رفتم دانشگاه...
آخرین باری که از پله های سفید اونجا پایین اومدم و از در باریک ساختمونش رد شدم و پیچیدم سمت سر کوچه و با بچه هایی پخش و پلا بودن اینور و اونور خداحافظی کردم٬ از شدت سرما دندونام تیک تیک می خوردن به هم و همه جا پر بود از برف و بخار نفس هایی که از دهن بیرون نیومده جلوی چشمات یخ می زدن! اون روز انقدر خوشحال و سبک بودم که حتی برنگشتم یه بار دیگه دست تکون دادن دوستام و رو ببینم. آخه قرار بود برم خونه که ساکم و ببندم و با سهیل راهی اولین سفر دو نفره مون اون هم به کیش بشیم. (وای یوهو یاد کیش افتادم! انقدر خوش گذشت که هربار بهش فکر می کنم داغ می شم! داغ داغ!!)
اعتراف می کنم دلم برای همه چیز تنگ شده بود...حتی واسه اون بادی که می پیچه تو پله های مترو و چادر رو از سر آدم می کشه! واسه صدای بوق ممتد کارت هایی که تموم شده ن! واسه آرامش و انتظار آمیخته به هم توی سالن برای رسیدن قطار..واسه صدای باز شدن در مترو و هجوم جمعیت و عجله ملت...واسه سکوتی که همیشه توی مکعب مستطیل واگن٬ با من میاد و من رو می بره به فکرِ...به فکرِ...به فکرِ نمی دونم چی! واسه صدای دستفروش هایی که از لوازم آرایشی گرفته تا تی شرت و شلوار و لباس ز ی ر می فروشن و مردم هم چه جـــــــــــــــــــــور می خرن ازشون! دلم حتی واسه بوی عطری که تو سالن میرداماد می پیچه تنگ شده بود! از سر کوچه دانشگاه که پیچیدم یوهو دلم خواست بازم آتنا رو ببینم که داره دنبال جا پارک می گرده! یا اون دوقلوهامون رو که هیچوقت نتونستم از هم تفکیکشون کنم! اما بچه ها دیگه نبودن! وقتی از پله ها رفتم بالا و به جای خانوم میان سالی که همیشه پشت اون شیشه های راه راه می شست و منو به اسم صدا می کرد٬ یه مشت جوون تازه کار دیدم٬ وقتی توی هیچ نقطه ای از ساختمون یه دونه آشنا هم ندیدم٬ وقتی چشمم افتاد به سلف که کلا کن فیکون شده بود٬ وقتی روی برد از اسم اون همه بچه اسم هیشکی به نظرم آشنا نیومد٬ یوهو دلم گرفت!! انگار یوهو با این واقعیت مواجه شدم که آدم یه جا رو به خاطر افرادش دوست داره نه خود ساختمونش!! اونجا یه مشت آجر و تیر آهن و صندلی و تخته بود بدون دوست هام. وقتی نرگس و دیدم که از پشت ماشین های پارک شده کله ش معلومه و داره می رسه به در ورودی از ذوقم نفهمیدم چه جوری پریدم تو بغلش! باورم نمی شد انقدر دلتنگش شده باشم. شاید بهترین خنده های دوران دانشجویی م رو با اون کرده باشم. رفتیم و انگار نه انگار که دیگه ممکنه همدیگه رو نبینیم...رفتیم شهر کتاب بالای دانشگاه و اون واسه مامانش کادوی تولد خرید و من واسه پسر خواهرم سی دی گرفتم. بعد هم با هم رفتیم مترو سوار اتوبوس شدیم و من ونک پیاده شدم و اونم رفت خونه شون. درست مثه روزایی که می دونستیم فردا روزی بازم همدیگرو می بینیم...
رفتم پیش سهیل. دلم هیچ جای دیگه ای رو نمی خواست. می دونستم فقط دیدن خودشه که دلم رو باز می کنه.واسش از شیرینی فروشی سر کوچه دانشگاه پیراشکی گرفته بودم. از همونایی که خیلی دوست داشت و من از دانشگاه که می اومدم براش می گرفتم. از وقتی دیگه دانشگاه نرفتم پیراشکی خوردنمون هم تعطیل شده! رفتم دم شرکتش و زنگ زدم که بیاد پایین. چه خوب فهمیده بودم دلم و باید کجا ببرم که آروم شه...
رفتیم پارک پشت شرکت و با هم پیراشکی خوردیم. بعدم راه رفتیم...آروم...آروم....تا من قدم به قدم دوباره خودم و پیدا کنم...خواستم بهش بگم. بگم که دلم یوهو چقدر تنگ شد...اما ترسیدم! ترسیدم فکر کنه...نمی دونم ترسیدم چی فکر کنه! شاید نخواستم بی خودی حس کنه من دلتنگ تجردم هستم! نه...هرچی فکر می کنم دلم نمی خواد به اون سرگردونی و دلتنگی های بی دلیل تجردم برگردم! ذات آدمیزاده...همیشه دلتنگ چیزاییه که گذشته ن! چیزایی که تا وقتی هستن آدم کوره برای دیدنشون!!
می رم این واحد آخری رو مهمان می شم! نمی تونم برم تو اون ساختمون و دوستام رو نبینم! من تو غربت می ترکم!!!

پ.ن: ممنونم که مرهمی به این آشفتگی های بی دلیل و بچگانه من...ممنونم....

پ.پ.ن: چرا به من شک می کنی؟!
            من که منم برای تو 
            لبریزم از عشق تو و
            سرشارم از هوای تو...
                                چکاوک  داریوش!

از دیگران نوشت:
مشت اول و دوم خیلی سنگین است٬ نه اینکه هوش و حواست به جاست٬ دیدن ضارب هم ضربه را دردناک‌تر می‌کند. شاید با خیال انتقام آرام شوی! مشت سوم و چهارم را که می‌خوری٬ گیجی٬ ولی باز دلت می‌خواهد بدانی چه کسی زد؟ دلیلش چه بود؟ با خیال قسمت و حکمت آرام می‌شوی. از ضربه پنجم به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست٬ دیگر نمی‌خواهی بدانی چرا؟ کی؟… سکوت می‌کنی٬ غرق می‌شوی توی خودت٬ به دنبال استحقاقت می‌گردی٬ چیزی درون تو باید پاسخگو باشد٬ گناهانت را مرور می‌کنی٬ اشتباهاتت را … با هیچ خیالی آرام نمی‌شوی…
این‌ها را گفتم که بدانی من خیلی وقت است دو رقمی مشت می‌خورم٬ لازم نیست اینجا بنشینی قصه ببافی که اشتباه شد و چرا و چه! برو بگذار به زخم‌هایم برسم…(+)


حرف های در گوشی جایی برای ثبت نظر های شماس! :)