دویست و بیست و ششمین کوزه عسل

چند وقته منم منم نکردم٬ "من" خونم افتاده!!!

تو این چند روز نقاشی و بنایی و اتفاقاتی که در حینش افتاد و تمام وسواسایی که نشون می دادم و تمام خونسردی ای که از مامان خرسه می دیدم و خونم و به حوش می آورد(!) بهم ثابت شد تو بعضی چیزا چقدر آدم سختگیری ام! همیشه فکر می کردم به هیچ چیز این زندگی سخت نمی گیرم و از کنار همه چی راحت می گذرم. خداییش هم تو خیلی چیزا این جوری ام. اما خدا نیاره روزی رو که بخوام گیر بدم! فهمیدم چقدر از دوباره کاری و سرهم بندی بدم میاد! حالا اینجا میام به شوخی و خنده تعریف می کنم اما در واقعیت انقدر حرص خورده بودم رگ های توی مغزم داشت می ترکید! اصلا نمی تونم درک کنم چرا آدم باید همه ش بگه ولش کن! بعدم همه چی رو سمبل کنه و بره پی کارش؟ چرا نباید دلش واسه وقتی که می ذاره و هزینه ای که می کنه بسوزه؟ من یه هدیه تولد می خوام بخرم از یه ماه قبلش می رم شونصد جا رو می بینم! انقدر وسواس نشون می دم توی خرید کردن که مبادا پشیمون شم! نه فقط هدیه٬ همه چی. حتی موقع تمیز کاری٬ ظرف شستن٬ جارو٬ گردگیری...همه چی. یه وقتا شده مامان خرسه گفته فقط یه دستمال سطحی بکشم روی میزا. اما من یه مسواک می گیرم دستم با یه ظرف آب و کف و یه کهنه همه خونه رو می سابم! بده که معتقدم همه آدما بی حواس و کور نیستن؟؟؟؟ آخه ملت فکر می کنن اگه خودشون حواسشون به چیزی نیست بقیه م نمی فهمن! هیچ وقت از اینایی نبودم که وقتی جارو می کنن آشغالا رو می دن زیر فرش! اصولا یا دست به سیاه و سفید نمی زنم یا وقتی مسئولیت گردن می گیرم اساسی کار می کنم و از زیرش در نمی رم!
آره خوب من قبول دارم حساسم. قبول دارم که یه سری چیزا رو جزو ادب می دونم و گیرم روش! اما دیگران رو مجبور نمی کنم اونجوری باشن. حالا من اگه خودم اعتقاد دارم وقتی مهمون میاد واسم نباید یه لحظه م از کنارش دور بشم و باید همه ش حواسم باشه که بهش خوش بگذره٬ اگه کسی اینجوری نباشه بحث نمی کنم باهاش! یا مثلا اگه چیدن سفره مهمونی رو بسپرن به من٬ من همه چیز و فال فال می کنم که دست همه برسه و مهمون دولا نشه از این سر به اون سر! اما گیر نمی دم به مامان خرسه چون می گه ظرف الکی چرک می کنی! یا مثلا من دوست دارم خودم میوه پوست بکنم واسه مهمونم. هی آدم از اون دور بشینه بگه بفرمایین که فایده نداره!
چی می خواستم بگم به کجا رسیدم!! دارم بدی هام و همینجوری قلمبه قلمبه می ریزم رو داریه!! داشتم فکر می کردم گاهی چقدر یه دنده و کله شق می شم! این :نه" و "دوست ندارم" از دهنم نمی افته! واقعا اگه دوست نداشته باشم کاری رو بکنم٬ چیزی رو بچشم٬ لباسی رو بپوشم یا جایی برم٬ اعوذبالله خود خدا هم بیاد جلوم چارزانو بشینه قبول نمی کنم که نمی کنم! و اگه بر حسب اتفاق توی گذر زمان یه بار راضی بشم اون حالت پیشنهادی رو امتاحان کنم اگه حتی یه نفر بهم بگه: اِاِاِاِ؟؟؟ چه عجب! تو که راضی نمی شدی!٬ دیگه محاله اون کارو تکرار کنم! اون عمل به تاریخ نوادر می پیونده!! یه tendency عیجیبی هم دارم به ساز مخالف زدن! کسی بهم بگم فلان کارو نکنی هــــــــــــا٬ من دقیقا همون کارو می کنم!
دیگه اخلاق بد چی دارم؟! م م م م...آهان! خدا نیاره روزی رو که من گوشت تلخ بشم! از دنده چپ بلند شم! یا با یکی سر لج بیوفتم! کلا آدمی نیستم که از کسی بدم بیاد خیلی راحت! آدما رو دوست دارم و دلمم زود نرم می شه. اما اگه اگه اگه یه روزی از یکی بدم بیاد اصلا نمی تونم نوع نگاهم رو کنترل کنم! فشنگ تابلوه دارم با نفرت یکی رو نگاه می کنم! اصولا هم از آدمایی بیشتر دوری میکنم که بخوان به زور ازم حرف بکشن! بابا مگه زوره؟ شاید آدم نخواد از زندگیش برات بگه! فضول!! من به حال خودم باشم تعریف می کنم کم و بیش. اگرم طرفم مستمع خوبی باشه مغزشو می خورم! اما تا حس کنم به زور می خواد اطلاعات بگیره راهم و کج می کنم و می رم! کم پیش میاد کسی از چشمم بیوفته. اما اگه اینجوری بشه دیگه هیچوقت هیچوقت به جایگاهش برنمی گرده. شاید ظاهرم باهاش خیلی خوب باشه اما ته دلم دیگه نه اعتماد می کنم بهش نه دیگه اونجوری دوسش دارم. می شه یه غریبه برام.
دیگه...م م م م...ها! از موج منفی و جملات تخریب کننده هم متنفرم! فرض کنین یه مکالمه اینجوری شروع شه:
اون: خوب تعریف کن ببینم. چی کارا کردی امروز؟
من: (همیشه جمله های من همینجوری شروع می شه! استارتش اینه اصلا!) هیچی. کار خاصی نکردم. (اگه طرف تو دسته آدمای فضول نباشه این جمله معمولا یعنی اینکه دارم مقدمه می چینم که بگم!)
اون: خوب بگو ٬چی می شه مگه!!!! من دوست دارم بدونم! اصلا تو هیچوقت هیچی واسه ادم تعریف نمی کنی! من که غریبه م! حالا اگه فلانی بود می شستی سیر تا پیازشو حتی تا مسواک زدن و دستشویی رفتنتم تعریف می کردی!!!
خوب چه حسی به آدم دست می ده؟؟ انقدر بار منفی این جمله ها سنگینه که هرکی دیگه م جای من باشه سکوت رو به هرچیزی ترجیح می ده! یا با لج می گه "آره!" و می شینه بقیه سریال مورد علاقه ش و می بینه!!
یا فکر کن می خوای یه خاطره بامزه که واست اتفاق افتاده تعریف کنی براش. شروع می کنی با آب و تاب صحبت کردن و اینکه اون چی گفت و این چی گفت و تو چیکار کردی و اینا٬ خودت غش و ریسه٬ طرف یه لبخند خشک ته دیگی هم تحویلت نمیده هیچ! کلی هم وسط تعریفاتت  لکچر می ده و نصیحت می کنه و نچ نچ و آخ آخ می کنه! آدم پشیمون می شه از هرچی خاطره تعریف کردنه! یا انقدر وسط حرفت می پره و سوالای الکی می پرسه که بی خیال تعریف کردن بقیه ماجرا می شی!
هیچوقت حاضر نمی شم اشتباهات کسی رو گردن بگیرم! کسی هم معمولا این کارو برای من نکرده! هر اشتباهی کردم تاوانش رو دادم. معتقد هم هستم برای همه باید اینجوری باشه. اشتباه می کنی باید تنبیه شی! حالا اگه طرف لطف کرد و بخشیدت تو دیگه پررو نشو! آدم حاضر جوابی هم نیستم اصولا. اون لحظه یادم نمیاد چی باید بگم یا اصلا داغم نمی فهمم چی شده! یه روز که می گذره تازه انگار دوزاری م می افته و موتورم گرم می شه و یادم میاد که چی باید جواب می دادم به طرفم! اصولا هم دیگه خیلی دیره! تو گریه هم همینجوری ام! آدم گریه وویی نیستم. خیلی که دلم بشکنه اول یه دو روز می رم تو سکوت مطلق٬ بعد یه شب که سر حرف باز بشه می زنم زیر گریه! یکم دوزاری م لوله س!! انقدم زود خر می شم!! یه خورده نازم و بکشن ذوق زده می شم همه چی یادم می ره!
یه مشاوری بود یه زمانی من می رفتم پیشش. جالبیش به این بود که به مامان خرسه گفته بود اعتماد به نفس من خیلـــــــــــــــی بالاس! یه جور خطرناکی اصلا! من از اون روز تو شوکم! چون همیشه حسم این بوده که من با کمبود اعتماد به نفس طرفم! اطرفیانم همش باید بهم بگن که دوسم دارن و واسشون مهمم! وگرنه دپرس می شم دق می کنم! واسه همین تحمل آدمایی رو ندارم که دائم از آدم انتقاد می کنن و اعتماد به نفس آدم رو به باد فنا می دن!
از شل شل بازی و بی خیالی خیلی بدم میاد! خودم خیلــــــــــــــی زبر و زرنگ نیستم اما معمولا می دونم دارم چیکار می کنم! آدمی که گیج ویجی بخوره دور خودش رو اعصاب منه! کلا هم زیاد جوش میارم! وقتی هم که دمای جوشم خیلی بره بالا همچین یه نموره لگد پرونی و مشت  و اینا...

اه بسه خودم حالم بد شد از تکرار اینهمه اخلاقای گل و بلبل! بخوام همه شونو رو کنم همه تون می ذارین در می رین! باشد که خداوند ما را به راه راست هدایت فرماید! الهی آمین!!

پ.ن: آقا/خانوم محترم! به تو چه که من چه جوری می گردم؟ به تو چه چی می پوشم؟ به تو چه مانتو می پوشم یا چادر سر می کنم؟ به تو چه رومو می گیرم یا نه؟ به تو چه می خندم با اخم می کنم؟ وکیل وصی مردمی؟؟ خدا رو شکر که هیچ صنمی نداریم با هم! بی خود نمی خواد بگی چون جای خواهرتم روم حساسی!! خودم می دونم از فضولیته! یه مامان دارم که به اندازه کافی نصیحتم می کنه که بشین و نکن و نگو! مادرمه گوش می کنم حرفشو. تو چیکارمی؟؟ حالا تو خودت و بکش! عمرا به خاطر تو روم و یه چشمی بگیرم!

بعدا نوشت: آخ نرگس خدا بگم چیکارت کنه که لینک دانلود تیتراژ ماه عسل رو گذاشتی تو بلاگت! حالا مگه من ول می کنم؟؟

دویست و بیست و پنجمین کوزه عسل

۱. آخ که چقده من الآن حالم خوبه! ساعت ۵ دقیقه به ۳ صبحه و من نشستم اینجا تایپ می کنم که یادم بره جونم داره از این حالت مسمومیت که دو روزه باهامه از تو چشام و دماغم و گوشام می زنه بیرون! یه خورده موج مثبت: من خیلی خوبم! من خیلی خوبم! من عالی ام اصلا!!!

۲. این نقاشا و بناها رو انداختیم بیرون از خونه! اما دیگه دسته گل هاشونو که نمی تونستیم بشوتیم بیرون!! انقــــــــــــــــــــــــــدر قشنگ کار کرده ن! انقـــــــــــــــــــدر رنگ اتاق منو همونی که من می خواستم در آوردن!  مو نمی زنه اصلا! من موندم اینهمه استعداد توی رگ های اینا از کجا سرچشمه می گیره اینجوری قل قل می کنه!!  من بنفش یاسی می خواستم٬ اینم خوب همونو در آورده! فقط یکم شبیه بنفش بادمجونی شده! حالا من هی پر پر زده بودم که آقـــــــــــــــــــــــــــــا من می خوام خیلی کمرنگ باشه! خیلی کمرنگ ها! من از اتاق تیره بدم میاد! بعدم چون روزه بودم  و سرم درد گرفته بود از بوی رنگ و اینا رفتم یه دقیقه دراز بکشم تا اینا کار صافکاری شون تموم شه! نشون به اون نشون که درازکش شدیم ابدی! عصر که بلند شدم جا تر و بچه یوخ! مثه این فیلم جنایی ها اسلوموشنی رفتم سمت اتاق و با ترس در اتاق و باز کردم که با دیدن دسته گل اینا سکته اول و دوم و نصفی از سومی رو زدم!  نصفه ی دیگه شم نگه داشتم واسه روز مبادا! آخه یارو خیلی باحال بود! برداشته سقف اتاقم بنفش کرده! بعد تازه چـــــــــــــــی؟ رو گچ خیس!!! بعد دوباره نگاه کردم دیدم فاصله بین درهای کمد دیواری ها رو رنگ نکرده!  همونجوری واسه خودش صورتی بود ذوق می کرد!! منم که خیلی خوش اخلاق!! به اندازه جیره یه سالم غر زدم!!!  مامان خرسه هم همینجوری فقط گوش می کرد هیچی نمی گفت.مشکوک بود این سکوت مامان خرسه!!!!  الآن بعد ۳ روز دیشب خانوم سوتی داد که خودش دیده اینا دارن سقف و رنگ می کنن و هیچی نگفته!!  اون گچ خیسارم خودش گفته روش بزنن که کار زود جمع شه! تازه رنگ بادمجونی اتاق رو هم اوسا ی بدبخت نشون مامان خرسه داده بوده قبل اینکه بزنه به دیوار!!!! خدایا منو بکش!! اگه من قلبم وایساد دهنم کج شد یه ور تنم لمس شد بدونین از دست این مامان خرسه س!  بهش می گم ماماااااااااااااان من! از دوباره کاری خوشت میاد که گفتی خیس خیس بزنن رنگ و؟ خوب دوماه دیگه پوسته می کنه این سقف!! منو نگاه می کنه می گه جای دستت درد نکنته دختره بی حیا!  خدایا اینبار منو نکشی خودم می کشمت!

۳. خیلی جون دارم من روز روزش٬ حالام زبون روزه هی این تیر تخه ها رو می کشیم اینور می کشیم اونور! پریشبی داشتیم یکی از اتاقارو می چیدیم تخت و که گذاشتیم پایینش دراور و گذاشتیم و روشم آینه. یعنی آینه هه رو به تخت بود. همه چی رو که چیدیم آبجی خرسه خیلی متفکر یه نگاه به تخت و آینه می ندازه یه نگاه به من می گه: خوب نیس آینه رو بذاریم جلوی تخت ها! 
من: چرا؟
آبجی خرسه: مگه نشنیدی؟
من: چیو؟
آبجی خرسه: نه نمی گم! می ترسی!!
من: برو بینیم بابا. نشناختی منو. حالا بگو این خرافاتت و ببینم!
آبجی خرسه: می گن اون لحظه که آدم خوابش می بره روحش که از تنش جدا می شه عکس خودش و تو آینه می بینه می ترسه!
من:!
آقا ما این کارارو کردیم خسته کوفته رفتیم بگیریم بخوابیم تا در اتاق و باز کردم تخت و آینه رو دیدم یاد حرف آبجی خرسه افتادم! اصلا بگی ترسیدم نگفتی!!! فقط صبح مامان خرسه منو از لای تیر تخته های وسط اون یکی اتاقه که هنوز نچیدیمش پیدا کرد!!

۴. امروز از دانشگاه که با بچه ها اومدیم بیرون دیدیم جلوی در ساختمون پشت دانشگاه یه آمبولانسه! صدای جیغای بنفشی هم از تو ساختمون میاد! همینی که ما وایساده بودیم همدیگرو هاج و واج نگاه میکردیم یه دختر جوون زار و آشفته و جیغ کشون و غرق اشک اومد بیرون! انقدر خودش و چنگ زده بود صورتش دیگه در شرف خون اومدن بود! بهش که فکر میکنم تنم می لرزه. طفلکی یه دم جیغ می کشید. می گفت خواهر ۲۰ ساله ش خودکشی کرده! چون شوهر ۵۰ ساله ش با یه زن دیگه ریخته رو هم! اصلا هم هیشکی نمی تونست آرومش کنه. خدا نیاره واسه کسی. واقعا وحشتناکه. هرکی اینجا رو می خونه یه فاتحه بخونه واسه دختره لطفا. چون مطمئنم روحش خیلی در عذابه...

۵. همین دیگه! به چی زل زدین؟ تموم شد!

دویست و بیست و چهارمین کوزه عسل

حال این سریالای ماه رمضون اینه که اگه یه قسمتشو نبینی دیگه بقیه ش به دلت نمی چسبه! نه اینکه اتفاق خاصی بیوفته تو هر قسمتا. اما باید پشت سر هم دیده بشه. اولین افطار ماه رمضون رو من خونه نبودم واسه همین اصلا نمی دونستم داستاناش چی به چیه. فردا بعدالظهرش که از دست این عمله بناها و نقاشایی که اومدن خونه زندگی مون رو همراه با اعصابمون آسفالت کرده ن (!) نشسته بودم تو آشپزخونه و داشتم تکرار یکی از سریالا رو می دیدم. از مامان خرسه پرسیدم این چیه داستانش؟؟ مامان خرسه هم خیلی صادقانه و بدون کم فروشی شروع کرد تعریف کردن: "ببین این دختر پسره می خوان همدیگه رو٬ خوب؟! بعد پسره می خواد با خانواده ش بره خواستگاری دختره که باباشون گیر میوفته توی مغازه دوستش. بعد از اونجایی که پدربزرگ دختره خیلی سخت گیر بوده دختره می ره حکم از دادگاه می گیره غیابی عقد می کنن با پسره! بعد این وسط باباهه سن مرگشه عاشق یه زن جوون شده می خواد باهاش ازدواج کنه! پسره هم که آدم خیلی خیر و ایناییه خواب می بینه یه زنه با انگشتر عقیق این و باباش و نفرین می کنه! بعد زن این باباهه تومور مغزی داره می خواد عمل کنه. منتها هی اصرار داره شوهره که دکتره مغز و اعصابه عملش کنه!! حالا ببین کی به کی می رسه!!" منم خیلی خوشحال دستم و زدم زیر چونه م نشستم ببینم سریاله رو. هی وسطش می گم: بابای پسره اینه؟ کو اون زنه که تومور داشت؟ این همونه که گیر افتاده بود تو مغازه؟ هی مامان خرسه متفکر زل زده بود به صفحه تی وی می گفت: نه این نیست! اون نیست! میاد حالا!! الآن بعد از ۴ روز هنوز هیشکی نتونسته منو روشن کنه چی به چیه!  هی می گن دم افطار همه چی رو با هم نخورینا! خوب این سریالارم پشت سر هم می دن مامان خرسه بیچاره همه رو با هم هم می زنه کیک درست می کنه می ده به خورد من!!!

پ.ن: از دست این زندگی پرفشار نابود شدم رفتم پی کارم! امروز می خواستم به مامان خرسه بگم در کابینت و باز کن من این آشغالا رو بریزم تو سطل٬ می گم در دستشویی رو باز کن!

پ.پ.ن: برای آزادی ما از چنگال این کارگرها و بناهای غاصب (قاصب؟ قاسب؟ غاسب؟ غاثب؟قاثب؟؟؟هر کوفتی دیگه!) دعا بفرمایید! حساب می کنیم بعدا!

بعدا نوشت: ای خـــــــــــــــــــــــــــــاک تو سر جامعه خرسا که وبلاگ سرکرده شون رو به خاطر استفاده از کلمه شنیع (؟!) آ.و.ی.ز.و.ن تو پست ۲۲۱ ف.ی.ل.ت.ر کردن!!!!!!!!!!!!!!!!
 

دویست و بیست و سومین کوزه عسل

این پست واسه دل خودمه. یه جور دلتنگنامه س! نخونین به نفع خودتونه!!

چرا چشم آدم به معایب و نقص های دیگران تا این حد بازتر از کم و کاستی های خودشه؟ چرا تا این حد موعظه کردن برای مستمعین آسون تر از نگاه کردن به درون خود آدمه؟ چرا من نوعی باید بترسم از اینکه به خودم٬ به کارهام٬ به اعتقاد سست و لرزونم نگاه کنم؟ چرا باید حسرت بخورم به پاکی گذشته ها و حس کنم هر روزی که می گذره روی این لوح خط سیاه دیگه ای کشیده می شه؟!...
دلم تنگه...دلم واسه همه خوبی ها و پاکی های گذشته م تنگه. دلم می خواست بازم رمضون رو مثل اون سال ها درک می کردم. دلم می خواست اون لذت و دوباره می چشیدم. چی شد که معنای روزه از اون همه اخلاص و تصفیه و سفیدی٬ تا حد صرف مطلق گرسنگی و تشنگی نزول کرد؟! گاهی دلم می خواد وقتی ربنای شجریان رو می شنوم مثل اون سال ها مو به تنم سیخ شه...مثه اون سال ها نمازام تو این ماه یه بوی دیگه بگیرن...اون آرامش عجیب بعدالظهرهای رمضون به روحم برگرده. نمی دونم خدام رو کجا جا گذاشتم که حتی شب های قدر هم برام شدن یه روتین! شدن یه کاری که باید انجام بشه٬ یه شبی که باید به جوشن خوندن بگذره...پارسال هیچ جا نرفتم! یه شب جوشن و تا نصفه خوندم و دو شب دیگه فقط اشک ریختم و لام تا کام حرف نزدم! نه دعایی٬ نه قرآنی٬ نه ذکری...از خودم لجم گرفته بود. دلم نمی خواست فیلم بازی کنم. لااقل جلوی خودم! راست گفتی مرضیه ...ما پیشترها بند باز های ماهری بودیم! الآن اما....حس پرت شدگی دارم! حس سقوط!!
این تصنیف شجریان که گذاشتم اینجا یه بغض عجیبی برام میاره. بوی رمضون سال های پاکی رو می ده...گاهی حتی دلم واسه سفره افطارهای ۵ نفری مون تنگ می شه...من٬ مینا٬ لیلا٬ مامان و بابا. بابا روزه نمی گرفت اما دوست داشت به شله زردا و حلواها و شیربرنج های سر سفره ناخونک بزنه! گاهی دلم سحرهای اون سالها رو می خواد که اشک همه رو در می یاوردم تا بیدار شم و آخرشم مینا میومد منو می نداخت سر دوشش و پرتم می کرد پشت میز آشپزخونه!! دلم واسه اون نوری که می خورد تو چشمم و تا یه ربع چشمام و می زد تنگ شده. همه سحری مو با چشم بسته می خوردم که خواب از سرم نپره! اکثرا هم سحرهای بچگی م بوی کباب چنجه ای می داد که مامان از یه ساعت قبل سر گاز آروم آروم درست می کرد. عجیب بوی محبت می داد...
دیگه لبام ترک نمی خورن! چون انقدر بزرگ شده م که یادم بمونه کرم بزنم دائم. دیگه اشتباهی آب نمی خورم! چون حواسم انقدر جمع شده که یادم بمونه روزه م. دیگه از شدت گشنگی دستام یخ نمی کنن! چون انقدر قوی شده م که چند ساعت گشنگی از پا درم نیاره. اما دلم همه شون رو می خواد! حتی خوابهای بعدالظهر رو که از شدت ضعف بیهوش می شدم تا خود خود افطار!!
این روح انقدر کثیف شده که دیگه هیچی سر ذوقش نمی یاره...کسی سفیدکننده نمی شناسه؟!

پ.ن: خونه پر از گل های مریمه. آخرش عطرشون منو روانی می کنه...

دویست و بیست و دومین کوزه عسل

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من امتاحانام تموم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــد!خدایا باور کنم آیا؟؟! یکی بیاد یه دونه بزنه تو گوشم٬ یه وشگون از بازوم بگیره٬ یکی دوتا هم لگد و زنبوری حواله م کنه ببینم زنده م یا روحمه هنوز داغه حالیش نیست مرده! با خوچحالی فریاد می کشیم:

زنده باد

کلا که دانشگاه ما معنی و مفهوم دانشجو و استاد و امتاحان و اینارو درک نمی کنه! یه دونه استاد نداریم ما تو این خراب شده بتونه کلاس و واسه ۵ دقیقه نگه داره!  همیشه زنگ تفریحه!! تو پروژه دادنا همه پروژه ها کپی هم!  یه نفر مرام می ذاره می نویسه بقیه همه دِ کپـــــــــی! تو امتاحانام که همه چی مشورتی. بابا کلی حدیث و اینا هست در باب ترویج شور و مشورت!  ماهام که همه معتقد اصیل!! جلسات امتاحانی ما به تنها چیزی که شبیه نیست جلسه امتاحانه! استاده کاملا سعی می کنه که اینجوری دور سالن بچرخه و مراقب باشه: Shark Island٬ اما اصولا فایده نداره! چون یه صندلی بره اونطرف تر بچه های اونوری شورع می کنن بحث کردن با هم دیگه سر معنی کلمات!
دیروز همینجور استاده داشت حرص می خورد و زلفاشو می کند و همه سعی شو می کرد که بچه ها رو ساکت کنه٬ دید نرگس داره به یکی از بچه ها می رسونه. از اینور سالن داد زد: نرگس صحبت نکن! نرگس خیلی با اعتماد به نفس سرشون برگردوند عقب و جدی گفت: داره سوال درسی می پرسه استاد!!!!

پ.ن: دلمان می خواهد بگیریم این ماه رمضان را فشار بدهیم و بچلمانیمش و حسابی ماچ ماچی اش بکنیم! از بس که گوگولی مگولی است!!!!کلی احساس تصفیده شدن در می کنیم از خودمان!

پ.پ.ن: رمضان بوهای خوب می دهد! بوی ربنای شجریان٬ بوی سفره افطار٬ بوی دعای دم اذان٬ بوی حلیم داغ٬ آش رشته٬ سوپ جو٬ بوی مهمانی٬ بوی خواب٬ بوی قرآن٬ بوی چشم های پاک٬ بوی دل های صاف٬ بوی مهربانی می دهد!

قربان همگی تان با هم

دویست و بیست و یکمین کوزه عسل

دم پاییز که می شه راه رفتن من تو خیابون دیدنیه! کاملا صاف و خط کشیده. فقط یه مقداری خطاش کج و ماوجن!! واقعا خدا بیامرزه اونی رو که پشت سر من راه بیاد!Doggy چون بدبخت می شه از بس من جلوش زیگزاگ می رم! فقط هم به این خاطر که یه دونه برگ رو هم از دست ندم و همه رو زیر پاهام قرچ قرچ خورد کنم!انگار حالا اگه یکیش کم بشه دیگه مدال طلا نمی گیرم!Very Funny نمی دونم این اخلاقم و از چند سالگی م دنبال خودم کشیدم آوردمش تا خود ۲۳ سالگی!! وای خاک به سرم! چقدر پیر شدما!!

هفته ی پیش باید واسه تیچر موسسه مون یه writing می نوشتیم. جریانشم این بود که سه تا پاراگراف بود توی کتاب که هرکدومشون شروع یه داستان بودن. ما باید یکی از اینا رو انتخاب می کردیم و داستان رو ادامه می دادیم. امروز که تیچرمون رایتینگ های تصحیح شده مونو داد دیم گنده پایینش نوشته: Great!! کلی ذوق مرگ شدم. قبلا هم که واسه مریمی خونده بودمش هی ازم تعریف کرده بود و گفته بود بذارمش رو بلاگ. داستان و تموم نکردما. فقط ۲ تا پاراگراف اضافه کردم بهش. پاراگراف اولیه مال خود کتابه٬ پایینی هاش مال من:

Hannah glanced anxiously at her watch. It was 11.54 p.m. and the night train for Bangalore was leaving in 6 minutes. She peered along the dimly-lit platform, searching for a familiar figure in faded jeans, carrying a well-worn rucksack. But the station was deserted, apart from a tired-looking porter shuffling around aimlessly and smoking a cigarette. She thought back to their conversation earlier that day, perhaps he'd been serious after all? They'd argued many times during their 3-month trip and he'd often gone off on his own to 'cool off'. But then he'd always turn up later and they'd sort out their differences. Hannah fingered her ticket nervously. She didn't want to leave without Peter…

"Four minutes and everything will be done", she thought. Hannah was totally bewildered by Peter's reaction. She tucked her hand into her pocket, but the pain in her palm still made her remember the way she'd slapped Peter across the face. And now she was really sorry.

The station resounded with the train whistle. It was a last call and Hannah had to make a decision soon. Now she had a choice – she could wrap her pride in the layers of her heart and leave disregarding her wounded emotions, or she could admit that she'd also made some mistakes and go back to him. Just before the train did, she heard a familiar sound of shuffling. It was the porter who was getting closer. "You're missing your train ma'am", he muttered. Hannah nodded her head nervously and checked the watch again. "Tow minutes", she whispered. "He won't come", exclaimed the porter. "Who?" asked Hannah absently. Her mind was choked by the thought of Peter's last words…- I deserved it! – "Whoever you're waiting for", said the porter cruelly. "he'll never come. It's been more than 25 years I'm working here and I'm always seeing ladies who miss their train for nothing." She stared at his white lips, moving to say the words she couldn't hear. His cold and harsh voice penetrated her soul and tortured her. As the train pulled out of the station and disappeared into the distance, she turned away, hiding the tears welling in her eyes…

پ.ن: آبجی خرسه از مکه اومد! تبریک بگید بابت لمس آرامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!Yah

پ.پ.ن:
آقا بفرماييد ...
           شما اول مي گذريد
                   يا من بگذرم ؟
           آقا شما اول حرف مي زنيد 
                   يا من حرف بزنم ؟
           آقا کدام يک از ما
                   اول فراموش کند ؟
           آقا بگوييد
                   شما اول زخم مي زنيد يا من بزنم ؟

 « چيستا يثربي »

پ.پ.پ.ن: دیروز رفتم یه سر پاساژ قائم (تجریش)٬ طبقه ششم اش که طبقه هنرمندان ه. بعد تو ویترین یکی شون دیدم یه تابلوهای منبت سه بعدی داره خداااااااااااااااااااااااااااا! رفتم تو خیلی مودب گفتم: "ببخشید این کارتون که تو ویترینه چنده؟ اینکه یه لاله ی تکه." یه آقای جوونی بود که همه کارای اون مغازه مال خودش بود. اونموقع هم داشت کار می کرد. خداییش هم خیلی خوش برخورد و مودب بود. اول هی تعارف کرد که قابل نداره و جان شما وردار ببرش اصلا و اینا! بعد با یه لبخند ملیح گفت: ۳۵۰۰۰۰ تومن!! یه خورده نیگاش کردم بر بر٬ بعد زود خودمو جمع و جور کردم گفتم واقعا کار قشنگیه!  بعدم شروع کردم چرخیدن تو کارگاهش! اونم دیده بود من قیافه م شکل مشتری هاس هی توضیح می داد و کاراش و نشونم می داد و اینا. ولی خداییـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش کاراش نفس آدم و بند می آورد! من هی کارای اینو بیشتر می دیدم هی ذوق زده تر می شدم هی بیشتر دلم می خواست انقدر پول داشتم که فروشگاه و کارگاه و کاراش و خودش و با هم می خریدم!! داشت گریه م در میومد قیمت کاراش و می گفت. حالا این داشت کارای ۲۰۰ تومنی ش و نشونم می داد من خیلی با اعتماد به نفس پرسیدم: "تا ۳۰ تومن کار چه اندازه ای در میاد؟" پسره یه خورده نگام کرد ببینه جدی دارم می پرسم! بعد که دید من اصلا شوخی در کارم نیست یه کار بهم نشون داد خوشگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــل اما خوب کوچیک بود دیگه. دلم رفته بودا. واقعا برای کسی که قدر بدونه و اهل هنر باشه خیلی هدیه خوبیه. آدرسشم می دم کسی دوست داشت بره ببینه کاراشو:
تجریش٬ پاساژ قائم٬ طبقه هنرمندان٬ پلاک ۳۱۱۹
تلفن: ۲۲۷۰۸۱۴۹
اینم آدرس سایتشه که نمونه کاراشو زده. www.alirezanoori.net ولی کاراشو فقط باید از نزدیک دید!

قربون همگیHanging(نرگس به جان خودم این عکسه توه که تو راه شمال افتاده بودی تو دره از شاخه آ.و.ی.ز.و.ن شده بودی! =)))))))))) :دی)

دویست و بیستمین کوزه عسل

جان من اینو گوش کن: +  امروز پیامک (فارسی را پاس بداریم!) زدم به خرس کوچیکه٬ نوشتم: "اس ام اس اومده بیشور کثافت!" آخ که اگه اون گوشی فلک زده م و دزد نبرده بود همینو می ذاشتم واسه اس ام اس ام٬ صبح تا شب بگه بیشور کثافت!

دوستان٬ عزیزان٬ همرهان٬ خانم ها٬ آقایان٬ بچه ها٬ خرسها٬ کلاغها٬ جانورها (الحمدلله که تو این بلاگستان پر از جک و جوونوره!):
به کوری چشم دشمنا من زنده هستم! فقط دارم نفسای اخر و می کشم!! دعا کنید این دم آخری راحت جون بدم! این هفته که بیاد ۵ تا امتاحان دارم که دوتاش باهم تو یه روزه!بعدشم باید دقیقا ۴ تا پروژه رو تا ۲ هفته دیگه تحویل بدم که همه شون نصفه نصفه ن! می رسم نه؟ می دونستم!

پریروز رفتیم نامزدی آقای پسرعمه. به به چه نامزدی ای جای همه خالی! فقط وقتی داشتیم حاضر می شدیم نفهمیدیم چی پوشیدیم بس که واسه این امیرعلی شعر خوندیم و کف زدیم و رقصیدیم و ادا درآوردیم و جادو جمبل کردیم تا آقا اجازه دادن لباساشونو تنشون کنیم!بعد من رفتم لباسم و پوشیدم که اینو نگهش دارم مامان خرسه حاضر شه٬ می بینم داره منو اینجوری نگاه می کنه: بچه م نمی شناخت خاله شو تو رخت و لباس مهمونی! از بس که تو این ۱۵ روز ترکیده ی منو دیده بود! بعد که دیگه با قربون صدقه و اینا اومد بغلم هی می دیدم اینجوریه:دو دقیقه بعدشم که من کاملا به این نتیجه رسیدم این بچه سر و گردن باز ندیده به عمرش! دیدم دیگه داره زیادی ذوق می کنه بردم پرتش کردم تو بغل مامان خرسه گفتم بگیر این نوه هیزتو!!  این از الآن اینجوریه بزرگ بشه چی می شه! دیگه به هزار بدبختی سوار ماشین شدیم و من امیر علی رو بغلش کردم و رو صندلی عقب نشستم که خیر سرم آبجی خرسه با ریحانه برن بشینن جلو. وقتی رسیدیم خونه آبجی خرسه اینا دیدم ریحانه خیلی خوشحال دوید نشست صندلی عقب ور دل من! اینا دو تا بچه هم که سازگـــــــــــــــــــــــــار!!دیگه همه مسیر من در حال جدا کردن اینا بودم! این یکی اون یکی رو گاز می گرفت! اون یکی پلق پلق می زد تو سر این یکی! این یکی اون یکی رو وشگون می گرفت! اون یکی موهای این یکی رو می کشید! خیلی خوش گذشت کلا!آخرسر دوباره امیر علی رو نشوندم رو پام که دورش کنم از ریحانه٬ حالا این نیم وجب بچه پاهاشو تکیه می داد صندلی جلویی٬ خودش و فشــــــــــــــــــــــار می داد تو شیکم من بدبخت! انقدرم راه ها باز بودددددددددددن!! انقدر ترافیک نبوووووووود! مام دقیقا سر وقت رسیدیم! یعنی نامزدی ۷ تا ۱۰ بود ما قشنگ سر ۹ اونجا بودیم! تا ما لباسامون و درآوردیم٬ موهامونو درست کردیم٬ خودمون و نقاشی کردیم٬ گفتن بفرمایین شام! 
دختر عمه من که می شه خواهر همین آقای پسر عمه٬ خودش نامزدیش ۴-۵ ماه پیش بود. حالا شونصد سال بود با پسره دوست بودا! خود من شونصد دفعه باهاشون رفته بودم بیرون کلی آشنا بودیم با شوهرش. اونوقت هی تو فامیل پخش کردن خواستگار غریبه بوده!! آخ چقدر بعضی جاهای آدم می سوزه وقتی یه چیزی می دونه و نباید بگه!حالا ما از همه خدافظی کردیم اومدیم بریم بیرون٬ دم در می بینم شوهر عمه م و شوهر دختر عمه م وایسادن! بعد چون من نامزدی دخترعمه م نرفتم٬ قاعدتا نباید به رو خودم میاوردم می شناسم دامادشون رو. خوب منم همین کارو کردم! فقط یوهو جیغ کشیدم سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام!! اونم بدتر از من! اومد جلو قشنگ حال و احوال و خوش و بش! مامان خرسه و آقای شوهر عمه هم که احتمالا تُرُب بودن اونجا! تابلو که نشد ما می شناختیم همدیگرو از قبل٬ نه؟؟؟!

پ.ن: تولد بعضیا مبارک!

بعدا نوشت: نقاشی با میخ !!!

بعدتر نوشت: دل من نازک است...خیلی نازک نازنین. دل من تاب نگاه ساده ات را ندارد...چه رسد به اخمت! با ما به از این باش....
 

دویست و نوزدهمین کوزه عسل

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! من بالاخره رفتم موهامو زدددددددددددددددددددددددددددددددم!الآن انقدر سبکــــــــــــــم! انقدر هوا خوشگل رو کله م می دوه!!انقدر بهم میاااااااااااااااااد! انقدر مامان خرسه تو شوکـــــــــــــــــــــــــــــــه!! انقدر همه فحشم می ددددددددددددن! ولی خوچگل شدمااااااا! هی به آرایشگرم می گفتم کوتاه تر! کوتاه تر! هی اونم قیچی رو می برد بالا تر! این موهای من دسته دسته از رو شونه م میومدن پایین من حــــــــــــــــــــــال می کردم! آخ جون دیگه نصفه شب موهام نمی ره زیر تنم کشیده شه سه متر بپرم هوا! از دست قیافه خودم دیگه خسته شده بودم! شونصد سال بود ریختم و ندیده بودم تو آینه. حالا یکی باید منو از برق بکشه انقدر تو آینه قربون صدقه خودم نرم! حیف که ترسیدم کتک بخورم وگرنه پسرونه می زدم! الآن هنوز یکم بلنده! یکم ها!  به به به. چه اعتماد به نفسی پیدا کردم! شدم یه پا آنجلینا جولی!!


یه جمله ای همیشه بین من و خرس کوچیکه هست که میگیم وقتی حالت خوش نیست خلاف جهت رودخونه شنا کن تا خوب شی! منم پریشب رفتم شنا! اونم چه شنایی! پروانه و قورباغه و ملخ و مارمولک! ساعت ۹ شب پاشدم از دانشگاه تلک تلک رفتم خونه خرس کوچیکه اینا! این دو روز که چترم اونجا پهن بود انقدر خوش گذشت که انگار برده بودنم شهربازی با ۲ تا پشمک اضافه! حتی با اینکه که از خستگی با خاک یکسان بودم و ساعت ۱۱ شب پاشدیم ۵ نفری رفتیم پارک!٬ (من٬خرس کوچیکه٬مامان خرس کوچیکه٬داداش خرس کوچیکه٬پسر دوست مامان خرس کوچیکه!!) و از کنار شونصدتا پارک گذشتیم تا بالاخره یکی رو انتخاب کردیم که نه تاریک باشه٬ نه روشن٬ نه خلوت٬ نه شلوغ٬ تازه تاپ و سرسره هم داشته باشه این کوچولوهامون سرشون گرم شه!!٬ انقدر شارژ شده بودم که یه دست بدمینتون توپ هم زدیم و بعدشم در پی کتک کاری های فراوان با راکت٬ من و خرس کوچیکه دنبال هم تو پارک جیغ زنون دویدیم و منم با این چشمای تیزبین عین چشمای عقابم گِل ها رو ندیدم و شلپ شولوش از وسطشون رد شدم و سرتا پا قهوه ای!! بعدشم که سوار ماشین شدیم در حالی که تو اتوبان باد داشت خرس کوچیکه رو می برد و من نقش یه وزنه رو بازی می کردم تا نگهش دارم(!) علی -آقای داداش- عکسایی ازمون انداخت تاریخی!! دیگه هی از این مغازه به اون مغازه در به در آب زرشک! همه شونم شکر خدا باز بودنا! فقط نمی دونم رو پیشونی ما چی نوشته بود که هرجا می رفتیم می گفتن نصفه شبه حق فروش نداریم!!  مام که سریـــــــــــــــــــــچ!! بالاخره یه شیشه خریدیم اومدیم خونه. تازه بعدش اینا نشستن به حکم بازی کردن٬ منم با هیجان تشویقشون می کردم!  آخه اینا یه بار نصف عمر مفیدشون و گذاشتن واسه من که بهم یاد بدن٬ اونوقت من هنوز به شکل هاش می گم قلب و لوزی! اینام ترسیدن من حرف زدن خودم یادم بره ٬به کل فراموش کردن قضیه رو! دیگه ساعت ۴ اینا بعد از اذان بود خوابیدیم. فرداش هم که من مثلا ظهر کلاس داشتم! هی این خرس کوچیکه نشست زیر گوش من خوندن که ول کن کجا می خوای بری٬ درس چیه٬ خوشی اینجاس و اینا٬ مام گول خوردیم موندیم! این شد که غروب سر از سینما درآوردیم و فیلم زیبای نصف مال من نصف مال تو رو دیدیم و تموم مدت موندیم تو کف اداهای دختر بچه هه و خنده های ردیف پشتی ها که دقیقا جایی ش که هیچ اتفاقی نمی افتاد اینا قاه قاه قاه غش و ضعف می کردن٬ اونجاییش که همه می خندیدن اینا چرت می زدن  و صد البته خنده های پسره ردیف جلویی مون که یه جای بی ربط همه سالن و گذاشت رو سرش! این فواد هم هی اداش و در می آورد ماها می ترکیدیم از خنده! یه بچه یه ساله هم ورداشته بودن آورده بودن فیلم تماشا کنه بچه هه سالن بزرگ دیده بود جو زده شده بود عطر افشانی می کرد!  حالا ساعت ۱۰ و نیم ما از سالن اومدیم بیرون چیزی نزدیک یک ساعت و خورده ای توی خیابونای شهر ولو بودیم تا یه جایی رو پیدا کنیم که حتما کباب ترکی داشته باشه تازه جای باکلاسی هم باشه! چون فواد قسمت هوس شکمش ورم کرده بود کلا هم پسرا به جای ساده و کوچولو قانع نبودن! آخرشم یه جای باکلاســــــــــی رفتیم!داشتیم گاز اول و می زدیم چراغا رو خاموش کرد که یعنی به سلامت! مام که متحرک! هی از این میز به اون میز٬ اینجا سرده٬ اینجا گرمه٬ اینجا بوی گاز میاد!! خلاصه شام هم صرف شد و اومدیم سمت خونه ما. این فواد طفلکی قر افتاده بود تو کمرش مگه می تونست وایسه؟ اومده بود وسط حیاط ما از این سر تا اون سر یه دستشو گذاشته بود رو سرش یه دستشم رو کلیه ش!! خیلی باحاله که آدم اولین باری که می ره خونه کسی فقط دستشویی ش رو ببینه نه!
ولی واقعا این دو روز خوش گذشت. دلم کلی باز شد.

پ.ن: من اگه همین امروز برم همه واحدای دانشگاهم و حذف کنم چی می شه آیا!؟

بعدا نوشت: وای وای وای! یه پازل هزار تیکه ای دیدم توی شهر کتاب نیاوران٬ دیوانه شدددددددددددددددددددددددم! آخه پازل انقدر خنـــــــــــــــگ!!؟

دویست و هجدهمین کوزه عسل

آقا خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی داره خوش می گذره! یعنی یه جور عجیبی ها!!!  من نمی دونم یوهو اینهمه خوشی کجای زندگی ما قایم شده بودن که الآن دارن هُر و هُر می ریزن پایین رو سر ما!  ۸روزه ما داریم طعم بهشت رو می چشیم! خدایا شکرت!! ما که زبونمون قاصره! جای همه تون خالی! انقدر قشنــــــــــــــــــــــــــــگ دارم قدر آرامش و سکوت و اعصاب صاف و صوف رو می فهمم!!
اینا سه تان که مامور عذاب من و مامان خرسه ن!  امیرعباس ۷ ساله٬ ریحانه ۲ سال و نیمه٬ امیرعلی ۱ سال و نیمه! وقتی اینا با همن یعنی زلزله! یعنی نابودی! یعنی به فنا رفتن اعصاب! یعنی مرگ!! می خوایم یه ستاد راه بندازیم واسه کسایی که از زندگی سیر شدن! ما امر خودکشی رو براشون تسهیل می کنیم! شایدم اومدن وضعیت رو دیدن فهمیدن چقدر مشکلاتشون کوچیکه!! تصور کنین لطفا:
امیر علی بدو بدو میاد تو اتاق من٬ یه عروسک کش می ره و دِ در رو! یوهو ریحانه سر راهش سبز می شه و عروسکه رو از دست امیرعلی می کشه و جیــــــــــــــــــــــــــغ می زنه: منــــــــــــه!! (یعنی مال منه!) بعد جار و شیون امیر علی می ره هوا! در این لحظه س که داداش فداکارش یعنی جناب جرقه سر و کله ش پیدا می شه و طی یه حرکت ضربتی عروسک رو از دست ریحانه قاپ می زنه و  الفرار! اینجا دیگه واقعا شیشه ها می خوان از شدت جیغ های ریحانه بیان پایین! امیرعباس سر راهش دوتا کله ملق و چرخ و فلک هم می زنه که یکیش منجر می شه به زمین خوردن امیر علی! بعد همینجور که جناب داداش وایمی سن که خرابکاریشون رو درست کنن٬ ریحانه خانوم سر می رشن و یه گاز جانانه از هرجا که گیر دستش بیاد می گیرن!!!حالا شیون امیرعباس هم اضافه می شه! اینجاس که آبجی خرسه سر می رسه و شروع می کنه داد و هوار سر ریحانه و امیر عباس! ماها هم که گوش هامون همه نابووووووووود! بعد ریحانه غرق اشک خودشو پرت می کنه تو بغل من! بعدم آبجی خرسه سفارش اکید می کنه که محل ریحانه نذارم که لوس نشه!! پس من نقش مجسمه رو بازی می کنم! و این داستان تا آخر شب ادامه داره!
حالا تصور بفرمایین آبجی خرسه (مامان امیر عباس و امیر علی) پاشده رفته مکه٬ این دسته گل هاشو جا گذاشته واسه ماها! امیرعلی که از لای دست و پای مامان خرسه تکون نمی خوره! مامان خرسه بیچاره نماز بخواد بخونه درحالی رکوع می ره که بچه از گردنش آویزونه!!وقتی هم که جداغ می شه از مامان خرسه می بینی داره آروم واسه خودش راه می ره  ها٬ یوهو گیر می کنه به پای امیر عباس - که من نمی دونم چرا همیشه جلوی پای امیرعلی ه - و با مغز میاد پایین! یا اینکه یوهو به خودت می یای میبینی این کوچولوه نیست! کجاس کجاس٬ هیچی! امیرعباس نشسته روش!! سرتون و درد نیارم عزیزانم! ما یه هفته س رنگ آرامش و ندیدیم و همـــــــــــــــــــــــش صدای جیغ و گریه تو مخمون بوده!
پریشبی ها زنگ در و زدن٬ امیرعباس رفت از پشت اف اف پرسید کیه. بعد برگشته می گه: "مامان خرسه؟ یه آقاهه س می گه مشکلی ندارین؟؟؟ " حالا کی بود؟ سوپور محله مون بود می گفت آشغال ندارین!! خدایا این بچه با استعداد و از ما نگیر! الهی آمین!

پ.ن: دلبنشته های عزیز! می خوام واست کامنت بذارم اما باز نمی شه صفحه ش!

دویست و هفدهمین کوزه عسل

یک سال پیش در چُنین روزی.....
یک عدد خرس قهوه ای پا به عرصه وجود گذاشت و اولین شیون خودش رو به گوش اهالی وبلاگستان رسوند!  زود باشین تبریک بگین!! جالبیش به اینه که خودم اصلا اصلا یادم نبود! فقط از بس پرشین بلاگ دقمون داد٬ منم یوهو تصمیم کبری گرفتم٬ کفشای آهنی پوشیدم٬ یه نفس عمیق کشیدم و نشستم پای کامپیوتر. بعدم یه نفس آرشیو چاردیواری م رو آوردم روی بلاگفا ! دیگه همینجور عشقولانه نشسته بودم واسه خودم آرشیوم و می خوندم که یوهو رسیدم به پستی که تاسیس این خونه خاله خرسه رو به اطلاع عموم رسونده بودم. بدویین یه تبریک دیگه م واسه اونور بگین!

از قدیم و ندیم یه ضرب المثلی وجود داشته با این مضمون که: قهوه ای به دانشگاه نمی رفت٬ وقتی به زور از خونه می نداختنش بیرون جمعه می رفت! تازه اونم از ساعت ۹ صبح تا ۴ بعد از الظهر! فکر کـــــــــــــــــــــن! آدم بعدالظهر جمعه که تو خیابونا گرد مرده می پاشن توی دانشگاه مشغول تیغ زدن کله کچل استادش باشه! (اومدم بگم کچل کردن کله استادش دیدم استاد بنده خدامون خودش کچل خداداد هست! ) جلسه پیش آقای استاد امر فرموده بودن براشون یه خبر ترجمه شده ببریم. یعنی فلان شب فلان ساعت اخبار فارسی رو ضبط کنیم از تی وی٬ بعد براش ترجمه کنیم. من خیلی بچه زرنگی هستم! (آدما واقعیت ها رو باید بگه! ) برای همین دست خالی رفتم پیشش٬ اونم جایزه بهم یه منفی داد! کلی هم با مهربونی گفت واسه جلسه بعد حتما ترجمه شده ش رو بیار!منم که خیلی زود حساب کار میاد دستم حرفشو گوش کردم و کارامو انجام دادم!!!!! فقط ساعت قبل از کلاس این استاد٬ دیدم سهیلا داره می ره خونه٬ گفتم قربون دستت این ترجمه های هفته پیشت و بده من٬ نشون این آقا بدم دست از سر من برداره! سهیلا م هیچی نگفت برگه هاشو داد به من.
هیچی. ما پاشدیم رفتیم سر کلاس٬ خوشحـــــــــــــــــــــــــال!استاد هم پاشد دونه دونه تکالیف بچه ها رو چک کرد! یه حس خوب کلاس اول بودنی بهم دست داد! وقتی رسید به من٬ دماغم و گرفتم بالا و کاغذا رو دادم دستش و خیلی از خود متشکر زل زدم بهش!دیدم هی این داره با دقت برگه های من و نگاه می کنه! هی اینورش و چک کرد٬ اونورش و چک کرد! یوهو گفت:" اینا برگه های خودته؟" یه خورده نگاش کردم و خیلـــــــــــــــــی جدی گفتم: "وا! معلومه استاد!" دوباره این برگه ها رو بالا پایین کرد گفت: "این دست خط تو نیست!" اخمام و کردم تو هم گفتم: "دارین تهمت می زنین ها! " یه ذره دیگه گذشت دیدم داره می خنده! گفت: "اینا برگه های سهیلا س!" خیلی شاکی گفتم: "بابا دست خط خودمه! می خواین براتون بنویسم راضی شین؟؟ " دیدم داره بلندتر می خنده! حالا همه ی بچه ها تو کف انکارهای من! یه ذره گذشت استاد با خنده گفت: "آخه می دونی چرا من می شناسم برگه های سهیلا رو؟ اخه جلسه پیش که اومده بود سر کلاس اون گروهی ها نشسته بود من برگه هاش و گرفتم که از روی خبر برای بچچه ها بخونم!!" تف به این شانس! تف تف تف! واقعا فکر می کنین قیافه من اون لحظه چه شکلی بود؟؟ یه کم مکث کردم٬ بعد گفتم: "واقعا که استاد! چه آدمایی پیدا می شن! به اینام می گم دوست؟ برگه هاشونو می دن دست آدم بعدم یه کلمه نمی گم استاد می شناسه این ورقا رو!  آدم صد تا دشمن داشته باشه یه دوست مثه اینا نداشته باشه! من واقعا شرمنده م. سهیلا چیزی به من نگفته بود. وگرنه از اون نمی گرفتم خوب! " قیافه استاد اینجوری: ! بچه ها اینجوری: ! بدبخت استاد زبونش بند اومد! یه نیم ساعت گذشت٬ داشتیم ترجمه می کردیم. یه کم منو نگاه کرد گفت: "تو که راحتی! داری از رو ترجمه های سهیلا می نویسی!" حالا اصلا خالی بود برگه سهیلا هیچی ننوشته بود توش! خیلی شاکی برگشتم گفتم: "نه بابا استاد! ننوشته اصلا. چه آدمای تنبلی پیدا می شن ها! بابا برگه می دی دست آدم لااقل بنویس توشو!خودم ترجمه می کردم بهتر بود! نه انقدر زیر بار منت می رفتم٬ نه بیخودی ذهنیت شما رو از خودم خراب می کردم! اه اه اه! دیگه از این آدم جزوه نمی گیرم!  " استاد یه خورده منو نگاه کرد٬ بعد گفت: " خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــی اعتماد به نفست بالاس!!!!" فکر کنم منظورش این بود که خیلی پررویی! حالا این وسط هم علیرضا هی موش می دووند که استاد واسش دوتا منفی بذار! هم واسه اینکه تکلیفش و نیاورده هم واسه اینکه انقدر پر روه! ولی حال کردم که استاده یه دونه منفی هم واسم نذاشت!

پ.ن: حاضرم برم زن یکی از این افغانی ها بشم٬ ولی بشینه این پروژه های ملا بنویسی منو انجام بده! دیوونه شدددددددددددددددددددددددددم!