چهارصد و دوازدهمین کوزه عسل

اول اونایی که دنبال این بودن گوش کنن:
تیتراژ پایانی مجموعه دلنوازان

حال من دست خودم نیست
            دیــگه آروم نمی گـــیرم
                      دلم از کسی گرفتــه
                               که می خوام براش بمیرم...

قرار بود امروز برم جایی. یعنی باید ساعت ۹ اونجا می بودم. آدرس رو از آبجی خرسه گرفته بودم. خیلی هم دقیق بود: برو تجریش (!) بعد خیابون عمه اینا رو  که بلدی؟ موسیوند. (توجه دارین که من دارم از سیدخندان می رم سمت موسیوند! فقط نمی دونم چه ربطی دارم به تجریش!!) بعد هی برو جلو به یه کوچه ای می رسی مطمئن نیستم ولی فکر کنم اسمش اثباتی ه!بعد میوفتی تو اسدی! (اسدی هم که اسم تابلوییش واعظی نیست!)  بعدش بیا سمت تجریش دوباره!!! اونووقت یه کوچه هه هست اسمش شفیعیه! یه ساختمون توش هست سنگ مشکیه! نوسازم هست! اونجا!!! خوب منو نگاه کنین: ین به نظرتون قیافه چه جور آدمیه؟ یه بار دیگه نگاش کنین: نفمیدین؟؟ین قیافه ی آدمیه که ۲بار با ماشین مسیر بین موسیوند و تجریش رو دور زده تا اسدی رو پیدا کنه٬ سه بار با ماشین اسدی روو رفته بالا و دوباره رفته تجرییش دور زده که کوچه رو پیدا کنه٬ ۳ بار پیاده اسدی رو متر کرده که بازم کوچه رو پیدا کنه٬ از ۰۹۸۵۹۰۴۸۵۶۸۵ نفر آدم هم پرسیده کوچه شفیعی کجاس!!! هرکدومشونم یه چیزیس گفتن! آخرشم با دست و پا و زبون آویزون برگشته خونه! حالا دوباره نگاش کنین:  نگاه کردین؟ به نظرتون حالش خوبه؟؟!

چهارصد و دهمین کوزه عسل

گاهی ترجیح می دم کارهات رو به حساب نفهمیت بذارم تا بدذاتیت! آدم های نفهم خیلی زود هضم ترن!!!

چهارصد و یکمین کوزه عسل

یادمه سال سوم دبیرستان بودم. رشته مم تجربی بود و امتحان زیست برام حکم مرگ و داشت!! زد و همون سال بابا یه باغ اجاره کرد تو دماوند! هیچی دیگه! جاتون خالی!! اگه اون زمان اخبار رو دنبال می کردین می فهمیدین که هر پنجشنبه جمعه و بعضا شنبه یک عدد خرس قهوه ای داره توسط پدر و مادرش روی زمین کشیده می شه و در حالی که داره چنگول می کشه رو خاک جیغ می زنه که آییییییییی ولم کنین من امتحان نهایی داررررررررررررررم!!!یعنی دقیقا تو خرداد! ینی دقیقا سر امتحان زیست! ینی من زیستم و اون سال شدم ۱۴!!!!  اصلا همین شد که من الان معتاد حرفه ای شده م!!
خلاصه به خاطر این خاطرات شیرین و مخصوصا هم اینکه اون موقع من یه مشکلی با خانواده پدری داشتم و کلا اونجا خیلی بهم خوش می گذشت٬ بعدا هم که خالم اونجا باغ خرید هیچ استقبالی از جانب من در نشد!! مخصوصا با اون مسیر جذاب و سرسبز تهران تا دماوند!!  دیگه همه عالم و آدم فهمیدن قهوه ای از دماوند متنفره!
گذشت تا اینکه ما مزدوج شدیم. گفتیم آخیش!! دیگه خبری از دماوند های زوری مامان خرسه و باغ خاله و اینا نیست! این شد که یه روز که پدرْ همسر جان با خوشحالی گفتن که دماوند باغ خریدن بنده مردم از خوشی!!اصلا هم اگه بگین به روم آوردم میزان علاقه م رو به دماوند!! فقط نمی دونم چرا هربار مادرْ شوهر جان می خواد ما رو دعوت کنه باغ بنده خدا چار ستون بدنش می لرزه!
 این عشق من به دماوند رو درک کردین؟؟ حالا تصور بفرمایید که شنبه تولد همسری جان می باشد و بنده از ۸۰۰ سال پیش از ایشون درخواست به عمل آورده بود که به حال خودمون باشیم و هیچ جا نریم و هیچکی هم نیاد!! کلـــــــــــــــــــــــــــــی نقشه داشتم واسش! کلـــــــــــــــــی غافلگیری و اینا! اونوقت فکر می کنین زرت دعوت شدیم باغ؟؟ هه!! عجب فکرایی می کنین ها!! همشون درستن!!

خاک تو سرم با این شانسم!!

پ.ن: داشتم فکر می کردم بزرگترین اختراع بشر دئودورانت بوده! آخه دو روزه دئودورانتم تموم شده بو گربه ماهی گرفتم!!

پ.ن: اون آبمیوه هه هم مخلوط توت فرنگی و شاتوت بود!!! بعد خودتون تصور بفرمایین منی که روز روزش فشارم ۵  ه با اون آبمیوه ی نازنین به چه حالی افتادم!!!

سیصد و نود و هفتمین کوزه عسل

دیدین می گن مثلا فلان چیزه بوی نو شنیده خراب شده؟؟ مثلا موبایلت قدیمیه ولی داره عین ساعت کار می کنه اونوقت تا به این فکر می افتی که یه دونه نو بخری حتی قبل از اینکه دلت یه دل بشه یوهو موبایل قبلیت می ترکه!! شده حکایت اینترنت ذغالی ما! آقا بیا از خر شیطون پیاده شو! حالا ما گفتیم ای دی اس ال! تو چرا قهر می کنی؟؟ کو تا ما اینترنت پر سرعت بگیریم؟؟ تو رو جون مادرت با ما راه بیا!!

پ.ن: از دیشب وقتی وصل می شم به اینترنت یه دقیقه ای کانکته بعد خودش سر خود خودشو دیسکانکت می کنه و یه کانکشن به اسم z-connection می سازه و تلق تلق تلق شروع می کنه به شماره گرفتن رو هوا!! بعد نه می تونی متوقفش کنی نه می تونی تلفن رو آزاد کنی! بیشور خیلی سرخود شده!!اینه کانکشنه: ××× کسی کمکی از دستش برمیاد؟ خانواده ای را از نگرانی برهانید!

پ.پ.ن: چشم بهم زدیم سه روزش گذشت!! ماه بی آزار دوست داشتنی...

سیصد و هشتاد و دومین کوزه عسل

 جالبه که هیشکی جوابی به سوال من نمی ده!

خوب...من که به جواب سوالم نرسیدم!!! خودتون کامنت ها رو بخونین ببینین به نتیجه ای می رسین؟؟ من نگفتم چرا اغتشاش! که خود من کسی بودم که رفتم راه.پیم.ایی انقلاب تا آزادی! دیگه فکر نمی کنم هیچ بنی بشری تو این کشور و حتی بیرون کشور باشه که ندونه چرا همه اینجوری جری شده ن و ریخته ن تو خیابونا! بعضیام هستن که سفت گوشاشونو گرفتن! بعضی دیگه هم روشونو کردن اونور دارن سوت می زنن واسه خودشون! (لطفا عقده چندین و چند ساله خودتون رو از ندیدن فیلم های طنز و دوربین مخفی ها و لحظه های خنده دار توی این چندوقته از طریق تی وی حتما خالی کنید!) سوال من اصلا این نبود! من گفتم خودمونم می دونیم تو گِلی گیر کردیم هر دو طرف که نمی تونیم ازش در بیایم! واقعا اینکه عین بچه های زبون نفهم فقط لج کنیم و یکیمون بگه: اینا تا نرن خونه هاشون ما به کشتنشون ادامه می دیم! اونطرف  هم بگه تا کل نظام ور نیوفته ما نمی ریم خونه مون! مشکل ما حل می شه؟؟ اینهمه خون به جایی می رسه؟

آقای محتذم! خانوم محترم! نیا تو شیکم من! من فقط گه گیجه گرفتم! واسه چیزی هم تبلیغ نمی کنم!!!!!! می خوام ببینم اگه الف بره و میم بیاد٬ طرفدارای الف همینکارا رو نمی کنن که میمی ها می کنن؟؟ اگه دوباره رای گیری بشه اگه باز الف رای بیاره دوباره همه آشوب نمی کنن که تقلب شده؟ اگه میم بیاد چی؟ الفی ها نمی گن تقلب شده؟ اگه این دو تا رو بذارن کنار دو تا کاندیدای دیگه معرفی کنن دوباره مردم نمی ریزن بیرون که ما رئیس جمهور منتخبمون رو می خوایم؟ اصلا دوباره همین جنگ راه نمی افته؟ می شه کلا نظام رو ور انداخت؟ نظامی که پشتوانه ش اسلامه و تشیعه؟ حالا کاری ندارم که اسلام اینا چقدر واقعیه! وقتی اینا به اعتقادات مردمه که سر پان! می شه اعتقادات مردم رو ازشون گرفت؟ اگه ر.هب.ری عذر خواهی کنه و یه قدم عقب بره مردم مصمم تر نمی شن که حالا که می شه یه قدم برداشت پس حتما می شه از قدرت هم انداختش؟ فکر می کنین میان همچین ضعفی از خودشون نشون بدن؟؟

آقا منو متهم نکنین به خط دادن! من دارم سوال می کنم! مثه این بچه ها قهر نکنیم و بگیم فقط همینی که من می خوام!! منم به شرایط موجود معترضم! منم دلم آرامش می خواد! اما نه به هر قیمتی! آره جلوی زور وایمیسم! اما اول می خوام موضعم مشخص باشه! به قول مرضیه این روزا روزای بی ثباتی عقیده س! هیشکی نمی دونه چی می خواد! یه سری که فقط تو فکر اعتراضن یه سری هم فقط تو فکر سرکوب!

زمان حضرت علی وقتی پیامبر فوت کردن٬ اونایی که تو سقیفه جمع شدن گفتن: فقط علی نه!!! نگفتن کی؟ گفتن علی نه!! ما باید بفهمیم چی می خوایم! حالا به من بگین چی می خوایم؟


همگی با هم رسیده ایم به ته بن بستی که دیوارش به آسمان می رسد...خودمان هم می دانیم چه وضعیت اسفناکی داریم٬ باز هم یقه همدیگر را چسبیده ایم! آی آدم ها...خسته نشده اید از اینهمه تقلا؟

پ.ن: سوال مرا جواب دهید...چه اتفاق خاصی بیوفتد این آشوب تمام می شود؟

۱. آقای ا.ن برود؟
۲. آقای میم بیاید؟
۳. دوباره رای گیری شود؟
۴. ر.ه.ب.ر.ی عذرخواهی کند؟؟؟
۵. کلا ما نظام را نمی خواهیم؟؟

من جوابی می خواهم که مرا قانع کند و از این سردرگمی نجات دهد! دیگر دلم تاب ندارد هر روز عکس جنازه یک هموطن را ببینم! و صبح که همسرم از خانه بیرون می رود مطمئن نباشم که شب می بینمش! به من بگویید چه می خواهیم از این اوضاع؟! تبعاتش چه می شود؟

سیصد و هشتادمین کوزه عسل

این اینترنت ذغالی نمی ذاره من بیام اینجا حرف بزنم! شایدم نباید حرف بزنم! نمی دونم!! دیروز یه پست به چه درازی نوشتم همه ش پرید!!

روزهای خوبی رو  داریم  می گذرونیم! روزهایی که عجیب توحافظه تاریخ می مونن...یه روز برای بچه هامون تعریف می کنیم چیا دیدیم. البته اگه بی قصد و غرض و بی طرفانه براش بگیم! این چندوقته پای حرف خیلی ها نشستم. خیلی آدما رو دیدم. خیلی تحلیل ها رو خوندنم. ولی چیزی که من و همه مون می بینیم تو روی هم وایسادن مردمه! وقتی انقلاب شد مردم همه یکی بودن! همه یه چیز می خواستن. می خواستن که حکومت فاسد بر سر کار نباشه! فساد اون موقع معنیش شاه بود! اما الان چی؟ مردم شده ن دو دسته و دارن همدیگه رو  تیکه پاره می کنن! و خوب...طبیعیه که هرکی این وسط  سود خودش رو می بره! هرکی منظورم چه داخلی و چه خارجیه!

بشینیم یه خرده منطقی فکر کنیم. یه خرده از تعصب زیادی دست برداریم. دوست عزیز من که میای می گی چرا نمی خوای انتخاب اون ۲۴ میلیون نفر رو قبول کنی؟ توچرا اون جمعیت عجیب راهپیمایی پریروز رو باور نمی کنی؟ چرا زد و خوردهای شهرستان رو باور نمی کنی؟ اینا صدای اعتراض مردم نیست؟ اگه ۲۴ میلیون نفر عاشق آقای الف هستن پس اینایی که صدای اعتراضشون گوش عرش و کر کرده کین؟ من به آقای میم رای ندادم! رای من آقای ر بود! اما رفتم راهپیمایی. می دونی چرا؟ چون اون جمعیت خاموش که فقط با پلاکارد و دست های بالا اعتراض خودشون رو نشون می دادن فقط یه خواسته داشتن. خیلی هاشون اصلا طرفدار آقای میم نبودن! خودم آدم های زیادی رو با دستبند سفید دیدم! و خیلی کسا رو می شناختم که طرفدار آقای ر بودن! اما اینا همه ی اینا اومده بودن که بگن ما نمی گیم آقای الف نباشه! ما می گیم تقلب نباشه! ما می گیم ما رو گوسفند فرض نکنین! ما میگیم دوباره رای بگیرین! آخه کلاهتو بکن قاضی! اگه هیچ تقلبی نشده چرا سایت روزنامه ایران نزدیک ۴ صبح نتایج را با ۲۴ میلیون برای آقای الف اعلام کرد؟ چرا ر.ه.ب.ر.ی قبل از پایان ۳ روز و تایید شورای نگهبان به اقای الف تبریکگفت؟ چرا همه راه های ارتباطی رو قطع کردن؟ درست از همون شب انتخابات! نه عزیز من. تو اگه ریگی به کفشت نباشه اینجوری دست و پات رو گم نمی کنی! پس نگوکه انتخابات منصفانه و درست بود!

داداش همسری می گفت تو این درگیری ها پلیس ضد شورش ماها رو پراکنده می کرد لباس شخصی ها می گرفتنمون زیر باتوم و مشت و لگد!

دوستم می گفت فردای انتخابات رو سه تا خانوم طرفدار آقای الف اسید ریختن که یکیشون هم الان مرده!

بعد از تموم شدن راهپیمایی مردم  رو بستن به تیر ۷ نفر کشته شده ن!

برادر دوستم از اولین نفرهایی بوده که رفته بودم باتوم گرفته بوده !اما می گفت ما فقط قرار بود مردم رو بترسونیم که شورش نکنن و نگن مملکت هرکی هرکی ه! اما یه عده ای اومدن که خودشونو گم کردن! از قدرتشون سوء استفاده کردن و هی مردم  رو کتک زدن!

دیشب همه سر بوم الله اکبر می گفتن یه  عده ریخته بودن تو جلفا بزن و بکوب راه انداخته بودن! کاملا فضا رو با چهارشنبه سوری اشتباه گرفته بودن!

توی راهپیمایی تنها چیزی که مردم هراز گاهی می گفتن الله اکبر بود. اینا بلند می گفتن الله اکبر٬ یکی کنار خیابون بلند می گفت مرض!!

این وضع مملکته؟ کشوری که مردمش همدل نباشن از هم می پاشه! می تونستن جلوی این اغتشاش رو بگیرن! اما نکردن! هنوزم می تونن اما نمی کنن!! تقصیر خودمون هم هست.  اقایون محترمی که کیوسک بسیج رو آتیش می زنی نمی دونی حق تیر دارن و می زننت؟ آقای محترم تری که قدرت باتوم افتاده دستت و بی دلیل می زنی٬ نمی دونی مردم رو جری تر می کنی؟؟ چرا یادمون رفته ماها یه ملتیم! یه کشوریم! چارلی چاپلین رو یادتونته؟ اون قسمتی بود که از شدت گشنگی طرف رو مرغ می دید!! الان همه مون هار شدیم! طرف مقابلمون رو یاد الفی می بینیم یا میمی! ماها خودمونم شعور دموکراسی نداریم! هیچ پای حرف طرف مقابلتون نشستین ببینین اصلا واسه چی به فلانی رای داده؟ مگه زوره؟ شاید دلش نخواد به کاندید شما رای بده! می دونین چندنفر رو می شناسم که می خواستن به آ قای الف رای بدن چون دختر و پسرایی رو میدیدن که شبا می ریختن تو خیابون و بزن و بکوب راه می نداختن؟؟ خودتون از آقای میم اینو ساختین که اگه بیاد حجاب رو برمیداره به کل! مگه می شه؟؟ و می دونین چندنفر دیگه رو می شناسم که به خاطر این به آقای میم رای دادن که می ترسیدن با این ادبیات آقای الف و چوبی که تو کندوی این و ان می کنه آخرش جنگ راه بیوفته؟؟ هرکسی دلیل خودش رو داره! تو رو خدا بیاین راه عاقلانه در پیش بگیریم! بهترین حرکت این چندوقته راهپیمایی ساکت و آروم پریروز بود! که اگه بازم دیوونه بازی در نمی آوردن خون و خونریزی نمی شد! هر دو طرف کرم دارن! همدیگه رو انگولک می کنن تا زد و خرد شه! بعد برن عکس بندازن از مظلومیت خودشون اشک مردم جهان رو در بیارن! آدم قلبش به درد میاد وقتی می بینه جوونای این مملکت دارن مثه گل پرپر می شن! چه اینوری چه اونوری. چرا هیشکی به داد ما نمی رسه؟؟ یعنی واقعا با ندید گرفتن این آشوبا و فیلم و کارتون و آهنگ نشون دادن جای تصویر راهپیمایی چندصد هزار نفره مشکل ما حل می شه؟

پ.ن: می دونم الان دوستان میان و می گن اینا خودشون آتیش می زنن و می ندازن گردن! من روی حرفم با دو طرفه! به کشور خودتون رحم کنید...اگه ذره ای دلتون براش می سوزه...

از اینجا: ×

از سایت یاهو! مربوط به راهپیمایی دیروزه!

کدوم کوزه عسل؟؟

شنبه 23 خرداد 88

صبح:

لای چشمام رو باز می کنم. همسری رو می بینم که داره بیصدا لباساش رو می پوشه که بره سر کار. مثل همیشه به روم لبخند می زنه. با صدای خفه ای می پرسم چه خبر؟ می خنده و می گه: خبرای خوب! خواب از سرم می پره. صاف می شینم توی تخت. "م ی ر ه ث ی ن؟" بعدها فهمیدم خنده ش یه خنده هیستریک بود. چون جمله بعدش قلب منو از جا کند! "اهمدی 18 میلیون!" توی سرم گرد و خاک بود. به خودم دلداری می دادم مثل احمق ها! – فقط 18 میلیون! حتما از نصف مجموع آراء 3 تا ک ا ن د ی د ا ی دیگه کمتره! – بقیه ی جمله ش اما..."م و ث و ی 9 میلیون، ر زا یی 400 هزارتا، کر و بی 200 هزارتا!" نگاه من مات مونده روی لبهای همسری ! نمی فهمم چی می گه. از جام می پرم و می شینم جلوی تلویزیون. همسری عصبی درو به هم می زنه و می ره!

ظهر:

باید حواسم رو از همه چیز بکنم و معطوفش کنم به رایتینگم تا 5 نمره م رو از دست ندم. ولی مگه می شه؟! میگم گور بابای 5 نمره و سر و ته رایتینگ رو هم میارم و تی وی رو روشن می کنم. این کانال، اون کانال...خبری از اعلام نتایج نیست. شبکه خبر نمودار درصدی آراء رو انداخته کنار صفحه. تی وی برفک داره و نمی تونم بخونم. فقط می بینم که خط قرمز اهمدی جلو ه...خیلی جلو ه...اس ام اس می زنم به همسری که حال و روزش رو بپرسم. تعجب نمی کنم از اینکه می بینم اس ام اسم توی هوا گم می شه و به هیچ جا نمی رسه یا نرسیده برمی گرده پیش خودم!! از ساعت 10 پنجشنبه شب اینجوری شده. هیچ خبری از م و ث و ی، ک ر و بی یا رز ایی نیست!و اینه که عجیب عجیبه! میرم تو اینترنت. سرعت؟؟؟ روز روزش این اینترنت های ذغالی سرعت نمی شناختن. چه برسه به شب تارش! شب تار...شب تار...سرم گیج می ره. چشام و می بندم و زور می زنم که بخوابم. انگار با دنیا لج کرده م و نمی خوام که ببینم...خودم رو خر می کنم...- حتما آمار تغییر می کنه...حتما تغییر می کنه...-

بعدالظهر:

تلفن خونه دو تا زنگ می خوره و قطع می شه. تو عالم خواب و بیداری درست متوجهش نمی شم. اینبار موبایلم. همسریه. صداش خسته و افسرده س. می گه کاش می شد نری امروز. می گم نمی تونم می دونی که. می گه پس زودتر راه بیوفت. شهر آشوب شده! تی وی رو  روشن می کنم. راه به راه صف های طولانی و شهرهای مختلف رو نشون می ده و آهنگ های وطن پرستانه پخش می کنه! دلم می خواد تی وی رو خورد کنم! چهره همه آدم ها رو اهمدی می بینم. انگار یه عالمه اهمدی توی صف رای وایسادن! اهمدی با کت شلوار، اهمدی با چادر، اهمدی با تی شرت، احمدی چاق، احمدی سیاه چرده!! یه عالمه اهمدی با شناسنامه به من زل زدن! صدای همسری از اونور خط می گه: شب زود راه بیوفت.اوضاع خطرناکه! به خودم میام. خفه می گم باشه...نمی دونم خدافظی می کنم یا نه...

عصر:

به سر چهارراه سرسبز که می رسم خیابون قفله...ماشین ها مورچه وار حرکت می کنن. مطمئنم خبریه.نرسیده به میدون یه عالمه پلیس و نیروی انتظامی و گارد ویژه می بینم. پیچ میدون رو که رد می کنم سر و صدا معلوم می شه. پرچم های ایران و عکس های ...(کاش می تونستم رکیکترین فحش ها رو بدم!) اهمدی توی دست هاشون می رقصه. چند نفرن؟ شاید به زور 100 تا بشن! بعید می دونم. دارم اغراق می کنم. با خودم فکر می کنم اگه هرکسی غیر این ادم بود چند نفر می ریختن بیرون و از ته دل جشن می گرفتن؟؟؟

غروب:

تو کلاس بلواس! همه عصبی و پرخاشگرن! فقط 2 نفرن که به اهمدی رای دادن!!!! خانوم "ک" میاد تو کلاس...پریشون و دپرس! همون خانوم "ک" ی که جلسه پیش با جدیت تمام می گفت اگر این آدم بیاد و اگر دوباره جنگ بشه من حتما خودم رو می کشم! شوخی نمی کرد. اون جنگ رو دیده. می گه دیگه تحملش رو نداره! همون خانوم "ک" ای که می گفت من هیچی نمی خوام! من نون شب نمی خوام! من آزادی نمی خوام! من درآمد و امکانات نمی خوام! من فقط امنیت می خوام!!
وسط کلاس وایمیسه. نگاه عمیقش رو روی تک تک بچه ها پهن می  کنه. آروم می گه: به همه تون تسلیت می گم...صدای ضعیفش میون همهمه بچه ها می چرخه و می چرخه و می چرخه...اونقدر می چرخه تا گوش همه رو کر می کنه! حرف می زنه...45 دقیقه تمام! حرف می زنه و من نمی تونم حلقه اشکم رو جز تا دم پایین ریختن نگه دارم! می گه "من امروز مرگ دموکراسی رو تو ایران با چشم های خودم دیدم!" می گه "کاش حداقل می گفتن اهمدی 18میلیون، مو ثوی 15 میلیون، رز ایی 3 میلیون، کر و بی 2 میلیون!!  آدم انقدر نمی سوخت که الان احساس می کنه شعورش رو قدر شعور جلبک هم در نظر نگرفتن!" می گه "ایران فقط 13 میلیون ترک داره! ترک هایی که تو غیرت شهره عام و خاص ان! ترک هایی که اگه اسم دیگه ای غیر از مو ثو ی جلوشون می آوردی تیکه تیکه ت می کردن!" به قول همسری کردها و سنی ها مگه ممکنه به اهمدی رای بدن؟؟؟ کسی که اوائل انقلاب کردها رو کشتار جمعی می کرده که نمیاد بشه رئیس جمهور محبوبشون!!! آخه 24 میلیون نفر؟؟ ازکجا در اومد این عدد؟؟ می گه" من از ته قلبم به کسایی که به اهمدی رای دادن تبریک می گم. چون اونها الان حس افتخار دارن و هیچ حسی تو دنیا بهتر از حس افتخار نیست. اما بالاتر از حس افتخار حس تداوم افتخاره!" می گه " من از ته قلبم امیدوارم اونهایی که امروز افتخار می کنن به انتخابشون آخر این 4 سال هم همین حس رو داشته باشن. 10 سال بعد هم همین حس رو داشته باشن. وقتی 70 سالشونم شد باز هم همین حس رو داشته باشن!!" می گه" من از خدامه که اشتباه کرده باشم! حاضرم بیام و توی رسانه عمومی از همه کسایی که به اهمدی رای دادن معذرت خواهی کنم و بگم که اشتباه کردم، اما ایران رو ویرانه نببینم!" من یخ کرد ام...من به فردایی فکر می کنم که دامنگیر من ، خانواده من، دوستای من، فامیل من، و بچه های من می شه! فردایی که می شه آینده ی همه مون. بی بی سی اعلام کرده اسرائیل نیروهاش رو برای حمله به تسلیحات هسته ای ایران آماده کرده! هیچ بعید نیست. دیگه هیچی بعید نیست...

شب:

همه جا ترافیک عجیبیه. شهر بوی دود می ده! شایدم من دارم اشتباه می کنم. شریعتی رو دارم میام بالا. تازه راه باز شده.  یکم جلوتر دوباره ماشینا قفل می شن. اروم ... آروم...چیزی که می بینم رو باور نمی کنم! مردای ریشو و پسرای بسیجی ای که تازه پشت لبشون سبز شده ردیف به ردیف وسط خیابون وایسادن! با چی؟ باتوم و شوکر!! قلبم می خواد کنده بشه! خدایا خودت بهمون رحم کن! باورم نمی شد جز توی فیلم ها این صحنه رو ببینم...آدم هایی که شاید بعضی هاشون همسایه خودت، دوست خودت، فامیل خودت باشن حالا با باتوم و شوکر و اسلحه وایسادن آماده که در صورت نیاز حسابت رو یه سره کنن! خدایا اینجا ایرانه؟ همونجایی که همیشه ادعای دموکراسی داره؟؟ همون ایرانی که توش آزادی آزادی به نافمون می بندن؟ نه! اینجا همون ایرانیه که کتیبه کوروشش شد منشور حقوق بشر و حالا همون سازمان حقوق بشر حق نداره یه شعبه توش داشته باشه! اینه ایران واقعی! برادر به برادر رحم  نمی کنه! غیرت مردونه؟؟ ها! یه موقعی وقتی یه خانوم از جلوی یه مرد رد می شد، مرد ه سرش رو می نداخت پایین! حالا ؟...نذار بگم....

باز هم شب:

می پیچم که ماشین رو بذارم تو پارکینگ. همسری رو دم در می بینم. به طرز عجیبی آشفته س! نمی دونم چرا. شاید می خوام مثه بچه ها حواسش رو پرت کنم!!! می گم چه هواییه. می خوای بریم پیاده روی یکم هوا بخوریم؟ می گه:  بچه های مردم و دارن تو خیابونا کتک می زنن ما بریم هوا خوری؟! گاهی یه حقیقت رو می دونی اما نمی خوای ، نمی تونی شنیدنش رو از دهن دیگری تحمل کنی! دلم می خواست نشنوم که همسری توی میدون فاطمی بوده و  خودش به چشم خودش دیده همه چیزو! دیده با باتوم می کوبیدن تو سر یه پسره! دیده یه خانوم رو  بی دلیل کتک می زدن و اون گریه می کرده که چرا می زنین؟؟ من که حتی شعار هم ندادم!! دیده که با همین چفیه های پاک و خداییشون(!) دستای پسرها رو می بستن به تیر چراغ برق ها! دیده باتوم و شوکر و اسلحه هاشون رو! دیده حتی اگه باتوم نداشتن چوب خشک دستشون گرفته بودن! دیده یه نفر که داشته با موبایلش عکس می گرفته بهش حمله ور شدن و ....!! آخ! اینجا ایران نیست! اینا ایرانی نیستن!! ایرانی که ما می شناختیم توش آزادی بود! سایت های کلیدی فی لت ر شدن! اس ام اس که محاله بتونی بزنی! سرعت اینترنت شده صفر! اخبار سانسور می شه! خبری از هیچکس دیگه جز لبخند فاتحانه اهمدی نیست! همه شبکه ها خوشحالن و جشن گرفته ن!!!! همه موج های رادیویی دارن از خوشی می میرن!! هیچکس هم نه کتک می خوره نه بازداشت می شه نه کشته می شه!!!! (می دونستین تهران کشته داده؟ از کجا باید بدونین؟؟؟!) همه چیز عالیه! ما هم که همه مون رفتیم پای صندوق رای که حماسه بیافرینیم و به رئیس جمهور محبوبمون رای بدیم!! خاک بر سر من اگه یه بار دیگه توی این نظام رای بدم!!!! حقا که انتخ ابا ت نبود! انتص اب ات بود!!

پ.ن: می لرزیدو برام از چوب ها و باتوم هایی می گفت که به اسم خدا و پیغمبر بالا برده بودن و ذکر پاک "یا علی" ای که به گند کشیده بودن...می لرزید و می گفت: فقط مونده بودن قرآن سر چوب هاشون کنن....!!!!

پ.پ.ن: اونایی که زبانشون خوبه اینو بخونن. سایت های ایرانی که همه شون فی لت رن! (+)

سیصد و هفتاد و ششمین کوزه عسل

تو این اسباب کشی مامان خرسه که دیگه داره می شه سه هفته که درگیرشیم(!)٬ انقدر نوستالوژی قارپ و قارپ ریخت دور و ورمون که دلمون پکید! اولا اینکه چون من ته تغاریه بودم تقریبا نصف وسائلم رو خونه پدری جا گذاشتم و بعد روونه خونه شوهر شدم! بعدم اینکه تو اون زیرزمین درندشت دقیقا از روز تولد هرکدوم از ما سه تا خواهر تا همین امروزمون که سن کهنسالترین درخت چنار رو داریم ٬ چیز میز جمع شده بود! یعنی چیزایی ما تو این آشغال پاشغالا پیدا می کردیم دیدنـــــــــــــی! اوائل جالب بود. همشون یه دنیا خاطره با خودشون داشتن. هزارتا روزای تلخ و شیرین پشتشون قایم شده بود. اما بعد...وقتی نوبت رسید به تمیز کاری و جدا سازی و کار ِ منطق که چیو باید نگه داشت و چیو باید ریخت دور٬ اونجا بود که دردناک شد...وقتی مجبور بودم گونی گونی عزیزترین وسائلی رو که سالها با عشق نگه شون داشته بودم بریزم دور٬ دلم خیلی گرفت. چاره ای نداشتم. جایی برای نگه داشتن کوه سررسیدها و دفترهای یادداشت روزانه ام نداشتم! برای تمام گل چینی هام٬ مروارید بافی هام٬ یا حتی اون همه لباسی که واسه عروسکام دوخته بودم! شاید تنها چیزی که کامل و دست نخورده نگه داشتم نقاشی هام بود! هـــــــــــــــــــر کاری کردم نتونستم از خیر نقاشی ای که یه پارچه فروشی رو کشیده بودم و بالای سر فروشنده نوشته بودم:"هراج"!!! بگذرم! ساک ساک لباس ریختم دور و رد کردم و بخشیدم. جعبه جعبه کتاب رد کردم و یه جعبه هم دادم به آبجی خرسه که بده به امیرعباس - که دیگه حالا باسواد شده -. اما با اینحال هنوزم سه تا کارتون کتاب هست که دلم نیومد بریزمشون دور. بس که کتاب های ناز و نابی ان. انقدر تعجب کرده بودددددم! هی از خودم می پرسیدم من انقدر کتاب و مجله می خوندم؟؟؟ یعنی باید کوه مجله های منو می دیدین! بعد یوهو دلم گرفت. از اینهمه تنبلی و رخوت الانم! اونموقعی که مدرسه ای بودم و کلی درس و کار و کنکور رو سرم ریخته بود کیسه کیسه کتابی بود که می خریدم و می خوندم! همه جا٬ تو تاکسی٬ اتوبوس٬ مترو٬ همه جا کتاب باهام بود. اونوقت الان که انقدر فرصت آزاد دارم....

دیروز به آبجی خرسه که تازه کامپیوتر خریده می گفتم:"اینترنت خیلی خوبه. اما بپا معتادش نشی! من از وقتی اینترنت وارد زندگیم شد همه فعالیت های جانبی م قطع شد!" تمام کتاب خوندن هام٬ نقاشی کردن هام٬ کارهای هنریم٬ کلاسای ورزشیم٬ بیرون قدم زدن هام٬ تماس با دوستای قدیمی...همه شون! یوهو یه سایه ی گنده اومد و همه چیز رو پوشوند! آدم وقتی غرق اینترنت می شه خودشم حالیش نیست داره چیکار می کنه. فکر می کنه خیلی بارشه. خیلی اطلاعات عمومی قوی ای داره. فکر می کنه چون هی ایمیل های عجیب غریب از دور و ور دنیا واسش میاد٬  چون تو سایت های جالب عکسای باورنکردنی و مطالب باورنکردنی تر می بینه٬ چون تو وبلاگ فلان کسک و بهمان کسک یه سری عقاید شخصی درباره انتخابات خونده دیگه خیلی بارشه! همش اطلاعات نامنظم و بی هدف! ماها با اینترنتمون چیکار می کنیم؟ منظورم خود منه! جز خوندن چارتا وبلاگیه که از دلشون و روزشون و اتفاق عادی نوشتن؟ چند ماه یه بار می شه که برم یه سایت علمی باز کنم؟ برم یه پی دی اف روزنامه بخونم٬ دنبال یه سوال توی اینترنت بگردم....؟؟ آره پیش اومده که حتی جواب سوالای شرعیم رو هم از اینترنت پیدا کردم! یا حتی یه عالمه دستور غذای خوشمزه! اما این حد اعلاشه فکر کنم! احساس شخصی من اینه که مثل خیلی چیزای دیگه که وارد دنیای ما شده ن اما فرهنگ استفاده شون رو با خودشون نیاوردن٬ اینترنت هم دچار این مرض شده! دلم نمی خواد٬ اصلا دلم نمی خواد کامپیوتر و اینترنت بشن همه چیز زندگیم٬ کارم٬ سرگرمیم٬ اوغات فراغتم٬ کار هنریم٬ کلاس ورزشیم٬ مطالعه آزادم٬ و حتی خدا م!!! گاهی اینترنت خدای آدمم از آدم می گیره!

شدیدا و عمیقا احساس بد زیان دارم!

سیصد و چهل و هشتمین کوزه عسل

چقدر این نخ قشنگه...منو یاد پسر بچه های اروپایی می ندازه که پلیور های این رنگی رو با شلوار جین می پوشن و یه تضاد عجیب با طلایی موهاشون راه می ندازه... اگه همینجور بشینم پاش چند روزه تموم می شه؟...پارسال هم همینطوری دو روزه شال گردنه رو براش بافتم...چطوری لیلا انقدر خوب بلده دستکش ببافه؟ ...آخرشم دستکشه کوچیک شد!...دندونم درد می کنه...نکنه ریشه ش خراب شده باشه؟ بعد اونهمه هزینه و بدبختی و روکش و اینا...باید یه چک آپ برم...تنبل شده م تو مسواک زند...عجیبه که یه زن ۶۰ ساله-معلم زبان دبیرستانمون- همه دندوناش مال خودش باشن و صاف و ردیف!...می گفت روزی سه بار مسواک! کی حال داره؟...چرا همیشه عصبانی می شد از اینکه بهار ازش سوالای سخت می پرسید؟ ...همیشه معلم های زبان مدرسه و موسسه با هم کارد و پنیرن!...چقدر اونموقع فکر می کردم بهار زبانش قویه!...الانشم فکر می کنم از من بهتره!...دارم در حق بچه های کلاس اولم ظلم می کنم...بیچاره ها گناهشون چیه اولین کلاسن و موش آزمایشگاهی؟...با اون دختره که با نفرت منو نگاه می کنه چیکار کنم؟...مرضیه امروز از کربلا میاد...کاشکی می شد بریم ترمینال...وحید حتما الان خیلی خوشحاله...وقتی من از مکه اومدم سهیل چقدر کوچولو شده بود! ...هیچوقت منو نبخشید که گذاشتمش و رفتم...هیچوقت نمی تونم از دلش در بیارم...دلم به هم می خوره وقتی یاد اون شرطه هه می افتم که مفاتیح رو از تو دستم کشید بیرون...شرطه های مکه زندگی های شخصیشون چه جوریه؟ ...اصلا بلدن بخندن؟...چقدر خوشحالم که شیعه م...نه! شیعه که اسمش برای من خیلی زیاده!...چقدر خوشحالم که حب علی و زهرا رو دارم! ...اهان بهتر شد!...امسال هیچ جا روضه نرفتم..چرا با یه طناب نامرئی بندم به خاطره های مجلس های حاج آقا مجتبی تهرانی و خونه رخصفت ها؟...دیگه جایی غیر اینجاها نمی تونم برم...چه حکمتی بود که اولین باری که سهیل می اومد مجلس آقا مجتبی٬ باید دقیقا همون شب اون مجلس انقدر بیروح و بی مزه می بود؟...فکر کنم خورد تو ذوقش!...تو کتاب امام حسین و ایران نوشته بود امام حسین داشته می اومده ایران که پایه حکومتش رو اینجا بذاره...چون طرفداراش تو ایران خیلی زیاد بوده ن...چرا ماها همش تو پوسته گیر کردیم؟...همش می گیم وای حسین کشته شد! نمی گیم چرا حسین کشته شد؟...چقدر همش نمازام دارن قضا می ن!...صبح ظهر شب...شیطون بعضی ها رو با طناب می کشه دنبال خودشه بعضی ها رو با نخ....منو با اشاره؟!...بترکم! چقدر چاق شدم!...شلواره که از مکه خریدم قدم نیس دیگه!...سهیل می گه بریم عکسای فشنمون رو بندازیم می گم بذار منِ خیکی یه دو کیلو لاغر شم که هردفه عکسامونو دیدم حالم بهم نخوره!...ریحانه گاهی چقدر شبیه بچگی ها ی من می شه...واسش نگرانم!...از حسادت به بچه دومیه دق می کنه!...چطوری می شه یه زنی اینطور با عشق از شوهرش حرف بزنه؟...چرا تا وقتی آقا رضا زنده بود من نفهمیدم کیه؟...دلم می خواد یه عشق عجیب مثه این زن به شوهرم داشته باشم...کاشکی خونه مون طبقه همکف بود...دلم می خواست شده یه بار در سال یه مجلسی می نداختم تو خونه م...اگه ریشه هام بخشکن چی؟...سهیل می گه خیابون ایرانیا مغرورن....من چجوری از دست این غرور لعنتی راحت شم؟...حالم بهم می خوره از احساس رضایت و فخری که به دلم می افته وقتی از توی یه روضه میام بیرون!!...فکر می کنم دو تا قطره اشک ریختم جام وسط بهشته!...خاک بر سر من!...تو آرایشگاه دختره می گفت همیشه شب عروسی آدم یه چیزی پیش میاد که به آدم خوش نگذره...احساس می کنم به چشم یه امل بهم نگاه می کنن...دلم می خواد راتاتوله درست کنم...خوشمزه س یعنی؟....قیافه ش که خیلی خوشگل بود...خوب شد ظرفا رو شستم و امودم بیرون...بو می گرفت...حوصله دیدن ریخت استادای دانشگاه رو ندارم! این واحد پروژه طلسم شده....خنگ تر از من هاش الان دارن کارشناسی می خونن من هنوز تو کاردانی ش گیر کردم!....تو کلاس که می شینم خوب طرح می زنما! ...وقتی میام خونه نمی دونم چرا سرها رو بزرگ می کشم!...چرا استادمون اصلا از طرحامون تعریف نمی کنه؟ ...من بار اوله آناتومی کار می کنم!....بغل گوشش و دوست دارم با روی گونه ش!...ماچ کردنیه لامصب!...خانوم کرمانی دیگه تحویلم نمی گیره!...همه تیچر ها و شاگردها وقتی همکار می شن اینجوری می شه؟...تو دفتر فرزانگان احساس غربت می کنم!....اصلا من برای آمکوزش ساخته شدم؟...تو این سرما داره ماشین می شوره!...می ترسم سرما بخوره...خوش به حال مامانش اینا که الان کیش ن!..اه! همه عمرم به این معروف بودم که شیکم ندارم! این شیکم چیه من الان در آوردم؟...۲۴ سالم تموم شد!...دلم نمی خواد به سنم فکر کنم!...چقدر دلم می خواد یه روز با بهار بریم بیرون قدم بزنیم...مثه اونوقتا که می رفتیم و یه روز تموم تو پارک و پاساژ و رستوران چرخ می زدیم و برمی گشتیم خونه...چقدر الکی گیر می دادن بهمون!...خیالشون راحت شد که جدا شدیم از هم؟...یه دونه زیر یه دونه رو...نه کشباف زخیم می شه...یه رج زیر...دوباره یه رج زیر!...آهان! راه راه شد!...اصلا مانتو کتون پیدا نمی شه! ...همه شون شده ن پالتو و کاپشن...امشب باید دو تا طرح ار سهیل بزنم...چه جوری بهش بفهمونم دوسش دارم؟!...باز دیشب خواب زهرا رو دیدم!...چش شده این دختر؟!...باید پیداش کنم!...گشنمه!...چی تو دنیا خوشمزه تر از صبحونه س؟...حضرت رسول می گن شکایت کار آدمای ضعیفه...چقدر احساس ضعف می کنم...

سیصد و سی و سومین کوزه عسل

Be quiet! Be quiet! Be quieeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeet!!!!

مُردم بس که تو این خیابونا از این مغازه به...be quieeeeeeeeeeeeeet... اون مغازه خودم و کشیدم و چیز میز نگاه کردم و ...be quieeeeeeeeeeeeeet ... و چیز میز خریدم و یه وقتا پشیمون شدم و تصیمیم گرفتم برم پسش بدم و اینا! be quieeeeeeeeeeeeeet  جاهاز خریدن مزه می ده آره. منکر لذتش نمی شم. همین که آدم...be quieeeeeeeeeeeeeet ...داره واسه خونه خودش خرید می کنه و از یه طف دیگه هم همینجور پول تو دست آدمه و نمی فهمه کجا می ریزدش () خودش کلی حال می ده! be quieeeeeeeeeeeeeet . اما وقتی تبدیل می شه به یه امر فشرده که مجبور می شی تو ۲ ماه سر و ته همه چی رو ...be quieeeeeeeeeeeeeet  ... هم بیاری و بدوزیش به هم خسته می شی خووووووووووب! مخصوصا هم اینکه یه یکشنبه روزی که تو موسسه ... be quieeeeeeeeeeeeeet  ... کلاس داری خودت رو هلاک کرده باشی و جنازه ت رو برسونی سر کلاس! بچه هات هم ... be quieeeeeeeeeeeeeet  ... نذر کرده باشن که صبح به صبح تخم کفتر بخورن!! یا به ... be quieeeeeeeeeeeeeet  ... چونه های فولادیشون بمالن که فولادی تر شه! اصلا من فکر کنم همه این ۳۰ نفر رو مامان باباهاشون با این ... be quieeeeeeeeeeeeeet  ...نذر و عهد از خدا گرفته باشن که خدایا جونم! اگه ... be quieeeeeeeeeeeeeet  ...این جوونور رو به ما بدی قول می دم تا آخر عمر هرجا نشست هم نوع هاش رو عاصی کنه! مخصوصا تیچر بدبخت فلک زده بیچاره حیوونی طفلکی ش رو!!! be quieeeeeeeeeeeeeet ! اینه که همه شون زیر ما تحتشون یه میخ کار گذاشتن be quieeeeeeeeeeeeeet  که اصلا کـ...ن نشستن نداشته باشن!!! تو دهنشونم یه خاری میخی چیزی جا دادن که be quieeeeeeeeeeeeeet  دائـــــــــــــــــــــــــــــم تکون بخوره!!! خدایا!!! این تقاص کدوم گناه منه؟؟؟!!! be quieeeeeeeeeeeeeet !! اون دفه ای یکی از این فسقلی های ۸-۹ ساله به من می گه تیچر! مری مون ترکید بس که هی باید داد بزنیم!!!   استعداد این بچه be quieeeeeeeeeeeeeet  منو کشته! خدایا شکرت که یکی رو خلق کردی که از مری و معده نفس بکشه! جهان خلقت همین یکی رو کم داشت!   Be quiet! Be quiet! Be quieeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeet !!!

پ.ن: فکر کنم باز این راشیتسم نوع B م زد بالا! be quieeeeeeeeeeeeeet !!

پ.پ.ن: خداییش امروز قابل تحمل تر بودن! آخه قبل شروع کلاس این دفتر دارمون امود حسابی براشون خط و نشون کشید!  دلم خنک شد!

بی ربط نوشت: شیطون خوب می دونه که دقیقا کِی و بعد از کدوم کار خوب و خدا پسندانه ت یه گناهی رو بذاره جلوی پات که اجر تموم اون کارای خوبت بسوزه! بسوزه و خاکستر شه!! شیطون خوب می دونه...

صد و سی و دومین کوزه عسل

دلم می خواد بشینم یه دل سیر گریه کنم! اینم شانسه من دارم؟! هر روز که می گذره حالم از این کشـ ور و د و لت بیشتر به هم می خوره! یه ماه مونده به عروسیم اونوقت خیاط هنوز لباسم و نبریده! چرا؟؟ چون پارچه فروشا اعت صاب کرده ن و پارچه گیر نمی یاد! کریستالام باید هفته پیش می رسیده دستم اونوقت دیروز همه بلور فروشا اع تصاب کردن! هنوز لوازم برقی نخریدم و همش تو اضطراب اینم که اونام اعت صاب کنن! اعصابم داغونه! احساس مس کنم ما ایر انی جماعت یه مشت گوسفندیم که حتی انقدر داخل آدم حسابمون نمی کنن که وقتی می خوان یه گ...ی بخورن لااقل توجیه مون کنن! هی می گن مالیات بر ارزش افزوده خوبه! به نفعتونه! آره به نفعمونه! مخصوصا الان داریم خیلی می بینیم نفعشو!! اصلا گیرم به نفع! می شه یکی بیاد لطف کنه یه جمله بگه ما جمعیت گوسفندان مقیم مرکز رو روشن کنه؟؟!!
دیروز یکی از همکارام - که یه دختر چادری پوشیده س - می گفت تو هفت تیر از مترو که اومده بالا داشته با مامانش تلفنی صحبت می کرده. همین که قطع کرده دیده یه من ریش اومده جلوش گفته موبایلتو بده ببینم!! این بدبخت هم هول شده موبایلش و داده دست یارو! اونم تمام زیر و بم گوشیش رو اینور اونور کرده و همه عکسا و بلوتوث ها و کانتکت هاش رو چک کرده بوده! می گفت برگشتم نگاه کردم دیدم دارن از دم گوشی همه رو می گیرن!! خدایا امنیت پس کجای زندگی ماس؟؟!

از حرص و اضطراب دارم مثه بید می لرزم...

سیصد و سی و یکمین کوزه عسل


سپاس مخصوص خدایی ست که مرا خرس آفرید و از برایم مادری نهاد بسی مهربان (به سکون ر) تا هماره به یاد این خرده فرزند بوده و اعصاب وی را دمی به حال خویش نگذارد! سپاس و هزاران سپاس بر خدایی که از ملاج تا ناخن انگشت خرد پایم را انباشته از ایراد  و کاستی آفرید تا این مادر فولاد زره هر روزه بهانه ای برای عیب جویی از این بنده حقیر داشته باشد! سپاس و تشکر مخصوص از آنِ خدایی که من را شلخته٬ بداخلاق٬ بی تربیت٬ گستاخ٬ کله شق٬ حرف نشنو٬ چشم سفید٬ مرموز٬ غیر آدمیزاد٬ بی حیا٬ بی فکر٬ بی عاطفه٬ و تحمل ناپذیر آفرید تا در هر زمان و در هر مکان به یکی از این صفات خوانده شوم! خداوندا تو را شکر می گویم که اگر بهانه ای هم یافت نشود همیشه نکته ای مانند ضخامت ابروی من٬ میزان تنگی و گشادی مانتو٬ رنگ روسری٬ مقدار تماس های تلفنی٬ آمار لحظه به لحظه از برنامه های روز٬ میزان آرایش٬ بوی عطر٬ و نوع برخورد با مردم خیابان وجود دارد که اعصاب من ناچیز را آسوده نگذارد! الهی شکرت شکرت! چه جوری بگم شکرت؟؟؟؟!!

پ.ن: من دچار عقده های خود کم بینی شده م! از بس هرکی از راه رسید یه برچسب زد رو پیشونیم! یه ایراد از یه جام گرفت! خدایا شکرت! نمی شد منو یکم بی عیب و نقص تر می آفریدی؟!

سیصد و سی امین کوزه عسل

نمی دونم دقیقا از کی شروع شد. اما تا اونجایی که یادم میاد من همین شکلی بودم! دست خودم نیست! آی ایها الناس!! دست خودم نیســـــــــــــــــــت!! چیکار کنم که نمی تونم صدای ملچ مولوچ و ترق توروق و هورت و اینا رو تحمل کنم؟؟! وای که این قضیه همیشه بختک زندگی من بوده!! آخه همیشه که اطرافیان آدم خانواده ش و خواهر برادراش نیستن که باهاشون راحت باشه و بهشون تشر بره که آی!! یواش تر بخور! لطفا دهنت رو ببند! هورت نکش!! دستت رو نکن تو غـــــــــــــــــــــــــــــــذا!!! یه وقتا آدم توی یه محیطی قرار می گیره که مجبوره تحمل کنه. مثلا طرفت یکیه که باهاش رودرواسی داری. چیکار می کنی اگه تو یه اتاق ساکت ٬ بغل گوشت خرت و خرت بیسکوییت گاز بزنه٬ سالاد بخوره٬ هویج بجوه؟؟؟  یا مثلا با بچه ی یه آدمی که ازش خجالت می کشی هم غذا شی و اون بچه هه همینجور غذا بپاشه اینور و اونور و قاشقش رو تو همه چی بکنه و با دهن پر حرف بزنه و ملچ و مولوچ کنه در حد تیم ملی؟؟!  یا مجبور شی پهلوی یه بزرگتر بشینی که داره با اون دندون مصنوعی هاش ترق ترق انگور می خوره و هی این دندوناش بلند می شن و کوبیده می شن رو لثه هاش؟؟!!  یا توی مترو یا تاکسی یا اتوبوس بیوفتی پهلوی یکی از این دخترای از دماغ فیل افتاده که یه لنگه کفش انداختن گوشه دهنشون و هی با دهن باز گازش می زنن و ترق ترق بادش می کنن و می ترکونن؟؟!! هان؟؟؟ چیکار می کنی؟؟؟؟ شاید خیلی ها راحت بگذرن از این صداها. اصلا نفهمن یعنی! گوششون تیز نباشه به این صداها. ولی من نمی تونم! به خدا نمی تونم نشنوم! خودم از همه بیشتر اذیت می شم. یه وقتا دلم می خواد کله م رو بکوبم به دیوار. بعد می دونین جالبیش به چیه؟ اینکه بقیه فکر می کنن من ادا در میارم!!  به خدا ادا نیست. من اذیت می شم. یه وقتا اشتهام کور می شه اصلا! اینه که من همیشه در حال فرارم!! هیچوقت توی یه جمع ثابت نمی شینم یه جا. ده جا می رم! تا آخر بشینم پهلوی یکی که هیچی نمی خوره!!!  واسم کوچیک و بزرگ هم نداره. بعضی ها حساس هستن اما بچه ها رو می گن بچه س و می گذرن! من اما رو بچه ها حساس ترم! اصلا حرص می خورم که چرا ماماناشون بهشون یاد ندادن درست غذا بخورن!! یکی بیاد منو درمون کنه!!  دارم از دست می ررررررررررم!!!

پ.ن: شده م جزو صد وبلاگ نویس برتر زن! اتفاق گنده ای نیست. اما جالبیش به اینه که من از این مسابقه خبر نداشتم! :)) چی هس اصلا؟!

پ.پ.ن: آرکوپالمم خریدم! قوطی نخود لوبیا اینا رو هم همینطور! آرایشگاه هم می رم چهره ها. دیگه چی؟ فعلا هیچی :)

سیصد و هشتمین کوزه عسل

۱. می گن موقعیت اجتماعی خوبی داره. سنش مناسبه٬ درآمد کافی داره و از هر جهت مشمول شرایط ازدواجه. اما وقتی ازش بپرسی چرا ازدواج نمی کنی می گه نمی تونم به کسی اعتماد کنم! بعد می شینه واست تعریف می کنه که همین دوست خودش از ۱۹ تا خواستگاری که رفته با ۱۸ تاشون بعد از اولین جلسه آشنایی خوا بیده!! حالام دیگه از ازدواج منصرف شده!! به همسری می گم: درسته جامعه خیلی خراب شده! درسته همه به فساد افتادن! اما این قضیه دو طرفه س! دخترا و پسرا هر دو محکومن!! اون پسری که می ره قبل ازدواجش هر غلطی می خواد می کنه - چون خدا آکبندش نکرده! - حق نداره وقت ازدواجش که می شه بره دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده! باید مطمئن باشه خدا می ذاره تو دامنش!! اون دختری هم که برابری زنان و مردان رو توی داشتن روابط آزاد جنـ سی می دونه دنبال پایبندی و اصالت یه پسر برای ازدواج نباید باشه!! چقدر همه چیز رو قلطی کردیم با همدیگه!!

۲. به مامان می گم: تحریم دارو شدیم می فهمی یعنی چی؟ یعنی بدبختی! یعنی یه سرما بخوری مردی! یعنی زندگی تعطیل! تحریم هر کوفتی که شدیم مهم نبود! یه کاریش می شد کرد. اما با جون مردم که نمی شه بازی کرد! حالا هی بشین باز خوبی این د و لت نـ هـ م رو بگو! هی بگو پشت سر اینا حرف نزن!! اینا دست آوردای کیه؟!
مامان ساده س...همه چیزو از دید خدا پیغمبر و دنیا و آخرت می بینه. می گه: از ماس که بر ماس! وقتی بارون بیاد به همه می باره وقتی ساعقه بزنه همه رو می خشکونه! انقدر کفر و گناه و فساد زیاد شده که این بلاها داره سرمون میاد! تر و خشک هم با هم می سوزن!
مامان می گه: مگه بقیه کشورا خیلی راضین از شرایطشون؟ اون آمـ ریکا با اون ابر قدرتیش همش توش تظاهراته!
می گهم: آره مامان جون! اونام ناراضی دارن. نمی شه همه رو راضی نگه داشت که. اما ادم دردش از اینه که اونا لااقل اگه هر غلطی می کنن زیر زیرکی نمی رن! همه گناهشون عیانه! مثه بعضی ها نیستن که به اسم اسلام و دین داری هر کاری می خوان می کنن! خیر سرمون کشورمون مسلمونه! اونوقت یکی چادر سرش می کنه و اون زیر هرکار بخواد می کنه! اون یکی ریش می ذاره و پیرنش و می ندازه رو شلوارش و خون مردم رو می کنه تو شیشه! اینا به اسم اسلام دارن فساد می کنن! اینه که درد داره!
مامان سکوت می کنه...

۳. خانوم "ک" می گه: اقتصاد ما بیماره. مردم هم به این بیماریش کمک می کنن! به این گرونی دامن می زنن! رحم ندارن یه ذره! یه شایعه می شنون که مثلا چایی گرون شد! در جا اونی که لبنیاتیه قیمت ماست و شیرش رو می کشه بالا! اونی که تو کار پوشاکه لباساشو گرون میکنه! میوه فروشا خدا تومن می کنن محصولات رو! اونیم که چایی داره احتکار می کنه!! راننده تاکسی ها هم که به باد هوا بندن! فوتشون کنی ۲۰۰ تومن و می کنن ۴۰۰! بعدم می گن زندگی خرج داره!
فکر کنم یه جای قرآن نوشته بود : وَیلٌ لِلْمُطَفِفین!

۴. صبح زود روز جمعه. پارک جمشیدیه. هر کی میاد یا کوهنورده واقعیه یا اومده پیاده روی یا خانواده س. اراذل و اوباشی نیست. من و همسری و مامان و باباش داریم بر می گردیم سمت ماشین. می بینیم یوهو شلوغ شد. دو تا جوجه بـ سیـ جی دو تا دختر و نگه داشتن که ظاهرشون به خدا از من چادری ساده تر بود! از ظاهرشون معلومه کوه نوردای حرفه این. رنگ یکی شون شده زرررررد! هی داد می زنه که بگو کجای من مشکل داره آخه! همه جمع می شن. بابای همسری و همسری و یه پسر رهگذر اعتراض می کنن. جوجه بسیـ ـجی می گه به شما مربوط نیت! بعد بازوی دختره رو می گیره!!!! داد دختره می ره به آسمون: به من دست نزن مرتیکه الدنگ! جوجه بسـ یجی هول می شه! دستش و ول می کنه. به مامان همسری می گه: خانوم می شه کمک کنین ایشون رو ببریم؟ مامان همسری محکم می گه: نه! کمک کنم که چی بشه؟ بابای همسری می گه: ما شریک ظلم نمی شیم!! تو همین گیر و دار شلوغ می شه و دخترا در می رن! من از  چادری بودن خودم خجالت می کشم!

۵.خدایا بفرست منجی ت رو! خفه شدیم از اینهمه ظلم!
 اللهم عجل لولیک الفرج!

دویست و نود و نهمین کوزه عسل

+ اصولا محل خدافظی من و آقای همسر دقیقا پشت در حیاط ه! همیشه هم یه تایم ۱۰ دقیقه ای رو می ذاریم واسه این کار! یعنی کلا تا ما بیایم دل بکنیم از هم و جدا شیم یه ۱۰ دقیقه ای طول می کشه دیگه! خوش به حال رفتگر محله مون! کاش منم رفتگر بودم صبح به صبح از پشت در حیاط یه خونه صدای ابراز عشق و محبت می شنیدم تا آخر روز شارژ می شدم!  هر از گاهی هم وقتی احساس می کردم اینجوریه: دست از کار می شستم و آی لذت می بردم! آی لذت می بردم!!  نمی دونین چه دنیاییه وقتی می بینین یوهو خش خش جاروی رفتگر محله تون قطع شد!

+ آی دیروز من خوچحال بودم! آی دیروز من خوچحال بودم! انقــــــــــــدر بهم خوش گذشته بوووووود که نگو!! بگو چرا! بگو! آی با شمام!! بگو دیگه!!
طی مشورت ها و همفکری های فراوون و ریختن مخ هامون رو همدیگه٬ من و آقای همسر به این نتیجه رسیدیم که چون وقت من آزاد تره من برم دنبال کادوی روز مادر واسه مادر آقای همسر و مامان خرسه. منم خیلی خوچحال و پر انرجی رفتم سمت کادو سراهای محلمون. اصلا دقت کردین چقدر دیروز هوا خنک و تمیز بود؟! عین هلو!! فقط من هی شر شر عرق می ریختم و احساس گوسفندی رو داشتم که سر سیخ دارن سرخش می کنن! (چیه؟ خوب ما گوسفند و سر سیخ کباب می کنیم! بلت نیستی به من چه!) هی این چیز میزا رو نگاه کردم یاد این افتادم که به زودی خودمم باید بیوفتم دنبال تک تک این خرت و پرتا واسه جاهاز! بهد هی دو دقه دو دقه زنگ می زدم همسری: فلان چیزه باشه خوبه؟ تا سقف این قیمت باشه خوبه؟ مامانت از اینا دارن؟ بد نیس فلان چیزه رو بگیریم؟! دیوونه ش کردم! آخرشم خوشم نیومد اومدم بیرون! دوباره تو اون هوای بهاری(!) تلک و تلک رفتم یه کادو سرای دیگه. اونجا دیدم از این گوشت کوب برقی ها دارن. دوباره کلی مشورت و اینا٬ قرار شد همونو بگیرم. تو پرانتز بگم که مامان خرسه جان قبل اینکه برن کارت پارسیانشون رو برای من گردن شیکسته گذاشته بودن خونه که اگه پول لازم شدم برم از حساب بر دارم! منم خوچحال بودم دیگه! به آقاهه گفتم همینو بپیچ که زودی می خوام برم! خیلی شیک کارت و در آوردم دادم به آقاهه. بهدش چی شد فکر می کنین؟! دقیقا هیچی نشد! چون کارته کار نکرد!! بنده هم ییهو یادم اومد که آقای همسر طلفکی ۱۴۲۲۵۱۸۶۴/۹۳۷۵۳۵۷ بار به مامان خرسه گفته بود باید کارت های پارسیان رو عوض کنین! هیشی دیگه! دوباره تلک تلک اومدم بیرون که برم ببینم بانک پول می ده؟! گفتم شاید دستگاه یارو خراب بوده! همسری زنگ زد که بابا! کارت سپه من که دستته! برو با اون حساب کن دیگه! من بس که باهوشم همه بهم می گن یه رگم مریخیه!  دوباره برگشتم پیش آقاهه دقیقا هم این شکلی:! کارته رو دادم بهش و پول و حساب کردم و اومدم بیرون. هان؟ چیه؟ خوب نمی شه یکم خیال پردازی کنم؟! یوهو دستگاه آقاهه قطع شد!!  من خیلی اون لحظه خوچحال بودم! واسه همین رفتم سمت بانک های میدون. تو این میدون ما ۵ تا خودپرداز هست. خدا رو شکر که ۲ تاش لااقل کار می کرد! کی می گه من نیم ساعت تو زل آفتاب تو صف وایسادم؟! بهدش که نوبت من شد هی رمز و زدم هی وقتی خواستم مبلغ رو بزنم گفت ایراد داره و اینا. منم لج کردم ۱۲۹۴۸۰۸ بار هی رمز و زدم هی مبلغ رو دادم٬ هی رمز رو زدم هی مبلغ رو دادم! می دونین چی شد؟  دستگاه بیشعور کارت و خورد! حالا این به جهنم! یه مردک گنده کنار من وایساده بود داشت نگاه می کرد کل جریان رو. وقتی کارتم خورده شد برگشته به من می گه: باید نمی دونم چی چیو مضرب ۵ می زدی! اشتباه زدی چند بار خورد کارتتو! جان من ولم کنین بذارین برم شیکمشو سفره کنم! ول کنین دست و پام و٬ بذارین بخورمش گنده بک و!!می مُرد زودتر زبونش و کار می ندااااااااااااخت؟؟؟ خدایا شکرت که انقدر ملت با من مهربونن!
کارت رو هم بهم ندادن! چون به اسم همسری بود!

پ.ن: مرده شور سیستم بانکی و بانک داری اینا رو ببرن! خدا آدم رو گیر اینا نندازه!

دویست و نود و هشتمین کوزه عسل

خوب دوستان! تبریک می گم که برق هم سهمیه بندی شد!! تشویق لطفا!

پ.ن: این جدول کامل زمان بندی خاموشی از اول تیر توی تهرانه. خوش بگذره در تاریکی!