چهارصد و چهارمین کوزه عسل

 

یوهو دلم خواست پاییز باشه...سرد هم باشه...بارون هم بیاد...من هم تنها باشم...برم روی یه نیمکت رو به درخت های زرد و سرخ بشینم...با یه چتر و یه دنیا سکوت بارون....!

یوهو چقدر دلم خواست...

سیصد و نود و پنجمین کوزه عسل

"این دهان" شجریان شیرین ترین دلتنگی ها رو برای من میاره...بهترین حس های دنیا...خرده نگیرین بهم که باز ماه رمضون اومد و وبلاگ خرس قهوه ای با صدای فریاد شجریان باز می شه! همه حس های خوب ماه رمضون برای من توی این تصنیف جمع شده...همه خاطرات تکرار نشدنی گذشته...می دونم امسال دلم بدجوری هوای افطارای جمع و جور و دو نفره خودم و مامان خرسه رو می کنه. اون افطارایی که سر یه سفره کوچولو می شستیم و تا حد خفگی نون پنیر چایی می خوردیم!! امسال دل من عجیب هوای اون هال بزرگ و سقف بلند و دیوارای گچ کاری رو می کنه...هوای  نسیم دم سحر توی ایوون رو...هوای بوی کباب چنجه های مامان خرسه رو....آخ که دلم یوهو چقدر گرفت...چه جور خوبی گرفت...

خوشحالم...خوشحالم که زنده م و یه ماه رمضون دیگه رو در پیش رو دارم. عاشق این ماه و همه چیشم. حتی ضعف دم افطارش...

پ.ن: هی دوست قدیمی...می دونستی چقدر دلم هوای افطارای خونه تون رو کرده؟ به نظرت حتی یه درصد هم احتمال داره که یه بار دیگه تجربه ش کنم؟...میس یو وری ماچ...

سیصد و نودمین کوزه عسل

یه سال پیش٬ ۲۹ مرداد ٬ یه شب که بعد از مدتها با هم بودن مداوم سهیل از پیشم رفت و به طرز غریبی شب رو بدون اون گذروندم یه گوشه ای واسه دل خودم نوشتم:

"نیست...و این نبودنش چقدر عجیب است! آنقدر بوده ایم با هم - خصوصا این ماه های آخر و قبل از سفر - که فرصت نکرده بودم دلتنگش شوم...دلم امان نداشت که ابری شود...بود! همیشه بود و این بودنش شده بود عادت. چه چیز هست در این دنیا که مرا بیشتر از عادت بیازارد؟ می خواستم این فاصله را و نمی دانستم. حقا که تعادل گوهر زندگی ست...
امشب یک هدیه است...یک هدیه ناطلبیده...برای زنی که زمان می خواست تا دلتنگ شود٬ تا تشنه شود٬ تا اندوه - این یار قدیمی - به دلش سر بزند٬ تا قدر بداند٬‌ تا عمق علاقه اش را بسنجد...برای زنی که مدتها بود در پی فرصتی بود که با نهال احساسش خلوت کند٬ برگ هاش را نوازش کند٬ قدش را سانت بزند٬ و زیر سایه اش آرام بگیرد...برای زنی که نیاز داشت زمانی را صرف خودش کند که صد البته تو اگر زنده باشی زنده می کنی و شرط ساختن آرامش آرام بودن است! نیاز داشتم به این زمان که خودم را دوره کنم٬ علف های هرز را بچینم٬ درونم را حرس کنم٬ کمی آب بریزم پای احساسم٬ و زمانی را هرچند کوتاه برای دل خودم زندگی کنم...
اینها هیچ کدام بوی بی انصافی می دهند؟ یا حتی کمی بی عاطفگی؟... نه! من همه "تو" شده بودم و بس! نمی توانستم برای "تو" "من" باشم دیگر...قزاز است "ما" باشیم...نه "من" یا "تو"! وگرنه دوتا "من" یا دو تا "تو" به چه کار می آمد؟ یکی کافی نبود برای این دنیا؟!
خوشحالم...
که دلتنگم...
که می خواهمش عمیقا...
که وقتی نیست جاش خالیست...
و دستهام بهانه نرمی موهاش را دارند...
خوشحالم...
که عاشقم!"

و حالا بعد یک سال این حس دوباره زنده شد...در ازای یک شب دوری...

پ.ن: میس یو هانی!

سیصد و پنجاه و هشتمین کوزه عسل

گوش کن

حال و روز عجیبی ست...
شبیه ترکیب رنگ سفید و سیاه شده ام٬ وقتی با قلمو ارام روی سطح سفیدی خطوط تیره رسم می کنی...
خسته ام و عصبانی!
بله! عصبانی!!
از تو و اینهمه خوبی که داری!
از تو و اینهمه ارامش که به دنیای من می پاشی!!
از تو و تمام محبت بی پایانی که خرج من خالی می کنی...
من از تو عصبانی ام!
از تو که یک دفعه تمامی غم هایم را دزدیدی و رفتی!
از تو که بغضم را ذوب می کنی!
از تو که شانه شده ای برای اشک هام تا دیگر گرمی شان را خرج سردی آسفالت خیابان ها نکنم!
آه که چقدر عصبانی ام...
آخر  من دیگر چطور بی دلیل بغض کنم؟
دیگر چطور عاشق یک موسیقی غمگین شوم؟
دیگر چطور هوای بارانی دلم رابشکند؟
هان؟
چطور روی تخت دراز بکشم و نگاهم را بدوزم به ترک سقف؟
دیگر چطور برای خودم دل بسوزانم؟
آه هایم را چه کنم؟
حسرت هایم چی؟
برای آمدن کدام سوار بی نشان انتظار بکشم و از شدت تنهایی در خودم مچاله شوم؟
از تو عصبانی ام که انقدر خوبی!
که قدم زدن های صبح تا شبی بی هدفم را برایم بی معنی کردی!
از تو عصبانی ام دیگر نمی گذاری یک شاعر دلشکسته تنها باشم که مرگ دلش را به سوگ نشسته!
از تو عصبانی ام که نمی گذاری افسرده باشم!!
آن هم توی فصلی که باید باشم!

امروز اما می خواهم تو را ناشکری کنم!
امروز می خواهم بیخودی بغض کنم!
بی هدف راه برم!
توی خودم مچاله شوم و آه بکشم!
آهنگ غمگین گوش بدم و لبهام را از ترس ریختن اشک هام گاز بگیرم!
امروز می خواهم دوباره آن دختر نازک دل عشقْ گم کرده باشم...

اگر بگذاری مهربان من
اگر بگذاری...

سیصد و چهل و یکمین کوزه عسل

سفید...
           مثل روشنایی روزهای با تو بودن...
سیاه...
           مثل امنیت شب های با تو آسودن...

به چشم می نشستیم....هماهنگی در عین تضاد...از تو دامادی می ریخت و از من عروسی!

همه اون هول و ولاها گذشت...باورت می شه؟ همه اون دویدن ها و خستگی ها مثل بال زدن نرم و لطیف یه پروانه گذشت...محو و سریع...و حالا ما با همیم...بیشتر از هروقت دیگه...و به هم نزدیکتریم...مثل خون به رگ...و خدا چقدر٬چقدر آغوش نرمی برای ما داره...

خدایا...تو رو به سفیدی لباس بختم قسم می دم که هیچوقت این بودن رو عادت نکنی! هیچوقت بودنمون رو برای هم عادی نکنی! قسمت می دم به این روزایی که لحظه به لحظه شون مقدسن این عشق رو هیچوقت کمرنگ نکنی...

پ.ن: ممنونم از همه کسایی که تبریک گفتن. ببخشید که نمی تونم دونه دونه جواب بدم. فعلا کامپیوتر نخریدیم. واسه همین اگه وقت کنم هروقت بیام خونه مامان خرسه آپ می کنم :)
راستی! هم من هم سهیل خیلی خوچگل شده بودیم ماشالا :دی  باور نمی کنین از دوستام بپرسین :دی

یه چیز دیگه! مرسی با اون دعا کردنتون! :|  آی رقصوندنم! آی رقصوندنم! :| :|

سیصد و سی و هشتمین کوزه عسل

اتاقم بنفشه...سرویس خوابم قهوه ای سوخته س...ملافه های سفید و صورتی ٬ صاف و تمیز روی تخت کشیده شده ن...چاردیواری آروم اتاقم انتظار حضور یه عزیز رو می کشه...همه جا بوی گل مریم میاد...هر جای اتاق و که چشم بندازی پره از گل...گل هایی که یادگار بزرگترین شب زندگیمن...شب نامزدی! یه گلدون چارگوش پر از مریم و لیلیوم...دو تا لیوان کوچیک گرد روی لبه ی بالای تختم پر از گل های مینا و گل های تپل سبز و بنفش...من؟ یه تی شرت با نمک آبی و شلوار جین و صندل...موهام رو پشت سرم اون بالا کیلیپس زده م و بقیه ش رو روی شونه هام ولو کرده م...ابروهام نازک و کمرنگن..اینم یه یادگاری دیگه از شب نامزدی! آرایشگری که دست به تیغ بود!...عکس لبخندهای ناب من و تو نشسته روی تن دیوار...دلم دیگه تاب انتظار نداره...

لبه تخت نشستی...با یه پیرهن قهوه ای سوخته و شلوار کتون کرم...صورت هفت تیغ و بوی بولگاری که منو دیوونه می کنه...با نگاهت تک تک حرکات منو دنبال می کنی...تنم از شدت حرارت نگاهت می سوزه...دوربینت روی هر تکونی از من ثابت می کشه و چیک٬ یه عکس می گیره...ذره ذره وجودم پر از لبخنده...پر از آرامش و لذته...احساس می کنم یه عمره باهات بوده م...با اینکه همش سه روز گذشته! می رم...میام...هر بار با یه چیری توی دستم!...میز رو روبروت می ذارم زمین...ظرف میوه رنگارنگ رو می ذارم روش...ظرف شکلات...سینی کافی میکس...همچنان بوی مریم میاد و بولگاری...من مستم...از عشق تو...خونه چه سکوتی داره...تو چه گرمایی داری...من چقدر غرق آرامشم...چقدر....

من همیشه خواب اون شب عجیب رو می بینم...

یه سال گذشت! باور می کنی؟ من و تو یه ساله مال همیم! با هم رفتیم بالا...با هم رفتیم پایین...خندیدیم...اشک ریختیم...گاهی همدیگه رو بوسیدیم...گاهی دل هم رو شیکوندیم...اما هیچوقت٬هیچوقت٬ به عشق هم شک نکردیم!
می بینی؟ هوا بازم سرد شده...و ما با همیم! برای دومین بار دست های سردمون رو به گرمی عشقمون می سپریم...اتاق بوی مریم می ده دوباره.می دونم. تو هم مثل من دلتنگ نابی اون لحظه هایی...اما منم مثل تو دلم و گره زده م به این لحظه های پر التهاب قبل عروسی...چون می دونم سال دیگه همین موقع دلمون برای آخرین روزای عقد کردگی مون تنگ می شه.....

پ.ن: کی می فهمه - جز خودت - که چه آرامشی پشت عکس های اون شب هست؟...۱۲ آذر ۸۶...

پ.پ.ن: گل در بر و می بر کف و معشوق به کام است
            سلطان جهانم به چنین روز غلام است
            گو شمع میارید در این جمع که امشب
            در محفل ما ماه رخ دوست تمام است...

سیصد و سی و هفتمین کوزه عسل

بالاخره پاییز به تهران هم رسید...

خـــــ ـو ش   ا و مــــــــ ـد ی  عــــ ـز یـــــ ـز  د ل  !!

بی ربط نوشت:
بعد از مدتها دوباره خوندمش و دلگرم شدم....

گر نگهدار من آنست که من می دانم
شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد

سیصد و هجدهمین کوزه عسل

بعضی چیزا هست که مختص یه جنسه خاصه. . .
مثلا کم پیش میاد آدم ببینه یه خانوم رفته نشسته تو قهوه خونه داره قلیون می کشه و چایی قند پهلو می خوره! کم می شه یه تصادف ببینی مثلا که خانومه از همون اول با قفل فرمون از تو ماشین بیاد پایین و فحش های نا مو سی بده! کمتر مردی هم می بینی که موقع دعوا فحش های تمیز بده و بدترینش "بی تربیت" باشه!! فکر نمی کنم هیچ جمع مردونه ای رو ببینی که بشینن درباره این حرف بزنن که واسه عروسی پسر خاله عمه نوه خاله دایی باباشون چی بپوشن! چند بار تا حالا دیدین مردا با همدیگه چنداتایی برن دنبال خرید خونه و بهش به چشم تفریح نگاه کنن؟ چند تا خانوم رو دیدین که به عنوان سرگرمی یه روز جمعه دل و روده ماشینشون رو بکشن بیرون و بذارن سر جاش؟ تا حالا دیدین خانومی ماشینش رو کنار جوب تو خیابون بشوره؟ یا مثلا شغلش قصابی باشه؟! یعنی می گم درسته الان خیلی چیزا قاطی شده ن با هم. اما هنوز یه سری مسائل هست که اختصاصیه. وقتی آدم باهاش برخورد می کنه متعجب می شه!
امروز که داشتم از سر کار بر می گشتم توی کوچه پس کوچه هامون افتاده م پشت سر یه دختره که بهش نمی اومد ۲۵ رو هم داشته باشه. خیلی خوش تیپ و تر و تمیز. داشتم به مانتوش دقت می کردم که خیلی خوشگل بود که یوهو نگاهم افتاد به دستش. خوب...یه سیگار روشن دستش بود! آره...سیگار کشیدن خانومام دیگه داره عادی می شه. اما چیزی که این وسط یک دفعه توجه همه رو جلب می کرد این بود که اولا توی محله ما اصلا از این چیزا نیست! همه فوق العاده پاستوریزه ن! دوم هم اینکه با خیلی از خانوم های سیگاری برخورد داشته م اما هیچوقت ندیده م وسط خیابون مثل مردها یه سیگار دستشون بگیرن و پک بزنن! دیده م یا تو ماشین بوده ن یا تو خونه شون یا تو مهمونی ها. حتی اگه بیرون هم بودن یه گوشه ای ایستادن٬ کشیدن و رفته ن. نمی دونم تو این مسیر چند تا متلک شنید این دختر. فقط چندتاش رو خودم شاهد بود و تازه کلی هم از سیگارش مونده بود.
یه بار سر کلاس زبانمون تیچرمون پرسید سیگار کشیدن بده؟ همه گفتن آره و بدمون میاد و اینا. بعد گفت دیدن سیگار تو دستیه زن بدتره یا یه مرد؟ همه بلا استثنا گفتن زن! تیچرمون پرسید: چرا؟ چه فرقی می کنه؟ همه هی دلیل آوردن که زن ها اینجوری و مردها اونجوری. آخرشم تیچر گفت: مگه نمی گین بده؟ پس باید بدیش برای مرد و زن یکی باشه دیگه! از اون روز این سوال موند تو کله من٬ که چرا سیگار کشیدن برای یه زن انقدر وقیح و برای یه مرد انقدر عادی تلقی می شه! شاید دلیلش همون اختصاص اعمالی باشه که اول گفتم. نمی دونم...

پ.ن: نتیجه اخلاقی: سیگار بده! بدِ بدِ بد!!

پ.پ.ن: اسپری بچه خفه کن اختراع نشده هنوز؟! من از دست این جوونورای کلاس آخرم عاصی شدددددددددددددددددددددددددددددددددم!!!

پ.پ.پ.ن:
به د ا شـ ـتـ ـنـ ـت افتخار می کنم...
به بـ ـو د نـ ـت ...
به د ر ک  و  فـ ـهـ ـم بالایت...
به عـ ـشـ ـقـ ـت...
به صـ ـبـ ـر ت...
به ا مـ ـنـ ـیـ ـت دستهات...
به نـ ـگـ ـا ه بازت...
به گـ ـذ شـ ـت ات...
به...
      تو...
به تو...
          افـــــــتـــــــــــخـــــــــار می کنم!!!