دویست و نود و هفتمین کوزه عسل

*فهمیدین چرا عکسایی که از خودم انداخته بودم شاهکار بودن؟ نفهمیدین؟! رمز و راز کار رو بگم؟! جان من انقدر شوق نشون ندین!! من قلبم با باطری قلمی کار می کنه٬توان نداره ها!!  رازش دقیقا اینه: فقط از ناحیه دماغ به بالا عکس بیاندازید!! الهی شکرت! آخه بگو من چه جوری شکرت رو به جا بیارم بابت این دماغ سینوسی م؟! من که می دونم اگه دماغم سربالا بود حتما به گناه های کبیره می افتادم!! خدا شکرت که حفظم کردی!

* در کمال خجسته دلی رفته م بازی Super mario رو خریدم و کلی الان کیفورم!اونایی که تو رده های سنی ما هستن اون سوپر ماریو ی اصلی رو با اون دستگاه های ساده یادشونه. اینهمه بازی اومده تو دنیا من هنوز این سوپر ماریو رو دوس دارم! دریغ از یه قطره خون که از دماغ کسی بچکه! یک سرگرمی عالی ای داریم من و آقای همسر!  گفته بودم که ما زوج فرهیخته ای هستیم!!

* این مامان خرسه باز پاشد رفت مسافرت!!! ای خدا! باز آوارگی شروع شد! من بدبخت هم این هفته کلی کار دارم! یه امتاحان سخت میان ترم موسسه هم دارم! اینجوری که این ترم من دارم همش گند می زنم و وجهه م رو پیش خانوم "ک" خراب می کنم واقعا واجبه که این امتاحان رو خوب بدم! خدا رحم کنه!

* کارای نیمه تموم استرس میارن! امروز یه طلسم رو شیکوندم و الان کلی سبکم!  بعد قرنی ما تحتم رو بلند کردم و رفتم یونی! نگاه کن یه درس فکسنی چه جوره داره منو رو یه انگشت می چرخونه! گفتن فلان تاریخ بیا پرینت ریز نمره هات رو بگیر بعدم فلان تاریخ بیا ثبت نام این یه درس و بردار! آخیش! بالاخره یکی به من گف چه غلطی بکنم!  تازه دفتر دارمون هم بعد از ۶ ماه و اونهمه سر و صدای شیرینی دادن من تو یونی و تغییر توی قیافه تابلوی من که یوهو از ابروی پیوسته رسیدم به نخ(!) با اون حلقه گنده تو دستم٬ بالاخره لطف کردن فهمیدن بنده ازدواج کرده م و بهم تبریک گفتن!!  آخه شما بگین! نه شما بگین! آدم حس مگس بودن بهش دست نمی ده تو این یونی؟!

دویست و نود و ششمین کوزه عسل

چندان دخيل مبند كه بخشكانيَم از شرمِ ناتوانيِ خويش...
شاملو

* ديشب عروسي دختر خاله الي بود...هنوز باورم نمي شه! الي کوچولوي بچگي ها...! ما از بچگيمون 4 تا بوديم که مثه 4 تفنگ دار همش با هم بوديم! من و دختر خاله الي و دختر خالي فري و دختر خاله نازي! انقدر روزها با هم گذرونديم، انقدر گردن بچگي هامون حق داريم، انقدر با هم خنديديم، اشک ريختيم، حسودي کرديم، قهر کرديم...شايد حالا مي فهمم چرا شب نامزديم دختر خاله نازي تا صبح گريه کرده بود! اون يه قسمتي از بچگي ش رو از دست داده بود...و حالا من...ديشب...دست توي دست دختر خاله نازي با چشماي خيس و بغض خفه کننده به سومين ضلع مربعمون نگاه مي کرديم که مثل يه فنچ کوچولوي سفيد خودش رو توي بغل باباش انداخته بود و هردو با هم هق هق گريه مي کردن....خوش به حال اون پدر...خوش به حال اون دختر...
از خونه که اومدم بيرون همسري با اشتياق منتظرم بود...خسته بود مي دونم...خوابش ميومد شديد اينم مي دونم...توي کوچه هم تنها بود و هيچ همزبوني نداشت...اما حتي سر سوزن هم خم به ابروش نياورد! و من چقدر ممنون شدم ازش که با کمال ميل به خاطر من صبر کرد و به خاطر ما سه ضلع ديگه مربع پشت ماشين عروس اومد و بوق بوق کرد! هرچند که شايد اگه به خودش بود ترجيح مي داد زودتر بره خونه و استراحت کنه...

هان؟ چيه؟ خوب من از ديشب تا حالا رمانتيکم! نمي تونم بيام اينجا جک بگم که! درک کنين يه کم! در سال خيلي کم پيش مياد يه خرس رمانتيک بشه! مثلا من امروز انقدر رومانتيک بودم که زدم رسما آبجي خرسه رو قيمه قيمه کردم که چرا يه دونه عکس خوب هم از من ننداخته و به جاش من اينهمه عکساي ژورنالي ازش گرفته م! اغراق نمي کنم! واقعا عکساي شاهکاري گرفته بودم ازش! آخرشم خودم نشستم از خودم عکس انداختم! اونم چه عکسايي! باور نمي کنين از آقاي همسر بپرسين!! واقعا حرفه اي!

* شايد خيلي آدما باشن که بدونن دقيقا عاشق چي هستن! خيلي هام باشن که اصلا ندونن تو اين دنيا چيکاره ن! من نمي دونم دقيقا جزو کدوم دسته م! خيلي وقتا يه موقعيت هايي برام پيش اومده که فکر مي کردم از بچگي م روياي اون موقعيت رو داشتم! اما وقتي رفتم توش ديدم جاي من اونجا نيست! و برعکس...خيلي وقتام توي موقعيت هايي قرار گرفته م که هميشه ازشون فاصله گرفته م اما بعد که گيرشون افتادم عاشقشون شده م! حکايت همين تيچينگ ه! هميشه فکر مي کردم اي! خيلي بدم نمياد از اين کار!! برعکس خرس کوچيکه که هميشه عاشق اين کار بود! اما حالا که دارم کلاساي تي تي سي مي رم هر روز که مي گذره بيشتر علاقمند مي شم و شور و شوقم واسه رفتن سر کلاس بيشتر مي شه! امروز واسه presentation اي که داشتم يه نقاشي خوچگگگگگگگل کشيدم گندههههه! بي رودرواسي رفتم زدمش به تخته! انقذه هم بچه ها هم رئيس موسسه خوششون اومد! ولي واقعا اين presentation ها فاجعه ن! آدم نصف گوشت تنش مي ريزه تا بره جلوي رئيس موسسه و مثلا درس بده! کاري که تا حالا  نکردي!! تجربه جالبيه در کل. خوشم مياد :)

* من سرطان خواب گرفته م! باور کنين! همش خوابم مياد!!

*
آرومم...قد نيلي درياي جنوب که آروم تاب مي خوره...
آرومم...قد سفيدي دونه هاي ريز برفي که شلوغي شهر رو تو خودشون غرق مي کنن و آروم روي تن خيابونا مي ريزن...
آرومم...قد لطافت بخار يه چايي داغ که بالاي فنجون آروم پيچ مي زنه...
آرومم...قد لذت بوي نم کولر که آروم روي خاطرات تابستونا پخش مي شه...
آرومم...قد نرمي بارون هاي ارديبهشتي که آروم روحت رو شستشو مي دن...
آرومم...قد زيبايي نمازي که آروم زنده ت مي کنه...
آرومم...قد گرماي عشق توي چشم هات که آروم، آروم، آروم، ذوبم مي کنن!
الهي شکرت!

گوش بدین (+)

بعدا نوشت: هیچم آروم نیستم!! ندیده بودم تا حالا کسی خودشو چشم بزنه!!!

دویست و نود و پنجمین کوزه عسل

هه! فکر کردین ما رفتیم مراسم سال آقا خ می نی زیر دست و پا له شدیم به ملکوت اعلی پیوستیم که پیدامون نیست؟! نخیر! ما در حال گذروندن بهترین تعطیلات عمرمون بودیم که اصلا متوجه گذر زمان نشدیم و همونجور گیر کردیم توی تعطیلی ها!‌ آخه می دونین؟ مامان خرسه که یه روز مونده به تعطیلات رفت کربلا! خانواده آقای همسر هم دقیقا فردا صبح زودش همگی با هم رفتن مشهد! من موندم و آقای همسر و یه مریضی خوچگل که افتادم به تب و لرز و حالت تهوع و سردرد! انگ عصبی بودن هم زد دکتره بهم!! آخرشم دو تا آمپول خوردم که دقیقا برای یک ساعت کفاف داد تاثیرش! چون از یه ساعت به اونور دوباره مثه خرسی که موهاشو آتیش زده ن از اینور اتاق جفت پا می رفتم اونور اتاق و می گفتم: هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق! خلاصه انقدر خوچ گذشت! همه شبکه ها هم که مستند ارتحال نشون می داد! سینماها هم که تعطیل! پارکا هم که منفجر! هرچی کاروان وارد تهران کرده بودن از شهرستانا ریخته بودن تو پارکا! کلا می شد همه لهجه های زنده دنیا رو تو پارکا تمرین کرد! مام خودمونو شوت کردیم خونه آبجی خرسه اینا. اونجام آقای شوهر خواهر جان یه آمپول دیگه مرحمت فرموندن که دیگه بدن ما از خودش خجالت کشید دست از لوس بازی برداشت! انقدر تعطیلات عالی ای رو من و آقای همسر گذرونده بودیم که وقتی مامانش اینا برگشتن می خواستم جشن بگیرم که از غریبی در اومدیم!
دیروز عصری مامان خرسه اومد. مام به افتخار اومدنش رفتیم باغ گل و یه عالمه نسترن و شاه پسند خریدم و تو باغچه کاشتیم! یه گلدون آلیسا هم همسری خرید برام. دم ماشین که رسیدیم یوهو آقای همسر گفت: ا! من یه چیزی یادم رفت بخرم! سوئیچ و داد دست من و رفت. منم بی خبر نشستم تو ماشین. تو حال و هوای خودم بودم که دیدم که دسته گنددددددددددده رز تپل هلندی - سفید با لبه های صورتی - جلو صورتمه! دقیقا ٢٠ تا شاخه! داشتم سکته می کردم! فکر کنم همه اینجا بدونن من چقدر رز دوست دارم! از دیروز تا حالا کیف می کنم هرچی نگاشون می کنم. من عاشق اینم که خونه مون پر گل باشه. الان خونه مون دقیقا همین شکلیه. چون شب که همسری اومد دیدن مامان خرسه یه دسته گل چااااااااق آلستورو مریا آورد! الان دور و ور من پر گله!‌ این که آلیسامه، اینا رزهامن، اینا آلسترو هان، اینا شاه پسند هان٬ اینا نسترن ان٬ اینم یه جوونوریه که توی سبد گل های دوران خواستگاریم بود!‌آبجی خرسه نگهش داشت و ازش دوتا قلمه زد. اونای دیگه خراب شدن اما این یکی یادگاری مونده!

مامان خرسه که نبود خیلی سخت می گذشت. دلم تنگ شده بود..جاش توی خونه خیلی خالی بود. من و مامان خرسه که تنهاییم اصلا سر و صدایی نداریم. هرکی به کار خودشه. اما هرکدوم که نیستیم اون یکی خیلی اذیت می شه. اینو هردومون می دونیم . جالبیش اینه که به روی هم نمیاریم!‌شاید چون هم هردومون مغروریم هم نمی خوایم دست و پای اون یکی رو ببندیم! نه من هیچوقت ازش خواستم بدون من سفر نره، نه اون تا حالا از شب موندن های من خونه بقیه اظهار ناراحتی کرده! ولی من نگرانم...و این نگرانی دائم با منه! یه گوشه ذهن من همیشه درگیره که بعد از عروسی من مامان خرسه چیکار می کنه؟! تنهایی هاشو چجوری پر می کنه؟ شب ها تنهایی نمی ترسه؟ غم نمیاد سراغش؟! توی این خونه درندشت بی در و پیکر... خود من چی؟ روزا، صبح تا شبا تنهایی چیکار می کنم؟ حوصله م سر نمی ره؟ کلافه نمی شم؟!...نمی دونم...کاش بابا بود...

راستی قرار شد عروسی بگیریم! احتمالا هم می یوفته همون حوالی آذر که نامزدیمون هم بود. توکل به خدا...ایشالا که مجلس سالم و بدون گناهی باشه و چیزی توش اسراف نشه.

یکی یه جک بگه دلمون شاد شه! ثواب داره به خدا!

پ.ن: گاهی هیچ چیز به اندازه دیدن هم خون هات دلت رو باز نمی کنه...واقعا این کشش خونی چیه که به محض دیدن فک و فامیل زنده می شی؟! بعد از مدت ها امروز خاله هامو سیر دیدم!

پ.پ.ن: امیر عباس یوهو بی مقدمه سرفه ش می گیره. نی نی ریحان اونور مهمون خونه دراه یه چادری که سه برابر قد خودشه خر کش می کنه دنبال خودش! یه ساعت بعد آروم میاد سمت امیر عباس٬ چادرش و می ذاره زمین٬ بعد تق و تق می کوبونه پشت امیر عباس!
امیر عباس: چرا می زنی؟؟!
نی نی ریحان (کاملا جدی): آخه شوفه کَیدی!
کلا سرعت تو خونه ما غوغا می کنه!

پ.پ.پ.ن: اتل متل به زبان نی نی ریحان:
ادل مدل دودو... (!)(به من چه؟ خوب این بچه همه ت هارو د می گه!)
داو حشن چی جوره؟
یه شیر داره یه ...!!
شی ِ شو بویدن هیندیشون!
ژن دُردی بِشون!
بَمقِژی!
قِیمژی!
آچین پاچین!
برچین!

بعدا نوشت:
همیشه اولین ها خیلی عزیزن!
اینجا شروع وبلاگ نویسی من بود و من تقریبا دو سال و خورده ای توش نوشتم! بعدش که پرشین بلاگ رو هک کردن من رفتم بلاگفا! اما اونجا هیچوقت قد وبلاگ اولم بهم نچسبید! حالا دوباره آرشیو رو آوردم رو همون قبلیه ! کلی دلم تنگ شده بود! حتی می خوام دوباره قالبش رو همونجوری کنم. اونجا رو خیلی دوس دارم. مخصوصا هم اینکه آقای همسر منو از اونجا کفش کرد!

دویست و نود و چهارمین کوزه عسل

تو کز محنت دیگران بی غمی...

چرا ما آدما این شکلی هستیم؟ چرا یادمون می ره اونی که جلومون وایساده یکیه درست مثل خودمون؟! با احساسات شبیه به خودمون! یادمون می ره از چیزی خوشش می یاد که مام خوشمون میاد...از چیزی آزرده می شه که مام بدمون میاد...! می شینیم هی از هم ایراد می گیریم. حتی یه دقیقه هم خودمون رو جای طرف مقابل نمی ذاریم. گاهی اوقات توی یه شرایط بحرانی کافیه آدم یه لحظه مکث کنه، یه نفس عمیق بکشه و بعد فکر کنه اگه جای طرف مقابلش بود چیکار می کرد توی اون موقعیت! به خدا نصف مشکلات حل می شد! خطابم به خودمم هستا! اکثرا سعی می کنم "قانون جایگزینی" یادم باشه - این اسمیه که من براش گذاشتم! - اما خیلی وقتام یادم می ره! ولی خدا یادش نیم ره! ماها رو خوب نگاه می کنه و می بینه که با بقیه مخلوقاتش چطور رفتار می کنیم. بعد درست یه جا و یه وقتی که انتظارشو نداری تو رو توی همون موقعیت قرار می ده تا یه لحظه به خودت بیای و  بگی: ا؟! پس اون بنده خدایی که شماتتش کردم ایم حس و داشته! پس اونی که مسخره ش کردم به این دلیل این کارو کرده! پس فلانی چاره ای جز کردن بیسار کار نداشته! بعد همه وجود آدم می شه پر تلخی...حس می کنه چقدر بی انصاف بوده در حق دیگران! آدم می فهمه اگه خودشم انقدر دلتنگ بود همینجوری بهونه می  گرفت...اگه خودشم عصبانی بود همینجوری گیر می داد...اگه خودشم انقدر ناامید بود همینجور کار احمقانه ای می کرد...اگه خودشم انقدر خوشحال بود مثه میمون می پرید بالا پایین و جنگولک بازی در می آورد!! و بالعکس! آدم وقتی دلتنگه با خودش می گه اگه من جای طرف مقابلم بودم چقدر کلافه می شدم از این بهونه گیریا...چقدر دلخور می شدم از این گیر دادنا...چقدر تعجب می کردم از این حماقت...چقدر می خندیدم و مسخره می کردم این حرکاتو! بعد آدم یادش میاد که داره تو اجتماع زندگی می کنه. داره با آدمای دیگه ارتباط برقرار می کنه. پس در مقابلشون مسئوله.گاهی وقتا خوبه آدم تو برخوردش با کسایی که از نظر فرهنگی یا اقتصادی پایین ترن بادش بیوفته که شاید اگ جای اونا بود از اینهمه تحقیر و تنزل چقدر دلشکسته می شد! اونوقت شاید عدل و برابری ای که حضرت علی بهش اصرار داشت یکم دور و ورمون به پرواز در میومد!

خودمون و بذاریم جای این فرشته های کوچولو...چه انتظاری از جامعه مون داشتیم؟!

دویست و نود و سومین کوزه عسل

هروقت چیزی رو از دست دادی٬ برای چیز بهتری جا باز می شه!

اگه این علاقه و پیگیری ای که من نسبت به هری پاتر دارم نسبت به چیزای دیگه مثه فیزیک و شیمی و ستاره شناسی و هنر و ادبیات و اینجور چیزا داشتم٬ الان حتما یا فیزیکدانی٬ شیمی دانی٬ فیلسوفی٬ محققی٬ ابوعلی سینایی٬ کوبیسمی٬ دامن پیلیسه ای٬ پای سیبی٬ چیزی شده بودم!! از اونجایی که کلا من و آقای همسر زوج فرهیخته ای هستیم جمعه به قصد شهر کتاب نیاوران شال و کلاه کرده و با استقبال خانواده همسری جهت همراهی مواجه شدیم! فلذا همگی با هم روانه نقاط شمالی شهر شده و پس از طی مسافتی شلوخ و دور و دراز و گشت و گذاری یک ساعته هری پاتر به دست از اونجا اومدیم بیرون!! بذارین یه حساب سرانگشتی بکنم ببینم چقدر طول کشید این کتاب تموم شه! م م م...خوب تو ماشین که نشستیم فاصله زمانی ای که از بوک سیتی رفتیم میدون نیاوران از بستنی چمن بستنی طالبی و توت فرنگی گرفتیم و بعدم اومدیم سمت خونه آقای همسر اینا من یه فصلشو خوندم! بعد که مامان و بابا و داداشی آقای همسر رو پیاده کردیم و عزیمت کردیم سمت منزل ما تو فاصله ای که آقای همسر رفته بود برای من یه چیزی رو پرینت بگیره و من تو ماشین بیکار بودم یه فصل دیگه شم خوندم! بهدش که اومدیم خونه ما و آخر شب شد و آقای همسر خوابید من ۲ تا فصل دیگه خوندم! صبحش صبحونه همسری رو که دادم و روونه ش کردم سمت کارش نشستم ۳ تا دیگه شم خوندم! بهدش گرفتم مثه خرس خوابیدم تا ساعت ۱۱!! ساعت ۱۱ در حالی که دست انداخته بودم گردن هری پاتر با هم از در اتاقم اومدیم بیرون و دقیقا ساعت ۴ بعد الظهر من  ماتحتم رو از روی مبل بلند کردم!! خیلی طول کشید نه؟! می دونم می دونم! من یکم کُندم تو کتاب خوندن!! آقای همسر واقعا از اینهمه شور و هیجان و پشتکار من در خواندن کتاب های هری پاتر استقبال کرد و گفت که دیگه محاله جلد آخر هری پاتر رو برام بخره! آخه وقتی فهمید به این سرعت تمومش کردم دادش در اومد که بابــــــــــــــــــــــــــــــــا!! بذار ۵ تومن به دل آدم بچسبــــــــــــــــه! بذار آدم دلش خوش باشه یه هفته سرت گرمـــــــــــــــــــــــــــــه!!بهدشم هی نشست زیر گوش من خوندن که پاشو برو شهر کتاب بگو ببخشید من کتاب رو اشتباهی خریدم می خوام عوضش کنم! دوباره فرداش برو بگو اینو همسرم واسم خریده بود می خوام جاش یه چیز دیگه بردارم! اونوقت همه شهر کتاب رو با ۵ تومن خوندی!!!  اوندفه ای که اومده بود بالا سر من جلدای قبلی هری پاتر و نگاه می کرد همچین با تعجب! بعد گفت: تو اینا رو خوندی؟ گفتم: وا! آره خوب! دوباره یه خورده نگاه کرد کتابارو گفت: خوب یه چایی ای خورشتی آبمیوه ای چیزی می ریختی روش معلوم شه لای این کتاب باز شده!  

دیروز رفته بودم پاساژ رضا - بازار - آقای همسر اس ام اس زده: در چه حالی؟! جواب زدم: خرید!! می دونین چی زده واسه من؟! نه جون من می دونین؟؟! زده: خرم؟!

دویست و نود و دومین کوزه عسل

آذر نامزدیمون بود. یعنی به عبارتی ۵-۶ ماهی هست که عقد کرده ایم. خوب قاعدتا هرکسی به ما می رسه می خواد بدونه عروسی کی ه. مهم تر از همه خانواده هامونن که ازمون تاریخ دقیق می خوان. این در حالیه که آقای همسر از کار قبلیش که تو دوران مجردی انجام می داد اومد بیرون که وارد یه شغل بهتر بشه٬ اما اون شرکته چندان جالب از آب در نیومد و نه تنها به دل آقای همسر که به دل منم نَشست! واسه همین از اونجا اومد بیرون و حالا روزی شونصد جا بهش پیشنهاد می دن اما اکثرا به دردش نمی خورن! اصلا واسم مهم نیست تاریخ عروسی م کی باشه! بیشتر الان دغدغه م اینه که آقای همسر از این آشفتگی و دلشوره در بیاد! کارش ثابت شه و خیالش آروم بگیره. دلم نمی خواد انقدر درگیر و تو فکر باشه. دلم خیلی می سوزه. می دونم...دلم روشن روشنه که خیلی زود کار مورد علاقه ش رو پیدا می کنه. مطمئنم. فقط طاقت دیدن اینهمه فشار رو روش ندارم. یه چیز دیگه هم اینه که ما هنوز به نتیجه نرسیدیم یعنی هنوز نمی دونیم که اصلا می خوایم عروسی بگیریم یا نه! من که هرچی به ریخت و پاش های باب شده و اصراف کاری ها و هزینه ها نگاه می کنم دلم رضا نمی ده به اینهمه پولی که یه شبه می ره رو هوا! پولی که واقعا براش زحمت کشیده شده! پدر آقای همسر گفته اگه بخواین عروسی بگیرین بهترینشو می گیرم براتون٬ اگرم نخواین یه مهمونی خودمونی تر می گیریم و منم یه ماشین بهتون می دم به جای خرج عروسی. نمی دونم...نمی خوام یه تنه جای همه تصمیم بگیرم. نمی خوام اگه حتی یه درصد خود همسری یا مامان و باباش ته دلشون بخواد که عروسی بگیرن به خاطر من منصرف شن. شاید به نظر خیلی ها عجیب و غیر قابل باور باشه که خرس قهوه ای می گه اگه عروسی باشه خوشحال می شم اگرم نباشه حتی یه ذره ناراحت نمی شم! چون به نظرم جلوی یه ریخت و پاش و اصراف گنده رو گرفته م!

از چهار سال پیش من و مامان خرسه یدوتا فیش مکه داریم که تا الان به خاطر همت بالای مامان خرسه (!) نرفتیم! امسال هم دیگه بهمون گفتن اگه نرین فیشتون باطل می شه! حالا ما قرار شده به امید خدا ۴ مرداد حرکت کنیم. این وسط قضیه درس دادن من توی آموزشگاه مطرح شد و مکه مام صاف خورد وسط اولین ترم تدریس من! اونم در حالی که تابستونا کلاسا ۳ روز در هفته ن و ۱۵ روز غیبت من مساویه با ۶ جلسه که می پره! امروز که به خانوم "ک" گفتم قضیه مکه رو آب پاکی رو ریخت رو دستم که اگه آقای "ص" -رئیس موسسه- بفهمه قضیه تدریست رو به کل منحل می کنه! یعنی هیچی به هیچی! اونم نه فقط برای تابستون که برای همیشه توی این موسسه! آقای "ص" فوق العاده مودی و دیکتاتوره! با این اوصافی که من از این آدم شنیدم قضیه تدریس من به کل مالیده س! چون من نمی تونم مکه م رو نرم. به خانوم "ک" می گفتم بابا من دارم همسری رو می ذارم ۱۵ روز می رم! دیگه کار سخت تر از این؟! مجبورم خوب! کیه که بفهمه آخه!! کلی دپرسم الان! واسه همین دارم انقدر نق می زنم به جون شماها!

اه اه! همه ش شد ناله! اینو بگم خودم یادش بیوفتم بخندم! نشسته م رو پای آقای همسر دارم با وزن قشنگم له ش می کنم!! خوب که له شد و رنگش کبود شد کله مو گرفته م بالا می گم: من که پَر وزنم! آقای همسر همونجوری در حالت له شدن می گه: پَر وزن می نویسنش ولی پُر وزن می خوننش!!

واسه ماها دعا کنین! پلیز!

بی ربط نوشت:
آشنايي با هوش‌هاي 8 گانه انسان(+)