بله؟؟ چرا اینجوری نگاه می کنین؟؟ حسودی اصلا خوب نیستا!! کسی تا حالا اینو گفته بهتون؟!!  خوب شماهام پاشین برین یه آقای همسر پیدا کنین (اگه می تونین!) که خودش و خانواده ش روز تولدتون بهتون اس پونصد بدن!! دیگه م اینجوری زل نزنین به گوشی مردم!  اصلا هم من الان فخر نمی فروشم!! اصلا هم پز نمی دم! فقط برین کنار که قهوه ای داره با موبایل خوچگلش میاد!!
خیلــــــــــــــــی خوب بود! تولدم و می گم! باورم نمی شه انقدر بهم خوش گذشته باشه! کلا روز جالبی بود. عصر رفته بودم حموم و داشتم آماده می شدم و با کله خیس و لباس راحتی قل می خوردم وسط خونه که یوهو زنگ در و زدن! فکر می کنین کی بود؟؟ نه واقعا! می خوام ببینم چقدر باهوشین!! ........ آقای همسر؟! آفرین! کاملا غلط گفتی!  خرس کوچیکه بود!! طفلی بدو بدو خودش و رسونده بود به من که هدیه تولدم و بده و بره! انقده ذوق مرگ بودم نمی دونستم چی بگم!  حالا مگه دلم میومد بذارم بره!! از یه طرفم هول بودم که الان آقای همسر و خانواده ش می رسن و من هنوز حاضر نیستم!! خلاصه خرس کوچیکه رفت و منم تند تند حاضر شدم و قشنگ وسط سشوار کشیدن من همسری اینا رسیدن!  از هولم داشتم شونه رو می کردم تو تخم چشمم!  نفهمیدم چجوری حاضر شدم و پریدم تو کوچه! بعد قدم زنون رفتیم سمت محضر دایی بابام که روحانیه. انقدرم بنده عروس خوش قدمی بودم که همچین که اومدیم دفترا رو امضا کنیم برقا رفت!! در کل برق تازگی ها با من مشکل پیدا کرده! چند روز پیش هم تو دانشگاه واسه اولین بار در عمرم اومدم سر کلاس آلمانی خودی نشون بدم یه تمرین و پای تخته حل کنم همچین که خط اول و نوشتم برقای دانشگاه پکید!! ...خلاصه داشتم می گفتم! یه چیزی نزدیک شونصدتا امضا دادیم و من و آقای همسر رسما و قانونا شدیم مال همدیگه! اما قسمت شرعی قضیه موند واسه شنبه! خیلی باحال بود! یه جوری شده بود که من می تونستم برم مهرم و بذارم اجرا اما همسر سهیل نباشم!! خلاصه از محضر اومدیم خونه و مراسم تولد بازی و کیک و کادو و شام و اینا برگزار شد. تو تمام عکسامون که یه ببعی مو طلایی بقچه شده تو بغل آقای همسر!!  اون عکسایی هم که خبری از ببعیه نیست واسه اینه که مامان ببعیه فرستادتش دنبال نخود سیاه!!
من اصلا نمی دونستم چی قراره کادو بگیرم! هیچکدوم و ها!!!  انقدر غافلگیر شدددددددددم!! مامان خرسه که روز قبلش بهم پول داده بود با آقای همسری رفته بودم عطر خریده بودم! اینو: (+) Game!! انقده خوشبوه!  رفتیم با هم خیابون وزرا٬ عطر فروشی شقایق. انقده خوشم اومد از اونجا! مامان ببعی موطلاییه هم برام یه جعبه سایه ۱۰ رنگ vov خریده بود و کلی هم سر رنگ هاش با هم بحث کرده بودیم! خلاصه خودم سایه هه رو بزرگ کرده بودم! (ولی عجب جنسی داره این سایه!! ماهه!) آبجی بزرگه هم یکی از تابلوهای نقاشی ای رو که خودش کشیده بود بهم داد!  خیلی هم این تابلو رو دوست داشتا! اما دادش به من!! یه دو هفته ای هم بود نقاشیش خونه ما بود هی به من می گفت اینو ببر بده قابش کنن من وقت نمی کردم!! چه می دونستم مال خودم می شه!! موبایلمم که روز قبلش من و آقای همسر رفتیم جمهوری با هم خریدیم! یعنی طفلی نمی خواست منو ببره. اما همچین که گفت می خوام برم بیرون جایی کار دارم گیره شدم بهش که منم می خوام باهات بیام!! کلی بچه م حالش گرفته بود که من فهمیده بودم کادوش چیه! حالا من هرچی بگم من انقدر این گوشی رو دوست دارم که غافلگیر شدن و نشدنم عملا هیچ فرقی نمی کرد این باور نمی کنه که!! مامان بزرگ خرسه هم که بهم پول داد و خاله خرسه هم یه ساعت رومیزی. راستی من شمع فوت نکردم! یعنی تا اومدم فوت کنم دیدم همه این شمع جرقه ای ها آب شده ن رفته ن تو کیک فرو!! ایناهاش: (+) بعدم این بچه ها مگه امون می دن به آدم که شمع هم من بخوام فوت کنم!!  دور و ور ۹ اینا هم خانواده آقای همسر بلند شدن که برن که یوهویی نفهمیدم چی شد که ما به این نتیجه رسیدیم که من و آقای همسر هم بپریم تو ماشین و یه دوری تو شهر بزنیم! این شد که اول رفتیم دم خونه اونا٬ بدرقه شون کردیم٬ بعدم خودمون ماشین و برداشتیم رفتیم تو شهر ولو شدیم! از اینور به اونور. یه جور خوبی بود. خیابون ولیعصر و واسه عید غدیر چراغونی کرده بودن. اصلا همه جا بوی عید می اومد. یه حس خوبی داشت بودن توی اون خیابونا. اصلا واسه همون حس خوبه بود که ما تا نزدیکای ۱۲ بیرون بودیم دیگه!!

این از تولد! اما واستون بگم از شنبه!! شنبه ای که یه دور دیگه زندگی منو محکم تکون داد! شنبه ای که من و آقای همسر رو واسه همیشه سنجاق کرد به همدیگه! شنبه روز عقدمون بود! گفته بودم که ما روز بله برونمون فقط محرم شدیم. یعنی یه صیغه دو ماهه خوندن. اما شنبه دیگه همه چی رسما و شرعا و قانونا ثبت شد! قباله ازدواجمون رنگ امضاهامون رو به خودش گرفت...و اون صفحه مخصوص وسط شناسنامه هامون پر شد!...دیگه من یه حاج آقا دارم! سهیل هم یه حاج خانوم!! رفتیم که یه زندگی تازه رو بسازیم!!
ما باید نامحرم می شدیم تا بتونیم عقد کنیم دیگه٬ خوب؟ حالا صبح شنبه من دارم از اضطراب و عجله می میرم هی به این آقای همسر می گم بقیه صیغه رو ببخش به من٬ من برم دنبال کار و بارم٬ هی منو رو یه انگشت می چرخوند!! جونم و گرفت! بهش می گم بابا مگه می خوای طلاقم بدی؟! دو ساعت دیگه همچین می چسبم بیخ ریشت دیگه نتونی خلاص شی از دستم! می گه: آره واقعا حس می کنم دارم طلاقت می دم!  سرتون و درد نیارم! بچه م منو کشت تا صیغه رو بخشید! منم دویدم رفتم کارامو کردم و پیش به سوی ارایشگاه! رفتم همونجایی که نامزدیم رفته بودم. نمی دونین چه حس عجیبی بود شنیدن تمام اون بوهای آشنا...اون تافت و ژل و بابلیس و سشوار! اون درد سیخ هایی که تو مخم فرو کرده بود!! درست یک ماه قبلش من جای اون عروسی نشسته بودم که داشت درستش می کرد...یک ماه؟! همش یه ماه گذشته و من فکر می کنم یه عمره با آقای همسر زندگی کرده م؟!...
خلاصه...ما یه سفره عقد کوچیک و خوشگل انداختیم و خاله هام و عمه هام و زن عمو هام و کلا خانوما و دخترای فامیلمون هم اومدن و دور هم بله گفتن من و آقای همسر رو جشن گرفتیم! وای وای وای! چه لحظه ایه اون لحظه جاری شدن خطبه عقد! گوشام کیپ شده بودن! واقعا نمی تونستم به چیزی فکر کنم! حس می کردم دارم یخ می زنم! با اون جمله ای هم که من گفتم و زبونم وسطش گرفت...!!!  به به به! می گم که من همیشه باید یه سوتی بدم! فقط دلم می خواست زودتر تشریفات انجام شه من از زیر نگاه ها در بیام! خوب تشریفات هم انجام شد البته! یه عالمه نقل پاجوندن تو چشم و چال ماها که یه عالمه ش مونده بود لای شینیون موهای من!! کلی کادو و سکه و پول و اینا دادن! (بفرما دزدی منزل ما!) عسل هم گذاشتیم دهن هم که آقای همسر لطف فرمودن انگشت بنده رو با عسل یکجا میل کردن!  یه صحنه اینا هی شلوغ کردن که عروس دوماد و ببوس و اینا٬ منم یه خورده نگاه کردم به آقای همسر٬ حالا هم دلم ضعف می رفت واسش هم دلم نمی خواست جلوی جمع ماچش کنم٬ اما دیدم دلم طاقت نمیاره آروم گونه ش رو بوسیدم.  بعد اینا کلی جیغ و سوت و هلهله و اینا که آقا دوماد دستپاچه حالا دیگه وقت ماچه و اینا!! این سهیل هم نامردی نکرد یوهو پرید منو گرفت سفت یکی این گونه یک اون گونه یکی هم پیشونی م و ماچ کرد!!  این مجلس از خنده ترکید! خود من که دلم درد گرفته بود از خنده!! هرکی و نگاه می کردی از خنده اشکش در اومده بود! ... دیگه چی؟! م م م...آهان! همه که کادوهاشونو دادن رسیدم به کادوی خود آقای همسر که برای من گرفته بود. یه نهج البلاغه با ترجمه عالی به مناسبت عید غدیر! چیزی که همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم!  اولشم با اون خط خوشگلش نوشته بود:" امید است این کتاب روشنایی بخش راه زندگیمان باشد. تقدیم به همسر عزیزم٬ ساحل آرامشم" کی می دونه چقدر این هدیه به من چسبید؟!
وای این نی نی ریحان هی میومد می چسبید تو بغل من جدا نمی شد که! یه دقیقه که می تونستم در برم از دستش صدای جار و شیونش رو از پشت در اتاقم می شنیدم که هی می گفت خاله قهوه ای٬ خاله قهوه ای!!  مامان خرسه اینام بهش می گفتن خاله رفته دانشگاه!! فکر کـــــــــــــــــــــــن!! به این برکت این بچه فردا پس فردا دچار یاس فلسفی می شه از دست این مامان خرسه!! آخه نمی گن این بچه هنگ می کنه بهش می گن خاله قهمه ای با لباس سفید و سر و صورت آرایش کرده رفته دانشگاه؟!! دیگه وقتی جیغ و فریاد به آسمون می رسید اینا شروع می کردن داد زدن که خاله قهوه ای؟! از دانشگاه بیا!! اونوقت بنده از اتاقم تشریفم رو می بردم بیرون که ریحان جان بنده رو زیارت کنن! داستانی داریم ما با این بچه!
خلاصه که ما از شنبه دیگه رسما شدیم خانوم آقای همسر! ایشون هم شدن آقای خرس قهوه ای! کلی هم حس های قشنگ قشنگ و تازه داریم. اصلا هم فروشی نیست! دیروز پاشدم بی هوا رفتم پایتخت پیش آقای همسر٬ واسش عطر starwalker بردم! آخه اونروز که رفتیم عطر فروشی من دیدم خیلی از این عطر خوشش میاد واسه عیدی عید غدیر براش گرفتم! بچه م انقدر خوشحال شده بودددد! منم از اونور از خوشحالی اون داشتم ذوقمرگ می شدم! (وای چه رمانتیک! یکی دستگاه شوک بیاره واسه من!) زندگی شیرینه دیگه شکر خدا...

پ.ن: هر دگرگونی٬ حتی آنچه مشتاقش بوده ایم٬
        غمی در خود دارد٬
        زیرا هر آنچه پشت سر می گذاریم بخشی از وجود ماست٬
        باید بمیریم تا زاده شویم!
                                                                                        -آناتول فرانس