سیصد و هشتاد و  یکمین کوزه عسل

...چشام و که باز کردم دیدیم ساعت ۱۰ و نیمه!! یه صدای آروم زمزمه واری هم از توی هال میاد. همسری جلوی تی ئی درازکشیده بود و فیلم می دید. من؟؟ یه کله پشمالوی گوریده به هم با لباسی که تقریبا دور تنم پیچیده و  چشمایی که قد نخود شده ن! :) همسری می خنده..."ساعت خواب!" خودم و  لوس می کنم...کلا هروقت هیچ توجیهی ندارم لوس بازیم گل می کنه!..."خوابم میومد خوب!"  چایی آماده س...نون گرم کرده س...شکم در حال قار و قور! می دوم تو آشپزخونه و یه صبحونه تپل دست و پا می کنم...صبحونه رو دو لپی می خوریم...غر غر های من شروع می شه که پاشو بریم شهروند من کلی خرید دارررررم!اون موقع که من دارم اینو می گم کِیه؟ ۱۱ و خرده ای. کی از در می ریم بیرون؟ ۱۲ و نیم!! این یه ساعت و نیم رو داشتیم چیکار می کردیم؟؟؟ نگران نباشید! داشتیم انرژی دریافتی از صبحونه مون رو آزاد میکردیم!!! اتقدر هم ورجه وورجه کردیم و همدیگه رو کتک زدیم  و  گاز گرفتیم و پنجول کشیدیم تا رگ گردن بنده گرفتن مرحمت فرمودن! :| 

عاشق شهروند میدون آرژانتینم! گنده ه ه ه! بی در و پیکر ر ر ر! یه دوساعتی چرخ می زنیم و ۷۵ هزار تومن خرید می کنیم و میام بیرون!!!!! (من یه سوال الان درمغزم نقش بسته! ما اگه یه خانواده ۸ نفری بودیم چقدر می خواستیم خرج کنیم؟؟) با چرخ وسائل رو می یاریم دم ماشین. همسری می ره که چرخ رو برگردونه...من روم رو می کنم به آسمون و به ابرا نگاه می کنم...یه قطره بارون می چکه رو صورتم...احساس آرامش عجیبی می کنم...

وقتی می رسیم خونه قبل از هرکار اون پیتزا آماده هایی رو که از شهروند محض امتحان خریدیم می چپونم تو فر و از پشت شیشه فر عاشقونه زل می زنم بهش! یه ربع بعد داریم با مغز می ریم تو پیتزاها. خیلی مزخرفن اماگشنگی که این چیزا حالیش نمی شه! دی وی دی پلیر رو روشن می کنم و لاست می ذارم...همسری طبق معمول بعد از مشاهده ۵ دقیقه اول بیهوش می شه! منم مثه انگل می چسبم به تی وی و تا تهش رو در نمی یارم خیالم راحت نمی شه! ساعت و نگاه می کنم: ۵! خیلی خوچگل راه میوفتم و می چپم توی تخت! خواب شیرین قیلوله!!!!

ساعت نزدیکای هشته که ما رضایت می دیم و راه می یوفتیم سمت خونه آبجی خرسه. تولد نی نی ریحانه! از در که می ریم تو با استقبال شدید سه خواهرزاده مواجه می شیم که تو راه پله ها دارن واسه ما جیغ می کشن!!! هستیم تا ساعت ۱۲. همه رو سیر می بینیم٬ با همه خوب حرف می زنیم٬ و همینجور قلمبه قلمبه اظهار دلتنگی می کنیم! شام خوشمزه رو هم می زنیم به بدن و  راهی خونه می شیم.

گردنم بدتر گرفته. سر یه چیز مسخره هم طبق معمول خودم را ... کرده م و محل همسری نمی ذارم. هی می گه حوله بده گرم کنم بذارم رو گردنت! هی می گم نمی خوام!!!تو تخت دارم مجله می خونم می بینم یه پارچه داغ گذاشته شد رو گردنم. پارچه هه رو ور میدارم نگاه می کنم! لطف کردن از روی بند رخت شورتشونو برداشتن واسه من داغ کردن گذاشتن رو گردنم!!  بعدشم طلبکارانه میگه: هرچی بهت می گم حوله بده نمی دی! :|

شب وقتی داره خوابم می بره آروم با خودم می گم: خدایا شکرت...چقدر آرامش خوبه... و به این فکر می کنم که شاید دو هفته ای می شد که بویی از آرامش نبرده بودیم....!

پ.ن: اینحا هیچوقت به سیاسی نویسی آلوده نشده بود! این چندتا پست هم ناگزیر بود! نمی خوام متهم شم به اینکه می خوام دیگران رو سرد کنم. هرکسی اختیارش دست خودشه. اما می خوام نظر شخصیم روبگم:

توی فیلم Hotel Rwanda وقتی خبرنگارا یه فیلم وحشتناک از کشتار شهر پاول بهش نشون می دن پاول امیدوارانه به گزارشگر تلویزیونی می گه: خوشحالم که این فیلم رو گرفتین و دنیا می بینتش. تنها فرصتیه که آدم ها مداخله کنن.گزارشگره نگاهش می کنه و می گه: اگه کسی دخالتی نکنه بازم چیز خوبی واسه نشون دادنه؟ پاول تعجب می کنه! می گه: مگه می شه مردم همچین قساوتی رو ببینن و دخالت نکنن؟ می دونین گزارشگره چی می گه؟... 

"من فکر می کنم وقتی مردم این فیلم رو ببینن می گن: اوه خدای من چه وحشتناکه! و بعد می رن و شامشون رو می خورن!"

 

سیصد و هشتادمین کوزه عسل

این اینترنت ذغالی نمی ذاره من بیام اینجا حرف بزنم! شایدم نباید حرف بزنم! نمی دونم!! دیروز یه پست به چه درازی نوشتم همه ش پرید!!

روزهای خوبی رو  داریم  می گذرونیم! روزهایی که عجیب توحافظه تاریخ می مونن...یه روز برای بچه هامون تعریف می کنیم چیا دیدیم. البته اگه بی قصد و غرض و بی طرفانه براش بگیم! این چندوقته پای حرف خیلی ها نشستم. خیلی آدما رو دیدم. خیلی تحلیل ها رو خوندنم. ولی چیزی که من و همه مون می بینیم تو روی هم وایسادن مردمه! وقتی انقلاب شد مردم همه یکی بودن! همه یه چیز می خواستن. می خواستن که حکومت فاسد بر سر کار نباشه! فساد اون موقع معنیش شاه بود! اما الان چی؟ مردم شده ن دو دسته و دارن همدیگه رو  تیکه پاره می کنن! و خوب...طبیعیه که هرکی این وسط  سود خودش رو می بره! هرکی منظورم چه داخلی و چه خارجیه!

بشینیم یه خرده منطقی فکر کنیم. یه خرده از تعصب زیادی دست برداریم. دوست عزیز من که میای می گی چرا نمی خوای انتخاب اون ۲۴ میلیون نفر رو قبول کنی؟ توچرا اون جمعیت عجیب راهپیمایی پریروز رو باور نمی کنی؟ چرا زد و خوردهای شهرستان رو باور نمی کنی؟ اینا صدای اعتراض مردم نیست؟ اگه ۲۴ میلیون نفر عاشق آقای الف هستن پس اینایی که صدای اعتراضشون گوش عرش و کر کرده کین؟ من به آقای میم رای ندادم! رای من آقای ر بود! اما رفتم راهپیمایی. می دونی چرا؟ چون اون جمعیت خاموش که فقط با پلاکارد و دست های بالا اعتراض خودشون رو نشون می دادن فقط یه خواسته داشتن. خیلی هاشون اصلا طرفدار آقای میم نبودن! خودم آدم های زیادی رو با دستبند سفید دیدم! و خیلی کسا رو می شناختم که طرفدار آقای ر بودن! اما اینا همه ی اینا اومده بودن که بگن ما نمی گیم آقای الف نباشه! ما می گیم تقلب نباشه! ما می گیم ما رو گوسفند فرض نکنین! ما میگیم دوباره رای بگیرین! آخه کلاهتو بکن قاضی! اگه هیچ تقلبی نشده چرا سایت روزنامه ایران نزدیک ۴ صبح نتایج را با ۲۴ میلیون برای آقای الف اعلام کرد؟ چرا ر.ه.ب.ر.ی قبل از پایان ۳ روز و تایید شورای نگهبان به اقای الف تبریکگفت؟ چرا همه راه های ارتباطی رو قطع کردن؟ درست از همون شب انتخابات! نه عزیز من. تو اگه ریگی به کفشت نباشه اینجوری دست و پات رو گم نمی کنی! پس نگوکه انتخابات منصفانه و درست بود!

داداش همسری می گفت تو این درگیری ها پلیس ضد شورش ماها رو پراکنده می کرد لباس شخصی ها می گرفتنمون زیر باتوم و مشت و لگد!

دوستم می گفت فردای انتخابات رو سه تا خانوم طرفدار آقای الف اسید ریختن که یکیشون هم الان مرده!

بعد از تموم شدن راهپیمایی مردم  رو بستن به تیر ۷ نفر کشته شده ن!

برادر دوستم از اولین نفرهایی بوده که رفته بودم باتوم گرفته بوده !اما می گفت ما فقط قرار بود مردم رو بترسونیم که شورش نکنن و نگن مملکت هرکی هرکی ه! اما یه عده ای اومدن که خودشونو گم کردن! از قدرتشون سوء استفاده کردن و هی مردم  رو کتک زدن!

دیشب همه سر بوم الله اکبر می گفتن یه  عده ریخته بودن تو جلفا بزن و بکوب راه انداخته بودن! کاملا فضا رو با چهارشنبه سوری اشتباه گرفته بودن!

توی راهپیمایی تنها چیزی که مردم هراز گاهی می گفتن الله اکبر بود. اینا بلند می گفتن الله اکبر٬ یکی کنار خیابون بلند می گفت مرض!!

این وضع مملکته؟ کشوری که مردمش همدل نباشن از هم می پاشه! می تونستن جلوی این اغتشاش رو بگیرن! اما نکردن! هنوزم می تونن اما نمی کنن!! تقصیر خودمون هم هست.  اقایون محترمی که کیوسک بسیج رو آتیش می زنی نمی دونی حق تیر دارن و می زننت؟ آقای محترم تری که قدرت باتوم افتاده دستت و بی دلیل می زنی٬ نمی دونی مردم رو جری تر می کنی؟؟ چرا یادمون رفته ماها یه ملتیم! یه کشوریم! چارلی چاپلین رو یادتونته؟ اون قسمتی بود که از شدت گشنگی طرف رو مرغ می دید!! الان همه مون هار شدیم! طرف مقابلمون رو یاد الفی می بینیم یا میمی! ماها خودمونم شعور دموکراسی نداریم! هیچ پای حرف طرف مقابلتون نشستین ببینین اصلا واسه چی به فلانی رای داده؟ مگه زوره؟ شاید دلش نخواد به کاندید شما رای بده! می دونین چندنفر رو می شناسم که می خواستن به آ قای الف رای بدن چون دختر و پسرایی رو میدیدن که شبا می ریختن تو خیابون و بزن و بکوب راه می نداختن؟؟ خودتون از آقای میم اینو ساختین که اگه بیاد حجاب رو برمیداره به کل! مگه می شه؟؟ و می دونین چندنفر دیگه رو می شناسم که به خاطر این به آقای میم رای دادن که می ترسیدن با این ادبیات آقای الف و چوبی که تو کندوی این و ان می کنه آخرش جنگ راه بیوفته؟؟ هرکسی دلیل خودش رو داره! تو رو خدا بیاین راه عاقلانه در پیش بگیریم! بهترین حرکت این چندوقته راهپیمایی ساکت و آروم پریروز بود! که اگه بازم دیوونه بازی در نمی آوردن خون و خونریزی نمی شد! هر دو طرف کرم دارن! همدیگه رو انگولک می کنن تا زد و خرد شه! بعد برن عکس بندازن از مظلومیت خودشون اشک مردم جهان رو در بیارن! آدم قلبش به درد میاد وقتی می بینه جوونای این مملکت دارن مثه گل پرپر می شن! چه اینوری چه اونوری. چرا هیشکی به داد ما نمی رسه؟؟ یعنی واقعا با ندید گرفتن این آشوبا و فیلم و کارتون و آهنگ نشون دادن جای تصویر راهپیمایی چندصد هزار نفره مشکل ما حل می شه؟

پ.ن: می دونم الان دوستان میان و می گن اینا خودشون آتیش می زنن و می ندازن گردن! من روی حرفم با دو طرفه! به کشور خودتون رحم کنید...اگه ذره ای دلتون براش می سوزه...

از اینجا: ×

از سایت یاهو! مربوط به راهپیمایی دیروزه!

کدوم کوزه عسل؟؟

شنبه 23 خرداد 88

صبح:

لای چشمام رو باز می کنم. همسری رو می بینم که داره بیصدا لباساش رو می پوشه که بره سر کار. مثل همیشه به روم لبخند می زنه. با صدای خفه ای می پرسم چه خبر؟ می خنده و می گه: خبرای خوب! خواب از سرم می پره. صاف می شینم توی تخت. "م ی ر ه ث ی ن؟" بعدها فهمیدم خنده ش یه خنده هیستریک بود. چون جمله بعدش قلب منو از جا کند! "اهمدی 18 میلیون!" توی سرم گرد و خاک بود. به خودم دلداری می دادم مثل احمق ها! – فقط 18 میلیون! حتما از نصف مجموع آراء 3 تا ک ا ن د ی د ا ی دیگه کمتره! – بقیه ی جمله ش اما..."م و ث و ی 9 میلیون، ر زا یی 400 هزارتا، کر و بی 200 هزارتا!" نگاه من مات مونده روی لبهای همسری ! نمی فهمم چی می گه. از جام می پرم و می شینم جلوی تلویزیون. همسری عصبی درو به هم می زنه و می ره!

ظهر:

باید حواسم رو از همه چیز بکنم و معطوفش کنم به رایتینگم تا 5 نمره م رو از دست ندم. ولی مگه می شه؟! میگم گور بابای 5 نمره و سر و ته رایتینگ رو هم میارم و تی وی رو روشن می کنم. این کانال، اون کانال...خبری از اعلام نتایج نیست. شبکه خبر نمودار درصدی آراء رو انداخته کنار صفحه. تی وی برفک داره و نمی تونم بخونم. فقط می بینم که خط قرمز اهمدی جلو ه...خیلی جلو ه...اس ام اس می زنم به همسری که حال و روزش رو بپرسم. تعجب نمی کنم از اینکه می بینم اس ام اسم توی هوا گم می شه و به هیچ جا نمی رسه یا نرسیده برمی گرده پیش خودم!! از ساعت 10 پنجشنبه شب اینجوری شده. هیچ خبری از م و ث و ی، ک ر و بی یا رز ایی نیست!و اینه که عجیب عجیبه! میرم تو اینترنت. سرعت؟؟؟ روز روزش این اینترنت های ذغالی سرعت نمی شناختن. چه برسه به شب تارش! شب تار...شب تار...سرم گیج می ره. چشام و می بندم و زور می زنم که بخوابم. انگار با دنیا لج کرده م و نمی خوام که ببینم...خودم رو خر می کنم...- حتما آمار تغییر می کنه...حتما تغییر می کنه...-

بعدالظهر:

تلفن خونه دو تا زنگ می خوره و قطع می شه. تو عالم خواب و بیداری درست متوجهش نمی شم. اینبار موبایلم. همسریه. صداش خسته و افسرده س. می گه کاش می شد نری امروز. می گم نمی تونم می دونی که. می گه پس زودتر راه بیوفت. شهر آشوب شده! تی وی رو  روشن می کنم. راه به راه صف های طولانی و شهرهای مختلف رو نشون می ده و آهنگ های وطن پرستانه پخش می کنه! دلم می خواد تی وی رو خورد کنم! چهره همه آدم ها رو اهمدی می بینم. انگار یه عالمه اهمدی توی صف رای وایسادن! اهمدی با کت شلوار، اهمدی با چادر، اهمدی با تی شرت، احمدی چاق، احمدی سیاه چرده!! یه عالمه اهمدی با شناسنامه به من زل زدن! صدای همسری از اونور خط می گه: شب زود راه بیوفت.اوضاع خطرناکه! به خودم میام. خفه می گم باشه...نمی دونم خدافظی می کنم یا نه...

عصر:

به سر چهارراه سرسبز که می رسم خیابون قفله...ماشین ها مورچه وار حرکت می کنن. مطمئنم خبریه.نرسیده به میدون یه عالمه پلیس و نیروی انتظامی و گارد ویژه می بینم. پیچ میدون رو که رد می کنم سر و صدا معلوم می شه. پرچم های ایران و عکس های ...(کاش می تونستم رکیکترین فحش ها رو بدم!) اهمدی توی دست هاشون می رقصه. چند نفرن؟ شاید به زور 100 تا بشن! بعید می دونم. دارم اغراق می کنم. با خودم فکر می کنم اگه هرکسی غیر این ادم بود چند نفر می ریختن بیرون و از ته دل جشن می گرفتن؟؟؟

غروب:

تو کلاس بلواس! همه عصبی و پرخاشگرن! فقط 2 نفرن که به اهمدی رای دادن!!!! خانوم "ک" میاد تو کلاس...پریشون و دپرس! همون خانوم "ک" ی که جلسه پیش با جدیت تمام می گفت اگر این آدم بیاد و اگر دوباره جنگ بشه من حتما خودم رو می کشم! شوخی نمی کرد. اون جنگ رو دیده. می گه دیگه تحملش رو نداره! همون خانوم "ک" ای که می گفت من هیچی نمی خوام! من نون شب نمی خوام! من آزادی نمی خوام! من درآمد و امکانات نمی خوام! من فقط امنیت می خوام!!
وسط کلاس وایمیسه. نگاه عمیقش رو روی تک تک بچه ها پهن می  کنه. آروم می گه: به همه تون تسلیت می گم...صدای ضعیفش میون همهمه بچه ها می چرخه و می چرخه و می چرخه...اونقدر می چرخه تا گوش همه رو کر می کنه! حرف می زنه...45 دقیقه تمام! حرف می زنه و من نمی تونم حلقه اشکم رو جز تا دم پایین ریختن نگه دارم! می گه "من امروز مرگ دموکراسی رو تو ایران با چشم های خودم دیدم!" می گه "کاش حداقل می گفتن اهمدی 18میلیون، مو ثوی 15 میلیون، رز ایی 3 میلیون، کر و بی 2 میلیون!!  آدم انقدر نمی سوخت که الان احساس می کنه شعورش رو قدر شعور جلبک هم در نظر نگرفتن!" می گه "ایران فقط 13 میلیون ترک داره! ترک هایی که تو غیرت شهره عام و خاص ان! ترک هایی که اگه اسم دیگه ای غیر از مو ثو ی جلوشون می آوردی تیکه تیکه ت می کردن!" به قول همسری کردها و سنی ها مگه ممکنه به اهمدی رای بدن؟؟؟ کسی که اوائل انقلاب کردها رو کشتار جمعی می کرده که نمیاد بشه رئیس جمهور محبوبشون!!! آخه 24 میلیون نفر؟؟ ازکجا در اومد این عدد؟؟ می گه" من از ته قلبم به کسایی که به اهمدی رای دادن تبریک می گم. چون اونها الان حس افتخار دارن و هیچ حسی تو دنیا بهتر از حس افتخار نیست. اما بالاتر از حس افتخار حس تداوم افتخاره!" می گه " من از ته قلبم امیدوارم اونهایی که امروز افتخار می کنن به انتخابشون آخر این 4 سال هم همین حس رو داشته باشن. 10 سال بعد هم همین حس رو داشته باشن. وقتی 70 سالشونم شد باز هم همین حس رو داشته باشن!!" می گه" من از خدامه که اشتباه کرده باشم! حاضرم بیام و توی رسانه عمومی از همه کسایی که به اهمدی رای دادن معذرت خواهی کنم و بگم که اشتباه کردم، اما ایران رو ویرانه نببینم!" من یخ کرد ام...من به فردایی فکر می کنم که دامنگیر من ، خانواده من، دوستای من، فامیل من، و بچه های من می شه! فردایی که می شه آینده ی همه مون. بی بی سی اعلام کرده اسرائیل نیروهاش رو برای حمله به تسلیحات هسته ای ایران آماده کرده! هیچ بعید نیست. دیگه هیچی بعید نیست...

شب:

همه جا ترافیک عجیبیه. شهر بوی دود می ده! شایدم من دارم اشتباه می کنم. شریعتی رو دارم میام بالا. تازه راه باز شده.  یکم جلوتر دوباره ماشینا قفل می شن. اروم ... آروم...چیزی که می بینم رو باور نمی کنم! مردای ریشو و پسرای بسیجی ای که تازه پشت لبشون سبز شده ردیف به ردیف وسط خیابون وایسادن! با چی؟ باتوم و شوکر!! قلبم می خواد کنده بشه! خدایا خودت بهمون رحم کن! باورم نمی شد جز توی فیلم ها این صحنه رو ببینم...آدم هایی که شاید بعضی هاشون همسایه خودت، دوست خودت، فامیل خودت باشن حالا با باتوم و شوکر و اسلحه وایسادن آماده که در صورت نیاز حسابت رو یه سره کنن! خدایا اینجا ایرانه؟ همونجایی که همیشه ادعای دموکراسی داره؟؟ همون ایرانی که توش آزادی آزادی به نافمون می بندن؟ نه! اینجا همون ایرانیه که کتیبه کوروشش شد منشور حقوق بشر و حالا همون سازمان حقوق بشر حق نداره یه شعبه توش داشته باشه! اینه ایران واقعی! برادر به برادر رحم  نمی کنه! غیرت مردونه؟؟ ها! یه موقعی وقتی یه خانوم از جلوی یه مرد رد می شد، مرد ه سرش رو می نداخت پایین! حالا ؟...نذار بگم....

باز هم شب:

می پیچم که ماشین رو بذارم تو پارکینگ. همسری رو دم در می بینم. به طرز عجیبی آشفته س! نمی دونم چرا. شاید می خوام مثه بچه ها حواسش رو پرت کنم!!! می گم چه هواییه. می خوای بریم پیاده روی یکم هوا بخوریم؟ می گه:  بچه های مردم و دارن تو خیابونا کتک می زنن ما بریم هوا خوری؟! گاهی یه حقیقت رو می دونی اما نمی خوای ، نمی تونی شنیدنش رو از دهن دیگری تحمل کنی! دلم می خواست نشنوم که همسری توی میدون فاطمی بوده و  خودش به چشم خودش دیده همه چیزو! دیده با باتوم می کوبیدن تو سر یه پسره! دیده یه خانوم رو  بی دلیل کتک می زدن و اون گریه می کرده که چرا می زنین؟؟ من که حتی شعار هم ندادم!! دیده که با همین چفیه های پاک و خداییشون(!) دستای پسرها رو می بستن به تیر چراغ برق ها! دیده باتوم و شوکر و اسلحه هاشون رو! دیده حتی اگه باتوم نداشتن چوب خشک دستشون گرفته بودن! دیده یه نفر که داشته با موبایلش عکس می گرفته بهش حمله ور شدن و ....!! آخ! اینجا ایران نیست! اینا ایرانی نیستن!! ایرانی که ما می شناختیم توش آزادی بود! سایت های کلیدی فی لت ر شدن! اس ام اس که محاله بتونی بزنی! سرعت اینترنت شده صفر! اخبار سانسور می شه! خبری از هیچکس دیگه جز لبخند فاتحانه اهمدی نیست! همه شبکه ها خوشحالن و جشن گرفته ن!!!! همه موج های رادیویی دارن از خوشی می میرن!! هیچکس هم نه کتک می خوره نه بازداشت می شه نه کشته می شه!!!! (می دونستین تهران کشته داده؟ از کجا باید بدونین؟؟؟!) همه چیز عالیه! ما هم که همه مون رفتیم پای صندوق رای که حماسه بیافرینیم و به رئیس جمهور محبوبمون رای بدیم!! خاک بر سر من اگه یه بار دیگه توی این نظام رای بدم!!!! حقا که انتخ ابا ت نبود! انتص اب ات بود!!

پ.ن: می لرزیدو برام از چوب ها و باتوم هایی می گفت که به اسم خدا و پیغمبر بالا برده بودن و ذکر پاک "یا علی" ای که به گند کشیده بودن...می لرزید و می گفت: فقط مونده بودن قرآن سر چوب هاشون کنن....!!!!

پ.پ.ن: اونایی که زبانشون خوبه اینو بخونن. سایت های ایرانی که همه شون فی لت رن! (+)

سیصد و هفتاد و نهمین کوزه عسل

وقتی انتخابات تموم شه٬ مردم دیگه درباره چی حرف می زنن؟ بازم تفریحی دارن که اینجوری به شور و شوق و انرژی بندازتشون؟؟

بعدا نوشت: مملکت دو قسمت است! یکی برای سبزها٬ یکی برای سرخ ها (سه رنگ ها)! سبز نباشی٬ سرخ انگاشته می شوی! سرخ نباشی٬ سبز!! سهم دو رنگ دیگر کجاست؟

سیصد و هفتاد و هشتمین کوزه عسل

ای چشمه نور ٬ انشعاباتت کو؟
ای خانه ات آباد ٬ خراباتت کو؟
در شهر نشانه ای ز تبلیغ تو نیست
ای عشق٬ ستاد انتخاباتت کو؟

سیصد و هفتاد و هفتمین کوزه عسل

منتظر یک پست انتخاباتی بودم.نمیدونم این نوشته هارو میذاری تا همه بخونن یا نه.اما من دوست داشتم اینجا نظرمو بگم.
دیشب بعد م.ن.ا.ظ.ر.ه به من ثابت شد که احـ=مـ=دی نـ=ژ=اد در شان یک رعیث جمحور نیست.وقتی کسی درمقابل میلیونها بیننده همسر یک مرد رو با اتهامات نا به جا تحقیر میکنه اون هم زنی که تو جامعه ی زنان ما نظیرش به تعداد انگشتان دست هم نمیرسه , از بیحرمتی به ناموس ملت هم هیچ ابایی نداره .همونطور که دیدیم با ایجاد جو رعب و بی امنیتی ناموس مردم را در مقابل چشم همسرانشان ارشاد کردند...
دلم میخواست بدانم اگر عکس همسر او را اینطور با تحقیر رو به سوی دوربین میگرفتند عکس العملش چه بود.
در برابر وقار و متانت موثوی, با کمال بی شخصیتی برای تخریب او با پوزخندی تحقیر آمیز به متهم کردن مدافعان او پرداخت و مثل آدم های بیسواد با مقایسه احمقانه زمان جنگ(دوران موثوی) و امروز جامعه سعی در مبری کردن خود از اشتباهات فاحشش کرد بدون اینکه بخواهد حتی به یکی از آنها اقرار کند. فقط و فقط چون دست خالی بود.
اگر امروز مدافعان اوپرچم سبز ما را که تنها بهانه ای برای گرد هم آمدن ماست زیر سوال می برند ما فراموش نکرده ایم که سالهاست زیر پوشش این چفیه ها که روزی با ارزش بود چه به روز مردم آورده اند.
من برای کسانی که چرب زبانی و تحکم و تحقیر در کلام احـ=مـ=دی نـ=ژ=اد را (که گویی برای اینکار تعلیم دیده)نشانه قدرت و لیاقت او میدانند متاسفم.باید اعتراف کرد که احـ=مـ=دی نـ=ژ=اد دروغگویی با استعداد و سخنوری بی نظیر است.
فقط برای خودمان متاسفم...دلم می سوزد...خیلی دلم می سوزد

معلومه که یه کامنته نه؟ یا توضیح بدم؟ :|  دلیل اینکه هیچی درباره م.ن.ا.ظ.ر.ه ی جنجالی پریشب - نمی دونم اصلا کلمه مناظره برای اون بحث خجالت آور مناسبه یا نه - ننوشتم دو دلیل داشت. اول اینکه من و همسری در حالی داشتیم این برنامه رو می دیدیم و خودمون و چنگ می زدیم که ساعت شده بود ۱۲ و مام قرار بود ۴ صبح پاشیم که بریم شمال مراسم ارتحالیسم رو به جا بیاریم! واسه همین دو روز تقریبا از دنیای اینترنت و نوشتن دور بودم. گرچه محال بود از فضای سیاسی دور باشم! دلیل دومم این بود که دلم می خواست م.ن.ا.ظ.ر.ه ک.ر.و.ب.ی  و احـ=مـ=دی نـ=ژ=اد رو هم ببینم و بعد اگه حرفی داشتم بزنم. ولی از اونجایی که من آدمی نیستم که زیاد حرف بزنم و عقاید شخصی م رو مثل ویروس پخش کنم(!) الان فقط دلم می خواد یه ذره دلی بنویسم!

من هیچوقت حرف زدن پشت سر این و اون و دوست نداشته م. چه یه آدم عادی باشه که تو خیابون از کنارت می گذره٬ چه بقال محله ت باشه٬ چه رعیث جمحور مملکت باشه! حتی در مورد این آدم هم خیلی حساس بودم که جز  هرازگاهی و اونم انتقاد به بعضی از عملکردهاش که دود از کله همه بلند می کرد ٬چیزی بهش نسبت ندم که اون دنیا خرم رو بگیره و بگه تو از کجا مطمئن بودی که اینو گفتی! همیشه گفتم ایشون پرستیژ یه رعیث جمحور رو ندارن. اما درباره چیزایی که به ظاهر مربوط می شد چیزی نگفته م!! متاسفانه ما ایرانیها یکی از اخلاقای بدمون اینه که یه روز از خواب پا می شیم و یکی رو در حد خدایی می بریم بالا و می شونیمش به تخت پادشاهی٬ فردا صبحش  یوهو نظرمون عوض می شه و می کشیمش پایین و گل مال و قهوه ایش می کنیم و تا می تونیم لگدش می زنیم! فکر هم نمی کنم هیچ ملتی قد ما تو جوگیر شدن استاد باشه! این چند وقته انقدر آدم دیدم با دستبند سبز که حتی سرفصل های برنامه های آینده میر هثین موثوی رو هم نمی دونن! فقط می بینن خیلی کول و جذابه اونام افتاده ن پی این موج!

من اولش بدم اومد! از اینکه دیدم هرکی از راه رسیده سرتاپاش رو کرده تو رنگ سبز و درآورده و همچین می گه میرهثین که انگار رفیق گرمابه و گلستونش بوده! و همچین امید بسته به این آدم که خدای خودش رو یادش رفته! این قشری که الان این موج اینجوری گرفته شون و نمی دونن چه جوری این شور رو بپاشن بیرون(!) همینایی می شن که پس فردا اگر موثوی بشه رعیث جمحور و یه حرکت مخالف نظر اینا انجام بده می شن دشمن خونیش و همون بلایی رو سرش میارن که سر همه قبلی ها آوردن! - مطمئنا درک می کنین که منظور من هم حامیان موثوی نیستند! - داشتم می گفتم! من اولش بدم اومد. چون احساس می کردم که هر کاندیدایی رو می شه از طرفداراش شناخت و وقتی این قشر سطحی نگر رو می دیدم چندشم می شد! تا اینکه تصمیم گرفتم به اطلاعات و دانسته های خودم تکیه کنم و اگر هم دستبند سبز بستم و عکس موثوی رو به پشت شیشه ماشینم زدم به این کار اعتقاد داشته باشم!تا دیشب هم فقط رو موثوی و ک.ر.و.ب.ی فکر می کردم. اما دیشب بعد م.ن.ا.ظ.ر.ه رزایی و موثوی فکرم سمت رزایی هم کشیده شد. بگذریم...من هنوز ۱۰۰ درصد به تصمیم نهاییم نرسیدم و نمی خوام بیخودی از کسی تعریف یا کسی رو تحقیر کنم.

اینهمه مقدمه واسه این بود که بگم پریشب م.ن.ا.ظ.ر.ه این دو تا آقا واقعا تکون دهنده بود! خیال ندارم اگه ریاست جمحوری دوباره تسبیح ِ دست آقای احـ=مـ=دی نـ=ژ=اد شد روونه ا*و*ی*ن و حبس و اینا بشم! فقط دلم می خواد چندتا کلمه اینجا بنویسم و فکر کردن و نتیجه گرفتن رو  بسپارم دست خودتون. فقط فکر کنید! عمیق فکر کنید و سطحی نگر و جوگیر نباشید!

ادبیات کودکانه و ضعیف - توهین به شعور ملی - فرافکنی و مقلته/مقلطه/مغلته/مغلطه - مظلوم نمایی - عدم ارائه هیچگونه توضیح و سرفصل برای برنامه های آینده - گله و  گله گذاری های بی مورد - توجیهات غیر قابل قبول - بحث های خاله زنکی - نام بردن و اهانت به افراد سرشناس - توهین به غیرت یک شوهر - بالا کشیدن خود به قیمت خرد کردن دیگران و ....

من واقعا متاثر شدم از اینکه چنین برخورد سبکی رو از رعیث جمحور کشورمون دیدم! رعیث جمحور یک کشور نماد مردم اون کشوره! فرهنگ اون نماد فرنگ مردمشه! فقط می تونم بگم واقعا متاسفم... امیدوارم اگه حتی همین آدم دوباره شدن رعیث جمحورمون لااقل یکم توی رفتار و منش و فرهنگشون تجدید نظر کنن!!

همین دیگه! از همینجا هم آمادگی خودم رو برای هرگونه قهوه ای شدن اعلام می دارم! :|

بعدا نوشت: یه چیز این موثوی اعصاب منو خرد می  کنه! اونم اینه که کلمه کم میاره! یه جاهایی انقدر باید گوشاتوتیز کنی تا از بین جمله های نیمه رها شده منظورش رو بکشی بیرون! خداییش هیشکی ادبیات و زبان خاتمی رو نداره!

پ.ن: (+)

سیصد و هفتاد و ششمین کوزه عسل

تو این اسباب کشی مامان خرسه که دیگه داره می شه سه هفته که درگیرشیم(!)٬ انقدر نوستالوژی قارپ و قارپ ریخت دور و ورمون که دلمون پکید! اولا اینکه چون من ته تغاریه بودم تقریبا نصف وسائلم رو خونه پدری جا گذاشتم و بعد روونه خونه شوهر شدم! بعدم اینکه تو اون زیرزمین درندشت دقیقا از روز تولد هرکدوم از ما سه تا خواهر تا همین امروزمون که سن کهنسالترین درخت چنار رو داریم ٬ چیز میز جمع شده بود! یعنی چیزایی ما تو این آشغال پاشغالا پیدا می کردیم دیدنـــــــــــــی! اوائل جالب بود. همشون یه دنیا خاطره با خودشون داشتن. هزارتا روزای تلخ و شیرین پشتشون قایم شده بود. اما بعد...وقتی نوبت رسید به تمیز کاری و جدا سازی و کار ِ منطق که چیو باید نگه داشت و چیو باید ریخت دور٬ اونجا بود که دردناک شد...وقتی مجبور بودم گونی گونی عزیزترین وسائلی رو که سالها با عشق نگه شون داشته بودم بریزم دور٬ دلم خیلی گرفت. چاره ای نداشتم. جایی برای نگه داشتن کوه سررسیدها و دفترهای یادداشت روزانه ام نداشتم! برای تمام گل چینی هام٬ مروارید بافی هام٬ یا حتی اون همه لباسی که واسه عروسکام دوخته بودم! شاید تنها چیزی که کامل و دست نخورده نگه داشتم نقاشی هام بود! هـــــــــــــــــــر کاری کردم نتونستم از خیر نقاشی ای که یه پارچه فروشی رو کشیده بودم و بالای سر فروشنده نوشته بودم:"هراج"!!! بگذرم! ساک ساک لباس ریختم دور و رد کردم و بخشیدم. جعبه جعبه کتاب رد کردم و یه جعبه هم دادم به آبجی خرسه که بده به امیرعباس - که دیگه حالا باسواد شده -. اما با اینحال هنوزم سه تا کارتون کتاب هست که دلم نیومد بریزمشون دور. بس که کتاب های ناز و نابی ان. انقدر تعجب کرده بودددددم! هی از خودم می پرسیدم من انقدر کتاب و مجله می خوندم؟؟؟ یعنی باید کوه مجله های منو می دیدین! بعد یوهو دلم گرفت. از اینهمه تنبلی و رخوت الانم! اونموقعی که مدرسه ای بودم و کلی درس و کار و کنکور رو سرم ریخته بود کیسه کیسه کتابی بود که می خریدم و می خوندم! همه جا٬ تو تاکسی٬ اتوبوس٬ مترو٬ همه جا کتاب باهام بود. اونوقت الان که انقدر فرصت آزاد دارم....

دیروز به آبجی خرسه که تازه کامپیوتر خریده می گفتم:"اینترنت خیلی خوبه. اما بپا معتادش نشی! من از وقتی اینترنت وارد زندگیم شد همه فعالیت های جانبی م قطع شد!" تمام کتاب خوندن هام٬ نقاشی کردن هام٬ کارهای هنریم٬ کلاسای ورزشیم٬ بیرون قدم زدن هام٬ تماس با دوستای قدیمی...همه شون! یوهو یه سایه ی گنده اومد و همه چیز رو پوشوند! آدم وقتی غرق اینترنت می شه خودشم حالیش نیست داره چیکار می کنه. فکر می کنه خیلی بارشه. خیلی اطلاعات عمومی قوی ای داره. فکر می کنه چون هی ایمیل های عجیب غریب از دور و ور دنیا واسش میاد٬  چون تو سایت های جالب عکسای باورنکردنی و مطالب باورنکردنی تر می بینه٬ چون تو وبلاگ فلان کسک و بهمان کسک یه سری عقاید شخصی درباره انتخابات خونده دیگه خیلی بارشه! همش اطلاعات نامنظم و بی هدف! ماها با اینترنتمون چیکار می کنیم؟ منظورم خود منه! جز خوندن چارتا وبلاگیه که از دلشون و روزشون و اتفاق عادی نوشتن؟ چند ماه یه بار می شه که برم یه سایت علمی باز کنم؟ برم یه پی دی اف روزنامه بخونم٬ دنبال یه سوال توی اینترنت بگردم....؟؟ آره پیش اومده که حتی جواب سوالای شرعیم رو هم از اینترنت پیدا کردم! یا حتی یه عالمه دستور غذای خوشمزه! اما این حد اعلاشه فکر کنم! احساس شخصی من اینه که مثل خیلی چیزای دیگه که وارد دنیای ما شده ن اما فرهنگ استفاده شون رو با خودشون نیاوردن٬ اینترنت هم دچار این مرض شده! دلم نمی خواد٬ اصلا دلم نمی خواد کامپیوتر و اینترنت بشن همه چیز زندگیم٬ کارم٬ سرگرمیم٬ اوغات فراغتم٬ کار هنریم٬ کلاس ورزشیم٬ مطالعه آزادم٬ و حتی خدا م!!! گاهی اینترنت خدای آدمم از آدم می گیره!

شدیدا و عمیقا احساس بد زیان دارم!