سیصد و سی و پنجمین کوزه عسل

اسمش دقیقه س. کسی هم به حسابش نمیاره. یه دقیقه تو معیارای ما اصلا دیده نمی شه. اما همین دقیقه فسقلی یه ذره اینور اون ور شه زندگی آدم رو لوله می کنه! می گی نه؟ ببین:

 

بچه ت رو تازه از - شرمنده - جیش گرفتی! کلی هم زحمت کشیدی و دنبالش دویدی و خونه ت رو به گند کشوندی تا بچه هه یاد بگیره به محض احساس کردن بعضی چیزا بپره بغلت بگه: ماما دید دایم! بعد درست وقتی که مطمئن می شی بچه هه دیگه کامل یاد گرفته احساساتش رو بیان کنه وسط یه مهمونی گنده فریادی می شنوی با این مضمون: ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان!!! فقط یه دقیقه طول می کشه ها! همش یه دقیقه تاخیر می کنی چون داری واسه زن عموی دختر خاله دختر شوهر آبجی کوچیکه اقدس خانوم توضیح می دی که دیگه بچه ت بزرگ شده و  جیشش رو می گه! همون یه دقیقه کاملا کافیه تا کره خر نازنین تمام فرشای دسته گل صابخونه به انضمام لباس های خودش و سر تا پای شما رو مستفیض کنه! اصلا همش یه دقیقه فرقش بودا!!!

 

کارمند یه شرکت گنده ای و کلی برای بدست آوردن این شغل جون کندی. یه رئیسی هم داری دور از جونِ سگ٬ خوش اخلاق! یه روز صبح وقتی با چشای پف کرده و خمیازه کشون از خواب ناز بیدار می شی می بینی خورشید جاییه که نباید باشه! دیگه اینش مهم نیست که چجوری با وجود یه شست پا توی چشم بدو بدو لباسات رو می پوشی و می پری بیرون. مهم اینه که سر کوچه با صغری خانوم سینه به سینه می شی و هرکاری هم می کنی و خودت رو هرچقدر هم کوچولو می کنی نمی تونی از جلوی چشماش قایم شی! اینه که مجبور می شی مودب و سر به زیر و مثه بچه آدم خودت بری جلو و سلام کنی. بعدشم گوش جان بسپاری به نک و ناله صغری خانوم که بابا شماها مگه آدمیزاد نیستین؟ فکر همسایه نمی کنین تا نصفه شب خاله خامباجی می یاد تو خونه تون و می ره؟ اصلا همینه که صبح ها انقدر قیافه ت کریه ه! از بس شب دیر می خوابی صبح حال نداری چشات و باز کنی! خلاصه هرجوری هست هی می گی باشه باشه و صغری خانوم رو رد می کنی. اما شرمنده! همون یه دقیقه کافی بود که شما همین امروز به علت تاخیر از کار بر کنار بشین! چون دقیقا وقتی به قطار مترو می رسین که دراش و بسته و داره راه می افته! هرچقدر هم بدویی فایده نداره و باید بشینی تا متروی بعدی که فرقش ده دقیقه س! و به خاطر همین ده دقیقه ناقابل از اونور وقتی می رسین به خط اتوبوس که اتوبوس تازه رفته و تا نیم ساعت بعد از اتوبوس بعدی خبری نیست! صدق الله العلی العظیم!

 

رفتی با بی اف جان ددر و دودور و عشق و حال! مامانه که مهمونیه. باباهه هم سر کار. می دونی که اگه تنظیم کنی و قبل از ۷ برسی خونه همه چی بی سر و صدا تموم می شه. چون باباهه از ۷ زودتر نمیاد! خلاصه مشغول ترکوندن قلب های   توی هوایین و آیس پک هورت می کشین. ساعت و نگاه می کنی و می بینی دیگه وقت رفتنه. همون موقع بی اف جان ییهو یادش می افته که بهت یه چیزی رو بگه که خیلی وقته می خواسته بگه ولی روش نمی شده! شروع می کنه سرخ و سفید شدن و عرق ریختن و لرزیدن و شمام هی گل می ندازی و ناز می کنی و صدات و نازک می کنی و می گی: بگو دیگه کامبیز جون! با من راحت باش! هی این بی اف جان می میره و زنده می شه و آخرش می گه: نه! بذار حالا بعدا می گم! هی تو می شینی اصرار اصرار که نه! همین الان بگو! اونم هی انکار انکار که نمی خوام نمی گم! آخرش می زنین به تیپ هم و یه برو گمشو می بندی به ناف بی اف جان و کج می کنی سمت خونه. اصلا همش  یه دقیقه شدا! فقطم به خاطر همون یه دقیقه لعنتی وقتی می رسی پشت در می بینی بابا جان دارن در گاراژ رو می بندن و می رن داخل منزل! ای تف تو ذات هرچی بی اف  وقت نشناسه!

 

روز کنکوره و داری از هول می میری! سال پنجمه که داری کنکور می دی و دیگه مطمئنی انقدر که امسال کتاب جویدی حتما حتما حتما قبول می شی!کلی از یه هفته پیش با همه فامیل تا درجه هفتم و هشتم دورتر تماس گرفتی و التماس کردی واست تو این چند ساعت کنکور امن یجیب بخونن! هیچی دیگه. از خواب با اضطراب پا می شی و از اتاق میای بیرون. از روی کله ۲۵ نفر رد می شی و خودت رو می رسونی به دستشویی. همون موقع مادر بزرگ جان بیدار  می شن و هنوز پلک باز نکرده به امر خطیر بیدار کردن قوم مغول می پردازن. (نوای پس زمینه: وق وق بچه پسر خاله بزرگه!) از دستشویی که می یای بیرون صحنه ای که می بینی اینه: ۱۹ نفر به انضمام ۶ تا بچه از ۶ ماهه تا ۶ ساله که روبروت وایسادن و منتظرن که ازت استقبال کنن! خلاصه رو دست این ۲۵ نفر می رسی به در آشپزخونه و چیزی در حدود یه رستوران غذا توی شیکمت جا می دی که دل مامان و مادر بزرگ و زن برادر و دختر خاله و عروس عمه و پسر عمو کوچیکه نشکنه!! به بدبختب لباسات و می پوشی و میای از در بری بیرون که می بینی همین جمعیت دم در صف کشیده ن و هرکدوم یه قرآن تو دستاشونه! می دونی که! نباید دل هیچکدوم رو بشکنی! لذا از زیر هر ۲۵ تا قرآن می گذری و از زیر قرآن زن دایی جان دوبار رد می شی! چون ایشون تو راهی دارن! خوب. فرقش همش شد یه دقیقه نه؟ فکر می کنی کی می رسی به دم در حوزه؟ دقیقا وقتی در و می بندن؟ آفرین عزیزم! برو بشین واسه سال بعد درس بخون!

 

می خوای بری یه مجلس عروسی آنچنانی! ولی کفش نداری! یه ماهه همه تهران و حومه رو می گردی اما اونی که می خوای نمی یابی!تا اینکه درست شب قبل از عروسی در کمال ناامیدی اونی رو که می خوای دقیقا پشت ویترین مغازه سر کوچه که هیچوقت آدم حسابش نمی کردی می بینی! اما چی می شه؟ دقیقا وقتی می رسی پشت در مغازه که فروشنده چراغاش رو خاموش کرده و داره قفل می زنه به کرکره! هرچی هم عجز و لابه می کنی فایده نداره. چون قبلا یه بار با همین آقای محترم زدین به تیپ هم و چشم ندارین هم و ببینین! آقاهه هم در کمال خونسردی ماتحتش رو می کنه به شما و می ره! هیچی دیگه. فردا هم که جمعه  س و این آقای نامحترم نمیان سر کارشون! لعنت به اون یه دقیقه که دیر رسیدی!

 

یه وقتا یه دقیقه دیر می رسی دم نونوایی و از شانس قشنگ توی همون یه دقیقه یه گروه ۷ نفری میاد تو صف وایمیسه که القضا می خوان واسه کله پاچه خورون امشبشون ۲۳۷ تا نون بخرن! ای که بترکین با اون کله پاچه خوردنتون!

 

یه وقتام مثه من یه دقیقه دیر می رسی به موسسه و از شانس گندت آقای ص اونروز زود اومده و تو رو می بینه که داری لیست بدست وسط راهرو پاتیناژ می ری! بعد دیگه هر دفه خرت رو می گیری که آی خانوم قهوه ای! شما خیلی با تاخیر می یای ها!!!!

به خدا فقط اسمش دقیقه س! لامصب خانمان بر اندازه!!!!

اینم کویریات گفته:
دارم همه راه رو می دوم اونم چه دویدنی! یوهو می بینی وسط این برف و یخبندون بند کفشت باز شده ... ترجیح میدی قبل از اینکه بندازتت زمین ببندیش و دقیقاً همین کافیه که از قطار جا بمونی و بعد هم به خاطر یخ بندون بقیه قطارها نیان و هی اتوبوس بیاد و پر بشه و تو توش جا نشی!
اما گاهی هم از همین یه دقیقه ها شانس به آدم رو می کنه. مثلاً تا مسنجر رو می بندی و صفحه تز محترم رو باز می کنی که بقیه کارهای درسی رو ادامه بدی استاد می آد و میگه به به چه دانشجوی خوبی!...

سیصد و سی و چهارمین کوزه عسل

داشتم فکر می کردم عادی بودن یه مسئله یه چیز نسبیه بین آدما. هرکی یه چیزی واسش عادیه. یکی خرید لباس های مارکدار٬ یکی داشتن ماشین های اخرین مدل٬ یکی داشتن دوست دختر/پسر های رنگ به رنگ٬ یکی متلک انداختن به دخترا٬ یکی بوق زدن تو رانندگی٬ یکی تف کردن وسط خیابون٬ یکی هوار زدن پای تلفن٬ یکی فحش دادن٬ یکی خوردن دائمی غذای بیرون٬ یکی گدایی کردن٬ یکی گشنگی کشیدن٬ یکی کتک خوردن٬ یکی حسودی کردن... . مهم نیست کی هستیم و چی کاره ایم. هرکدوممون عادت های خودمون رو داریم و معیارمون برای عادی بودن یا غیر عادی بودن مسائل یه چیزه. ولی نمی دونم چرا همش تعجب می کنیم از کارای دیگران. با اینکه می دونیم شاید اگه ما هم جای اون آدم بودیم همون کار رو می کردیم. شاید ما هم اگر با اون تربیت با اون شرایط یا با اون سطح فرهنگی بودیم فلان مسئله عادی بود برامون. شاید برای یکی خیلی سخت باشه باورش که یکی هرشب تو بغل یه نفر می خوابه! شاید برای همون دختر/پسر مشکل دار خیلی عجیب باشه که یه نفری با همه نمازاش نافله ها و غفیله ها و رتیله ها و چی چی ها رو هم بخونه! واسه یکی مثه من عادیه که راحت برم بیرون و شام بخورم. ولی واسه اون بچه کبریت فروش سر چارراه حتی یه خواب هم نیست این مسئله! چه برسه به واقعیت! گاهی وقتا شاید اگر تفاوت های همدیگه رو قبول کنیم راحت تر بتونیم با هم کنار بیایم.  اگه قبل از قضاوت کردن درباره همدیگه یکم فکر کنیم و ببینیم اگه ما بودیم ما همون شرایط یکسان چیکار می کردیم..

هفته پیش که با آبجی خرسه رفته بودیم یافت آباد٬ سر ظهر خسته و کوفته به این نتیجه رسیدیم که بریم اول غذا بخوریم تا مخمون دوباره کار کنه. این شد که سر از رستوران ونوس٬ روبروی بازار مبل ایران٬ روبروی این راهروه که اسمش حافظ بود٬ در آوردیم! جدا از فضای خیلی قشنگ و غذای عالی و سرویس دهی و ادب بالای گارسون های اونجا - که ما واقعا برای اون منطقه بعید می دونستیم - چیزی که اون ناهار رو خاطره انگیز و دوست داشتنی کرد بودن من و آبجی خرسه توی یه رستوران کنار هم بود! این اولین بار بود که ما دوتایی با هم پشت به میز گنده گرد نشسته بودیم و واسه خودمون از سالاد بار قلمبه قلمبه سالاد می کشیدیم می آوردیم و هرچی می خواستیم سفارش می دادیم! اینم از اون غیر عادی بودن هایی که همیشه منو غافلگیر می کنه....آبجی خرسه خیلی اهل رستوران رفتن نیس. یعنی شوهرش نیس در واقع. اما اون روز انقدر بهمون خوش گذشت که اون گشتن های بی پایان خستگی مفرط رو تبدیل کرد به یه خاطره شیرین. بعضی چیزا اگه عادت باشن چقدر خوبن...مثه عادت با هم بودن...

سیصد و سی و سومین کوزه عسل

Be quiet! Be quiet! Be quieeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeet!!!!

مُردم بس که تو این خیابونا از این مغازه به...be quieeeeeeeeeeeeeet... اون مغازه خودم و کشیدم و چیز میز نگاه کردم و ...be quieeeeeeeeeeeeeet ... و چیز میز خریدم و یه وقتا پشیمون شدم و تصیمیم گرفتم برم پسش بدم و اینا! be quieeeeeeeeeeeeeet  جاهاز خریدن مزه می ده آره. منکر لذتش نمی شم. همین که آدم...be quieeeeeeeeeeeeeet ...داره واسه خونه خودش خرید می کنه و از یه طف دیگه هم همینجور پول تو دست آدمه و نمی فهمه کجا می ریزدش () خودش کلی حال می ده! be quieeeeeeeeeeeeeet . اما وقتی تبدیل می شه به یه امر فشرده که مجبور می شی تو ۲ ماه سر و ته همه چی رو ...be quieeeeeeeeeeeeeet  ... هم بیاری و بدوزیش به هم خسته می شی خووووووووووب! مخصوصا هم اینکه یه یکشنبه روزی که تو موسسه ... be quieeeeeeeeeeeeeet  ... کلاس داری خودت رو هلاک کرده باشی و جنازه ت رو برسونی سر کلاس! بچه هات هم ... be quieeeeeeeeeeeeeet  ... نذر کرده باشن که صبح به صبح تخم کفتر بخورن!! یا به ... be quieeeeeeeeeeeeeet  ... چونه های فولادیشون بمالن که فولادی تر شه! اصلا من فکر کنم همه این ۳۰ نفر رو مامان باباهاشون با این ... be quieeeeeeeeeeeeeet  ...نذر و عهد از خدا گرفته باشن که خدایا جونم! اگه ... be quieeeeeeeeeeeeeet  ...این جوونور رو به ما بدی قول می دم تا آخر عمر هرجا نشست هم نوع هاش رو عاصی کنه! مخصوصا تیچر بدبخت فلک زده بیچاره حیوونی طفلکی ش رو!!! be quieeeeeeeeeeeeeet ! اینه که همه شون زیر ما تحتشون یه میخ کار گذاشتن be quieeeeeeeeeeeeeet  که اصلا کـ...ن نشستن نداشته باشن!!! تو دهنشونم یه خاری میخی چیزی جا دادن که be quieeeeeeeeeeeeeet  دائـــــــــــــــــــــــــــــم تکون بخوره!!! خدایا!!! این تقاص کدوم گناه منه؟؟؟!!! be quieeeeeeeeeeeeeet !! اون دفه ای یکی از این فسقلی های ۸-۹ ساله به من می گه تیچر! مری مون ترکید بس که هی باید داد بزنیم!!!   استعداد این بچه be quieeeeeeeeeeeeeet  منو کشته! خدایا شکرت که یکی رو خلق کردی که از مری و معده نفس بکشه! جهان خلقت همین یکی رو کم داشت!   Be quiet! Be quiet! Be quieeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeet !!!

پ.ن: فکر کنم باز این راشیتسم نوع B م زد بالا! be quieeeeeeeeeeeeeet !!

پ.پ.ن: خداییش امروز قابل تحمل تر بودن! آخه قبل شروع کلاس این دفتر دارمون امود حسابی براشون خط و نشون کشید!  دلم خنک شد!

بی ربط نوشت: شیطون خوب می دونه که دقیقا کِی و بعد از کدوم کار خوب و خدا پسندانه ت یه گناهی رو بذاره جلوی پات که اجر تموم اون کارای خوبت بسوزه! بسوزه و خاکستر شه!! شیطون خوب می دونه...

صد و سی و دومین کوزه عسل

دلم می خواد بشینم یه دل سیر گریه کنم! اینم شانسه من دارم؟! هر روز که می گذره حالم از این کشـ ور و د و لت بیشتر به هم می خوره! یه ماه مونده به عروسیم اونوقت خیاط هنوز لباسم و نبریده! چرا؟؟ چون پارچه فروشا اعت صاب کرده ن و پارچه گیر نمی یاد! کریستالام باید هفته پیش می رسیده دستم اونوقت دیروز همه بلور فروشا اع تصاب کردن! هنوز لوازم برقی نخریدم و همش تو اضطراب اینم که اونام اعت صاب کنن! اعصابم داغونه! احساس مس کنم ما ایر انی جماعت یه مشت گوسفندیم که حتی انقدر داخل آدم حسابمون نمی کنن که وقتی می خوان یه گ...ی بخورن لااقل توجیه مون کنن! هی می گن مالیات بر ارزش افزوده خوبه! به نفعتونه! آره به نفعمونه! مخصوصا الان داریم خیلی می بینیم نفعشو!! اصلا گیرم به نفع! می شه یکی بیاد لطف کنه یه جمله بگه ما جمعیت گوسفندان مقیم مرکز رو روشن کنه؟؟!!
دیروز یکی از همکارام - که یه دختر چادری پوشیده س - می گفت تو هفت تیر از مترو که اومده بالا داشته با مامانش تلفنی صحبت می کرده. همین که قطع کرده دیده یه من ریش اومده جلوش گفته موبایلتو بده ببینم!! این بدبخت هم هول شده موبایلش و داده دست یارو! اونم تمام زیر و بم گوشیش رو اینور اونور کرده و همه عکسا و بلوتوث ها و کانتکت هاش رو چک کرده بوده! می گفت برگشتم نگاه کردم دیدم دارن از دم گوشی همه رو می گیرن!! خدایا امنیت پس کجای زندگی ماس؟؟!

از حرص و اضطراب دارم مثه بید می لرزم...

سیصد و سی و یکمین کوزه عسل


سپاس مخصوص خدایی ست که مرا خرس آفرید و از برایم مادری نهاد بسی مهربان (به سکون ر) تا هماره به یاد این خرده فرزند بوده و اعصاب وی را دمی به حال خویش نگذارد! سپاس و هزاران سپاس بر خدایی که از ملاج تا ناخن انگشت خرد پایم را انباشته از ایراد  و کاستی آفرید تا این مادر فولاد زره هر روزه بهانه ای برای عیب جویی از این بنده حقیر داشته باشد! سپاس و تشکر مخصوص از آنِ خدایی که من را شلخته٬ بداخلاق٬ بی تربیت٬ گستاخ٬ کله شق٬ حرف نشنو٬ چشم سفید٬ مرموز٬ غیر آدمیزاد٬ بی حیا٬ بی فکر٬ بی عاطفه٬ و تحمل ناپذیر آفرید تا در هر زمان و در هر مکان به یکی از این صفات خوانده شوم! خداوندا تو را شکر می گویم که اگر بهانه ای هم یافت نشود همیشه نکته ای مانند ضخامت ابروی من٬ میزان تنگی و گشادی مانتو٬ رنگ روسری٬ مقدار تماس های تلفنی٬ آمار لحظه به لحظه از برنامه های روز٬ میزان آرایش٬ بوی عطر٬ و نوع برخورد با مردم خیابان وجود دارد که اعصاب من ناچیز را آسوده نگذارد! الهی شکرت شکرت! چه جوری بگم شکرت؟؟؟؟!!

پ.ن: من دچار عقده های خود کم بینی شده م! از بس هرکی از راه رسید یه برچسب زد رو پیشونیم! یه ایراد از یه جام گرفت! خدایا شکرت! نمی شد منو یکم بی عیب و نقص تر می آفریدی؟!

سیصد و سی امین کوزه عسل

نمی دونم دقیقا از کی شروع شد. اما تا اونجایی که یادم میاد من همین شکلی بودم! دست خودم نیست! آی ایها الناس!! دست خودم نیســـــــــــــــــــت!! چیکار کنم که نمی تونم صدای ملچ مولوچ و ترق توروق و هورت و اینا رو تحمل کنم؟؟! وای که این قضیه همیشه بختک زندگی من بوده!! آخه همیشه که اطرافیان آدم خانواده ش و خواهر برادراش نیستن که باهاشون راحت باشه و بهشون تشر بره که آی!! یواش تر بخور! لطفا دهنت رو ببند! هورت نکش!! دستت رو نکن تو غـــــــــــــــــــــــــــــــذا!!! یه وقتا آدم توی یه محیطی قرار می گیره که مجبوره تحمل کنه. مثلا طرفت یکیه که باهاش رودرواسی داری. چیکار می کنی اگه تو یه اتاق ساکت ٬ بغل گوشت خرت و خرت بیسکوییت گاز بزنه٬ سالاد بخوره٬ هویج بجوه؟؟؟  یا مثلا با بچه ی یه آدمی که ازش خجالت می کشی هم غذا شی و اون بچه هه همینجور غذا بپاشه اینور و اونور و قاشقش رو تو همه چی بکنه و با دهن پر حرف بزنه و ملچ و مولوچ کنه در حد تیم ملی؟؟!  یا مجبور شی پهلوی یه بزرگتر بشینی که داره با اون دندون مصنوعی هاش ترق ترق انگور می خوره و هی این دندوناش بلند می شن و کوبیده می شن رو لثه هاش؟؟!!  یا توی مترو یا تاکسی یا اتوبوس بیوفتی پهلوی یکی از این دخترای از دماغ فیل افتاده که یه لنگه کفش انداختن گوشه دهنشون و هی با دهن باز گازش می زنن و ترق ترق بادش می کنن و می ترکونن؟؟!! هان؟؟؟ چیکار می کنی؟؟؟؟ شاید خیلی ها راحت بگذرن از این صداها. اصلا نفهمن یعنی! گوششون تیز نباشه به این صداها. ولی من نمی تونم! به خدا نمی تونم نشنوم! خودم از همه بیشتر اذیت می شم. یه وقتا دلم می خواد کله م رو بکوبم به دیوار. بعد می دونین جالبیش به چیه؟ اینکه بقیه فکر می کنن من ادا در میارم!!  به خدا ادا نیست. من اذیت می شم. یه وقتا اشتهام کور می شه اصلا! اینه که من همیشه در حال فرارم!! هیچوقت توی یه جمع ثابت نمی شینم یه جا. ده جا می رم! تا آخر بشینم پهلوی یکی که هیچی نمی خوره!!!  واسم کوچیک و بزرگ هم نداره. بعضی ها حساس هستن اما بچه ها رو می گن بچه س و می گذرن! من اما رو بچه ها حساس ترم! اصلا حرص می خورم که چرا ماماناشون بهشون یاد ندادن درست غذا بخورن!! یکی بیاد منو درمون کنه!!  دارم از دست می ررررررررررم!!!

پ.ن: شده م جزو صد وبلاگ نویس برتر زن! اتفاق گنده ای نیست. اما جالبیش به اینه که من از این مسابقه خبر نداشتم! :)) چی هس اصلا؟!

پ.پ.ن: آرکوپالمم خریدم! قوطی نخود لوبیا اینا رو هم همینطور! آرایشگاه هم می رم چهره ها. دیگه چی؟ فعلا هیچی :)

سیصد و بیست و نهمین کوزه عسل

اولش:
داریم توی شریعتی می ریم به سمت بالا که دو تا ماشین و می بینیم که زدن به هم و قشنگ وسط خیابون وایسادن و راه رو بند آوردن! همسری داره از دوبی می گه که اگه تصادف کنن هیشکی پیاده نمی شه تا پلیس بیاد. بعدم دوبی رو با ایران مقایسه می کنه و خیلی جدی می گه: چیه اینجا؟ می زنن به هم بعد تازه پیاده می شن و شاخ و شونه و دعوا و یقه به یقه و...!! یه خورده نگاش می کنم می گم: یقه به یقه؟؟ می گه: آره دیگه. حالا بیا و جداشون کن! من هنوز این شکلی ام:

دومش:
داریم از کنار یه مسیل رد می شیم. می گم: این مسیله؟ می گه: آره. می گم: این آبه از کجا میاد؟ می گه: آبای زیر زمینی٬ آب جوب٬ از اون آبا که بچه هاشون رو توش سرشیر می گیرن!!! من:

سومش:
داریم واسه آقای پدرْ همسر کلی از ساندویچی محلمون تعریف می کنیم و پز می دیم که همچین جای عالی ای رو می شناسیم. من اضافه می کنم که ساندویچش از این ساندویچای ساده س که آشغال پاشغال نداره. همسری در ادامه حرف من می گه: آره از این ساندویچاس که از یه طرف کاغذ داره دورش از یه طرف یونولیت!!!! من:

آخرش:
داریم پیاده از کنار یه پارک خوشگل رد می شیم. می گم: اینجا کجاس؟ می گه: پارک فلانه که کنار... می پرم وسط حرفش و با ذوق می گم: آهـــــــــــــــــــــــان! این همون پارکه س که همیشه با اتوبان از کنارش رد می شیم؟؟؟؟ همسری:

زت زیاد

سیصد و بیست و هشتمین کوزه عسل

* وایساده بودم سر کوچه. زل زده بودم به تاریکی قیر رنگ مسیر. یه ذره نور هم نبود که دل خوش کنم به سوسو ش. صدای کارگرای اون ساختمون نیمه کاره ٬قشنگ می اومد. هیشکی نبود. پرنده پر نمی زد. خودت که دیدی. نه؟ وقتی داشتیم اون مسیر رو برمی گشتیم. اون موقع شاید اونقدرا به نظرت رعب آور نیومد. چون تعدادمون زیاد بود. اما تو اون لحظه من تنها بودم. بی هیچ پناهی. حتی موبایلمم خاموش شده بود و من هیچ امیدی نداشتم که اگه بلایی سرم بیاد بتونم با بیرون تماس برقرار کنم. تا چشم کار می کرد تاریکی ریخته بود توی اون کوچه تنگ و باریک. من اما باید می اومدم. چیزی  مجبورم می کرد. چیزی که نمی دونم چی بود! اما بد جوری دستاشو گذاشته بود پشتم و هولم می داد. گفته بودی نیا! محکم هم گفته بودی. شاید هم با یکم تشر. اما من باید می اومدم. نمی خواستم و نمی تونستم بذارم تو اون راه طولانی تاریک رو تنها بیای. دوتا قدم اومدم جلو. از روبرو هیبت دوتا مرد رو دیدم. برگشتم! صبر کردم. رفتن. دوباره...دوتا قدم جلو...صدای خنده کارگرای ساختمونی بلند شد. برگشتم!...دوباره...دوباره...دوباره... نمی دونم چند بار اون دوتا قدم رو رفتم و برگشتم. اما دیگه وقتی نبود. نگاه پسره سوپری روم سنگینی می کرد. چشامو دوختم به سیاهی کوچه. نفس عمیق کشیدم و راه افتادم. نمی دونم چی شد. به خودم که اومدم مشت هام گره کرده بود...قدم هام سنگین...تقریبا تاریکی رو می دویدم! صدای پارس سگ می اومد. هیچی دیگه نبود. هیچ اثری از بنی بشر نبود. من بودم و من! اما اومدم. ترسیدم اما اومدم. تو سرم هزارتا  فکر می چرخید. فکر تنهایی تو قدم هام رو محکم می کرد. با خودم می گفتم دختر چه کله خرابی داری! کدوم احمقی جرات می کنه تو تاریکی این کوهستان تک و تنها راه بیوفته و قدم بزنه؟! اما می دونستم...تو اعماق قلبم می دونستم که حتی اگه جلوم آتیش هم بود از وسطش می گذشتم. اون راه گذشت...اون تاریکی هم...اون تنهایی هم. من هم سالم موندم. تو هم تنها نموندی. من اما نمی دونم چرا اون لحظه ای که "مهـ..." بهم گفت:"تو این راه و تنهایی اومدی؟" توی چشمای تو دنبال تحسین می گشتم و پیدا نکردم...نمی دونم چرا توی اون لحظه به ارزش گمشده کارم فکر می کردم....نمی دونم چرا...

* خسته م...به اندازه تمام این ۲۳ سال خسته م...به اندازه تمام تلاش های واهی ای که کردم...به اندازه تمام تلاش های مفید که نکردم....خسته م...به اندازه تمام بغض هام خسته م....به اندازه تمام سکوتم خسته م....توی زندگی دردهایی هستن که هیچوقت گفته نمی شن...هیچوقت درمون هم نمی شن. کاش هیچکس ازم نپرسه چمه. هیچکس نخواد سر از کار دل خرابم دربیاره. اما کاش یه دست - فقط یه دست - آروم پشتم بشینه که یعنی من هستم! حتی اگه برام از عمق اتفاقات هم نگی باز هم من هستم. کاش انقدر نترسم از اینکه همه ازم ببُرن...انقدر نترسم از تنهایی و تنها موندن...کاش انقدر دلم رفتن نخواد...کندن نخواد...کاش پاهام بند بشه به یه جا...دلم آروم بگیره...کاش این بغض دست از سرم برداره...خسته م...روحم خسته س...خوابم میاد...خوابی به عمق یه عمر...انگار از اول زندگیم نخوابیده م...کاش بخوابم...کاش آروم بخوابم...

پ.ن: پاراگراف های بالا رو به هم ربط ندین.

پ.پ.ن: خوب می شم...من یه روز بالاخره خوب می شم...

سیصد و بیست و هفتمین کوزه عسل

اين ال نود ها (+) رو ديدين؟؟ ديدين چقد اه اهي ان؟؟! ايييييييييي! اونوقت من و آقاي همسر هررررررررررررررررر دفه اين ماشين رو جلوي ماشين خودمون مي بينيم بلااستثنا يه مکالمه تکراري داريم! هم اکنون به مکالمه اي که ترتيب داده ايم گوش فرا دهيد!
همسري: چقدر از اين ماشين تعريف مي کنن.
خرسي: خيلي بي ريخته!
همسري: ديزاين پشتش خيلي قشنگه.
خرسي: من از همون پشتش بدم مياد. انگار زده ن در ... ش!
همسري: واي فکر کن رينگ اسپرت بندازي براش لاستيکش و پهن کني! خيلي خوشگل مي شه.
خرسي: من از اين ماشين بدم میـــــــــــــــــــــــــــــــاد!! زشتـــــــــــــــــــــــــــه!!! 
همسري: (لبخند مليح!!) باشه نمی خرم برات!
و باز دفه بعد و دفه بعد و دفه بعدترش!!!! 

يادتونه قبلا گفته بودم ما خرس ها يه رگ چرند پرند گويي داريم؟ که مثلا به چايي پر رنگ مي گيم چايي کلفت؟؟ يا به جاي اينکه بگيم يه اتوبوس پر آدم مي گيم يه اتوبوس پر ميني بوس؟؟ الهي من بميرم! اين آقاي همسر تنه ش خورده به من بچه م قاطي کرده. چند روز پيشي ها اومده با ذوق مي گه: وااااااااي خرسي! بريم بدمينتون تپل بخريم بخوريم! منظورش البته بلال بود دوستان عزيز! يا مثلا داشتيم همون بحث قديمي حذف عروسي و اينا رو مي زديم گفت: بابا جان! يه عمري پا چشت مي مونه ها!! احتمالا منظورش بادمجون بوده!! بچه م از دست رفت!!

آبجي خرسه واسه ني ني ريحان لباس عروس دوخته که سر عروسي من بپوشه. داشتم تو اتاق  تورهاي دامنش روچرخ مي کردم اومده نشسته پهلوي من خيلي جدي مي گه: علوسي دو که شد، منم بيباس علوس مي بوشم علوس مي شم.  مي گم :خوب؟؟ مي گه: بدش...اقا شهيل مي شه دوماد من! يکم اين رگ غيرته باد کرد تو گردنم! مي گم: پس من چي خاله؟ دوماد من کي باشه؟ يه خورده فکر کرده مي گه: نــــــــــــــــه! آقا شهيل دوماد دو هم باشه. اما من مي شينم دو بللش! ديگه داشت خونم به جوش مي اومد! مي گم: پس من تو بغل کي بشينم؟ نيشش و باز کرد تا بنا گوش مي گه: هردومون مي شينيم دو بللش!!! بميرم براي جفتشون! اين يکي که تو توهمه! اون يکي هم که قراره له بشه فکر کنم تو سالن!

در ادامه طرح اطلاع رساني جاهاز بايد عرض کنم که طي يک حرکت انتحاري بنده ديروز چندين عدد جا لباسي جالبناک اعم از جاي روسري، جاي شلوار، جاي کروات و جاي کمربند/ يک آب پرتقال و آب انگور گيري دو کاره خوچگل/ يک رنده عجيب غريب شونصد کاره با سي دي آموزشي!/ يک عدد سفره/ دو عدد رنده استيل/ يک عدد ماهيتابه دو نفره فچقلي جهت پخت نيمرو و چهر عدد سبد استيل خريداري نمودم!! بفرست اون صلوات قشنگه رو تا عکس بذارم ازشون! (+)