دویست و بیست و ششمین کوزه عسل
تو این چند روز نقاشی و بنایی و اتفاقاتی که در حینش افتاد و تمام وسواسایی که نشون می دادم و تمام خونسردی ای که از مامان خرسه می دیدم و خونم و به حوش می آورد(!) بهم ثابت شد تو بعضی چیزا چقدر آدم سختگیری ام! همیشه فکر می کردم به هیچ چیز این زندگی سخت نمی گیرم و از کنار همه چی راحت می گذرم. خداییش هم تو خیلی چیزا این جوری ام. اما خدا نیاره روزی رو که بخوام گیر بدم! فهمیدم چقدر از دوباره کاری و سرهم بندی بدم میاد! حالا اینجا میام به شوخی و خنده تعریف می کنم اما در واقعیت انقدر حرص خورده بودم رگ های توی مغزم داشت می ترکید! اصلا نمی تونم درک کنم چرا آدم باید همه ش بگه ولش کن! بعدم همه چی رو سمبل کنه و بره پی کارش؟ چرا نباید دلش واسه وقتی که می ذاره و هزینه ای که می کنه بسوزه؟ من یه هدیه تولد می خوام بخرم از یه ماه قبلش می رم شونصد جا رو می بینم! انقدر وسواس نشون می دم توی خرید کردن که مبادا پشیمون شم! نه فقط هدیه٬ همه چی. حتی موقع تمیز کاری٬ ظرف شستن٬ جارو٬ گردگیری...همه چی. یه وقتا شده مامان خرسه گفته فقط یه دستمال سطحی بکشم روی میزا. اما من یه مسواک می گیرم دستم با یه ظرف آب و کف و یه کهنه همه خونه رو می سابم! بده که معتقدم همه آدما بی حواس و کور نیستن؟؟؟؟ آخه ملت فکر می کنن اگه خودشون حواسشون به چیزی نیست بقیه م نمی فهمن! هیچ وقت از اینایی نبودم که وقتی جارو می کنن آشغالا رو می دن زیر فرش! اصولا یا دست به سیاه و سفید نمی زنم یا وقتی مسئولیت گردن می گیرم اساسی کار می کنم و از زیرش در نمی رم!
آره خوب من قبول دارم حساسم. قبول دارم که یه سری چیزا رو جزو ادب می دونم و گیرم روش! اما دیگران رو مجبور نمی کنم اونجوری باشن. حالا من اگه خودم اعتقاد دارم وقتی مهمون میاد واسم نباید یه لحظه م از کنارش دور بشم و باید همه ش حواسم باشه که بهش خوش بگذره٬ اگه کسی اینجوری نباشه بحث نمی کنم باهاش! یا مثلا اگه چیدن سفره مهمونی رو بسپرن به من٬ من همه چیز و فال فال می کنم که دست همه برسه و مهمون دولا نشه از این سر به اون سر! اما گیر نمی دم به مامان خرسه چون می گه ظرف الکی چرک می کنی! یا مثلا من دوست دارم خودم میوه پوست بکنم واسه مهمونم. هی آدم از اون دور بشینه بگه بفرمایین که فایده نداره!
چی می خواستم بگم به کجا رسیدم!! دارم بدی هام و همینجوری قلمبه قلمبه می ریزم رو داریه!! داشتم فکر می کردم گاهی چقدر یه دنده و کله شق می شم! این :نه" و "دوست ندارم" از دهنم نمی افته! واقعا اگه دوست نداشته باشم کاری رو بکنم٬ چیزی رو بچشم٬ لباسی رو بپوشم یا جایی برم٬ اعوذبالله خود خدا هم بیاد جلوم چارزانو بشینه قبول نمی کنم که نمی کنم! و اگه بر حسب اتفاق توی گذر زمان یه بار راضی بشم اون حالت پیشنهادی رو امتاحان کنم اگه حتی یه نفر بهم بگه: اِاِاِاِ؟؟؟ چه عجب! تو که راضی نمی شدی!٬ دیگه محاله اون کارو تکرار کنم! اون عمل به تاریخ نوادر می پیونده!! یه tendency عیجیبی هم دارم به ساز مخالف زدن! کسی بهم بگم فلان کارو نکنی هــــــــــــا٬ من دقیقا همون کارو می کنم!
دیگه اخلاق بد چی دارم؟! م م م م...آهان! خدا نیاره روزی رو که من گوشت تلخ بشم! از دنده چپ بلند شم! یا با یکی سر لج بیوفتم! کلا آدمی نیستم که از کسی بدم بیاد خیلی راحت! آدما رو دوست دارم و دلمم زود نرم می شه. اما اگه اگه اگه یه روزی از یکی بدم بیاد اصلا نمی تونم نوع نگاهم رو کنترل کنم! فشنگ تابلوه دارم با نفرت یکی رو نگاه می کنم! اصولا هم از آدمایی بیشتر دوری میکنم که بخوان به زور ازم حرف بکشن! بابا مگه زوره؟ شاید آدم نخواد از زندگیش برات بگه! فضول!! من به حال خودم باشم تعریف می کنم کم و بیش. اگرم طرفم مستمع خوبی باشه مغزشو می خورم! اما تا حس کنم به زور می خواد اطلاعات بگیره راهم و کج می کنم و می رم! کم پیش میاد کسی از چشمم بیوفته. اما اگه اینجوری بشه دیگه هیچوقت هیچوقت به جایگاهش برنمی گرده. شاید ظاهرم باهاش خیلی خوب باشه اما ته دلم دیگه نه اعتماد می کنم بهش نه دیگه اونجوری دوسش دارم. می شه یه غریبه برام.
دیگه...م م م م...ها! از موج منفی و جملات تخریب کننده هم متنفرم! فرض کنین یه مکالمه اینجوری شروع شه:
اون: خوب تعریف کن ببینم. چی کارا کردی امروز؟
من: (همیشه جمله های من همینجوری شروع می شه! استارتش اینه اصلا!) هیچی. کار خاصی نکردم. (اگه طرف تو دسته آدمای فضول نباشه این جمله معمولا یعنی اینکه دارم مقدمه می چینم که بگم!)
اون: خوب بگو ٬چی می شه مگه!!!! من دوست دارم بدونم! اصلا تو هیچوقت هیچی واسه ادم تعریف نمی کنی! من که غریبه م! حالا اگه فلانی بود می شستی سیر تا پیازشو حتی تا مسواک زدن و دستشویی رفتنتم تعریف می کردی!!!
خوب چه حسی به آدم دست می ده؟؟ انقدر بار منفی این جمله ها سنگینه که هرکی دیگه م جای من باشه سکوت رو به هرچیزی ترجیح می ده! یا با لج می گه "آره!" و می شینه بقیه سریال مورد علاقه ش و می بینه!!
یا فکر کن می خوای یه خاطره بامزه که واست اتفاق افتاده تعریف کنی براش. شروع می کنی با آب و تاب صحبت کردن و اینکه اون چی گفت و این چی گفت و تو چیکار کردی و اینا٬ خودت غش و ریسه٬ طرف یه لبخند خشک ته دیگی هم تحویلت نمیده هیچ! کلی هم وسط تعریفاتت لکچر می ده و نصیحت می کنه و نچ نچ و آخ آخ می کنه! آدم پشیمون می شه از هرچی خاطره تعریف کردنه! یا انقدر وسط حرفت می پره و سوالای الکی می پرسه که بی خیال تعریف کردن بقیه ماجرا می شی!
هیچوقت حاضر نمی شم اشتباهات کسی رو گردن بگیرم! کسی هم معمولا این کارو برای من نکرده! هر اشتباهی کردم تاوانش رو دادم. معتقد هم هستم برای همه باید اینجوری باشه. اشتباه می کنی باید تنبیه شی! حالا اگه طرف لطف کرد و بخشیدت تو دیگه پررو نشو! آدم حاضر جوابی هم نیستم اصولا. اون لحظه یادم نمیاد چی باید بگم یا اصلا داغم نمی فهمم چی شده! یه روز که می گذره تازه انگار دوزاری م می افته و موتورم گرم می شه و یادم میاد که چی باید جواب می دادم به طرفم! اصولا هم دیگه خیلی دیره! تو گریه هم همینجوری ام! آدم گریه وویی نیستم. خیلی که دلم بشکنه اول یه دو روز می رم تو سکوت مطلق٬ بعد یه شب که سر حرف باز بشه می زنم زیر گریه! یکم دوزاری م لوله س!! انقدم زود خر می شم!! یه خورده نازم و بکشن ذوق زده می شم همه چی یادم می ره!
یه مشاوری بود یه زمانی من می رفتم پیشش. جالبیش به این بود که به مامان خرسه گفته بود اعتماد به نفس من خیلـــــــــــــــی بالاس! یه جور خطرناکی اصلا! من از اون روز تو شوکم! چون همیشه حسم این بوده که من با کمبود اعتماد به نفس طرفم! اطرفیانم همش باید بهم بگن که دوسم دارن و واسشون مهمم! وگرنه دپرس می شم دق می کنم! واسه همین تحمل آدمایی رو ندارم که دائم از آدم انتقاد می کنن و اعتماد به نفس آدم رو به باد فنا می دن!
از شل شل بازی و بی خیالی خیلی بدم میاد! خودم خیلــــــــــــــی زبر و زرنگ نیستم اما معمولا می دونم دارم چیکار می کنم! آدمی که گیج ویجی بخوره دور خودش رو اعصاب منه! کلا هم زیاد جوش میارم! وقتی هم که دمای جوشم خیلی بره بالا همچین یه نموره لگد پرونی و مشت و اینا...
اه بسه خودم حالم بد شد از تکرار اینهمه اخلاقای گل و بلبل! بخوام همه شونو رو کنم همه تون می ذارین در می رین! باشد که خداوند ما را به راه راست هدایت فرماید! الهی آمین!!
پ.ن: آقا/خانوم محترم! به تو چه که من چه جوری می گردم؟ به تو چه چی می پوشم؟ به تو چه مانتو می پوشم یا چادر سر می کنم؟ به تو چه رومو می گیرم یا نه؟ به تو چه می خندم با اخم می کنم؟ وکیل وصی مردمی؟؟ خدا رو شکر که هیچ صنمی نداریم با هم! بی خود نمی خواد بگی چون جای خواهرتم روم حساسی!! خودم می دونم از فضولیته! یه مامان دارم که به اندازه کافی نصیحتم می کنه که بشین و نکن و نگو! مادرمه گوش می کنم حرفشو. تو چیکارمی؟؟ حالا تو خودت و بکش! عمرا به خاطر تو روم و یه چشمی بگیرم!
بعدا نوشت: آخ نرگس خدا بگم چیکارت کنه که لینک دانلود تیتراژ ماه عسل رو گذاشتی تو بلاگت! حالا مگه من ول می کنم؟؟![]()
مو نمی زنه اصلا! من موندم اینهمه استعداد توی رگ های اینا از کجا سرچشمه می گیره اینجوری قل قل می کنه!!
من بنفش یاسی می خواستم٬ اینم خوب همونو در آورده! فقط یکم شبیه بنفش بادمجونی شده!
نصفه ی دیگه شم نگه داشتم واسه روز مبادا! آخه یارو خیلی باحال بود! برداشته سقف اتاقم بنفش کرده! بعد تازه چـــــــــــــــی؟ رو گچ خیس!!! بعد دوباره نگاه کردم دیدم فاصله بین درهای کمد دیواری ها رو رنگ نکرده! همونجوری واسه خودش صورتی بود ذوق می کرد!!
مامان خرسه هم همینجوری فقط گوش می کرد هیچی نمی گفت.مشکوک بود این سکوت مامان خرسه!!!!
الآن بعد ۳ روز دیشب خانوم سوتی داد که خودش دیده اینا دارن سقف و رنگ می کنن و هیچی نگفته!! اون گچ خیسارم خودش گفته روش بزنن که کار زود جمع شه! تازه رنگ بادمجونی اتاق رو هم اوسا ی بدبخت نشون مامان خرسه داده بوده قبل اینکه بزنه به دیوار!!!! خدایا منو بکش!!
بهش می گم ماماااااااااااااان من! از دوباره کاری خوشت میاد که گفتی خیس خیس بزنن رنگ و؟ خوب دوماه دیگه پوسته می کنه این سقف!! منو نگاه می کنه می گه جای دستت درد نکنته دختره بی حیا!
خدایا اینبار منو نکشی خودم می کشمت!
خدایا باور کنم آیا؟؟!
یکی بیاد یه دونه بزنه تو گوشم٬ یه وشگون از بازوم بگیره٬ یکی دوتا هم لگد و زنبوری حواله م کنه ببینم زنده م یا روحمه هنوز داغه حالیش نیست مرده!
با خوچحالی فریاد می کشیم:
یه نفر مرام می ذاره می نویسه بقیه همه دِ کپـــــــــی! تو امتاحانام که همه چی مشورتی. بابا کلی حدیث و اینا هست در باب ترویج شور و مشورت!
٬ اما اصولا فایده نداره! چون یه صندلی بره اونطرف تر بچه های اونوری شورع می کنن بحث کردن با هم دیگه سر معنی کلمات!
فقط یه مقداری خطاش کج و ماوجن!! واقعا خدا بیامرزه اونی رو که پشت سر من راه بیاد!
نمی دونم این اخلاقم و از چند سالگی م دنبال خودم کشیدم آوردمش تا خود ۲۳ سالگی!! وای خاک به سرم! چقدر پیر شدما!!
بعدم شروع کردم چرخیدن تو کارگاهش! اونم دیده بود من قیافه م شکل مشتری هاس هی توضیح می داد و کاراش و نشونم می داد و اینا. ولی خداییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش کاراش نفس آدم و بند می آورد! من هی کارای اینو بیشتر می دیدم هی ذوق زده تر می شدم هی بیشتر دلم می خواست انقدر پول داشتم که فروشگاه و کارگاه و کاراش و خودش و با هم می خریدم!! داشت گریه م در میومد قیمت کاراش و می گفت.
(نرگس به جان خودم این عکسه توه که تو راه شمال افتاده بودی تو دره از شاخه آ.و.ی.ز.و.ن شده بودی! =)))))))))) :دی)
می دونستم!
بچه م نمی شناخت خاله شو تو رخت و لباس مهمونی!
انقدرم راه ها باز بودددددددددددن!! انقدر ترافیک نبوووووووود!
اونم بدتر از من! اومد جلو قشنگ حال و احوال و خوش و بش! مامان خرسه و آقای شوهر عمه هم که احتمالا تُرُب بودن اونجا!
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! من بالاخره رفتم موهامو زدددددددددددددددددددددددددددددددم!
ولی خوچگل شدمااااااا!
هی به آرایشگرم می گفتم کوتاه تر! کوتاه تر! هی اونم قیچی رو می برد بالا تر! این موهای من دسته دسته از رو شونه م میومدن پایین من حــــــــــــــــــــــال می کردم!
حیف که ترسیدم کتک بخورم وگرنه پسرونه می زدم! الآن هنوز یکم بلنده! یکم ها!
به به به. چه اعتماد به نفسی پیدا کردم! شدم یه پا آنجلینا جولی!!
اونم چه شنایی! پروانه و قورباغه و ملخ و مارمولک!
این شد که غروب سر از سینما درآوردیم و فیلم زیبای نصف مال من نصف مال تو رو دیدیم و تموم مدت موندیم تو کف اداهای دختر بچه هه و خنده های ردیف پشتی ها که دقیقا جایی ش که هیچ اتفاقی نمی افتاد اینا قاه قاه قاه غش و ضعف می کردن٬ اونجاییش که همه می خندیدن اینا چرت می زدن
من نمی دونم یوهو اینهمه خوشی کجای زندگی ما قایم شده بودن که الآن دارن هُر و هُر می ریزن پایین رو سر ما!
شایدم اومدن وضعیت رو دیدن فهمیدن چقدر مشکلاتشون کوچیکه!! تصور کنین لطفا:
بعد همینجور که جناب داداش وایمی سن که خرابکاریشون رو درست کنن٬ ریحانه خانوم سر می رشن و یه گاز جانانه از هرجا که گیر دستش بیاد می گیرن!!!
بعد ریحانه غرق اشک خودشو پرت می کنه تو بغل من! بعدم آبجی خرسه سفارش اکید می کنه که محل ریحانه نذارم که لوس نشه!! پس من نقش مجسمه رو بازی می کنم!
(اومدم بگم کچل کردن کله استادش دیدم استاد بنده خدامون خودش کچل خداداد هست!
) برای همین دست خالی رفتم پیشش٬ اونم جایزه بهم یه منفی داد!
سهیلا م هیچی نگفت برگه هاشو داد به من.
دیدم هی این داره با دقت برگه های من و نگاه می کنه! هی اینورش و چک کرد٬ اونورش و چک کرد! یوهو گفت:" اینا برگه های خودته؟" یه خورده نگاش کردم و خیلـــــــــــــــــی جدی گفتم: "وا! معلومه استاد!
" یه ذره دیگه گذشت دیدم داره می خنده! گفت: "اینا برگه های سهیلا س!" خیلی شاکی گفتم: "بابا دست خط خودمه! می خواین براتون بنویسم راضی شین؟؟
" دیدم داره بلندتر می خنده! حالا همه ی بچه ها تو کف انکارهای من!
آدم صد تا دشمن داشته باشه یه دوست مثه اینا نداشته باشه!
! بدبخت استاد زبونش بند اومد!
یه نیم ساعت گذشت٬ داشتیم ترجمه می کردیم. یه کم منو نگاه کرد گفت: "تو که راحتی! داری از رو ترجمه های سهیلا می نویسی!" حالا اصلا خالی بود برگه سهیلا هیچی ننوشته بود توش! خیلی شاکی برگشتم گفتم: "نه بابا استاد! ننوشته اصلا. چه آدمای تنبلی پیدا می شن ها! بابا برگه می دی دست آدم لااقل بنویس توشو!
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)