صد و سی و دومین کوزه عسل
دلم می خواد بشینم یه دل سیر گریه کنم! اینم شانسه من دارم؟! هر روز که می گذره حالم از این کشـ ور و د و لت بیشتر به هم می خوره! یه ماه مونده به عروسیم اونوقت خیاط هنوز لباسم و نبریده! چرا؟؟ چون پارچه فروشا اعت صاب کرده ن و پارچه گیر نمی یاد! کریستالام باید هفته پیش می رسیده دستم اونوقت دیروز همه بلور فروشا اع تصاب کردن! هنوز لوازم برقی نخریدم و همش تو اضطراب اینم که اونام اعت صاب کنن! اعصابم داغونه! احساس مس کنم ما ایر انی جماعت یه مشت گوسفندیم که حتی انقدر داخل آدم حسابمون نمی کنن که وقتی می خوان یه گ...ی بخورن لااقل توجیه مون کنن! هی می گن مالیات بر ارزش افزوده خوبه! به نفعتونه! آره به نفعمونه! مخصوصا الان داریم خیلی می بینیم نفعشو!! اصلا گیرم به نفع! می شه یکی بیاد لطف کنه یه جمله بگه ما جمعیت گوسفندان مقیم مرکز رو روشن کنه؟؟!!
دیروز یکی از همکارام - که یه دختر چادری پوشیده س - می گفت تو هفت تیر از مترو که اومده بالا داشته با مامانش تلفنی صحبت می کرده. همین که قطع کرده دیده یه من ریش اومده جلوش گفته موبایلتو بده ببینم!! این بدبخت هم هول شده موبایلش و داده دست یارو! اونم تمام زیر و بم گوشیش رو اینور اونور کرده و همه عکسا و بلوتوث ها و کانتکت هاش رو چک کرده بوده! می گفت برگشتم نگاه کردم دیدم دارن از دم گوشی همه رو می گیرن!! خدایا امنیت پس کجای زندگی ماس؟؟!
از حرص و اضطراب دارم مثه بید می لرزم...
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)