دویست و هشتاد و یکمین کوزه عسل
یه مرد جا افتاده بود...شاید حدودا چهل و شیش هفت ساله...از اینایی که بالای سرشون بی مو شده و عینک می زنن و کت و شلوار مشکی می پوشن. نمی دونم چرا از بچگیم تصورم از یه بابای خوب یه بابای این شکلی بود! شاید چون تنها دوست خوب بابا این شکلی بود...
در تاکسی رو باز کرد و نشست کنار من...دستاش پر از کیسه های خرید بودن...بازم مثه باباهای خوب! گوشی رو برداشت...دنبال یه شماره گشت..."الو؟ هانیه بابا؟ سلام دختر گلم. خونه مامانی هستین عزیزم؟" . . .
وقتی خواستیم پیاده شیم منتظر وایساد که منم پیاده شم٬ بعد در تاکسی رو با احترام برام بست و رفت...دلم پدر خواست...پدری از جنس مردایی که بالای سرشون بی مو شده و عینک می زنن و کت و شلوار مشکی می پوشن...
پ.ن: کامپیوتر رو دارم می دم برای تعمیر. تا چند روز دیگه بای!








خدا نصیب گرگ بیابون نکنه غرغر های این بچه رو!! دیدم هیچ کاری نمی تونم بکنم بهش می گن: می دونی کی می خواد بیاد خاله؟ ساکت شد زل زد به من!
ایشالا امسال بخت همه تون وا شه! اگرم وا شده گره ش بزن نیوفته!
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)