نود و نهمین کوزه عسل
خدایا خدایا خدایا! هیچوقت از یادم نبر که از وقتی خواهر اولیه بچه دار شد به خودم قول دادم هیچوقت بچه مو پیش مامان خرسه نذارم!! نه که فکر کنی مامان خرسه یواشکی بچه ها رو وشگون می گیره یا بهشون بد می گذره خونه ی ما!
اتفاقا واسه بچه خواهرای من اینجا از بهشت بهتره! پیش کی برن نازکش تر از مامان خرسه؟!
اما من هیچوقت نمی کنم این کارو! هم به خاطر دلسوزی واسه مامان خرسه که به نظر من گناهی نکرده که مامان من شده! اون بچه ها خودشو بزرگ کرده بسش بوده! طفلی دیگه نباید بیاد نوه هاشم بزرگ کنه که! یه دلیل دیگه مم خود بچه س که خیلی بدون مامانش بهش سخت می گذره و بهونه می گیره. من تو این دنیا تحمل همه چیو داشته باشم تحمل گریه و بی تابی یه بچه رو ندارم!
آدم چطور دلش میاد جیگرگوشه شو بذاره چند ساعت بره ناکجاآباد! بعدم عین این چند ساعت رو بچه هه اشک بریزه و مادربزرگه ی بیچاره سرسام بگیره!! خدایا خدایا خدایا از یادم نبر چه قولی دادم به خودم!
راستی! خط موبایلم رو فروختم. دیگه به اون خط زنگ نزنین. می دونم که دلم واسش خیلی تنگ می شه!
اما دلم و گذاشتم زیر پام دیگه!!
(ر.ک هیولا )
پ.ن۱:ميدوني چرا يه گوسفند پرواز نمي کنه؟ چون بقيه گوسفندا هم پرواز نمي کنن !! 
پ.ن۲:بهت بر نخوره..پیشم بمون..پیشت میمونم..دوست دارم اما..بازی نمیکنم!اصلا..منم نخودی!
خوب اخه وقتی تو بازیات..همیشه بازندش منم...تو که نمی بازی.. میبازی ؟![]()
ممکنه اتاقا برق نداشته باشن اما آشپزخونه و مهمون خونه روشن باشن!! دقیقا مثل الان!
اونم ساعت ۱۲:۱۷ نصفه شب!! نمی دونم همه ی خرس های متولد ماه دی این ریختی ان یا فقط من اینجوریم! قضیه همون در دروازه و سوراخ سوزنه! اینجانب خرس قهوه ای تونستم پس از یک ساعت تلاش مستمر موفق به کسب مقام سمج ترین خرس دنیا که تونست با ۲ عدد سه راهی و ۶ متر سیم(!) از سوراخ سوزن رد بشه بشم!!
خدا همه ی مریضای اسلام رو شفا بده! الهی آمین!!


آخه نوشته بودم:
امروز که آخرین مرحله ی خونه تکونی رو انجام دادیم (توجه داری که ما چقــــــــــــــــــــدر زرنگیم!!) بازم همون کار قدیمی رو بهم داد...صاف کردن ریشه ها! یعنی من هنوز همونقدر کوشولو موندم؟؟
خداییش خیلی مسخره ست ها! این بنی بشر هرچی که می سازه برای نزدیکتر شدن مردم٬ بدتر اونا رو از هم دور می کنه!
یه جوری شده اصلاْ! معرفت و مرام آدمام الکی شده. انقدر دلم می خواد یه روز که از در خونه میام تو ببینم یه نامه افتاده روی زمین که مال منه! من عاشق نامه بازیم.
اصلاْ اگه یه روز نامزد کنم بهش می گم جای اینکه زنگ بزنه و حالم و بپرسه روزی یه نامه بنویسه و برام پست کنه!!
خودش می خندید و می گفت اصلاْ فکرشم نمی کردم یه روزی توی این سن و سال شروع کنم به نماز خوندن!! نمی دونم.... یه جورایی ته دلم براش خوشحال شدم. خدا کنه این نمازی که الان از سر عشق خانومش می خونه یه روزی تبدیل بشه به نمازی که از سر عشق به خدا بخونه!
لطفاْ جهت ادای احترام و اظهار تاسف و همدردی با اینجانب٬ یک لحظه سکوت(!)....
یادم باشه از این به بعد هی
پولامو جاهای مختلف قایم کنم تا بعدا ذوق زده شم!
(وای غذا
سوخـــــــــــــــــــــــت!
) ...می گفتم...درسته که
دیروز فاصله بین بلوک خرس کوچیکه تا ایستگاه اتوبوس با ورزش باد به پرواز در اومده
بودم و خیلی خیلی خیلی شبیه 
)


پریدم رفتم دوتا بلیط مترو براش خریدم٬ بعدم جلدی دویدم پیش آقای مهربون سوزنبان! (منظورم همون آقاهه س که مامور متروه!) ازش پرسیدم این قطاره می ره تا بهشت زهرا یا نه! بعدم از اونجایی که رای با اکثریت بود که بریم تو واگن آقایون تا با هم باشیم در که باز شد پریدم تو زودی رو اون صندلی سه تایی ها نشستم تا غریبه پیشمون نشینه! (به حق کارای نکرده! من هم از واگن مردونه متنفرم هم از اینکه جا بگیرم برای کسی!
) آقای دیکشنری نشست٬ کنارش آتی٬ کنار آتی هم من! خلاصه که مثه یه ماده شیر مراقب آتی بودم که کسی چپ نیگاش نکنه!! همه رو با چشام و اخمم می پروندم که یعنی حیا کن!
بعدم که رسیدیم جایی که من باید پیاده می شدم آتی رو کشیدم صندلی کنار به آقای دیکشنری هم گفتم بیاد اینور که کنار آتی یه مرد نشینه! 
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)