دویست و هشتاد و یکمین کوزه عسل

یه مرد جا افتاده بود...شاید حدودا چهل و شیش هفت ساله...از اینایی که بالای سرشون بی مو شده و عینک می زنن و کت و شلوار مشکی می پوشن. نمی دونم چرا از بچگیم تصورم از یه بابای خوب یه بابای این شکلی بود! شاید چون تنها دوست خوب بابا این شکلی بود...
در تاکسی رو باز کرد و نشست کنار من...دستاش پر از کیسه های خرید بودن...بازم مثه باباهای خوب! گوشی رو برداشت...دنبال یه شماره گشت..."الو؟ هانیه بابا؟ سلام دختر گلم. خونه مامانی هستین عزیزم؟" . . .
وقتی خواستیم پیاده شیم منتظر وایساد که منم پیاده شم٬ بعد در تاکسی رو با احترام برام بست و رفت...دلم پدر خواست...پدری از جنس مردایی که بالای سرشون بی مو شده و عینک می زنن و کت و شلوار مشکی می پوشن...

پ.ن: کامپیوتر رو دارم می دم برای تعمیر. تا چند روز دیگه بای!

دویست و هشتادمین کوزه عسل

از میون افرادی که برای دعای بارون به تپه ها می رن اونایی به خدا ایمان دارن که با خودشون چتر می برن!

آقای همسر با یه شیطنت عجیبی زل زده تو تخم چشای من می گه:
+ قهوه ای؟ یه سوال ازت می پرسم خوب فکر کن جواب منو بده!
- لابد می خوای بازم بپرسی دوست دارم یا نه!
+ (در حالی که غش کرده از خنده) نــــــــــــه! جدی خوب فکر کن...
- (با یه قیافه جدی و متفکر خیره شده م به دهنش ببینم چی می خواد بپرسه...)
+ فکر کن تو خونه ای٬ بعد بچه ت شروع می کنه به گریه کردن. همزمان زنگ خونه تون رو هم می زنن٬ تلفن هم زنگ می خوره٬ شیر آب آشپزخونه بازه و آب داره سر می ره٬ لباس هام بیرون پهنن داره بارون می گیره! یکی یکی بگو چیکار می کنی!!
- (با چشمای گشاد!) عجب افتضاحی!!
+ (هنوز داره با بدجنسی می خنده!) بگو دیگه!
ـ (برو تو بحر قیافه دانشمند من!) م م م...خوب... اول شیر آب رو می بندم٬بعد بچه رو بغل می کنم٬ گوشی تلفن و بر می دارم و می رم ببینم کیه دم در. گور بابای لباسا!
خوب من که اصلا نفهمیدم چرا آقای همسر از خنده منفجر شد!!

 

پ.ن: گریه بچه نشونه خانواده س! زنگ تلفن نشونه کار و شغله! زنگ در نشونه دوستاس! لباس نشونه پوله! آب هم...شرمنده! روم به دیفال! همون چیزه دیگه! همون!!

از دیگران نوشت:
هشدار برای کبری 11

کبری نشست تو حیاط به درس خوندن که تلفن زنگ زد… مامانش تو آشپزخونه داشت میرزا قاسمی درست می کرد ، خودشم از اول می دونست مامانی اینوقت روز داره آشپزی می کنه واسه همین جفتک زنون پرید تو اتاق و تلفنو برداشت و گفت: جانم(با آخر ناز و ادا)؟؟؟ که یه صدا از اون ور خط گفت : جاااااااانم
کبری : هانم؟
تلفن : منم
کبری : شما؟
تلفن : شوما نیست داروگره
کبری : آقا بفرمایین
تلفن : نوش جان میل ندارم
کبری : هه…هه…هه…هو…هه…ها…هه…(به اینا می گن خر خنده از نوع بیا با من دوست شو)
تلفن : جاااااااانم…می میرم واسه دختر خوش خنده
کبری : اتفاقا منم می میرم واسه خودم
تلفن : ولی منکه تو رو نگفتم
کبری : پس کی رو گفتی؟
تلفن : دوست دختر آینده مو گفتم
کبری : ا؟خوب پس من مزاحمتون نمی شم ، اگه امری ندارین…؟
تلفن : خوب حالا…خودتو لوس نکن عزیزم(!!!چه زود گفت عزیزم) تو که می دونی آخرش مال خودمی
کبری : آره؟ ولی اصلا مطمئن نیستم تو آخرش مال من باشی
تلفن : خوب حالا بیا یه قراری بذاریم همدیگه رو ببینیم
کبری : بله…بله…آره…از صفحه چهل و پنج تا صفحه هفتاد و پنجه…
تلفن : چی می گی تو؟
کبری : نه…نه…فردا نه…پس فرداس امتحان
تلفن : مگه واسه دوست شدن با تو باید امتحان داد
کبری : آره…خود خانم معلم گفت
تلفن : ا؟مامان تشریف اورد؟خوب باشه… شما… همراه من همینه که رو کالر آیدیت افتاده.بهم زنگ بزن سر فرصت
کبری : باشه… حالا من بهش می گم نگیره… ولی قول نمی دم قبول کنه
…تتق(تلفنو قطع کرد)… و خلاصه کبری که خیلی تو فکر این تلفن بود یادش رفت کتابشو برداره و بارون اومد و کتابشو خراب کرد و بخاطر همین اتفاق باباش پاره ش کرد و انداختش دور و یکی دیگه براش خرید خلاصه بعد از اینکه کبری کتابشو جا گذاشت تو حیاط و بارون کتابه رو خیس کرد و دیگه بدرد نخورد ، مجبور شد به باباش بگه و باباشم وقتی قضیه رو فهمید به معنای واقعی پاره ش کرد… و انداختش دور و یه کتاب دیگه براش خرید و کبری هم که دید قضیه کتاب به خیر گذشت(کی به فکر کتابه بیچاره س که پاره ش کردن)رفت تو فکر تلفن… نه اینکه بخواد تلفنو پاره کنه… بلکه به فکر کسی که بهش زنگ زده بود.
شب بود که دوباره یاد تماسه افتاد.آروم آروم خودشو رو زمین کشید و همونجور که رو شکم خوابیده بود و کتاب جدیدشم جلوش بود سینه خیز خودشو کشید طرف تلفن.کم کم رسید به نزدیکی تلفن که یه دفه… باباش گفت : کبرای بابا… چایی بده بابا (نگفت مربا گفت چایی) خلاصه کبری بلند شد و یه چایی دبش ریخت واسه بابایی و برگشت سرجای اولش.دوباره شروع کرد سینه خیز رفتن طرف تلفن… رسید به تلفن که باباش گفت : پس قندت کو عروس خانم.کبری دوباره بلند شد و دوتا قند و دویست تا فحشو رسوند به باباش و برگشت سرجاش.دوباره سینه خیز سینه خیز رفت طرف تلفن تا رسید به تلفن… شماره رو از کالر آیدی دید و یادداشت کرد و صبر کرد تا فردا صبح.
صبح بازم مامانش مشغول آشپزی بود که کبری پرید طرف تلفن…
کبری : الو؟
تلفن : جون الو؟
کبری : سلام
تلفن : علیک سلام . چطوره احوال شما؟
کبری : مرسی
تلفن : امر بفرمایین
کبری : هیچی… فقط خواستم ببینم راست می گی موبایل مال خودته؟… خوب اگه کاری نداری…
تلفن : چرا اتفاقا یه مقدار کار دارم.
کبری : خوب برو کارگر بگیر
تلفن : ما فقط مرید شرکت شماییم
کبری : ببین من الان نمی تونم زیاد صحبت کنم.قرارمون باشه واسه فردا ساعت یازده صبح در امامزاده صالح به مقصد بهشت زهرا… اتوبوس آماده حمل عزاداران عزیز به محل می باشد.ضمنا کلیه هزینه های مربوط به مراسم آن مرحوم صرف امور خیریه می گردد

صبح که شد کبری به مامانش گفت: مامانی؟ الهی من قربونت برم؟ من برم کلاس زبان؟
ننه کبری : کجا؟
کبری : کلاس زبان
ننه کبری : از کی تا حالا می ری کلاس زبان؟
کبری : مامان خوب تا حالا نرفتم… هیچوقت برای یادگیری دیر نیست… خوب از امروز
ننه کبری : خوب برو عزیزم. منکه حرفی ندارم. برو خیلیم خوبه.حالا کی باید بری؟
کبری : امروز ساعت یازده
خلاصه کبری خانم رفت سر قرار و اکبر آقا رو دید و… کبری خانم قصه ما و اکبر آقای قصه شما با هم دوست شدن خلاصه و رفتن ددر و بیرون و اینور و اونور و بالا و پایین… که همین بالا و پایین کار دست کبری خانم داد و… آقا اکبر قصه شمام نامردی نکرد و کبری خانم قصه ما رو ول کرد به امان خدا و رفت سراغ یه دختر دیگه و کبری خانم موند   

و از این قصه چند تا نتیجه می شه گرفت که الان می گم:
الف. کبری نباید کتابشو زیر بارون جا می ذاشت که باباش پاره ش کنه
ب. کبری نباید اونقدر فکرشو مشغول تلفنه می کرد که کتابشو زیر بارون جا بذاره و باباش پاره ش کنه(نکته تاکیدی)
ج. کبری اصلا غلط کرد کتابشو زیر بارون جا گذاشت
د. به هر کسی که بهتون زنگ زد زنگ بزنین.شاید خر بشین… ولی شایدم اون خر بشه.ارزش امتحانو داره
  

ه. همیشه وقتی می خواین با کسی دوست بشین قبلش دویست سیصد تومنتونو آماده داشته باشین…..{ نکته داره.}
تک زنگ بزین که اون بهتوت بزنگه…… مخصوص اصفهانیا 
ز.دنبال چی می گردی؟تموم شد دیگه… پاشو برو دنبال زندگیت


حرف های در گوشی جایی برای ثبت نظر های شماس! :)

دویست و هفتاد و نهمین کوزه عسل

عشق مثل صحراس. تپه هاي شنيش با باد جا به جا مي شن ولي صحرا هميشه صحرا مي مونه...

این بچه ها رو دیدین ۲-۳ ساله ن؟ دیدین همه کارا رو می خوان خودشون بکنن؟ مثلا تا میای کفش پاشون کنی می گن "خودم! خودم!" آخرشم لنگه به لنگه می پوشن؟! دیدین آدم می خواد یکی بزنه تو دهنشون دلش خنک شه؟! فکر کنم مامان خرسه دیروز دقیقا همین حس رو نسبت به من داشت!دیشب آخر شب داشتم فکر می کردم با این سرعت نجومی ای که من توی پخت و پز و چیدمان و جم و جور و کار خونه دارم٬ اگه به جای یه مهمون (بخوانید آقای همسر!) ۲۰ تا مهمون داشتم احیانا کارام چقدر طول می کشید؟! بعد با یه حساب سر انگشتی فهمیدم تقریبا می شه ۴۰ روز! پریشب که آقای همسر و واسه شام دیشب دعوت کردم یوهو جوگیر شدم گفتم: بیا! خودم آشپزی می کنم واست ها!!  آقای همسر هم طلفکی ندیده خوب از این ناپرهیزی ها! آخرین باری که واسش آشپزی کردم به جای برنج بهش فرنی دادم با تیکه های جوجه!! حالا منم اعتماد به نفسم چسبیده بود به سقف!! هی اصرار اصرار که بگو چی دوست داری!! آقای همسر هم با لطافت تمام گفتن: لازانیا!  منم که عمرا کم بیارم!! با روی خوش استقبال کردم! همچین گفتم به روی چشم که خودم شک کردم که من قبلا سرآشپزی چیزی نبودم آیا؟!
هیچی دیگه...یوهو اون حس خونه داریم زد بالا گفتم بذار دسر رو امشب درست کنم که واسه فردا یه کار کمتر شده باشه. دسره رو درست کردم و دستم و زدم زیر چونه م که خوب؟ حالا چه شکلی تزئینش کنم؟! من نمی دونم این جرقه هامو از کجام در میارم!! یه خورده به این نگاه کنین: (+)  آخه من چقدر بدبختم!! من از کجا می دونستم اسمارتیز رنگ می ده بعدم می شاشه تا اون سر دسر؟!
ببین عشق چه کارها که نمی کنه! همچین کارایی کرده که منی که سایه پیاز داغ رو با تیر می زنم و سرم و بذارن لای گیوتین بهم تخم مرغ گندیده پرت کنن بعدشم دارم بزنن دست به پیاز نمی زنم و اگه مامان خرسه پیاز داغ درست کنه تا یه هفته باید جواب غرغر های منو بده٬ شبیه وایسادم به پیاز خورد کردن و پیاز داغ درست کردن!  اونم یه شب قبلتر که نه خونه بو بگیره نه سرتا پای من! می خوام سر جاهازم از این لباس فضایی ها بخرم واسه آشپزی که اصلا هوا واردش نمی شه!! من از بو گرفتن موقع آشپزی متنفرم!!!
داشتم می گفتم...از کله سحر (بخوانید ساعت ۱۱:۲۰ لنگ ظهر!) دقیقا ۸/۹۲۸۶۵۹۲۶۵۰۲۵۷۲۰۵۷ بار از آبجی خرسه دستور پخت لازانیا رو گرفتم! ۹۸۲۶۳۴۹۶۲۳۹۶ بار هم از روی جعبه لازانیای تک دستورشو خوندم! شکل لازانیا شده بودم دیگه! گفتم مایه ش رو درست می کنم که شب دیگه برسم به حموم و نقاشی و ریخت و شمایل و اینا! خوب اون که مثه ماکارونی بود و بلد بودم. بعد گفتم خوب؟ حالا چیکار کنم؟! هیچی دیگه...نشون به اون نشون که ساعت ۲ بعد الظهر تمامی بشقاب ها٬ لیوان ها٬ کاسه های ماست و خیار(!)٬ نوشابه و دوغ(!)٬ قاشق چنگال ها٬ سس سالاد(!)٬ و کاسه برای دسر روی میز ناهار خوری چیده شده بود!!! دستمال هارم تا کرده بودم من!! فقط نفهمیدم که مامان خرسه چرا وقتی از خواب بیدار شد موهاش سیخ شد که بچه جون چرا دوغ و نوشابه ت و از الان از یخچال گذاشتی بیرون! تازه من می خواستم  سالادم هم بذارم رو میز!! اون هویجای وسطشو می بینین؟ یه چیزی نزدیکه ۳ تا هویج حروم شد که بنده هنر نمایی کنم و با این جوونورا هستن فر می دن هویجو! با همونا! هویجا رو فرفری کنم! الانم می بینین که چقــــــــــــــــدر فر خوردن! 
عصر پا شدم رفتم حموم و بعد اومدم موهام و سشوار کشیدم و آرایش کردم و لباسامم پوشیدم! جالبیش این بود که عجیب گیر داده بودم به اون صندل پاشنه ۱۲ سانتی هام اونارم پام کرده بودم!! بعد فکر کن مثه اردک از اینور می دویدم اونور لازانیا آبکش می کردم!  دقیقا با همون صندل ها! خلاصه اینکه وقتی آقای همسر رسید لازانیای بنده با سلام و صلوات رفته بود تو فر! اگه بدونین چه جیغی کشیدم وقتی در فر و باز کردم و دیدم لازانیام این شکلی شده: (+)انقذه خوچگل بود که همه انگشت حیرت به دهان گرفته بودن! خودم ۱۰ تا انگشتم تو دهنم بود از تعجب! باور کنین فکر کردم غذای اشتباهی دارم از فر در میارم! البته وقتی چاقو زد توش آباش پاچید هوا دیدم نه! همون غذای خودمه! شده بود یه پا خورشت واسه خودش!! کجش می کردی قد یه لیوان از توش آب و روغن می ریخت پایین! خدایا چی می شد یه ذره به منم نگاه می کردی؟؟!

* کامپیوترم قشنگ بود قشنگ تر شد! سر یه پست وبلاگ نوشتن ۵ بار هنگ کرد ۵ بار ریست شد! با خاک یکسانم کرد!!!

* منتظرت هستم
در چنان هوایی بیا
که دست برداشتن از تو غیرممکن باشد!
/ اورهان ولی

* خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
   بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش

   حافظ شیرازی

* بغض بزرگترين اعتراضه . . . اگه بتركه ديگه اعتراض نيست ، التماسه !

پ.ن: یه دوستی لینک آهنگ وبلاگ رو خواسته بود. اول اینکه اون لینک آهنگ های وبلاگ رو درست کردم. بعد اینکه هرجا تو هر وبلاگی که آهنگ دیدی و خوشت اومد برو رو پلیرش راست کلیک کن. بعد properties رو بزن. اونوقت لینک آهنگ رو بهت می ده :)


حرف های در گوشی جایی برای ثبت نظر های شماس! :)

دویست و هفتاد و هشتمین کوزه عسل

از مخالفت نترس. چون بادبادک وقتی بالا می ره که باد مخالف باشه!

...آروم میاد بالای سرم و نرم صدام می زنه...همون اولین بار بیدار می شم اما دلم می خواد بازم اسمم رو صدا کنه! یه بار دیگه می گه...یه بار دیگه...خم می شه و آروم پیشونیم رو می بوسه. همونجور که چشام بسته س دست می ندازم گردنش و بغلش می کنم. چند دقیقه بعد این منم که دارم با آب وضو خواب ر از خودم دور می کنم و اونه که دوباره زیر پتو گوله شده! نماز صبح رو دوست دارم...با اینکه واقعا سخته بیدار شدن. حس می کنم خدا صبح ها مهربون تره!!
ساعت و نگاه می کنم. داره دیرش می شه! یه ربع بعد با یه سینی٬ ظرف  نیمرو٬ دوتا چایی٬ پنیر و گردو وایساده م پشت در اتاق....دستگیره رو با آرنجم می دم پایین و همونجا روی رختخواب خودم سینی رو می ذارم زمین. کلوچه یادم رفته! می پرم و بسته ای رو که دیشب خواهر واسش داده از رو تخت می ذارم کنار سینی...چار دست و پا خودم و می کشم کنارش و آروم دم گوشش می گم: پسری؟ پاشو صبحونه بخور! چشمای سرخش و یکم باز می کنه و دوباره از هوش می ره. م دونم خیلی خسته س اما وقتی نمونده...انگشتم رو آروم می کشم رو موهاشو و می گم: دیرت می شه ها! ... اینبار یه غلت کوچیک می زنه و بالشش رو بغل می کنه و دوباره می خوابه! ... دلم نمی یاد دوباره بیدارش کنم. حس می کنم بیشتر از صبونه به خواب احتیاج داره... می رم بیرون...می رم سر پازلم...چند دقیقه بعد جلوم وایساده...با چشمای خواب آلود و موهای پخش و پلا! ... وقتی می خواد بره یه بسته کلوچه می ذارم گوشه کیفش و قفل کیف رو جا می ندازم...می رم تا دم در بدرقه و تا جایی که ببینمش براش دست تکون می دم...
هیچ کدوم این کارا رو "من" نمی کنه! اینا همش کار همون "کودک درون" ه!  همونی که روزهایی رو دیده که مامانش صبح های زود با عشق بلند می شده٬ با عشق صداش می زده٬ با عشق براش صبونه آماده می کرده٬ با عشق بهش تغذیه می داده و با عشق روونه مدرسه ش می کرده! و من چقدر کور بودم به اینهمه محبت!! صبح ها انقدر خوش اخلاق بودم که وقتی صدام می زد هی می گفتم: هوم؟؟؟ آخرشم با حرص می چرخیدم و پشتم و می کردم!! انقدرم خوش خوراک بودم که به صبونه نگاه هم نمی نداختم و فقط با یه صدایی که اصلا شبیه صدای خودم نبود و بیشتر مثه صدای گاو در حال زایمان بود(!) می گفتم: نمی خورم!! انقدر هم قدرشناس بودم که همیشه تغذیه هام رو از کیفم می ذاشتم بیرون و می گفتم: جا ندارم! بعدم ک و نم رو می کردم و یه خدافظی از سر باز کنی و دِ در رو!! کلا بچه نمونه ای بودم! مونده م با این اخلاقای گل و بلبلم چرا مامانم طلاقم نداد!! حالا که اندازه یه خرس٬ گنده شدم و دارم یه نیمچه عشق - در برابر عشق مادری - رو تجربه می کنم٬ می بینم چه زجری داره محبت آدم رو نادیده بگیرن! وقتی خودم با کوچیک ترین کارهام رو با محبت و دوست داشتن همراه می کنم می بینم مامانم حق داره شیرش و حلالم نکنه!  خدایا منو بخور!

¤ تست کور رنگی:
تا اونجا که از زیست دوره دبیرستانمون یادمه کور رنگی صفت وابسته به جنسه. واسه همین فقط عناصر ذکور کور رنگی می گیرن! (آخ جون یه درد پیدا شد که یقه ما زن های بدبخت رو نگیره!) این عکسارو ببینین و بگین چه عددی توش نوشته شده:

خوب؟! نتیجه؟
اولی ۶ - دومی ۸ - سومی ۴۵ - چهارمی ۵۶ - پنجمی ۲۵ - شیشمی ۲۹!
اونی که کور رنگی سبز و قرمز داره فقط می تونه ۲۵ و ۵۶ رو ببینه!
حالا این آخریه رو نگاه کنین! این دیگه تیر خلاصه!!

خوب؟ چند بود؟! ۵!!

¤ اوّلین بوسه درست مثل اوّلین نخ سیگار می‏مونه، هیچ معتادی نیست که با سیگار شروع نکرده باشه.
پ.ن: و بوسه برای قلب بیشتر از سیگار ضرر دارد...(+)

¤ فیلم Next را حتما ببینید!! خوچگل است بسی!  مخصوصا بازی نیکولاس کیج!!


حرف های در گوشی جایی برای ثبت نظر های شماس! :)

دویست و هفتاد و هفتمین کوزه عسل

رفتم دانشگاه...
آخرین باری که از پله های سفید اونجا پایین اومدم و از در باریک ساختمونش رد شدم و پیچیدم سمت سر کوچه و با بچه هایی پخش و پلا بودن اینور و اونور خداحافظی کردم٬ از شدت سرما دندونام تیک تیک می خوردن به هم و همه جا پر بود از برف و بخار نفس هایی که از دهن بیرون نیومده جلوی چشمات یخ می زدن! اون روز انقدر خوشحال و سبک بودم که حتی برنگشتم یه بار دیگه دست تکون دادن دوستام و رو ببینم. آخه قرار بود برم خونه که ساکم و ببندم و با سهیل راهی اولین سفر دو نفره مون اون هم به کیش بشیم. (وای یوهو یاد کیش افتادم! انقدر خوش گذشت که هربار بهش فکر می کنم داغ می شم! داغ داغ!!)
اعتراف می کنم دلم برای همه چیز تنگ شده بود...حتی واسه اون بادی که می پیچه تو پله های مترو و چادر رو از سر آدم می کشه! واسه صدای بوق ممتد کارت هایی که تموم شده ن! واسه آرامش و انتظار آمیخته به هم توی سالن برای رسیدن قطار..واسه صدای باز شدن در مترو و هجوم جمعیت و عجله ملت...واسه سکوتی که همیشه توی مکعب مستطیل واگن٬ با من میاد و من رو می بره به فکرِ...به فکرِ...به فکرِ نمی دونم چی! واسه صدای دستفروش هایی که از لوازم آرایشی گرفته تا تی شرت و شلوار و لباس ز ی ر می فروشن و مردم هم چه جـــــــــــــــــــــور می خرن ازشون! دلم حتی واسه بوی عطری که تو سالن میرداماد می پیچه تنگ شده بود! از سر کوچه دانشگاه که پیچیدم یوهو دلم خواست بازم آتنا رو ببینم که داره دنبال جا پارک می گرده! یا اون دوقلوهامون رو که هیچوقت نتونستم از هم تفکیکشون کنم! اما بچه ها دیگه نبودن! وقتی از پله ها رفتم بالا و به جای خانوم میان سالی که همیشه پشت اون شیشه های راه راه می شست و منو به اسم صدا می کرد٬ یه مشت جوون تازه کار دیدم٬ وقتی توی هیچ نقطه ای از ساختمون یه دونه آشنا هم ندیدم٬ وقتی چشمم افتاد به سلف که کلا کن فیکون شده بود٬ وقتی روی برد از اسم اون همه بچه اسم هیشکی به نظرم آشنا نیومد٬ یوهو دلم گرفت!! انگار یوهو با این واقعیت مواجه شدم که آدم یه جا رو به خاطر افرادش دوست داره نه خود ساختمونش!! اونجا یه مشت آجر و تیر آهن و صندلی و تخته بود بدون دوست هام. وقتی نرگس و دیدم که از پشت ماشین های پارک شده کله ش معلومه و داره می رسه به در ورودی از ذوقم نفهمیدم چه جوری پریدم تو بغلش! باورم نمی شد انقدر دلتنگش شده باشم. شاید بهترین خنده های دوران دانشجویی م رو با اون کرده باشم. رفتیم و انگار نه انگار که دیگه ممکنه همدیگه رو نبینیم...رفتیم شهر کتاب بالای دانشگاه و اون واسه مامانش کادوی تولد خرید و من واسه پسر خواهرم سی دی گرفتم. بعد هم با هم رفتیم مترو سوار اتوبوس شدیم و من ونک پیاده شدم و اونم رفت خونه شون. درست مثه روزایی که می دونستیم فردا روزی بازم همدیگرو می بینیم...
رفتم پیش سهیل. دلم هیچ جای دیگه ای رو نمی خواست. می دونستم فقط دیدن خودشه که دلم رو باز می کنه.واسش از شیرینی فروشی سر کوچه دانشگاه پیراشکی گرفته بودم. از همونایی که خیلی دوست داشت و من از دانشگاه که می اومدم براش می گرفتم. از وقتی دیگه دانشگاه نرفتم پیراشکی خوردنمون هم تعطیل شده! رفتم دم شرکتش و زنگ زدم که بیاد پایین. چه خوب فهمیده بودم دلم و باید کجا ببرم که آروم شه...
رفتیم پارک پشت شرکت و با هم پیراشکی خوردیم. بعدم راه رفتیم...آروم...آروم....تا من قدم به قدم دوباره خودم و پیدا کنم...خواستم بهش بگم. بگم که دلم یوهو چقدر تنگ شد...اما ترسیدم! ترسیدم فکر کنه...نمی دونم ترسیدم چی فکر کنه! شاید نخواستم بی خودی حس کنه من دلتنگ تجردم هستم! نه...هرچی فکر می کنم دلم نمی خواد به اون سرگردونی و دلتنگی های بی دلیل تجردم برگردم! ذات آدمیزاده...همیشه دلتنگ چیزاییه که گذشته ن! چیزایی که تا وقتی هستن آدم کوره برای دیدنشون!!
می رم این واحد آخری رو مهمان می شم! نمی تونم برم تو اون ساختمون و دوستام رو نبینم! من تو غربت می ترکم!!!

پ.ن: ممنونم که مرهمی به این آشفتگی های بی دلیل و بچگانه من...ممنونم....

پ.پ.ن: چرا به من شک می کنی؟!
            من که منم برای تو 
            لبریزم از عشق تو و
            سرشارم از هوای تو...
                                چکاوک  داریوش!

از دیگران نوشت:
مشت اول و دوم خیلی سنگین است٬ نه اینکه هوش و حواست به جاست٬ دیدن ضارب هم ضربه را دردناک‌تر می‌کند. شاید با خیال انتقام آرام شوی! مشت سوم و چهارم را که می‌خوری٬ گیجی٬ ولی باز دلت می‌خواهد بدانی چه کسی زد؟ دلیلش چه بود؟ با خیال قسمت و حکمت آرام می‌شوی. از ضربه پنجم به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست٬ دیگر نمی‌خواهی بدانی چرا؟ کی؟… سکوت می‌کنی٬ غرق می‌شوی توی خودت٬ به دنبال استحقاقت می‌گردی٬ چیزی درون تو باید پاسخگو باشد٬ گناهانت را مرور می‌کنی٬ اشتباهاتت را … با هیچ خیالی آرام نمی‌شوی…
این‌ها را گفتم که بدانی من خیلی وقت است دو رقمی مشت می‌خورم٬ لازم نیست اینجا بنشینی قصه ببافی که اشتباه شد و چرا و چه! برو بگذار به زخم‌هایم برسم…(+)


حرف های در گوشی جایی برای ثبت نظر های شماس! :)

دویست و هفتاد و ششمین کوزه عسل

برای داشتن چیزی که تا بحال نداشتم٬ باید کسی بشم که تا حالا نبودم!

نمی دونم ناراحت باشم از تموم شدن این تعطیلات دراز یا خوچحال! از انصاف اگه نگذریم واقعا تعطیلات خوب و خوشی داشتم. یه تعطیلات جدید! یه عید با تمام حس های نو و تجربه های تازه! با یه عالمه عیدی تپل!! امسال اولین سالی بود که جو مهربون و گرم فامیل رو با مرد زندگی م قسمت می کردم! اولین سالی بود که می تونم بگم همه من رو می دیدن! بچه مخفی ای نبوده م هیچوقت! حداقل تو این چند سال اخیر. چند سالی که خودم خواستم که دیده بشم! اما امسال چه می خواستم چه نه٬ همه منتظر بودن که من و یار تازه واردم با هم از راه برسیم! کلا همه هم از دم از دیدن کفش های پاشنه ۷ سانت من شوکه می شدن!  چون تا اونجایی که حافظه هاشون یاری می کرد منو با کتونی دیده بودن!! اصولا هیشکی عادت نداره ببینه من زیادی خانوم شده م! آخه نیست واقعا هم شده م!!!  یه وقتا می یوفتم به دست و پای خدا انقده ماچشون می کنم که شکرت من و آقای همسر با هم فامیلیم و من به بهونه آشنایی با قوم و خویش هاش می تونم جفتک بندازم!! وگرنه حرکاتم رو چطوری توجیه می کردم!؟ شاید تنها جایی که مثه آدم نشستم خونه خاله ش بود! اونم واسه اینک خاله هاش همه اصفهانن و من تا حالا ندیده بودمشون! یکی بود اینجا همش غر می زد که من نسبت شماها رو نفهمیدم آخر! بیا! اینم شجره نامه با تصویر: (+) !! می فهمی یا توضیح بدم؟!  همه شو بخوای خلاصه کنی آقای همسر از یه طرف می شه نوه دایی مامان خرسه٬ از یه طرف می شه پسر دایی زن دایی بنده!! واسه همین خاله های آقای همسر می شن دختر دایی های مامان من!! اه بابا خوب یه خورده به این شجره نامه نگاه کنین می فهمین دیگه!! ننه خانوم هم همیشه تو تصورات من شکل علامت سوال بوده چون تا حالا عکسشو ندیدم!  خدا اموات شما رم بیامرزه! راستی شماره ۱ و ۲ خواهر بوده ن!! یعنی مادر بزرگ آقای همسر خاله مامان بزرگ خرسه بوده ن!! بعد یعنی اینکه مادر آقای همسر نوه خاله پدر آقای همسر هستن!! هان؟؟؟!! چه بازی پیچیده ای شد!!

اصلا من چی می خواستم بگم چی شد!
از اول عید این مامان خرسه خانوم می خواستن برن کربلا! من و آقای همسر هم نشستیم تو خونه و با خانواده آقای همسر اینا نرفتیم اصفهان که هفته اولی مامان خرسه تنها نباشه! نشون به اون نشون که ما دیگه خسته شدیم و رفتیم اصفهان و شیراز و حافظ و سعدی اومدن بازدیدمون اما این مامان خرسه هنوز تو تهران مگس می پرونه!مام بیخودی چند روز سفر رو میس کردیم. البته بد هم نگذشت ها! طی سنت دیرینه هر ساله شب تولد دختر خاله نازی همه ریخیتم اونجا و من وآقای همسر هم براش یه گلدون گل خیلی ناز خریدیم که هم از اونهمه کمکش توی نامزدی تشکر کرده باشیم هم یادگاری بهش کادوی تولد داده باشیم. یه روز هم پاشدیم رفتیم سعد آباد و حسرت چندین و چند ساله من خفه شد بالاخره! یه سفره خونه سنتی داره که غذاش عالیه!! توپ! تپل!! برین جوجه چینیش رو بخورین که محشره!! یه روز هم سطل آب و کف و کهنه برداشتیم و افتادیم به شستن ماشین مامان خرسه و یه آب بازی درست و حسابی! جای دوستان خالی نبود اصلا! خلاصه دیگه ۶ ام یه دفه طرف ۲ دقیقه طاقتمون تاق/طاق/تاغ/طاغ شد و پریدیم ساکامون و بستیم و ساعت ۶ زدیم به جاده اصفهان! بعد از میدون شوش هم یه ساندیچی کثیـــــــــــــــــــــــــف پیدا کردیم و یه ساندویچ میکروبی ازش گرفتیم و آی عشق کردیم! آی عشق کردیم!! نصفه شب رسیدیم خونه مادربزرگ آقای همسر و خوابیدیم و صبح هم پریدیم تو جاده شیراز! دلخوش و خجسته رفتیم پاسارگاد (مقبره کوروش) رو دیدیم و انگار نه انگار هم که یه نماز جمعه آدم منتظر نزول اجلال ما هستن!!  این شایعه آبگیری سد سیود چی بود؟! منم چه ساده م ها! هی به آقای همسر می گفتم آخه چرا الکی حرف می زنــــــــــــــــــــــــی؟؟! می برمت مقبره کوروش و ببینی چیــــــــــــــــــــــه؟؟ فاتحه مقبره رو که خونده ن کــــــــــــــــــه!! مونده بودم متعجب که اینهمه آدم دارن می رن لب آب سد بساط ۱۳ به در پهن کنن آیا؟!هیچی دیگه...کی بود  گفت دماغ سوخته؟!

من نمی دونستم غیر از ۲۲ به من و روز ق دس بازم راهپ یمایی تو این کشور دایر می شه! فکر کنم روز استقبال از اموات حافظ و سعدی بود اون روز! یک جمعیتی اومده بود جهت دست بوس حافظ و سعدی! فکر کنم انقدر که شور توی حرکات این مردم بود توی راهپی مایی ۲۲ به من نیست! همه م اصراااااااار داشتن دست و پای حافظ خدا بیامرز رو ببوسن! حاجت می داد قبر این بنده خدا!!

شیراز که بودیم مهمون عمه آقای همسر که می شن مادر زن دایی بنده بودیم! دایی خرسه اینام به سنت همیشه اونجا بودن. کلی دور هم خوش گذشت. مخصوصا با اون بازی اختراعی دایی خرسه با دوتا توپ سنگین که منجر شد به شکسته شدن شونصد تا گلدون و ساقه گل بدبخت! جالبیش اینه پر رو پر رو برگشته به عمه خانوم میگه: این گلدونا چیه چیدین اینجا مزاحم بازی آدمه؟! عمه خانوم یه چندتا گلدون هم داشت کنار دیوار که توشون کود ریخته بود و گیاه هاش تازه داشتن جوونه می زدن. این دایی خرسه خیلی جدی برگشته می گه: چارتا گلدون هم خاک کردین گذاشتین کنار دیوار که چی!! شبش دیدیم ذوق زده اومده می گه: همبرگر پیدا کردم دونه ای ۶۰۰ تومن!!! همه تون شام مهمون من!! دیده بود مفته دو برابر تعداد همبرگر خریده بود!!

هرکی گفت فرق این دوتا جاده چیه؟! (+) (+) افرین! هیچ فرقی ندارن! اولیه جاده پاسارگاده دومیه نطنزه!

خلاصه ما بعد دو روز برگشتیم اصفهان و رفتیم میدون امام (+) (+) و عالی قاپو (+) رو هم از دور نگاش کردیم! اخه از شانس خوشگلمون خوردیم به نماز جمعه و تعطیلی همه جا!! یه شب هم رفتیم سی و سه پل تو راه پیمایی مردم شریک شدیم و بالای زاینده رود منور ترکوندیم! آی حال داد!!

می گن توی سفر آدما همدیگرو می شناسن. توی این سفر یه هفته ای هم آقای همسر خوب فهمید چه خرس بی ظرفیتی رو گرفته! از بس هر ۲ متر به ۲ متر در به در دست به آب شد!!  چیکار کنم خوب؟! خدا هرکسی رو یه جور افریده!!

خلاصه که خیلی چیزا شد! اما نه حالشو دارم بگم نه حافظه راه میاد باهام! قهره فعلا باهام!! فقط این عیدی آقای همسر و نگاه: (+) عاشقشـــــــــــــــــــــــم!! نمی خوام از همه عیدی های رسیده از جانب آقای همسر و خانواده ش بگم که بعدا مهر بخوره به پیشونی م که پز دادی! اما می توم بگم کم که نذاشتن هیچ واقعا منو شرمنده کردن! در کل بخوای حساب کنی امسال یکی از بهترین عیدهای عمرم رو داشتم! خدایا شکرت!!

پ.ن:
من: الهی من قربوووووووووووووونت بررررررررم!
آقای همسر: خواهش می کنم!
من: جونم!!
آقای همسر: خدا نکنه!!

پ.پ.ن:
آبجی خرسه می خواست بره خرید اومد نینی ریحان و گذاشت پیش من. نیم ساعت اول رو هی شعر خوندم و قصه گفتم و جفتک انداختم و شکلک درآوردم و اینا. بعد یوهو این نینی ریحان افتاد به غرغر و نق نق! خدا نصیب گرگ بیابون نکنه غرغر های این بچه رو!! دیدم هیچ کاری نمی تونم بکنم بهش می گن: می دونی کی می خواد بیاد خاله؟ ساکت شد زل زد به من!
نی نی ریحان: کی؟
من: آ آ هوهیل!!
اول نیشش تا بناگوش باز شد بعد خیلی جدی منو نگاه کرد گفت: پس چرا نمی یاد؟!
گور خودمو کندم!!
من: الان که نه! اول ناهار بخور٬ بعد لالا کن٬ بیدار که شدی میاد.
یه خورده منو نگاه کرد بعد بلند شد رفت! زیر لب هم می گفت: من خیلی خوابم میاد! من می رم بخوابم!!!


حرف های در گوشی جایی برای ثبت نظر های شماس! :)

دویست و هفتاد و پنجمین کوزه عسل

حـ ا ل  مـ ا  خـ و ب  ا سـ ت !
حـ ا ل  مـ ا  ز یـ ا د ی  خـ و ب  ا سـ ت !!
نـ گـ ر ا ن  نـ بـ ا شـ یـ د!

دویست و هفتاد و چهارمین کوزه عسل

به ترکه میگن تولدت کیه؟ میگه 5 آذر, میگن چه سالی؟ میگه هر سال!

wow!! شوخی شوخی سال نو شد ها!! بابا حالا ما یه خبطی کردیم سر به سر سال ۸۶ گذاشتیم! چه می دونستم انقدر بی جنبه س زود ک و ن ش رو می کنه و می ره؟!  (ای بی تربیت بی فرهنگ بی شخصیت .... هیـــــــــــس!! از اینجا خانواده رد می شه!!) می می خوام(=نمی خوام) تموم شه! آخه سال ۸۶ سال بخت گشایی بود!! من بازم عروسی می خوام! بازم خبر خوشحالی می خوام! بازم نی نای نای و اینا می خوام! آخه معرف حضور که هستم!! اینجانب خرسیفر لوپز!! Arabic Veil(مملکت اسلامی٬ حجاب اسلامی!) می ترسم از امسال رد شم نه دیگه سور عروسی کسی به تورم بخوره نه خودم رنگ شب عروسی م رو ببینم!! خدایا هنوز چند ساعت مونده!! مددی!!

امشب مادر آقای همسر و خودش اومدن خونه مون و برام یه سفره هفت سین آوردن خوچگــــــــــــــــــــــل!!  منم از ظهر آبجی خرسه رو گذاشته بودمش سر کار که بشینه بالای کله م و موهام رو بابلیس بکشه! دیگه یه جا واقعا برید! یه دونه محکم زد پس کله من  گفت: آخه تو تحفه ارزش این کارا رو داری؟!!! بعدم شروع کرد لکچر دادن که طفلی عروس بعدیشون! آخه مادر آقای همسر دیگه برای اون از این کارا نمی کنن! فقط هم به این دلیل که بنده باعث می شم خانوادگی به این نتیجه برسن که عروس جماعت ارزش این همه زحت رو نداره!  الان مشهوده کاملا که اعتماد به نفس من پاشیده به سقف دیگه٬ نه؟!!

چیه؟ خیلی منتظرین از چارشنبه سوری م بگم؟! نمی گم که هم دماغتون بسوزه هم ماتحتتون که بفهمین دوگانه سوز بودن چه حالی داره!! همه تون هم خیلی زشتین! با اون کفشا و لباس های نو تون!! اصلا هم به خاطر شدت خواب الودگی م چرت و پرت نمی گم!! دلم یه چیزی می خواد!! (نه عزیز دلم! دلم چلوکباب نمی خواد! اینو با اقای همسر بودم!) بیا جلو!! یه ذره جلوتر! آهان! یه دقه صاف بشین من اندازه بگیرم ببینم واسه کادو کردنت چندتا کاغذ کادو لازمه!!  اگه فکر کنی من از ساعت ۱۱ تا همین الان داشته م فقط چیز میز کادو می کردم!!! نشسته بودم بیکار دست تو دماغم می کردم!من چقدر مودب شدم دم سال تحویلی!! زود بگو من فردا به موقع بلند می شم برای سال تحویل یا سال نو میاد بالای سرم تو خواب خیلی آروم خم می شه و ... یه اردنگی می زنه بهم و می ره؟! ها؟!!!

از اونجایی که اس ام اس شده دونه ای ۲۳ تومن٬ منم باید جاهاز بخرم ببرم خونه شوهر وگرنه رو دست مامانم باد می کنم٬ از همینجا هرچی عید و ولادته تو سال جدید جلو جلو تبریک می گم٬ هرچی هم شهادت و ایناس تسلیت می گم! اصلا هم اجدادم اصفهانی نیستن!  ایشالا امسال بخت همه تون وا شه! اگرم وا شده گره ش بزن نیوفته!

شبتون لالا!


حرف های در گوشی جایی برای ثبت نظر های شماس! :)