال اتاق خودم بود! اتاقمم مثل خودم دچار دوگانگی شخصیت شده! یه وقتا دور و ورش پر عروسکه یه وقتا روش ادکلن Starwalker ه!!! یه وقتا تابلوه اتاق یه دختره یه وقتا جیغ می زنه یه اتاق پسرونه س! ماشالا! به تخته زدن یادتون نره!!
مامان خرسه با کفگیر از آشپزخونه اومده بیرون یه نگاه به گلدونه می ندازه٬ یه نگاه به من که دارم از ذوق می میرم٬ یه نگاه هم به آقای همسر. یوهو گفت: انقدر این دختره رو لوسش نکنین بابا!!
این نقشه رو نگاه کنین:

ما را از آپ کردن با این کامی دیوانه معاف گردانید لطفا!!
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)