کدوم کوزه عسل؟؟
شنبه 23 خرداد 88
صبح:
لای چشمام رو باز می کنم. همسری رو می بینم که داره بیصدا لباساش رو می پوشه که بره سر کار. مثل همیشه به روم لبخند می زنه. با صدای خفه ای می پرسم چه خبر؟ می خنده و می گه: خبرای خوب! خواب از سرم می پره. صاف می شینم توی تخت. "م ی ر ه ث ی ن؟" بعدها فهمیدم خنده ش یه خنده هیستریک بود. چون جمله بعدش قلب منو از جا کند! "اهمدی 18 میلیون!" توی سرم گرد و خاک بود. به خودم دلداری می دادم مثل احمق ها! – فقط 18 میلیون! حتما از نصف مجموع آراء 3 تا ک ا ن د ی د ا ی دیگه کمتره! – بقیه ی جمله ش اما..."م و ث و ی 9 میلیون، ر زا یی 400 هزارتا، کر و بی 200 هزارتا!" نگاه من مات مونده روی لبهای همسری ! نمی فهمم چی می گه. از جام می پرم و می شینم جلوی تلویزیون. همسری عصبی درو به هم می زنه و می ره!
ظهر:
باید حواسم رو از همه چیز بکنم و معطوفش کنم به رایتینگم تا 5 نمره م رو از دست ندم. ولی مگه می شه؟! میگم گور بابای 5 نمره و سر و ته رایتینگ رو هم میارم و تی وی رو روشن می کنم. این کانال، اون کانال...خبری از اعلام نتایج نیست. شبکه خبر نمودار درصدی آراء رو انداخته کنار صفحه. تی وی برفک داره و نمی تونم بخونم. فقط می بینم که خط قرمز اهمدی جلو ه...خیلی جلو ه...اس ام اس می زنم به همسری که حال و روزش رو بپرسم. تعجب نمی کنم از اینکه می بینم اس ام اسم توی هوا گم می شه و به هیچ جا نمی رسه یا نرسیده برمی گرده پیش خودم!! از ساعت 10 پنجشنبه شب اینجوری شده. هیچ خبری از م و ث و ی، ک ر و بی یا رز ایی نیست!و اینه که عجیب عجیبه! میرم تو اینترنت. سرعت؟؟؟ روز روزش این اینترنت های ذغالی سرعت نمی شناختن. چه برسه به شب تارش! شب تار...شب تار...سرم گیج می ره. چشام و می بندم و زور می زنم که بخوابم. انگار با دنیا لج کرده م و نمی خوام که ببینم...خودم رو خر می کنم...- حتما آمار تغییر می کنه...حتما تغییر می کنه...-
بعدالظهر:
تلفن خونه دو تا زنگ می خوره و قطع می شه. تو عالم خواب و بیداری درست متوجهش نمی شم. اینبار موبایلم. همسریه. صداش خسته و افسرده س. می گه کاش می شد نری امروز. می گم نمی تونم می دونی که. می گه پس زودتر راه بیوفت. شهر آشوب شده! تی وی رو روشن می کنم. راه به راه صف های طولانی و شهرهای مختلف رو نشون می ده و آهنگ های وطن پرستانه پخش می کنه! دلم می خواد تی وی رو خورد کنم! چهره همه آدم ها رو اهمدی می بینم. انگار یه عالمه اهمدی توی صف رای وایسادن! اهمدی با کت شلوار، اهمدی با چادر، اهمدی با تی شرت، احمدی چاق، احمدی سیاه چرده!! یه عالمه اهمدی با شناسنامه به من زل زدن! صدای همسری از اونور خط می گه: شب زود راه بیوفت.اوضاع خطرناکه! به خودم میام. خفه می گم باشه...نمی دونم خدافظی می کنم یا نه...
عصر:
به سر چهارراه سرسبز که می رسم خیابون قفله...ماشین ها مورچه وار حرکت می کنن. مطمئنم خبریه.نرسیده به میدون یه عالمه پلیس و نیروی انتظامی و گارد ویژه می بینم. پیچ میدون رو که رد می کنم سر و صدا معلوم می شه. پرچم های ایران و عکس های ...(کاش می تونستم رکیکترین فحش ها رو بدم!) اهمدی توی دست هاشون می رقصه. چند نفرن؟ شاید به زور 100 تا بشن! بعید می دونم. دارم اغراق می کنم. با خودم فکر می کنم اگه هرکسی غیر این ادم بود چند نفر می ریختن بیرون و از ته دل جشن می گرفتن؟؟؟
غروب:
تو کلاس بلواس! همه عصبی و پرخاشگرن! فقط 2 نفرن که به اهمدی رای دادن!!!! خانوم "ک" میاد تو کلاس...پریشون و دپرس! همون خانوم "ک" ی که جلسه پیش با جدیت تمام می گفت اگر این آدم بیاد و اگر دوباره جنگ بشه من حتما خودم رو می کشم! شوخی نمی کرد. اون جنگ رو دیده. می گه دیگه تحملش رو نداره! همون خانوم "ک" ای که می گفت من هیچی نمی خوام! من نون شب نمی خوام! من آزادی نمی خوام! من درآمد و امکانات نمی خوام! من فقط امنیت می خوام!!
وسط کلاس وایمیسه. نگاه عمیقش رو روی تک تک بچه ها پهن می کنه. آروم می گه: به همه تون تسلیت می گم...صدای ضعیفش میون همهمه بچه ها می چرخه و می چرخه و می چرخه...اونقدر می چرخه تا گوش همه رو کر می کنه! حرف می زنه...45 دقیقه تمام! حرف می زنه و من نمی تونم حلقه اشکم رو جز تا دم پایین ریختن نگه دارم! می گه "من امروز مرگ دموکراسی رو تو ایران با چشم های خودم دیدم!" می گه "کاش حداقل می گفتن اهمدی 18میلیون، مو ثوی 15 میلیون، رز ایی 3 میلیون، کر و بی 2 میلیون!! آدم انقدر نمی سوخت که الان احساس می کنه شعورش رو قدر شعور جلبک هم در نظر نگرفتن!" می گه "ایران فقط 13 میلیون ترک داره! ترک هایی که تو غیرت شهره عام و خاص ان! ترک هایی که اگه اسم دیگه ای غیر از مو ثو ی جلوشون می آوردی تیکه تیکه ت می کردن!" به قول همسری کردها و سنی ها مگه ممکنه به اهمدی رای بدن؟؟؟ کسی که اوائل انقلاب کردها رو کشتار جمعی می کرده که نمیاد بشه رئیس جمهور محبوبشون!!! آخه 24 میلیون نفر؟؟ ازکجا در اومد این عدد؟؟ می گه" من از ته قلبم به کسایی که به اهمدی رای دادن تبریک می گم. چون اونها الان حس افتخار دارن و هیچ حسی تو دنیا بهتر از حس افتخار نیست. اما بالاتر از حس افتخار حس تداوم افتخاره!" می گه " من از ته قلبم امیدوارم اونهایی که امروز افتخار می کنن به انتخابشون آخر این 4 سال هم همین حس رو داشته باشن. 10 سال بعد هم همین حس رو داشته باشن. وقتی 70 سالشونم شد باز هم همین حس رو داشته باشن!!" می گه" من از خدامه که اشتباه کرده باشم! حاضرم بیام و توی رسانه عمومی از همه کسایی که به اهمدی رای دادن معذرت خواهی کنم و بگم که اشتباه کردم، اما ایران رو ویرانه نببینم!" من یخ کرد ام...من به فردایی فکر می کنم که دامنگیر من ، خانواده من، دوستای من، فامیل من، و بچه های من می شه! فردایی که می شه آینده ی همه مون. بی بی سی اعلام کرده اسرائیل نیروهاش رو برای حمله به تسلیحات هسته ای ایران آماده کرده! هیچ بعید نیست. دیگه هیچی بعید نیست...
شب:
همه جا ترافیک عجیبیه. شهر بوی دود می ده! شایدم من دارم اشتباه می کنم. شریعتی رو دارم میام بالا. تازه راه باز شده. یکم جلوتر دوباره ماشینا قفل می شن. اروم ... آروم...چیزی که می بینم رو باور نمی کنم! مردای ریشو و پسرای بسیجی ای که تازه پشت لبشون سبز شده ردیف به ردیف وسط خیابون وایسادن! با چی؟ باتوم و شوکر!! قلبم می خواد کنده بشه! خدایا خودت بهمون رحم کن! باورم نمی شد جز توی فیلم ها این صحنه رو ببینم...آدم هایی که شاید بعضی هاشون همسایه خودت، دوست خودت، فامیل خودت باشن حالا با باتوم و شوکر و اسلحه وایسادن آماده که در صورت نیاز حسابت رو یه سره کنن! خدایا اینجا ایرانه؟ همونجایی که همیشه ادعای دموکراسی داره؟؟ همون ایرانی که توش آزادی آزادی به نافمون می بندن؟ نه! اینجا همون ایرانیه که کتیبه کوروشش شد منشور حقوق بشر و حالا همون سازمان حقوق بشر حق نداره یه شعبه توش داشته باشه! اینه ایران واقعی! برادر به برادر رحم نمی کنه! غیرت مردونه؟؟ ها! یه موقعی وقتی یه خانوم از جلوی یه مرد رد می شد، مرد ه سرش رو می نداخت پایین! حالا ؟...نذار بگم....
باز هم شب:
می پیچم که ماشین رو بذارم تو پارکینگ. همسری رو دم در می بینم. به طرز عجیبی آشفته س! نمی دونم چرا. شاید می خوام مثه بچه ها حواسش رو پرت کنم!!! می گم چه هواییه. می خوای بریم پیاده روی یکم هوا بخوریم؟ می گه: بچه های مردم و دارن تو خیابونا کتک می زنن ما بریم هوا خوری؟! گاهی یه حقیقت رو می دونی اما نمی خوای ، نمی تونی شنیدنش رو از دهن دیگری تحمل کنی! دلم می خواست نشنوم که همسری توی میدون فاطمی بوده و خودش به چشم خودش دیده همه چیزو! دیده با باتوم می کوبیدن تو سر یه پسره! دیده یه خانوم رو بی دلیل کتک می زدن و اون گریه می کرده که چرا می زنین؟؟ من که حتی شعار هم ندادم!! دیده که با همین چفیه های پاک و خداییشون(!) دستای پسرها رو می بستن به تیر چراغ برق ها! دیده باتوم و شوکر و اسلحه هاشون رو! دیده حتی اگه باتوم نداشتن چوب خشک دستشون گرفته بودن! دیده یه نفر که داشته با موبایلش عکس می گرفته بهش حمله ور شدن و ....!! آخ! اینجا ایران نیست! اینا ایرانی نیستن!! ایرانی که ما می شناختیم توش آزادی بود! سایت های کلیدی فی لت ر شدن! اس ام اس که محاله بتونی بزنی! سرعت اینترنت شده صفر! اخبار سانسور می شه! خبری از هیچکس دیگه جز لبخند فاتحانه اهمدی نیست! همه شبکه ها خوشحالن و جشن گرفته ن!!!! همه موج های رادیویی دارن از خوشی می میرن!! هیچکس هم نه کتک می خوره نه بازداشت می شه نه کشته می شه!!!! (می دونستین تهران کشته داده؟ از کجا باید بدونین؟؟؟!) همه چیز عالیه! ما هم که همه مون رفتیم پای صندوق رای که حماسه بیافرینیم و به رئیس جمهور محبوبمون رای بدیم!! خاک بر سر من اگه یه بار دیگه توی این نظام رای بدم!!!! حقا که انتخ ابا ت نبود! انتص اب ات بود!!
پ.ن: می لرزیدو برام از چوب ها و باتوم هایی می گفت که به اسم خدا و پیغمبر بالا برده بودن و ذکر پاک "یا علی" ای که به گند کشیده بودن...می لرزید و می گفت: فقط مونده بودن قرآن سر چوب هاشون کنن....!!!!
پ.پ.ن: اونایی که زبانشون خوبه اینو بخونن. سایت های ایرانی که همه شون فی لت رن! (+)
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)