سیصد و سی و پنجمین کوزه عسل
اسمش دقیقه س. کسی هم به حسابش نمیاره. یه دقیقه تو معیارای ما اصلا دیده نمی شه. اما همین دقیقه فسقلی یه ذره اینور اون ور شه زندگی آدم رو لوله می کنه! می گی نه؟ ببین:![]()
بچه ت رو تازه از - شرمنده - جیش گرفتی!
کلی هم زحمت کشیدی و دنبالش دویدی و خونه ت رو به گند کشوندی تا بچه هه یاد بگیره به محض احساس کردن بعضی چیزا بپره بغلت بگه: ماما دید دایم!
بعد درست وقتی که مطمئن می شی بچه هه دیگه کامل یاد گرفته احساساتش رو بیان کنه وسط یه مهمونی گنده فریادی می شنوی با این مضمون: ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان!!!
فقط یه دقیقه طول می کشه ها! همش یه دقیقه تاخیر می کنی چون داری واسه زن عموی دختر خاله دختر شوهر آبجی کوچیکه اقدس خانوم توضیح می دی که دیگه بچه ت بزرگ شده و جیشش رو می گه!
همون یه دقیقه کاملا کافیه تا کره خر نازنین تمام فرشای دسته گل صابخونه به انضمام لباس های خودش و سر تا پای شما رو مستفیض کنه!
اصلا همش یه دقیقه فرقش بودا!!!
کارمند یه شرکت گنده ای و کلی برای بدست آوردن این شغل جون کندی. یه رئیسی هم داری دور از جونِ سگ٬ خوش اخلاق!
یه روز صبح وقتی با چشای پف کرده و خمیازه کشون از خواب ناز بیدار می شی می بینی خورشید جاییه که نباید باشه! دیگه اینش مهم نیست که چجوری با وجود یه شست پا توی چشم بدو بدو لباسات رو می پوشی و می پری بیرون. مهم اینه که سر کوچه با صغری خانوم سینه به سینه می شی و هرکاری هم می کنی و خودت رو هرچقدر هم کوچولو می کنی نمی تونی از جلوی چشماش قایم شی!
اینه که مجبور می شی مودب و سر به زیر و مثه بچه آدم خودت بری جلو و سلام کنی. بعدشم گوش جان بسپاری به نک و ناله صغری خانوم که بابا شماها مگه آدمیزاد نیستین؟ فکر همسایه نمی کنین تا نصفه شب خاله خامباجی می یاد تو خونه تون و می ره؟ اصلا همینه که صبح ها انقدر قیافه ت کریه ه! از بس شب دیر می خوابی صبح حال نداری چشات و باز کنی!
خلاصه هرجوری هست هی می گی باشه باشه و صغری خانوم رو رد می کنی. اما شرمنده! همون یه دقیقه کافی بود که شما همین امروز به علت تاخیر از کار بر کنار بشین! چون دقیقا وقتی به قطار مترو می رسین که دراش و بسته و داره راه می افته! هرچقدر هم بدویی فایده نداره و باید بشینی تا متروی بعدی که فرقش ده دقیقه س! و به خاطر همین ده دقیقه ناقابل از اونور وقتی می رسین به خط اتوبوس که اتوبوس تازه رفته و تا نیم ساعت بعد از اتوبوس بعدی خبری نیست! صدق الله العلی العظیم!![]()
رفتی با بی اف جان ددر و دودور و عشق و حال!
مامانه که مهمونیه. باباهه هم سر کار. می دونی که اگه تنظیم کنی و قبل از ۷ برسی خونه همه چی بی سر و صدا تموم می شه. چون باباهه از ۷ زودتر نمیاد! خلاصه مشغول ترکوندن قلب های توی هوایین و آیس پک هورت می کشین. ساعت و نگاه می کنی و می بینی دیگه وقت رفتنه. همون موقع بی اف جان ییهو یادش می افته که بهت یه چیزی رو بگه که خیلی وقته می خواسته بگه ولی روش نمی شده! شروع می کنه سرخ و سفید شدن و عرق ریختن و لرزیدن و شمام هی گل می ندازی و ناز می کنی و صدات و نازک می کنی و می گی: بگو دیگه کامبیز جون! با من راحت باش!
هی این بی اف جان می میره و زنده می شه و آخرش می گه: نه! بذار حالا بعدا می گم!
هی تو می شینی اصرار اصرار که نه! همین الان بگو! اونم هی انکار انکار که نمی خوام نمی گم! آخرش می زنین به تیپ هم و یه برو گمشو می بندی به ناف بی اف جان و کج می کنی سمت خونه.
اصلا همش یه دقیقه شدا! فقطم به خاطر همون یه دقیقه لعنتی وقتی می رسی پشت در می بینی بابا جان دارن در گاراژ رو می بندن و می رن داخل منزل! ای تف تو ذات هرچی بی اف وقت نشناسه!![]()
روز کنکوره و داری از هول می میری! سال پنجمه که داری کنکور می دی و دیگه مطمئنی انقدر که امسال کتاب جویدی حتما حتما حتما قبول می شی!
کلی از یه هفته پیش با همه فامیل تا درجه هفتم و هشتم دورتر تماس گرفتی و التماس کردی واست تو این چند ساعت کنکور امن یجیب بخونن! هیچی دیگه. از خواب با اضطراب پا می شی و از اتاق میای بیرون. از روی کله ۲۵ نفر رد می شی و خودت رو می رسونی به دستشویی. همون موقع مادر بزرگ جان بیدار می شن و هنوز پلک باز نکرده به امر خطیر بیدار کردن قوم مغول می پردازن. (نوای پس زمینه: وق وق بچه پسر خاله بزرگه!) از دستشویی که می یای بیرون صحنه ای که می بینی اینه: ۱۹ نفر به انضمام ۶ تا بچه از ۶ ماهه تا ۶ ساله که روبروت وایسادن و منتظرن که ازت استقبال کنن!
خلاصه رو دست این ۲۵ نفر می رسی به در آشپزخونه و چیزی در حدود یه رستوران غذا توی شیکمت جا می دی که دل مامان و مادر بزرگ و زن برادر و دختر خاله و عروس عمه و پسر عمو کوچیکه نشکنه!!
به بدبختب لباسات و می پوشی و میای از در بری بیرون که می بینی همین جمعیت دم در صف کشیده ن و هرکدوم یه قرآن تو دستاشونه! می دونی که! نباید دل هیچکدوم رو بشکنی! لذا از زیر هر ۲۵ تا قرآن می گذری و از زیر قرآن زن دایی جان دوبار رد می شی! چون ایشون تو راهی دارن!
خوب. فرقش همش شد یه دقیقه نه؟ فکر می کنی کی می رسی به دم در حوزه؟ دقیقا وقتی در و می بندن؟ آفرین عزیزم! برو بشین واسه سال بعد درس بخون! ![]()
می خوای بری یه مجلس عروسی آنچنانی! ولی کفش نداری! یه ماهه همه تهران و حومه رو می گردی اما اونی که می خوای نمی یابی!تا اینکه درست شب قبل از عروسی در کمال ناامیدی اونی رو که می خوای دقیقا پشت ویترین مغازه سر کوچه که هیچوقت آدم حسابش نمی کردی می بینی!
اما چی می شه؟ دقیقا وقتی می رسی پشت در مغازه که فروشنده چراغاش رو خاموش کرده و داره قفل می زنه به کرکره! هرچی هم عجز و لابه می کنی فایده نداره. چون قبلا یه بار با همین آقای محترم زدین به تیپ هم و چشم ندارین هم و ببینین!
آقاهه هم در کمال خونسردی ماتحتش رو می کنه به شما و می ره! هیچی دیگه. فردا هم که جمعه س و این آقای نامحترم نمیان سر کارشون! لعنت به اون یه دقیقه که دیر رسیدی!
یه وقتا یه دقیقه دیر می رسی دم نونوایی و از شانس قشنگ توی همون یه دقیقه یه گروه ۷ نفری میاد تو صف وایمیسه که القضا می خوان واسه کله پاچه خورون امشبشون ۲۳۷ تا نون بخرن! ای که بترکین با اون کله پاچه خوردنتون!![]()
یه وقتام مثه من یه دقیقه دیر می رسی به موسسه و از شانس گندت آقای ص اونروز زود اومده و تو رو می بینه که داری لیست بدست وسط راهرو پاتیناژ می ری! بعد دیگه هر دفه خرت رو می گیری که آی خانوم قهوه ای! شما خیلی با تاخیر می یای ها!!!! ![]()
به خدا فقط اسمش دقیقه س! لامصب خانمان بر اندازه!!!!
اینم کویریات گفته:
دارم همه راه رو می دوم اونم چه دویدنی! یوهو می بینی وسط این برف و یخبندون بند کفشت باز شده ... ترجیح میدی قبل از اینکه بندازتت زمین ببندیش و دقیقاً همین کافیه که از قطار جا بمونی و بعد هم به خاطر یخ بندون بقیه قطارها نیان و هی اتوبوس بیاد و پر بشه و تو توش جا نشی!
اما گاهی هم از همین یه دقیقه ها شانس به آدم رو می کنه. مثلاً تا مسنجر رو می بندی و صفحه تز محترم رو باز می کنی که بقیه کارهای درسی رو ادامه بدی استاد می آد و میگه به به چه دانشجوی خوبی!...![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)