دویست و نود و ششمین کوزه عسل
چندان دخيل مبند كه بخشكانيَم از شرمِ ناتوانيِ خويش...
شاملو
* ديشب عروسي دختر خاله الي بود...هنوز باورم نمي شه! الي کوچولوي بچگي ها...! ما از بچگيمون 4 تا بوديم که مثه 4 تفنگ دار همش با هم بوديم! من و دختر خاله الي و دختر خالي فري و دختر خاله نازي! انقدر روزها با هم گذرونديم، انقدر گردن بچگي هامون حق داريم، انقدر با هم خنديديم، اشک ريختيم، حسودي کرديم، قهر کرديم...شايد حالا مي فهمم چرا شب نامزديم دختر خاله نازي تا صبح گريه کرده بود! اون يه قسمتي از بچگي ش رو از دست داده بود...و حالا من...ديشب...دست توي دست دختر خاله نازي با چشماي خيس و بغض خفه کننده به سومين ضلع مربعمون نگاه مي کرديم که مثل يه فنچ کوچولوي سفيد خودش رو توي بغل باباش انداخته بود و هردو با هم هق هق گريه مي کردن....خوش به حال اون پدر...خوش به حال اون دختر...
از خونه که اومدم بيرون همسري با اشتياق منتظرم بود...خسته بود مي دونم...خوابش ميومد شديد اينم مي دونم...توي کوچه هم تنها بود و هيچ همزبوني نداشت...اما حتي سر سوزن هم خم به ابروش نياورد! و من چقدر ممنون شدم ازش که با کمال ميل به خاطر من صبر کرد و به خاطر ما سه ضلع ديگه مربع پشت ماشين عروس اومد و بوق بوق کرد! هرچند که شايد اگه به خودش بود ترجيح مي داد زودتر بره خونه و استراحت کنه...
هان؟ چيه؟ خوب من از ديشب تا حالا رمانتيکم! نمي تونم بيام اينجا جک بگم که! درک کنين يه کم! در سال خيلي کم پيش مياد يه خرس رمانتيک بشه! مثلا من امروز انقدر رومانتيک بودم که زدم رسما آبجي خرسه رو قيمه قيمه کردم که چرا يه دونه عکس خوب هم از من ننداخته و به جاش من اينهمه عکساي ژورنالي ازش گرفته م!
اغراق نمي کنم! واقعا عکساي شاهکاري گرفته بودم ازش! آخرشم خودم نشستم از خودم عکس انداختم! اونم چه عکسايي! باور نمي کنين از آقاي همسر بپرسين!! واقعا حرفه اي!
* شايد خيلي آدما باشن که بدونن دقيقا عاشق چي هستن! خيلي هام باشن که اصلا ندونن تو اين دنيا چيکاره ن! من نمي دونم دقيقا جزو کدوم دسته م! خيلي وقتا يه موقعيت هايي برام پيش اومده که فکر مي کردم از بچگي م روياي اون موقعيت رو داشتم! اما وقتي رفتم توش ديدم جاي من اونجا نيست! و برعکس...خيلي وقتام توي موقعيت هايي قرار گرفته م که هميشه ازشون فاصله گرفته م اما بعد که گيرشون افتادم عاشقشون شده م! حکايت همين تيچينگ ه! هميشه فکر مي کردم اي! خيلي بدم نمياد از اين کار!! برعکس خرس کوچيکه که هميشه عاشق اين کار بود! اما حالا که دارم کلاساي تي تي سي مي رم هر روز که مي گذره بيشتر علاقمند مي شم و شور و شوقم واسه رفتن سر کلاس بيشتر مي شه! امروز واسه presentation اي که داشتم يه نقاشي خوچگگگگگگگل کشيدم گندههههه! بي رودرواسي رفتم زدمش به تخته! انقذه هم بچه ها هم رئيس موسسه خوششون اومد!
ولي واقعا اين presentation ها فاجعه ن! آدم نصف گوشت تنش مي ريزه تا بره جلوي رئيس موسسه و مثلا درس بده! کاري که تا حالا نکردي!! تجربه جالبيه در کل. خوشم مياد :)
* من سرطان خواب گرفته م! باور کنين! همش خوابم مياد!!![]()
*
آرومم...قد نيلي درياي جنوب که آروم تاب مي خوره...
آرومم...قد سفيدي دونه هاي ريز برفي که شلوغي شهر رو تو خودشون غرق مي کنن و آروم روي تن خيابونا مي ريزن...
آرومم...قد لطافت بخار يه چايي داغ که بالاي فنجون آروم پيچ مي زنه...
آرومم...قد لذت بوي نم کولر که آروم روي خاطرات تابستونا پخش مي شه...
آرومم...قد نرمي بارون هاي ارديبهشتي که آروم روحت رو شستشو مي دن...
آرومم...قد زيبايي نمازي که آروم زنده ت مي کنه...
آرومم...قد گرماي عشق توي چشم هات که آروم، آروم، آروم، ذوبم مي کنن!
الهي شکرت!
گوش بدین (+)
بعدا نوشت: هیچم آروم نیستم!! ندیده بودم تا حالا کسی خودشو چشم بزنه!!!
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)