سیصد و چهل و نهمین کوزه عسل

جدا از اضطرابایی که تو زندگی روزمره همش به آدم سنجاقن و ول نمی کنن اعصاب رو٬ یه سری اضطرابای لحظه ای هستن که من اسمشون رو می ذارم شوک اضطرابی! مثلا آدم همش اضطراب اینو داره که دیر نرسه سر کارش! غذاش نسوزه! چکش پاس شه! دوست دخترش نفهمه با یکی دیگه س!! باباش اونو با پسر همسایه نبینه! کسی بیدار نشه و مچش رو موقع دیدن فیلم بد بگیره!!! بچه ش از رو پله ها نیوفته! ماشینش وسط اتوبان خاموش نکنه! اینا اضطرابایی هستن که آدم و ول نمی کنن. اما حالا نمونه های شوک  های اضطرابی٬ به قلم و تحلیل خرس قهوه  ای!  البته من فعلا میلم می کشه که فقط ورژن های خیابونیش رو بگم! اگه بعدا میل داشتم بقیه شم می نویسم!

اهم...

(ورژن های خیابونی)
تو یه کوچه خلوت داری واسه خودت راه می ری و غرق شدی تو افکار خودت. بعد یه دفه احساس می کنی یه مرد داره پشت سرت با فاصله کمی راه می ره و کاملا قدم هاش با قدم هات هماهنگن! نه روت می شه برگردی ببینی کیه نه هرچقدر سرعتت رو کم و زیاد می کنی از دستش خلاص می شی! صدبار می میری و زنده می شه تا سر یه خیابون شلوغ مسیرتون از هم جدا شه! شایدم دیدی یوهو در یک لحظه از عقب مسیرهاتون یکی شد!!

مکان: همون کوچه خلوته! تو حال خودتی که می بینی آقا جلوییه که خیلی شیبه معتاداس هی برمی گرده پشت سرش و نگاه می کنه و سرعتش و کم می کنه که تو بهش برسی! هرچی هم میری اینور و اونور کوچه و زیگزاگ می زنی اونم باهات خودش رو هم مسیر می کنه! دقیقا همون اتفاق بالا می افته تا راحت شی! البته...همیشه م آدم راحت نمی شه!

مکان: بازم همون کوچه خلوته!! اینبار یه صدای موتور از پشت سرت میاد که سرعتش خیلی کمه! یه جوره مشکوکی یعنی! بعد یکی دوبار میاد کوچه رو دور می زنه و دوباره برمی گرده! همون حس قلب ایستادگی و تنفس بی تنفس میاد سراغت تا یارو آدرسشو پیدا کنه و بره! شایدم...

چیه؟ خوب بازم تو همون کوچه خلوته دیگه!! سرت تو لاک خودته و هیچی٬ یعنی واقعا هیچی نه می شنوی نه می بینی انقدر که تو خودتی! بعد یوهو یه ماشین پشت سرت دستشو می ذاره رو بووووووووووووق! چون دقیقا داری وسط خیابون پاتیناژ می ری! احساسی که بهت دست می ده وصف نشدنیه نه؟!

حال ندارم بقیه ش و بگم! از بس که سر نوشتنش هی پاشدم نشستم٬ پاشدم نشستم! بعدا ایشالا!

بی ربطانه: مادرْ همسر جان (بر وزن مادر شوهر جان!) معتقدن من و همسری مثه بچه های شیر به شیریم!اینجوری:  یا اینجوری: یا اینجوری:  گاهی اینجوری:  گاهی هم اینجوری:!!! در کل تکلیفمون با خودمون معلوم نیست الحمدلله!!

بی ربطانه تر: یه طرح داریم که اگه عملیش کنیم خیلی خوب می شه. می خوایم به جای اینکه یه پی سی با همه ابزار و وسیله هاش و میزش بخیریم و کلی جامونو تنگ کنیم ٬ یه کیس بگیریم با یه کیبورد و موس وایرلس! بعد کیس رو وصل کنیم به تی وی! اونوقت یه مانیتور داریم غووووول! دیگه دنبال میز کامپیوتر و فضا هم نیستیم! اقتصادی تر هم هست. فقط می خوام ببینم کسی هست اینجا اینکارو کرده باشه؟ آسیبی به تلویزیون نمی زنه؟ البته بعید می دونم مشکلی داشته باشه. اما اگه تجربه ای دارین ممنون می شم ما را شریک گردانید! ارادتمند شما...کابالوکا!

دیگه خیلی بی ربطانه: یکی بیاد از این خونه داری من فیلم تهیه کنه! یکی بیاد منو تشویق کنه خوب! من دچار عقده کم تشویقی شدم!! اولا اینکه ما برنج هامون دست نخورده!! جز یه چار بار اونم یا مهمون داشتیم یا من جوگیر شدم خورش پختم! به جاش غذاهای عجیب غریب و اکثرا بدون برنج درست کرده م واسه شام! همسری می گه تو توی خواب آشپزی می کردی خونه مامانت؟ آخه خونه مامان خرسه من اصلا آشپزی نمی کردم! اما الان به طرز عجیبی می تونم از پس آشپزی بربیام! واسه خودم اصلا قابل درک نیست!!چه برسه به اطرافیان!حالا اعتماد به نفسم چسبیده به سقف هی می خوام مهمون دعوت کنم ه دیگران منو از برق می کشن می گن بشین سر جات!تنها مشکلی که دارم اینه که وقتی می خوام آشپزی کنم سر فریزر که می رم تشخیص نمی دم این بسته که الان جلومه کجای اقا گوسفنده س! اینم چندان مهم نیس هان؟!

در کل...
الهی شکرت!


بعدا نوشت:
این روزا دو تا چیز تمام دنیای ما رو برداشته! یکی اخبار غزه٬ یکی روزشمار نزدیک شدن به ۲۲ بهمن!! هیچ اخباری جز این دو تا خبر و برنامه های مستند ان قلاب و اینا آدم نمی شنوه! انگار که دنیا ساکن وایساده و فقط یه طرفش جنگه و یه طرفش جشن پیروزی!! بقیه دنیا هم خوابن! ما ملت ایران نیست خیلی شاد و خوشحال و با روحیه ایم هی هم تصویرهای قشنگ قشنگ از طبیعت و گل و بلبل برامون می ذارن! این بچه های طفل معصوم رو می کنن تو چشم دوربین که یکی شون مغزش پاشیده بیرون٬ یکی شون دل و روده ش پهن زمینه٬ یکی شونم یا چشم نداره یا دست و پا! اصلا هم تو کشور ما بچه زیر ۱۲ سال زندگی نمی کنه که با دیدن این صحنه ها شب خوابش نبره!

منو متهم به سنگدلی نکنین. من خودم از دیدن این صحنه ها فراری ام چون دلش و ندارم ببینم اینهمه آدم دارن زیر بارون بمب و خمپاره تیکه تیکه می شن! ولی با این جوگیری ایرانی ها هم نمی تونم کنار بیام! آره آدم دلش می سوزه. طاقت نداره کشته شدن یه حیوونو ببینه چه برسه به هم نوع خودشو. اما دیگه نه اینجوری! خودمونو یادمون رفته اصلا!

صحت این مطلب و نمی دونم. می گن این خون هایی که می فرستن واسه غزه تنها جایی که نمی ره توی بدن مجروحاس! چون اونا سـ ـنـ ـی ان و ماها شـ ـیـ ـعـ ـه !! اونام خونای ما رو نمی زنن به مریضاشون! اونوقت این کیسه های خون که هرکدومشون٬ فقط کیسه خالی ش٬ قیمت خون بابای آدمه دسته دسته می ره تو سطل آشغال! بعد پولش از کجا می ره؟ از جیب د و ل ت که در حقیقت جیب مردم بدبخت زیر خط فقر ماس! حرفم و اشتباه نفهمین. نمی گم کمک نکنیم. که به قول عطیه دفاع از مردم غزه دفاع از انسانیته! نه دفاع از ح م ا س! که من هیچ اعتقادی به این ح م ا س ندارم! بابای همسری می گه: خدا زیشه هردوشونو بکنه! هم ا س ر ا ئ ی ل رو! هم ح م ا س رو! که یکی غاصب آدم کشه! اون یکی ترسو که خوردشو کرده پشت مردم و داره به کشتن می ده شون! موشک ش رو می ذاره تو یه مدرسه. بعد ا س ر ا ئ ی ل که همون موشک رو می زنه و می خوره به مدرسه اینا می کنن تو بوق و کردنا که آی ا س ر ا ئ ی ل یه مدرسه رو زد و چل تا بچه مردن! تو کاظمین بمب گذاشتن اینهمه آدم کشته شد که ۱۷ تاشون ایرانی بودن. صدا از هیشکی در نیومد. فقط گفتن اینقدر آدم "کشته شدن"!! اونوقت تو غـ ـز ه دماغ هرکی رو بگیرن می شه "شهید"! می گن تو غـ ـز ه هرسال ده روز اول محرم رسم بوده جشن های آنچنانی می گرفتن!! از کجا معلوم گرفتار قهر خدا نشده باشن اصلا؟!

من شخصا اگه بدونم یه پولی رو می دم و صاف می ره تو بیمارستاناشون و صرف دوا و درمون آدمای بیگناه می شه هرچی دارم می دم! اما اگه بدونم می خواد بشه توپ و تانک بیوفته دست ح م اس یا اینکه سر از ناکجا آباد در میاره اصلا حاضر نیستم چیزی پرداخت کنم! تا وقتی می بینم آدمای دور و ور خودم تو مملکت خودم از شدت فقر به خود فروشی می افتن چرا پولمو بدم جایی که نمی دونم کجاس!

۲۲ بـ ـهـ ـمـ ـن هم که نمی دونم امسال چه خبره که از ۲ ماه پیش دارن شلوغش می کنن! هرسال خیلی به خودشون تکون می داد از اول بهمن سر و صداش رو بلند می کردن. فکر کنم غـ ـز ه رو دیدن یاد جوونی های خودشون افتاده ن جو گرفته شون! برن خوش باشن با  آتیش بازی ها و الله اکبر های ۲۲ به من شون! مام خوشیم با تورم و خرج زندگی و فقر و فساد! من الله توفیق!!

سیصد و چهل و هشتمین کوزه عسل

چقدر این نخ قشنگه...منو یاد پسر بچه های اروپایی می ندازه که پلیور های این رنگی رو با شلوار جین می پوشن و یه تضاد عجیب با طلایی موهاشون راه می ندازه... اگه همینجور بشینم پاش چند روزه تموم می شه؟...پارسال هم همینطوری دو روزه شال گردنه رو براش بافتم...چطوری لیلا انقدر خوب بلده دستکش ببافه؟ ...آخرشم دستکشه کوچیک شد!...دندونم درد می کنه...نکنه ریشه ش خراب شده باشه؟ بعد اونهمه هزینه و بدبختی و روکش و اینا...باید یه چک آپ برم...تنبل شده م تو مسواک زند...عجیبه که یه زن ۶۰ ساله-معلم زبان دبیرستانمون- همه دندوناش مال خودش باشن و صاف و ردیف!...می گفت روزی سه بار مسواک! کی حال داره؟...چرا همیشه عصبانی می شد از اینکه بهار ازش سوالای سخت می پرسید؟ ...همیشه معلم های زبان مدرسه و موسسه با هم کارد و پنیرن!...چقدر اونموقع فکر می کردم بهار زبانش قویه!...الانشم فکر می کنم از من بهتره!...دارم در حق بچه های کلاس اولم ظلم می کنم...بیچاره ها گناهشون چیه اولین کلاسن و موش آزمایشگاهی؟...با اون دختره که با نفرت منو نگاه می کنه چیکار کنم؟...مرضیه امروز از کربلا میاد...کاشکی می شد بریم ترمینال...وحید حتما الان خیلی خوشحاله...وقتی من از مکه اومدم سهیل چقدر کوچولو شده بود! ...هیچوقت منو نبخشید که گذاشتمش و رفتم...هیچوقت نمی تونم از دلش در بیارم...دلم به هم می خوره وقتی یاد اون شرطه هه می افتم که مفاتیح رو از تو دستم کشید بیرون...شرطه های مکه زندگی های شخصیشون چه جوریه؟ ...اصلا بلدن بخندن؟...چقدر خوشحالم که شیعه م...نه! شیعه که اسمش برای من خیلی زیاده!...چقدر خوشحالم که حب علی و زهرا رو دارم! ...اهان بهتر شد!...امسال هیچ جا روضه نرفتم..چرا با یه طناب نامرئی بندم به خاطره های مجلس های حاج آقا مجتبی تهرانی و خونه رخصفت ها؟...دیگه جایی غیر اینجاها نمی تونم برم...چه حکمتی بود که اولین باری که سهیل می اومد مجلس آقا مجتبی٬ باید دقیقا همون شب اون مجلس انقدر بیروح و بی مزه می بود؟...فکر کنم خورد تو ذوقش!...تو کتاب امام حسین و ایران نوشته بود امام حسین داشته می اومده ایران که پایه حکومتش رو اینجا بذاره...چون طرفداراش تو ایران خیلی زیاد بوده ن...چرا ماها همش تو پوسته گیر کردیم؟...همش می گیم وای حسین کشته شد! نمی گیم چرا حسین کشته شد؟...چقدر همش نمازام دارن قضا می ن!...صبح ظهر شب...شیطون بعضی ها رو با طناب می کشه دنبال خودشه بعضی ها رو با نخ....منو با اشاره؟!...بترکم! چقدر چاق شدم!...شلواره که از مکه خریدم قدم نیس دیگه!...سهیل می گه بریم عکسای فشنمون رو بندازیم می گم بذار منِ خیکی یه دو کیلو لاغر شم که هردفه عکسامونو دیدم حالم بهم نخوره!...ریحانه گاهی چقدر شبیه بچگی ها ی من می شه...واسش نگرانم!...از حسادت به بچه دومیه دق می کنه!...چطوری می شه یه زنی اینطور با عشق از شوهرش حرف بزنه؟...چرا تا وقتی آقا رضا زنده بود من نفهمیدم کیه؟...دلم می خواد یه عشق عجیب مثه این زن به شوهرم داشته باشم...کاشکی خونه مون طبقه همکف بود...دلم می خواست شده یه بار در سال یه مجلسی می نداختم تو خونه م...اگه ریشه هام بخشکن چی؟...سهیل می گه خیابون ایرانیا مغرورن....من چجوری از دست این غرور لعنتی راحت شم؟...حالم بهم می خوره از احساس رضایت و فخری که به دلم می افته وقتی از توی یه روضه میام بیرون!!...فکر می کنم دو تا قطره اشک ریختم جام وسط بهشته!...خاک بر سر من!...تو آرایشگاه دختره می گفت همیشه شب عروسی آدم یه چیزی پیش میاد که به آدم خوش نگذره...احساس می کنم به چشم یه امل بهم نگاه می کنن...دلم می خواد راتاتوله درست کنم...خوشمزه س یعنی؟....قیافه ش که خیلی خوشگل بود...خوب شد ظرفا رو شستم و امودم بیرون...بو می گرفت...حوصله دیدن ریخت استادای دانشگاه رو ندارم! این واحد پروژه طلسم شده....خنگ تر از من هاش الان دارن کارشناسی می خونن من هنوز تو کاردانی ش گیر کردم!....تو کلاس که می شینم خوب طرح می زنما! ...وقتی میام خونه نمی دونم چرا سرها رو بزرگ می کشم!...چرا استادمون اصلا از طرحامون تعریف نمی کنه؟ ...من بار اوله آناتومی کار می کنم!....بغل گوشش و دوست دارم با روی گونه ش!...ماچ کردنیه لامصب!...خانوم کرمانی دیگه تحویلم نمی گیره!...همه تیچر ها و شاگردها وقتی همکار می شن اینجوری می شه؟...تو دفتر فرزانگان احساس غربت می کنم!....اصلا من برای آمکوزش ساخته شدم؟...تو این سرما داره ماشین می شوره!...می ترسم سرما بخوره...خوش به حال مامانش اینا که الان کیش ن!..اه! همه عمرم به این معروف بودم که شیکم ندارم! این شیکم چیه من الان در آوردم؟...۲۴ سالم تموم شد!...دلم نمی خواد به سنم فکر کنم!...چقدر دلم می خواد یه روز با بهار بریم بیرون قدم بزنیم...مثه اونوقتا که می رفتیم و یه روز تموم تو پارک و پاساژ و رستوران چرخ می زدیم و برمی گشتیم خونه...چقدر الکی گیر می دادن بهمون!...خیالشون راحت شد که جدا شدیم از هم؟...یه دونه زیر یه دونه رو...نه کشباف زخیم می شه...یه رج زیر...دوباره یه رج زیر!...آهان! راه راه شد!...اصلا مانتو کتون پیدا نمی شه! ...همه شون شده ن پالتو و کاپشن...امشب باید دو تا طرح ار سهیل بزنم...چه جوری بهش بفهمونم دوسش دارم؟!...باز دیشب خواب زهرا رو دیدم!...چش شده این دختر؟!...باید پیداش کنم!...گشنمه!...چی تو دنیا خوشمزه تر از صبحونه س؟...حضرت رسول می گن شکایت کار آدمای ضعیفه...چقدر احساس ضعف می کنم...

سیصد و چهل و هفتمین کوزه عسل

می خواستم بذارم وقتی عکسای کادو هام آماده اپلود شد بیام بنویسم. اما انقدر تولدم بهم خوش گذشت که دلم نیومد تعریف و ثبت این خاطرات بیات شن !  قبل از هر چیز از همه دوستانی که توسط تلفن٬ پیامک٬ ایمیل٬ کامنت٬ پی ام٬ حضوری٬ غیر حضوری٬ پیام نور٬ آزاد٬ سراسری...تبریک گفتن تشکر ویژه به عمل میارم! ایشالا تولد خودتون بیام بادکنک بترکونم!  اونایی هم که یادشون نبود بازم ممنون ایشالا سر تولدشون جبران کنم!  از خانواده رجبی هم ممنونم!

قصه تولد خرس قهوه ای از شب تولدش شروع شد. شبی که با همسری زدن به دل تاریکی و اول رفتن رستوران مورد علاقه و خاطره سازشون (کولاک) و بعد از خوردن یه شام تپل٬ کج کردن سمت پارک قیطریه! جای همگی خالی. شبای قیطریه واقعا قشنگن. مخصوصا زمستونش که خلوته. رفتیم نشستیم روی یکی از اون نیمکت های فریز شده ش و یه چایی چــــــــاق خودمونو مهمون کردیم! ==> این دقیقا حس ما بعد خوردن چایی داغ بود! خلاصه این از شب تفلد. حالا می رسیم به روزش! زمان: ۵و نیم - ۶ صبح! مکان: رختخواب گرم و نرم! قهوه ای غلت می زنه و می بینه همسری نیست! خودش و به زور از تو رختخواب می کشه بیرون و کورمال کورمال پی همسری می گرده! از توی هر اتاقی که بی جواب برمی گرده یه میلیمتر بیشتر چشماش باز می شه!! تا اونجایی که همه سوراخای خونه رو می گرده و وقتی می بینی همسری نیست که نیست چشماش دقیقا می شن قد نارگیل!  پس چی کار می کنه؟ آباریکلا! زنگ می زنه ببینه صدای گوشی همسری در خانه پخش می شود یا نه! نمی دونم تو اون لحظه به چی فکر می کردم! شاید به اینکه اون موقعی که من خواب بودم یکی همسری رو زده زیر بغلش و بردتش!  صدایی رسید بشاش! حالا می گم همسری کجا بود!

هیچی دیگه! ما واسه خودمون رفتیم حموم و اومدیم بیرون و مشغول سشوار کشیدن درست روی کله صبح شدیم! چشمتون روز بد نبینه! من درگیر بودم با این برسه که تو موهام گیر کرده بود و غرق بودم تو افکار خودم که یوهو یه هیبت سرمه ای پرید جلوی در و گفت: هو!! من اصولا آدمی نیستم که وقتی می ترسم جیغ بزنم! یعنی به عمرم پیش نیومده بود! چون همیشه خودم و کنترل می کنم! هرچقدر هم که ترسیده باشم! هیچی دیگه!! در عرض یک دهم ثانیه همزمان هم سشوار و ول کردم٬ هم برس رو٬ هم خودم رو!! نشستم لب تخت و آپارتمان رو به شنیدن یه جیغ قشنگ مهمون کردم!!  خوب اینم از تولد قهوه ای که با قبض روح شدنش در یک روز به پایان رسید! والسلام!!

خلاصه...ما رفتیم سر کار و بارمون که ظهر مهمون داشتم و همسری هم رفت تو اتاق عقبی قایم شد و هی ۲ دقیقه یه بارم داد می زد نیای تو هاااااااااااااااااااااا!! بعد که اجازه داد من برم توی هال دیدم یه کادوی گنده خوچگل با یه عروسک خارپشت عشــــــــً گذاشته رو میز با یه گلدون پر گل!! این بچه کله سحر رفته بود باغ گل برای من گل خریده بود با حلیم ورداشته بود آورده بود!! عزیزززززززم!! خلاصه کلی سورپریز شدم . مخصوصا وقتی دیدم واسم یه رادیو ضبط مامانی خریده. آخه من واسه کارم خیلی به یه همچین چیزی احتیاج داشتم.

دیگه ظهر هم خانواده همسری اومدن خونه مون و ناهار دور هم بودیم و کادو مادو گرفتیم کلی تا و یه عالمه خوچ گذروندیم. عصر که مهمونا رفتن دوتایی باهم وایسادیم ظرفا رو سشتیم و خونه رو جمع و جور کردیم و آماده شدیم که بریم خونه مامان خرسه اینا. حالا هی من به این همسری می گم بیا بریم دیگه! نشستیم اینجا چیکار؟؟ هی به من می گه: یه حسی بهم می گه الان مهمون میاد برامون! هی بش می گم: راسشو بگو! کی قراره بیاد اینجا؟! هی می بینم قیافه ش این شکلیه:! منم دیگه بی خیال شدم. رفتم سر نمازم و کار و بار خودم. یوهو دیدم زنگ می زنن. رفته م پشت آیفون می بینم دو تا صورت تو صفحه س که مثه موج مکزیکی می ره و میاد!! این دو تا + و + صورتاشون رو چسبونده بودن به همدیگه و هی می رفتن عقب میومدن جلو! عین این کابوسای شبای پرخوری شده بودن!اومدنشون واقعا چسبید. حضور حداقل یکی از دوستام توی جشن تولدم واقعا خالی بود. جدا از کادوی خوشگلشون یه چیزی این آقای خلاق درست کرده بود واسه من و همسری که تا همین امروزش هردفه چشم بهش میوفته غش می کنم از خنده!! می تونین خودتون ببینین: 1  2  3  4  5 !! از دست اینا!

خلاصه چارتایی با هم ریختیم تو ماشین و اومدیم سمت خونه مامان خرسه. اون دو تا رفتن مهمونی خودشون و ما هم رفتیم مهمونی خودمون. خونه مامان خرسه هم شوخی شوخی نصف فامیل بدون برنامه ریزی قبلی سر از اونجا در آوردن و حسابی شلوغ پلوغ شد. درست همونجوری که من دوست دارم تولد هام باشن!  حالا درسته که از روز تولدم تا خود همین لحظه بنده در بستر سرماخوردگی افتاده م و هی دارم آمپول می خورم چپ و راست و آبکش شده همه جای تنم!! اما اینا باعث نمی شه زحمت ها و لطف های اطرافیان مخصوصا همسری جون رو فراموش کنم! ممنونم از همه تون. بوس بووووووووووس!!

پ.ن: یه سری ها از من پرسیده بودن عکسای خرس هامو از کجا میارم. من اینهمه عکس رو تو این دو سه سال ریزه ریزه از اینور اونور جمع کردم. حالا یه صفحه ساختم که دارم عکسامو می ذارم توش. همه عکسایی که دارم.البته هنوز کامل نیست. اگه شماهام چیزی غیر از اینا پیدا کردین به منم بدین لطفا! باشه؟

 خرس های دوست داشتنی 

سیصد و چهل و ششمین کوزه عسل

خدایا شکرت! آخه من چه جوری تو رو شکر کنم!؟ خدایا تو چقدر مهربونی!من چه جوری شکر اینهمه نعمت رو به جا بیارم! یعنی ها همه ی این نعمت هات یه ور ٬نعمت داشتن یه دستشویی گرم و نرم که ادم توش احساس امنیت و ارامش کنه یه ور!! الهی شکرت!! من در دوران تجردم حتی فکرشم نمی کردم که بتونم همسری پیدا کنم که خونه ای داشته باشه که دستشوییش گرم و نرم باشه! وای من چقدر از احساس خوشبختی سرشارم!! کسایی که بک گراند منو می دونن می فهمن که من از چه قحطی گرمایی به این لطافت و آرامش رسیدم! ؟(خیلی گشتم دنبال پستش اما پیداش نکردم! هرکی تونست یافتش کنه خبر بده بیام دم در ازش بگیرمش!!) آدمیزاد نعمت که جلوی چشمش باشه نمی فهمه قدر و منزلتش رو! هی تو این یه ماه و اندی راس راس کله م و انداختم پایین رفتم قضای حاجت کردم اومدم بیرون نفهمیدم دارم زندگـــــــــــــی می کنم! از دیشب که باز برگشتم به منزل مادری و با واقعیت های قدیم مواجه شدم همینجور کله م رو گذاشتم زمین دارم هی شکر می کنم! هی شکر می کنم! شنیده بودم می گفتن بد نیست آدم یه وقتا یادش بیاد از کجا به کجا رسیده ها!  (ر.ک:  ملالی نیست جز سردی هوا و معظل قضای حاجت توی این سرمای هوا!! آخه شماها که نمی دونین!! این (روم به دیفال) دست به آب ما از خود توچال هم سردتره! آدم می ره اون تو دلش می خواد کار و نصفه نیمه ول کنه در بره! چون یه پنجره گنده داره که تقریبا رو به هوای آزاده! (ما تو آپارتمان نمی زییم!) خلاصه که از صدقه سر این دست به آب ما همیشه قلوه هامون چاییده س و دماغمونم آویزون!! )

مامان خرسه چند روزی بود رفته بود مشهد. من و همسری مثلا دیشب اومدیم که اینجا بخوابیم که صبح که مامان خرسه می رسه خوچحال شه. نمی دونین که! انقذه خوچ گذشــــــــــــــــت!! انقذه خونه گرم بووووووووود! انقذه ما نلرزیدیم تا صبـــــــــح! انقذه من نصفه شب تب نکرم و از حالت تهوع جون ندادددددددددم!  خیلی خوب بود کلا!! حالا جالبه بدونین همیشه قانونی در منزل مادری ما حاکم بوده و هست که می گه: " لطفا درب هال را ببندید! هوای حیاط سرد می شود!!"  حالا با این اوصاف فکرشو بکنین که به هوای اینکه مامان خرسه چند روز نبود آبجی خرسه بخاری ها رو در جهت کشتن و نابود کردن هرچی گونه جانوری توی این خونه بوده خاموش کرده بود!! و دقیقا من و همسری وقتی وارد خونه شدیم که انگار وارد پیست اسکی آبعلی شده بودیم!  هیچی دیگه! جای همگی خالی!! مخصوصا اون قسمتیش که سشوار بدبخت رو کرده بودیم زیر پتو که گرممون کنه!

اصلا اینا رو ولش کن! فردا رو بچسب که چه روز بزرگیـــــــــــــــه!!  تفلدم مباررررررررررررک!!!یادش به خیر. پارسال روز تولدم با همسری اینا رفتیم محضر برای مراحل اولیه عقد! دو روز بعدشم که عید غدیر بود مراسم عقدمون بود. گوشیم هم شد یه سالش :)  باورم نمی شه بالاخره من تونستم یه گوشی رو برای یه سال سالم نگه دارم!  نه بندازمش تو دست به آب٬ نه بدمش دست آقا دزده! به هر حال...امیدوارم امسال هم مثل پارسال روز تولدم بهم خوش بگذره. آخه دقت کردین؟ هرچی آدم بیشتر منتظر روز تولدش خراب تر می شه؟!!

فعلنی با اجازه همگی!
روز و روزگار خوش :)

بعدا نوشت:
یکی از بچه ها تو کامنت نوشته بود چرا دیگه از نی نی ریحان نمی نویسی؟! جدی ها! خیلی وقته از این فسقلی ها چیزی ننوشته م! هی نشسته م به مخم فشار آورده م ببینم چی از اینا یادم میاد٬ این از کله م افتاد بیرون:

آبجی خرسه اینا  رفته بودن مشهد بعد این نی نی ریحان یه آخو ند دیده بوده. هم اکنون به ادامه داستان توجه بفرمایید:
نی نی ریحان: مامــــــــــــــــان؟؟
مامان نی نی ریحان: بلـــــــــــــه؟
نی نی ریحان: این آقاهه عمامه ایه!
مامان نی نی ریحان: مامانم نگو عمامه ای. بگو روحانی! این اقاهه روحانیه.
نی نی ریحان:  بابا هم بزرگ بشه روحانی می شه؟
مامان نی نی ریحان:  نه مامان جان! بابا درس دکتری خونده دکتر شده. این آقاهه هم درس روحانی خونده روحانی شده.
نی نی ریحان:  مامــــــــــــــــــــان؟؟؟
مامان نی نی ریحان: بلـــــــــــه؟
نی نی ریحان: منم می خوام بزرگ شدم درس عروسی بخونم عروس شم!!!

والسلام!