این پست واسه دل خودمه. یه جور دلتنگنامه س! نخونین به نفع خودتونه!!

چرا چشم آدم به معایب و نقص های دیگران تا این حد بازتر از کم و کاستی های خودشه؟ چرا تا این حد موعظه کردن برای مستمعین آسون تر از نگاه کردن به درون خود آدمه؟ چرا من نوعی باید بترسم از اینکه به خودم٬ به کارهام٬ به اعتقاد سست و لرزونم نگاه کنم؟ چرا باید حسرت بخورم به پاکی گذشته ها و حس کنم هر روزی که می گذره روی این لوح خط سیاه دیگه ای کشیده می شه؟!...
دلم تنگه...دلم واسه همه خوبی ها و پاکی های گذشته م تنگه. دلم می خواست بازم رمضون رو مثل اون سال ها درک می کردم. دلم می خواست اون لذت و دوباره می چشیدم. چی شد که معنای روزه از اون همه اخلاص و تصفیه و سفیدی٬ تا حد صرف مطلق گرسنگی و تشنگی نزول کرد؟! گاهی دلم می خواد وقتی ربنای شجریان رو می شنوم مثل اون سال ها مو به تنم سیخ شه...مثه اون سال ها نمازام تو این ماه یه بوی دیگه بگیرن...اون آرامش عجیب بعدالظهرهای رمضون به روحم برگرده. نمی دونم خدام رو کجا جا گذاشتم که حتی شب های قدر هم برام شدن یه روتین! شدن یه کاری که باید انجام بشه٬ یه شبی که باید به جوشن خوندن بگذره...پارسال هیچ جا نرفتم! یه شب جوشن و تا نصفه خوندم و دو شب دیگه فقط اشک ریختم و لام تا کام حرف نزدم! نه دعایی٬ نه قرآنی٬ نه ذکری...از خودم لجم گرفته بود. دلم نمی خواست فیلم بازی کنم. لااقل جلوی خودم! راست گفتی مرضیه ...ما پیشترها بند باز های ماهری بودیم! الآن اما....حس پرت شدگی دارم! حس سقوط!!
این تصنیف شجریان که گذاشتم اینجا یه بغض عجیبی برام میاره. بوی رمضون سال های پاکی رو می ده...گاهی حتی دلم واسه سفره افطارهای ۵ نفری مون تنگ می شه...من٬ مینا٬ لیلا٬ مامان و بابا. بابا روزه نمی گرفت اما دوست داشت به شله زردا و حلواها و شیربرنج های سر سفره ناخونک بزنه! گاهی دلم سحرهای اون سالها رو می خواد که اشک همه رو در می یاوردم تا بیدار شم و آخرشم مینا میومد منو می نداخت سر دوشش و پرتم می کرد پشت میز آشپزخونه!! دلم واسه اون نوری که می خورد تو چشمم و تا یه ربع چشمام و می زد تنگ شده. همه سحری مو با چشم بسته می خوردم که خواب از سرم نپره! اکثرا هم سحرهای بچگی م بوی کباب چنجه ای می داد که مامان از یه ساعت قبل سر گاز آروم آروم درست می کرد. عجیب بوی محبت می داد...
دیگه لبام ترک نمی خورن! چون انقدر بزرگ شده م که یادم بمونه کرم بزنم دائم. دیگه اشتباهی آب نمی خورم! چون حواسم انقدر جمع شده که یادم بمونه روزه م. دیگه از شدت گشنگی دستام یخ نمی کنن! چون انقدر قوی شده م که چند ساعت گشنگی از پا درم نیاره. اما دلم همه شون رو می خواد! حتی خوابهای بعدالظهر رو که از شدت ضعف بیهوش می شدم تا خود خود افطار!!
این روح انقدر کثیف شده که دیگه هیچی سر ذوقش نمی یاره...کسی سفیدکننده نمی شناسه؟!

پ.ن: خونه پر از گل های مریمه. آخرش عطرشون منو روانی می کنه...