سیصد و نود و یکمین کوزه عسل

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

می دانید آقا؟ ما همان هاییم. همان هایی که دارند زیر فشار موج های وحشی توی این ظلمت قیرگون خفه می شوند اما همه ی نگاه بی جانشان به کورسوی آن شعله کوچک رقصان درون فانوس آویخته از دستشان است! ما همان هاییم...ما بیچارگانی که باد کشتی مان را به هر سو روانه می کند....نجات می خواهیم آقا...نجات....!!!!

 

ادامه نوشته

سیصد و هشتاد و هفتمین کوزه عسل

کی بود؟ نمی دانم. شما اما می دانید! مطمئنم. صدای اذان می آمد. سوال ساده ای پرسید. اما من درست مثل آدم های بی جنبه چشم هام به اشک نشست...و بغضی گلویم را خراشید که تا خودِ امروز٬ خودِ امروزِ دور٬ گره باز نکرده ست! سوال ساده ای بود. من طاقت نداشتم....
" دوست داشتی الان اونجا بودی؟"

ذل می زنم به این عکس و بیشتر بغض می کنم...ذل می زنم به این عکس و هر لحظه نمدارتر می شوند چشم هام...دلم هوایی هوای غروب های صحن حرم شماست آقا...دلم تنگ دیدن انعکاس تصویر گنبد خضراء شما روی سفیدی سنگ هاست...دلم عجیب تنگ ست٬ آقا٬ عجیب...

پ.ن: چقدر راه از پارسال تا امسال

سیصد و پنجاه و ششمین  کوزه عسل

کاری به روایات تاریخی ندارم...نمی خواهم بدانم کدام نواده شما چه شمایلی داشت...چه قد و بالایی...چه چهره ای...چه سن و سالی! برای من امام علی همیشه مردی چهارشانه و محکم و میان ساله بوده ست...امام حسین بلند قدو عاقل مرد...و شما...چراش را نمی دانم. اما شما برای من همیشه آن پیر زاهد بوده اید که لبخندش دوخته ست به لب های صادقش و لباسش همیشه سفیدست...مثل موها و محاسنش...برای من شما همیشه آن پدر بزرگ مهربانی بوده اید که دنیا هرچقدر هم تنگ باشد در آغوش شما جایی برای آرامش و رهایی پیدا می شود...شما برای من همان تنه محکم درختی تنومند هستید که چنگ زدن به آن آدم را از شر این طوفان های بی امان نجات می دهد...

نمی دانید چقدر چقدر برای آن شب خنک تابستانی متاسفم...همان شب که بیرون ساختمان سفید و مشکی و پر نور شما روی سنگ های سفت و سرد صحن چمبر زده بودم و با بی ادبی تمام و طلبکارانه...!! نه...جمله ام را درست می کنم..."می دانید" که من چقدر متاسفم!! اینهمه توصیه برای مودب بودن پیش شما و من...؟! دلم را خوش می کنم به حلمی که همیشه بیشترین و قوی ترینش را به شما نسبت داده اند...

چقدر دلم تنگ زلالی شب های حرم شماست...

می دانم...بودن با شما پاکان واسطه نمی خواهد! حرم و گنبد و ضریح و چراغ بهانه ست! اراده کنیم شما هستید...اصلا اراده نکنیم هم هستید! همیشه هستید اما ما چشم هایمان کور است آقا! فقط چیزهایی را باور می کنیم که لمس کردنی باشند! یک مشت سنگ و چوب و طلا! شما این چیزها را خوب می دانید...من چرا انقدر تقلای بی خودی می کنم؟!...

نمی دانم...دلم می خواست امروز این خانه کمی بوی شما را بگیرد...همین!

سیصد و پانزدهمین کوزه عسل

با دل تنگ رفتم...
با دل تنگ تر برگشتم!...
گفتم می روم آدم می شوم!
می روم خط می کشم روی اینهمه ترک های دل خدا...
می روم می بوسمش از نو...
در آغوشش می کشم...
آشتی می کنیم...
و بعد دیگر هیچوقت٬ هیچوقت دلش را نمی شکنم دوباره!
گفتم خدا آغوشش باز است.
در خانه اش گشوده است.
می روم چنگ می زنم به دامن لطفش
روح کثیفم را با اشک دلم می شویم...

خدا بود....
خدا بزرگ بود...
خوان رحمتش هم پهن...
من اما زل زده بودم به این خوان...
یادم می رفت هی صاحب خانه را نگاه کنم!
حواسم پرت می شد هی!
چقدر طناب های زمینی محکم اند...

اضطراب مرا کشت...
از همان وقتی که پرنده آهنی غول پیکر از زمین کنده شد!
من از اضطراب میرانده شدم!
هی با خود گفتم نه جای من است جایی که رد اشک های علی هنوز هویداست...
نه جای من است جایی که پهلوی زهرا هنوز درد می کند...
نه جای من است جایی که جبرئیل برای ورود به آن رخصت می گرفت...
نه جای من است جای قدم های رسول...
نه جای من است جایی که هاجر ایمانش را دویده است...
نه جای من است جایی که جای پای انبیاست...
نه جای من است روی بال فرشتگان...

چه اضطراب به حقی...
نه جای من بود...
درک من هم که ناقص...
چه فهمیدم ادب حضور یعنی چه؟
چه فهمیدم آنجا که هستی دیوانه باید باشی...
پروانه وار باید بگردی...
من اما درست مثل حشره راه گم کرده بین پروانه ها چرخ می زدم...

دستم که به سیاهی دامانش می رسید خونم یخ می زد!
نه جای دست من بود به این دامان...
دست آلوده من...

دلم گرفته...
دلم عجیب گرفته...
نوری هم اگر بود
- که نه حاصل تلاش من٬ که حاصل لطف و رحم خودش بود -
احساس می کنم خاموش شده...!
احساس می کنم آنقدر کم سو و بی رمق بوده که هنوز گرد راه نریخته دوباره منم و بیعت شیطان!

به من نگویید حاجی...
من حتی
توریست هم نبودم!

سیصد و هفتمین کوزه عسل

شادم...
شاد می باید باشم...
غم نبودش را می گذارم پشت دروازه قلبم...
لبخند می زنم میان اشک...
تو بوده ای...
پیش از اینها...
پیش از تمام این انتصاب روزها....
پیش از تمام این بهانه ها...
تو بوده ای...
تو پدر بوده ای
                  برای ما
                             پیش از اینها!
  
 
پ.ن: ما عشق تو نادیده خریدیم علیا!
 
پ.پ.ن: "مرد داشتن" لذتی ست که تا نچشی درکش نمی کنی! لذتی بزرگتر حتی از "خانم ِ یک مرد بودن"!!
روزت مبارک مردِ من!!