
با دل تنگ رفتم...
با دل تنگ تر برگشتم!...
گفتم می روم آدم می شوم!
می روم خط می کشم روی اینهمه ترک های دل خدا...
می روم می بوسمش از نو...
در آغوشش می کشم...
آشتی می کنیم...
و بعد دیگر هیچوقت٬ هیچوقت دلش را نمی شکنم دوباره!
گفتم خدا آغوشش باز است.
در خانه اش گشوده است.
می روم چنگ می زنم به دامن لطفش
روح کثیفم را با اشک دلم می شویم...
خدا بود....
خدا بزرگ بود...
خوان رحمتش هم پهن...
من اما زل زده بودم به این خوان...
یادم می رفت هی صاحب خانه را نگاه کنم!
حواسم پرت می شد هی!
چقدر طناب های زمینی محکم اند...
اضطراب مرا کشت...
از همان وقتی که پرنده آهنی غول پیکر از زمین کنده شد!
من از اضطراب میرانده شدم!
هی با خود گفتم نه جای من است جایی که رد اشک های علی هنوز هویداست...
نه جای من است جایی که پهلوی زهرا هنوز درد می کند...
نه جای من است جایی که جبرئیل برای ورود به آن رخصت می گرفت...
نه جای من است جای قدم های رسول...
نه جای من است جایی که هاجر ایمانش را دویده است...
نه جای من است جایی که جای پای انبیاست...
نه جای من است روی بال فرشتگان...
چه اضطراب به حقی...
نه جای من بود...
درک من هم که ناقص...
چه فهمیدم ادب حضور یعنی چه؟
چه فهمیدم آنجا که هستی دیوانه باید باشی...
پروانه وار باید بگردی...
من اما درست مثل حشره راه گم کرده بین پروانه ها چرخ می زدم...
دستم که به سیاهی دامانش می رسید خونم یخ می زد!
نه جای دست من بود به این دامان...
دست آلوده من...
دلم گرفته...
دلم عجیب گرفته...
نوری هم اگر بود
- که نه حاصل تلاش من٬ که حاصل لطف و رحم خودش بود -
احساس می کنم خاموش شده...!
احساس می کنم آنقدر کم سو و بی رمق بوده که هنوز گرد راه نریخته دوباره منم و بیعت شیطان!
به من نگویید حاجی...
من حتی
توریست هم نبودم!