دویست و نود و یکمین کوزه عسل

من فکر کنم - فقط فکر می کنم - که زنده م! تقریبا شبیه یه مشک شده م که توش پر از آنتی بیوتیکه! البته یه مشک سوراخ سوراخ!! انقده باحال راه می رم! کاملا شبیه خرچنگی که یه پاشو کنده باشن!! همه ش هم به مدد آمپولاییه که آقای شوهر خواهر عزیز فقط و فقط با نگاه کردن به گلوی بنده تجویز کردن! جل الخالق! پزشک حازق/هازق/حازغ/حازغ/حاضق/هاضق/حاضغ/هاضغ...اه تمومی نداره!!! اصلا یادم رفت چی می خواستم بگم!!
یه معما! جایزه بهتون رب کپونی می دم!
سوال: آبجی خرسه آمپول خرس قهوه ای را به کدام نقطه زده است که وقتی قهوه ای کیفش را روی دوشش می اندازد از درد فریادش به آسمان می رود؟!
گزینه یک: کتف؟!
گزینه دو: کمر؟!
گزینه سه: معده؟!
گزینه چهار: همه موارد!

آفرین! جوابشو خودمم نمی دونم! فقط فکر کنم قاعدتا جای آمپول باید یه جایی باشه که آدم اگه کوله پشتی انداخت عاصی شه٬ نه کیف معمولی! ولی فکر کنم آبجی خرسه قصد داشته بزنه وسط کلیه م! چون جای سوزنش دقیقا همونجاس! با یه حساب سر انگشتی بنده تا اینجا ۵ تا آمپول شده م با ۶ تا جای آمپول! چون یه بار که داشت پنیسیلین می زد یوهو وسط کار آمپول بست! یه یه ربعی این آبجی خرسه سوزن رو توی گوشت نازنین ما نگه داشته بود تا بالاخره تصمیم بگیره که باید درش بیاره و بزنه اونور تر!!  ممنون ممنون. سلام شما رو هم رسوندم به اجدادم!
الان هم که سرفه می کنم سوهان می کشن انگار تو گلوم! خرت و خرت صدا می ده! دماغمم از بس گرفتم نصف شده! می خوام کلینیک جراحی بینی راه بندازم صد در صد تضمینی بدون خونریزی!

خوب دیگه! هیچی ندارم که بگم! اومدم یه اظهار وجودی بکنم و برم! بای

دویست و نودمین کوزه عسل

هرکسی که زیباس٬ دوست داشتنی نیست...اما هرکسی که دوست داشتنیه٬ زیباس!

خدایا چقدر نفس کشیدن خوبه! داشت یادم می رفت چه جوریه اصلا!! انگاری یه سیب شمرونی رو درسته قورت داده بودم! یه چیکه آب هم از گلوم نمی رفت پایین! به لطف اقای شوهر خواهر مهمون ۲ عدد آمپول هم زمان٬ یکی شرق یکی غرب٬ شدم و به لطف آبجی خرسه مثل آبکش سوراخ سوراخ! پشت بندش هم استامینوفن کدئین و آموکسی سیلین و شربت زهر مار!! بسکه تلخ بود! ولی از بس حالم بد بود به هرکدوم از اینا به چشم اسمارتیز و نوشابه نگاه می کردم!! حاضر بود ۵ تا سرم هم بزنم ولی از اون لرز و تب و عرق سرد و سردرد وحشتناک و بدن درد خفنم راحت شم! که شدم!!

دیروز یک تولد خوبـــــــــــــــــــــــــــــــی رفتم!! انقده خوش گذشــــــــــــت! انقده خودم حالم خوب بود و همش با جعبه دستمال کاغذی نمی رفتم اینور اونور! انقده از چشمام آب نمی اومد و همه آرایشم نیومده بود پایین!! انقده نی نی ریحان خوش اخلاق بود و هی به هر بهونه ای بچه های دیگه رو گاز نمی گرفت و کتک نمی زد و جیغ نمی کشید!! انقده همه بچه ها آروم بودن و با هم در صلح و صفا گیس و گیس کشی نمی کردن! انفده من تونستم از این ورووجکا عکس بگیرم! دریغ از یه دونه!!! بس که وول می زدن!!! قشنگ هم وقتی وقت عکس انداختن با ریحان شد دوید رفت یه لباس راحتی که یکی واسش کادو آورده بود پوشید و دمپایی پلاستیکی کشید به پاش و عینک آفتابی شم زد! تا هم میومدی بری طرفش جیــــــــــــــــــغ می زد نی خوام عدْس بینداژی! منم حواله ش دادم به..نمی دونم به کجا! فکر کنم جهنم! بعدم رفتم راحت از امیر علی عکس انداختم!!
دم غروب که شد دیدم دارم می شم مثه جنازه! اس ام اس زدم به آقای همسر که امشب میای پیشم؟! زد: "آخه مزاحم می شم!" منم قاطی!! نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم! زدم: "جان قهوه ای...من دارم اینجا می میرم! تعارفو بذار کنار!!" من الان واقعا شرمنده م از این برخوردم! طلفکی اومد پیشم و همه غر غر هامم تحمل کرد بعدشم منو ورداشت برد خونه آبجی خرسه و آمپولامو که خوردم من و برگردوند خونه. تا صبح هم دو دقیقه یه بار چکم می کرد که یه موقع ریق رحمت و سر نکشیده باشم!! آقا ما از همینجا دست و روی شما رو می شوریم! نه ! یعنی می بوسیم!

* می خواستیم ببینیم آیا هنوز هم می توانیم چونان کودکی هایمان نقاشی های معصوم بکشم یا نه!
۱) ۱۱ سالگی ---> خوابی را که دیده اید (+)
۲) ۲۲ سالگی ---> کودک درون من (+)
اولیه خوشگلتر بوده فکر کنم!!

* چه استقبالی شد از کامنت دونی! شرمنده انگار خیلی عذابتون داده بودم! جبران می کنیم!

دویست و هشتاد و نهمین کوزه عسل

* اون موقعی که ما تو دانشگاه Season یک سریال Lost رو ترجمه می کردیم نه کسی آنچنان می شناخت این سریال رو نه انقدر سر زبون ها افتاده بود و قلمبه قلمبه سی دی هاشو می فروختن! چیه؟ خیلی تابلوه حرصم گرفته که دیگه نمی تونم پز بدم که من همه دی وی دی هاشو دارم و تو سر بقیه بزنم که خاک بر سرتون نصف عمرتون بر فناس؟!!! اصلا من حسود! من بخیل! نمی خوام یکی از محبوب ترین سرگرمی های من که دنبال کردن این سریاله همه جایی بشه!!!
پ.ن: انقذه این چارلی رو دوس می دارم! انقذه شخصیت بامزه ای داره! انقذه ساده دل و مرهبونه! انقذه هیشکی به حسابش نمیاره ولی کارای گنده می کنه!! آخی آخی

* یوهو یه کولاک کردم دوباره خودم و پرت کردم وسط امواج هری پاتری! یعنی تا مفل ققنوس ۱ خونده بودما! بعد یوهویی سرم شلوخ شد همه چی یادم رفت! بعد یه عالمه وقفه چند هفته پیش دوباره شماره ۱ رو خوندم٬ پشت بندش ۲ روزه ۲ رو خوندم!٬ بلافاصله ۳ رو خریدم ۳-۴ روزه خوندم!٬ بعد آقای همسر واسم شاهزاده دو رگه ۱ رو خرید و بنده در عرض ۲ روز فاتحه ش رو فرستادم واسه اموات جی کی رولینگ!٬ بعدشم که توی شمال که بودیم (چیه؟ نگفتم هفته پیش شمال بودیم؟!) آقای همسر اومد یه کادو داد دستم منم تا از روی جلدش به کادوه دست زدم شیش متر پریدم هوا! چون شماره ۲ بود!! اونم ۳-۴ روزه خونده م و...حالا...دیگه نمی خوام کتاب آخرشو بخونـــــــــــــــــــم!! آخه این جی کی چشه که هر کیو که من دوسش دارم می کشه؟؟! اون از سدریک دیگوری! اون از سیریوس بلک! اینم از......دامبلدوووووووووووووووووووووووور!! خوب نمی گه هری بدبخت دیگه به کمک کی بره به جنگ ولدمورت؟؟؟!! ای ستمگر! ای ظالم! ای بی انصاف! ای جی کی رولینگ!!! انتقام اینهمه خون ریخته شده رو ازت می گیررررررررم!

* سرما خوردگیمان رو به بهبود است! گلویمان به گونه ای ورم کرده است که یک عدد قرص ناقابل آنتی هیستامین هم از میانش رد نمی شود! چه برسد به لقمه غذا! همچنان با ملک الموت دست و پنجه نرم می کنیم!! هم اکنون زلف های ما در دست اوست!!

نکته نوشت:
ییهو هوس کردم برای این پست کامنتدونی بذارم! موقتی ه! دل نبندین!

عسل یا زهر شوکران؟!

* من احتیاج به انرژی دارم! من شدیدا احتیاج به انرژی دارم!!!


... (حذف شد!)

احساس می کنم دیگه یه این حرفا احتیاجی ندارم :)

حالم خوبه!

 

دویست و هشتاد و هفتمین کوزه عسل

بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

* به دسته به هم ریخته کاغذهای کهنه و زرد شده نگاه می کنم...خودم رو آروم  از بین تک تک طرح ها بیرون می کشم...دلم تنگ می شه...تنگ تنگ...ای کاش دنیای من هنوز به اندازه نوشتن" دهیفجر" و "اید" کوچیک و ساده بود...

 لینک دانلود عکس (+)

پ.ن: ۷ ساله بوده ام!!...

پ.پ.ن: گاه دلم می خواهد خودم را بیابم٬ در آغوش بگیرم٬ و بعد...بغض اینهمه سال دوری را به روی شانه اش خالی کنم...گاه دلم می خواهد دست بر سرش بکشم و به خاطر این زمان دراز و بی پایان غفلتم حلالیت بطلبمش...دلم می خواهد...دلم خودم را می خواهد...

* فکر می کنم...فکری آهنگین...به شب...به جاده...به بوی دریا...بوی بهارنارنج...به "بوی باران که شکفته در هوایت"!...به خاکستری هایی که از گوشه و کنار دلم سرک می کشند...به دل تنگ...به...تو!
نگاه را می چرخانم...تنها نیستم....
تنها نیستم ... وقتی ... رد اشک روی گونه هات ارام برق می زند...
خوشا به حال تو و دل پاکت...

پ.ن:
جـ ـان  مـ ـن  کـ جـ ـا یـ ـی ٬ کـ ـجـ ـا یـ ـی
کـ ـه  بـ ـی  تـ ـو  د ل  شـ ـکـ ـسـ ـتـ ـه ا م
سـ ر  بـ ـه  ز ا نـ ـو ی  غـ ـم  نـ ـهـ ـا د ه م
بـ ـه  گـ ـو شـ ـه ا ی  نـ ـشـ ـسـ ـتـ ـه ا م...
دانلود (+)

* دلتنگ شده ام باز...


حرف های در گوشی جایی برای ثبت نظر های شماس! :)

دویست و هشتاد و ششمین کوزه عسل

هر كس بد مـا بـه خـلق گـويـد
ما چهره به غم نمي خراشيم
مـا نيكـي او بـه خـلق گـوييـم
تـا هـر دو دروغ گفتـه بـاشيـم

¤ مثه این زن هایی که سی سال از زندگی مشترکشون گذشته و ۱۲ تا بچه پیله ریختن دور و ورشون و عرضشون از حد یه نیمکت توی پارک هم گذشته و لخ لخ کنون و هن هن کنون راه می رن٬ هر ماشین عروسی که می بینم تو خیابون با دماغ می چسبم تو شیشه ماشین و جیر جیر کنون می گم: "وااااااااااااای! همســـــــــــــری! خوش به حالشون نــــــــــــه؟ چه حس خوبی دارن الان! شب نامزدی خودمونو یادته؟؟ یعنی اینام حساشون مثه حسای اون موقه ماس؟؟!" یا وقتی می شنوم هرکدوم از دوستام وارد یه رابطه عاقبت به خیری شده ن یاد جوونیام می یوفتم با یه آه عمیقی می گم: "آخــــــی! مثه اون وقتای ما!!" آه حسرت به اون آدما نیستا! آهیه که آدم از تکرار لحظات خوشی که گذرونده می کشه. آه لذته! آه لبخند!

¤ جان قهوه ای یه جایی رو به مننشون بدین که مانتوهاش محض رضای خدا یکم قشنگ باشن! نه یقه هاشون مثه لب شتر آویزون باشه، نه مثه پوست مار برق برق بزنن، نه مثه آب دهن مرده رو تن آدم پخش شن، نه زنجیر چرخ ازشون آویزون باشه، یه ذره م آدم روش بشه پرو شون کنه!! قربون دستتون! فکر کنم تنها جایی که نگشته باشم میلاد نور باشه!! جان من یه جایی رو بگین که مانتو داشته باشه نه لباس خواب و لباس شب!!

¤ از اون روزی که کلیپ محکمه رو از مریمی گرفته م هرچندوقت یه بار می شینم دوباره بهش گوش می دم و میرم تو فکر! شاید تو نظر اول فقط یه شعر طنز باشه. اما یه دنیا حرف توشه! بار اولی که شنیدمش همه موهای تنم سیخ شد!! مخصوصا وقتی رسید به بیت آخرش! از دست ندینش!! تا اونجا که می شد به کیفیتش آسیب وارد نشه حجمشو آوردم پایین. شرمنده اگه بازم یکم سنگینه.
        دانلود

دویست و هشتاد و پنجمین کوزه عسل

راه بیرون اومدن از چاه پایین کشیدن دیگران نیست بلکه صعود کردنه!

دقیقش رو بخوای حساب کنی من ۴ ساله که می رم آموزشگاه زبان "ف"! یعنی چهارسال تموم من هفته ای دو روز - توی تابستونا ۳ روز - با این در و دیوار و تیچرها و کتاب ها سر و کله زده م! از اونجایی که خرس کوچیکه باعث شد من پام و بذارم اونجا و بعدش به حکم آشناییش با تیچرهای اونجا و اینکه ما همیشه مثه دو قلو های بهم چسبیده با هم می رفتیم اینور اونور و همه ماهارو خواهرهای جدانشدنی می دونستن٬ بعدشم که خرس کوچیکه تیچر شد و به خاطر اون پای من بیشتر به دفتر باز شد و خودمم از بس روزهای امتحان و کارنامه می پلکیدم دور اهالی موسسه و...و...و... در آخر اینکه خودمم درسم همیشه خوب بوده - عجب خودشیفته ایم ها! - معرف حضور رئیس موسسه بوده م! این مقدمه رو داشته باشین تا بگم!
شنبه خیلی خوشحال و خندون با اینکه می دونستم دیرم شده ولی رفتم که یکم خرید کنم و بعدشم افتادم توی ترافیک و یه ۲۰ دقیقه ای دیر رسیدم! داشتم بدو بدو پله های موسسه رو می رفتم بالا و هن هن می کردم که همین که از جلوی دفتر رد شدم دفتردارمون با صدای ظریف (بخوانید جیغ جیغی) -طبق معمول همیشه - به اسم فامیل اشتباهی یا کلا چیزی که یکم شبیه فامیلیم باشه(!) صدام زد! کله م و از در بردم تو گفتم: بله؟ سلام! داشت با تلفن صحبت می کرد. اشاره کرد برم جلو. رفتم مودب وایسادم روبروی میزش. اونم دقیقا این شکلی: حرفش که تموم شد قبل اینکه گوشی رو بذاره زمین دستشو آورد جلو که با من دست بده! یه خورده نگاش کردم بعد مثه ماست دستم و بردم جلو. دیدم باز همون شکلیه! گفتم: چیزی شده خانوم "پ"؟ با یه خنده عجیبی گفت: بعد از کلاست بیا فرم پر کن!!!  چشمای من اصولا خودشون حالت تعجب دارن! دیگه وقتی تعجب کنم فکر کنم خیلی خنده دار می شم! با دهن نیمه باز زل زده م بهش می گم: واسه تی تی سی؟ (کلاس آموزش تیچینگ!) فکر کنم ازم ناامید شد! چون خنده ش و جمع کرد گفت: گفتم چی؟ گفتم بیا فرم پر کن! بعد دوباره صورتش کش اومد و گفت: همکـــــــــــــــــــــــــار جدیدمووووون!  بعدم د ماچ کن! فکر کنم تا یه چیزی حدود ۲ ساعت بعدش که کلاسم تموم شد تو شوک بودم!! فقط وقتی تونستم از شوک در بیام که آقای همسر رو بیرون موسسه دیدم و تا سر خیابون این شکلی کنارش می پریدم بالا پایین: !! تیچر خودم - خانوم "ک" معرفی م کرده بود! یه جوریم! اصلا باورم نمی شه دارم تیچر می شم!! نمی دونم اگه اون شب آقای همسر نبود من باید احساساتم رو چیکار می کردم!!


حرف های در گوشی جایی برای ثبت نظر های شماس! :)

دویست و هشتاد و چهارمین کوزه عسل

اگه روزی تهدیدت کردن بدون که در مقابلت ناتوانن!

* باورم نمی شه که برگشتم! یه جورایی فکر می کردم منم رفتم قاطی باقالیا! کامی نازنین تا تونست تو این مدت اعصاب من و آقای همسر رو پهن کرد و روش پاتیناژ رفت و جفت پا پرید و فرچه کشید و با تیغ موکت بری جر و واجرش کرد و بعدم تیکه هاش و بخیه زد به هم و داد دستمون! اون روزی که می خواستم بدمش واسه تعمیر آقای همسر طلفکی کلی رفته بود از این چیز سیاها گرفته بود، از اینا دیگه، بگو، همینا که وصل می کنن به کامپیوتر که اطلاعاتش و خالی کنن! نه بابا فلش نه! چه می دونم از همونایی که خودتون می دونین! اونوقت تا آوردش زدش به کامی اول دوبار هنگ کرد بعدشم دیگه روشن نشد!! مام دست از پا درازتر کیس رو زدیم زیر بغلمون بردیم پیش آقای پسرعموی آقای همسر! بعد یه هفته گریه و زاری و دلتنگی من واسه این کره خر زبون نفهم(!) یه روز جمعه که از تولد خرس کوچیکه - که توی چیتگر و به همراه آقای عسل و خاندانشون برگزار شد! - برمی گشتیم خسته و کوفته و داغون رفتیم تحویل گرفتیمش و خوشحال و خندون گازیدیم سمت خونه که حاضر شیم بریم بهشت زهرا شب سال بابام! - به به! چه تناسبی! صبح چشن تولد، عصر شب سال! - هیچی دیگه...همچین که رسیدیم خونه و وصلش کردیم دیدیم هرچی این پاور کوفتی رو فشار می دیم می گه: بووووووووووووووووووووق! بعدم ویندوز نمیاد بالا! تازه شم مودم و کارت صدا رو به سیستم نتونسته بودن معرفی کنن چون من همون اولش که کامی رو خریدیم با آتاشغالا و یونولیتاش سی دی هاشم ریختم دور!! کلا خستگی چسبید سر دوشمون و پایین بیا هم نبود! خلاصه دوباره فرستادیمش خونه باباش! رفت و یه هفته دیگه ما اینجا پر پر زدیم و غر غر کردیم و دهن خودمون رو با ایرانسل آسفالت کردیم و منتظر نشستیم ببینیم کامی جون کی از سمت شمال با اسبشون تشریف می یارن! بالاخره چارشنبه این نوید خوش از سمت آقای همسر رسید که آهای بانو! چه نشستی که کامی جانت در راه است!! بگذریم که من از کلاس زبانم برگشتم و ساعت 9 شب پشت در موندم و مجبور شدم بکوبم برم خونه آبجی خرسه کلید بگیرم و آقای همسر هم اومد اونجا دنبالم و وقتی رسیدیم خونه داشتیم از خواب و خستگی می مردیم! اما پس از کشمکش های فراوون بالاخره کامی به جمع خانوادگی ما دوباره برگشت و ما ملتفت شدیم که یه فن سی پی یو و یه پاور و یه کارت صدا و یه مودم و یه رایتر توی گلوش گیر کرده بوده! اصلا ناراحت نشین ها! چیزیش نبود که! الان تو نقاهت بعد عمله! چون دیروز وقتی می خواستم به نت وصل شم یوهو قاط زد و به کل منکر مودم شد!!

* یه سال پیش همچین وقتی من داشتم با یه حسی آمیخته از اضطراب و هیجان و خنده اتفاقات شب گذشته م رو دوره می کردم! شاید هم داشتم با شور و انرژی و کر کر کنون پای تلفن واسه خرس کوچیکه تعریف می کردم که دیشب رفتیم خونه دایی خرسه و من واسه اولین بار صاحب اون فونت های صدری رنگ رو می دیدم! واسش می گفتم که اولین سوالی که ازم پرسید این بود که : چرا خرس قهوه ای!؟ و من با خنده ی ناگهانی و غافلگیر کننده ای سعی کرده بودم یه جوابی براش سرهم کنم! چون واقعا نمی دونستم چرا! باورم نمی شه یه سال از اولین خواستگاری آقای همسر و اون شور و اضطراب ها گذشته! حس می کنم ما سالهاس که با هم زندگی کردیم! حس می کنم یه عمره که با همیم! یه وقتا دلم واسه اون شور و هیجان های اونموقع تنگ می شه! واسه اضطراب لحظه هایی که دلم می خواستش اما از ازدواج می ترسیدم!! خدایا شکرت...نعمت رو به من تموم کردی...

* هر وقت دیدین آقای همسر داره توی یه کاری اظهار ناتوانی می کنه و استعداد خودشو زیر سوال می بره بدونین اون کارو از همه بهتر انجام می ده! دلیلم هم همین پستی که اینجا نوشته! چون همیشه منکر توانایی نوشتنشه!!

* پرده اتاقم رو زده بودم عقب، جانمازم رو پهن کرده بودم، چادر و مقنعه نمازمم سرم بود، بی مقدمه اومدم نشستم رو پای آقای همسر که روبروی پنجره اتاق، لب تخت نشسته بود. یه خورده منو نگاه کرد گفت: "دید داریم! " حیاط ما از همه طرف مشرفه! می گم: "من که جاییم معلوم نیست. چادر سرمه!" دوباره یه خورده منو نگاه کرد گفت: "تجزیه مون خوبه. ولی مرده شور ترکیبمون رو ببرن!!"

* یه دماوند رفتیم این دو روز آخر هفته رو٬ یه سرمایی خورد این آقای همسر که طفلی دو روزه نه چیزی خورده نه از درد پهلو و کمر و کلیه و شیکم و دست و پا و دماغ و چشم و روده و معده و استخون ترقوه و نای و زبون کوچیکه و لاله گوش و خال صورت یه دقیقه خوابیده!! واسه کامی که دعا نکردین! واسه آقای همسر دعا کنین!


حرف های در گوشی جایی برای ثبت نظر های شماس! :)

چندميش بود؟

اينجانب خرس قهوه اي با دهاني باز و همزمان كف كرده و چشمان از حدقه بيرون زده، به وسيله 1 عدد گوشي، 1عدد ايرانسل، 1عدد زبان آويزان و شونصدتا انگشت، در همين لحظه پي به شيطنت آقاي همسر برده ام! آخ كه مردم تا اين خط رو نوشتم! براي شفاي كامپيوترم دعا كنين! باي

دویست و هشتاد و دومین کوزه عسل

به نام پروردگار توبه پذیر . شناختن قدر نعمت ايزد تعالي نگاه داشتِ رضاي اوست،‌‌عَزَّ اسْمُهُ، و رضاي حق تعالي، اندر احساني باشد كه با خَلق كرده شود و عدلي كه ميان ايشان گسترده آيد. (خطی از سیاست نامه)

با عرض سلام و احترام

اینجانب "آقای همسر"

از غیبت حضرت خانوم استفاده (مهلت دهید! شایدم سوء استفاده) کرده (خدا به دادمان برسد) و سرکی به اینجا میکشیم و ساز دست گرفته رنگ شیطنت پنجه میزنیم. رنگی خوش طنین و بد عقوبت. تازه به همین هم بسنده نمیکنیم و چون اینجا هوا بسی دلنشین مینمایاند صدائی هم سر میدهیم از سر شوق و بی فکری.

حکایت: دوش شدیم به منزل همسر تا پاسی از شب آنجا مانده، گفتیم و شنفتیم و خندیدیم . . . هر از گاهی نگاه ما معطوف به گاز آشپزخانه میشد چون دیگی در حال جوش خوردن نمی یافت سرافکنده بر میگشت، خانوم چندین و چند بار اصرار اصرار که چیزی درست کنم، ساده برگزار میکنم و ... جنگی میان عقل و دل در گرفته بود مهلک (منظور نه آن دل عارف و عاشق و شیفته ای که در پس سینه فرهادها و مجنون ها نهان بوده بلکه مقصود همان دل محصور میان قفسه سینه و روده و اینهاست) و عقل مدام میگفت تو که جهت شام نیامده ای برخیز بساط پهناور خود را جمع کن و برو . . . سرانجام عقل پیروز میدان گشت . . . ما هم جمع کردیم و رفتیم، رفتیم به امید دیگ خانه. حوالی 11 رسیدیم و غبار ره نتکانده سراغ دیگی رفتیم که باید آنجا ميبود ولي . . . نبود! . . . گشتیم اما چه تکاپوی بی انجامی . . . نبود! . . . سراغ گرفتیم که اهل خانه چه خوردند جواب آمد: اشکنه . . . دردناک بود شنیدن این داستان. چون کبکی حجیم پهن شدیم روی مبل و بق کردیم و سپس شب به خیر گفته، سر بر بالین نهاده و آغوش در آغوش افکار و گرفتاریهائی که فردا روز انتظاری بی حد برای اعصاب و روان ما میکشند پلک بر پلک نهادیم . . . اتفاقا خوابی بود بسیار راحت . . . خدا را صد هزار مرتبه شکر . . . تصمیم گرفتیم شام را حذف کنیم! که نمیشود . . . پس سبکش میکنیم اگر بشود، که بعید است.

هر چه هست هست!                                                                                                    

 

این جمله رو هم به یادگار داشته باشید:

"You are always a valuable, worthwhile human being, not because anybody says so, not because you're successful, not because you make a lot of money, but because you decide to believe it and for no other reason."
Dr. Wayne Dyer

 

پ.ن: قطعا و به حتم نمیشود اسم این مکتوب مجازی را گذاشت کوزه عسل، من که تنها بر سنت قبلی نام نهادمش و این شهد قطعا به شیرینی دست پخت مالک این دیار نیست. به بزرگی خود بخشش مبذول دارید.

 

برای همگی آرزوی توفیق دارم . . . در پناه خدا و زیر سایه مولی علی (ع) کامروا باشید.

 

 


 

                             حرف های در گوشی جایی برای ثبت نظر های شماس! :)