نود و نهمین کوزه عسل

خدایا خدایا خدایا! هیچوقت از یادم نبر که از وقتی خواهر اولیه بچه دار شد به خودم قول دادم هیچوقت بچه مو پیش مامان خرسه نذارم!! نه که فکر کنی مامان خرسه یواشکی بچه ها رو وشگون می گیره یا بهشون بد می گذره خونه ی ما! اتفاقا واسه بچه خواهرای من اینجا از بهشت بهتره! پیش کی برن نازکش تر از مامان خرسه؟! اما من هیچوقت نمی کنم این کارو! هم به خاطر دلسوزی واسه مامان خرسه که به نظر من گناهی نکرده که مامان من شده! اون بچه ها خودشو بزرگ کرده بسش بوده! طفلی دیگه نباید بیاد نوه هاشم بزرگ کنه که! یه دلیل دیگه مم خود بچه س که خیلی بدون مامانش بهش سخت می گذره و بهونه می گیره. من تو این دنیا تحمل همه چیو داشته باشم تحمل گریه و بی تابی یه بچه رو ندارم! آدم چطور دلش میاد جیگرگوشه شو بذاره چند ساعت بره ناکجاآباد! بعدم عین این چند ساعت رو بچه هه اشک بریزه و مادربزرگه ی بیچاره سرسام بگیره!! خدایا خدایا خدایا از یادم نبر چه قولی دادم به خودم!

راستی! خط موبایلم رو فروختم. دیگه به اون خط زنگ نزنین. می دونم که دلم واسش خیلی تنگ می شه! اما دلم و گذاشتم زیر پام دیگه!! (ر.ک هیولا )

پ.ن۱:ميدوني چرا يه گوسفند پرواز نمي کنه؟ چون بقيه گوسفندا هم پرواز نمي کنن !!

پ.ن۲:بهت بر نخوره..پیشم بمون..پیشت میمونم..دوست دارم اما..بازی نمیکنم!اصلا..منم نخودی!
خوب اخه وقتی تو بازیات..همیشه بازندش منم...تو که نمی بازی.. میبازی ؟

نود و هشتمین کوزه عسل

و باز هم اندر احوالات خانه ی ویزلی ها!! :

یکی دیگه از عجایب خونه ما سه فاز برق داشتن اونه! یعنی اینکه اتاق من+اتاق مامان خرسه+اتاق مهمون+هال+ایوون(!)+برق راهروی دستشویی(!) مال یه فازه!! آشپز خونه+پذیرایی+حیاط خلوت+چراغ توی خود دستشویی(!) مال یه فاز دیگه س!!زیرزمین+حیاط مال یه فاز دیگه س!! حالا این یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه برق یه فاز بره فقط نصفی از خونه برق نداره!! ممکنه اتاقا برق نداشته باشن اما آشپزخونه و مهمون خونه روشن باشن!! دقیقا مثل الان! حالا می رسیم به اینکه اگه اتاق من برق نداره پس چطور به اینترنت وصلم و دارم آپدیت می کنم!! اونم ساعت ۱۲:۱۷ نصفه شب!! نمی دونم همه ی خرس های متولد ماه دی  این ریختی ان یا فقط من اینجوریم! قضیه همون در دروازه و سوراخ سوزنه! اینجانب خرس قهوه ای تونستم پس از یک ساعت تلاش مستمر موفق به کسب مقام سمج ترین خرس دنیا که تونست با ۲ عدد سه راهی و ۶ متر سیم(!) از سوراخ سوزن رد بشه بشم!! پس نتیجه اینکه من دارم الان توی یه اتاق تاریک و ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد با چشای باباقوری تایپ می کنم!! خدا همه ی مریضای اسلام رو شفا بده! الهی آمین!!

پ.ن۱: عزیزم تو بعد از ۶ ماه تازه یادت افتاده بپرسی این خرسه سر داره یا نه؟؟خسته نباشی واقعا!!بله که داره! یکم رزولوشن اون کامپیوتر رو بیار پایین تا ببینیش!

پ.ن۲: آدم نباید خر مردم بشه.
چرا آدم باید خر مردم بشه؟
آدم باید جوری رفتار کنه که خر مردم نشه.
رفتار آدم با دیگران باید طوری باشه که به صورت یک خر تصورش نکنن.
کسی که آدم رو خر تصور می کنه، گناهی نداره چون حتماً یه چیزی دیده دیگه.
آدم کم کم خر میشه ولی وقتی خر شد باید زیاد زیاد بار ببره.
تابع خرشدگی نوعی چسبندگی از بالا داره یعنی وقتی خر شدی، دیگه به این راحتی نمیشه آدم شی.
هر آدمی دوست داره که آدمای دیگه خرش بشن.
خر و آدم، سال‌هاي سال‌ه که با هم چنین رابطه‌های پیچیده ای دارن. شواهدی از قرن هفتم هجری مبنی بر این روابط در دست است. (ر.ک. دیوان مولوی)
آدم هر چی نصفه نیمه تر باشه، وقتی خر میشه خر بهتر و کامل‌تری میشه.
همین دیگه.

پ.ن۳: قاب قتل کندی فروخته شد !!

پ.ن۴: نقاشی با سرنگ !!

نود و هفتمین کوزه عسل

*آدم بعضي کارها رو از بعضي آدم‌ها انتظار نداره واقعاْ...

یه وقتا می خوای یه چیزی بگی اما می بینی یکی دیگه خیلی بهتر و حتی کوتاهتر گفته و کارت و راحت کرده! 
آدم دلش می گیره...حالا هزاری خرس کوچیکه بگه این باور جامعه س اما من از این دلخور نیستم. از این دلم شکست که دوستای نزدیکم٬ بهتر بگم دوستای مثلا نزدیکم٬ نشستن و پشت سرم حرف زدن!! دلم خیلی گرفت. اگه لااقل خودمم آدمی بودم که بشینم پشت این و اون حرف بزنم باز یه چیزی! انقدر دردم نمی گرفت!! اما بدبختی از این اخلاقا هم ندارم!
انقدر حالم گرفته س که حوصله نق زدن هم ندارم!! اصلاْ همه دنیا به درک! هرکی هرچی می خواد حرف مفت بزنه!! تو مهمی خرس کوچیکه!! تو! فقط می خوام بدونم تو چی فکر می کنی!!

درسته کسی من و دوس نداشت و من ولنتاین کسی نبودم اما از اونجایی که خرس قهوه ای خیـــــــــلی مهربونی هستم(!) واسه مامان خرسه و تیچر کلاس زبانم گل خریدم واسه خرس کوچیکه هم یه عروسک نی نی گولوی نفـــــــــس که خودم عاشقش شده بودم! اینکه بقیه کم لطفن دلیل نمی شه که منم به دلم اهمیت ندم!! مگه نه؟؟

پ.ن۱: عاشق این نوشته هاتم که از دل "من" می گی! واقعا که فوق العاده ای!!

پ.ن۲: اینو روز ولنتاین آقای دیکشنری برام آف گذاشته بود. خیلی جالبه. اونایی که زبون غیر مادری شون (!) لنگ نمی زنه برن خود اصل خبر رو بخونن. اونایی هم که پنچرن من یه خلاصه براشون می گم!
قضیه اینه که اسکلت دوتا عاشق معشوق و پیدا کردن که مال ۵۰۰۰ تا ۶۰۰۰ سال پیشه و چیزی که اونو از اسکلت های دیگه متمایز می کنه فرمیه که همدیگرو بغل کردن! کاملا عشقولانه!! ایناهاش:

به عنوان هدیه ولنتاین هم به کشور ٬دانشمندای ایتالیایی تصمیم گرفتن که به جای اینکه استخون ها رو یکی یکی دربیارن و بعدا دوباره برای گذاشتن تو موزه سرهمشون کنن٬ کلاْ بچه رو با جاش بردارن! یعنی اسکلت ها رو با اون تیکه زمین باهم جدا می کنن! فقط هم واسه اینکه از هم جداشون نکنن و مثه این ۵-۶ هزار سال کنار هم باشن. (اوه چه مهربون!) کلی هم نظریه هست درباره این دونفر که چی شده مردن و چرا اینجوری همدیگرو بغل کردن و اینکه آیا یه دفعه مردن یا مخصوصا اینجوری خاکشون کردن و دیگه اینکه چرا جهت به خاک سپاریشون شمالی جنوبیه و خوب این یکم عجیبه!! خلاصه که متنش خیلی جالبه. ارزش خوندن داره.

پ.ن۳: سوتي هاي برنامه هاي زنده تلويزيون !!

بعدا نوشت: وقتی توی پروفایلم می نوشتم که عاشق یه ایمیل غیر منتظره م فکر نمی کردم یه دونه خوشگلش برام برسه! مرسی خرس کوچیکه خیلی ماهی :*

نود و ششمین کوزه عسل

آخیـــــــــــش چقدر تمیزی خوبه!! بالاخره طی تلاش های فراوون و شبانه روزی و پس از سه روز جان کندن مستمر(!) خونه تکونی اتاق من تموم شد!! ماشالا انقدر که سوراخ سنبه داره به اندازه تمیز کردن یه خونه طول می کشه !! چه چیزای عجیب غریبی پیدا کردم! چقدر آشغال پاشغال ریختم دور!! وای چه حس خوبی دارم. تموم نقاشی هامم از در و دیوار کندم! انگاری اتاقم باز شد!!
همون بهتر که وقتی من دارم کار خونه می کنم کسی دور و ورم نباشه وگرنه دیوونه می شه!! کار کردن من که شروع بشه خونه تبدیل می شه به دیسکو!! بالاخره واسه کسی که از کار خونه متنفره باید این کار یه جوری قابل تحمل بشه دیگه مگه نه؟؟ خوب آدم اگه وای وای آصف رو گوش بده و کار کنه انرژی می گیره دیگه!! واقعا که جای مامان خرسه خالی بود! وگرنه کلی لاغر می شد از بس که می گفت صدای اون خر دجال و کم کن!
یکی از اون چیزایی که از در و دیوار کندم یه یادداشت بود که واسه آبجی خرسه گذاشته بودم و چسبونده بودم به در اتاقم. اولش پشت در اتاقم بود یعنی از توی هال معلوم بود. بعد طی یه سری عملیات ضربتی ایشون اون کاغذ و برداشتن زدن توی خود اتاق! آخه نوشته بودم:

Dear Mina:
Please close the door and turn off the light before leaving the room!!

امروز دیدم نخیـــــــــر! این آبجی خرسه محترم گوشش به این حرفا بدهکار نیست! تازه نه تنها چراغا رو روشن می ذاره و در و نمی بنده٬ کامپیوتر رو هم خاموش نمی کنه!! بی خیال بابا!

پ.ن: هـــــــــــــــــــــــــــی خرس سفید تولدت مبارررررررررررررررک! ایشالا عمر نوح بکنی و همش هم خوشحال و راضی باشی!!

نود و پنجمین کوزه عسل

بچه که بودم هروقت مهمون داشتیم و یه عالمه کار ریخته بود سر مامان خرسه٬ می پلکیدم دور و ورش و هی می گفتم یه کاری بده من بکنم! و خوب... همیشه کار من یه چیز بود! ... اینکه ریشه فرش ها رو بزنم زیر و مرتبشون کنم!! حالا نمی دونم مامان خرسه مخصوصا این کارو می داد به من که من و از سرش باز کنه یا اینکه واقعا هیچ کار دیگه ای از من برنمی اومد!! امروز که آخرین مرحله ی خونه تکونی رو انجام دادیم (توجه داری که ما چقــــــــــــــــــــدر زرنگیم!!) بازم همون کار قدیمی رو بهم داد...صاف کردن ریشه ها! یعنی من هنوز همونقدر کوشولو موندم؟؟

پ.ن۱: قهوه ای توی دل من همیشه منتظر نشسته...مثه بچه ای که بهش وعده می دن که اگه مرتب و ساکت بشینه بهش جایزه می دن!! قهوه ای توی دل من همیشه مراقبه که کار بد نکنه! کارش اینه که آروم بشینه و به این فکر کنه که چی تو رو خوشحال می کنه! قهوه ای توی دل من خودشم نمی دونه چرا اینجوریه! اما دیگه به این انتظار عادت کرده. اون خیلی خوب می دونه پشت هر اخم و ناراحتی ت یه عالمه مهربونی و نوازش قایم شده! قهوه ای توی دل من امروز خیلـــــــــی خوشحال شد که فهمید تو یه آهنگ و به یاد اون گوش می دی!! آخه اون همه ی آهنگای دنیا رو به یاد تو گوش میده..

پ.ن۳: یه پروفایل تقریبا کامل از خودم گذاشتم که دیگه سوالی برای کسی نمونه!!

پ.ن۳: وایسا دنیا
          رضا صادقی!
         (خیلی خوشگله!)

نود و چهارمین کوزه عسل

تو چرا آخه انقده حرص می خوری؟ اگه می گی آدمای دور و ورم این جورین و اونجورین که خوب٬ ارزش حرص خوردن ندارن! بچسب به یکی مثه من که تو دنیا تکه!!

یه استاد داریم که خیلی ماهارو بیکار فرض کرده! ترم پیش اومد یه لیست بلند بالا از verbهایی رو داد که توضیحاتشون توی دیکشنری هرکدون سه صفحه س! یه چیزایی مثه go و come و make و اینا. بعدم گفت بریم مثه بچه کلاس اولیا که مقش می نویسن از روشون بنویسیم و تحویلش بدیم! خلاصه این بچه ها خودشون و چلوندن تا تونستن سروقت لغات رو بدن. ولی من مثل بچه آدم پا شدم رفتم توی سایت Oxford همه رو کپی کردم و تحویل استاد دادم!حالا این ترم هم دوباره اومده گفته همه ی لغت های کتاب 504 رو که می خونیم از تو دیکشنری به طور مفصل کپی کنیم ٬تازه بقیه ی part of speech هاش رو هم دربیاریم!!من یکی که به شیوه قبلی کار رو آماده می کنم! بقیه م برن مخشون رو به کار بندازن!! دیگه من چقدر حرص بخورم که تو نت هست!!

وقتی آدم کار نکرده باشه همین می شه دیگه! یه دونه پرده وصل می کنه٬ یه هفته گردنش می گیره و مثل آدم آهنی وقتی می خواد یه طرف دیگر و نگاه کنه به جای سرش همه ی هیکلشو می چرخونه!! کسی درمونی برای گردن درد سراغ نداره؟؟؟؟؟؟

پ.ن: آی مردم شاد باشید داروی ایدز آمده
        شربتی تلخ و گیاهی با دو صد فیض آمده
        گرچه ایام غم است اما شما شادی کنید
        چون دوای دردتان از عالم غیض آمده ...

نود و سومین کوزه عسل

زندگی همچینم بدون موبایل سخت نمی گذره! یه جورایی اصلاْ مخصوصا گذاشتم قطع شه!! شاید درست بعد از جریان تولدم توی این تصمیم راسخ تر شدم! اینکه دیدم همه ی دوستایی که ادعای نزدیک بودنشون می شه با یه اس ام اس خشک و خالی من و از سرشون باز کردن!! وای که چقـــــــــــــــدر الآن خوش می گذره که هرکی باهام کار داره مجبوره زنگ بزنه خونه!! حتی نمی تونه الکی یه اس ام اس بزنه که بگه من یادت بودم!! وای خیلی خوش می گذره!! دیگه موبایلم و وصل نمی کنم! خداییش خیلی مسخره ست ها! این بنی بشر هرچی که می سازه برای نزدیکتر شدن مردم٬ بدتر اونا رو از هم دور می کنه! گراهام بل خدا بیامرز وقتی اومد تلفن رو ساخت فکر می کرد باعث می شه مردم راحت تر و بهتر به هم دسترسی داشته باشن! اما وقتی تلفن اومد دیگه کم کمک دیدارها و رفت و اومدها کمتر شدن و مردم به یه تماس ساده بسنده کردن. یه جوری شده اصلاْ! معرفت و مرام آدمام الکی شده. انقدر دلم می خواد یه روز که از در خونه میام تو ببینم یه نامه افتاده روی زمین که مال منه! من عاشق نامه بازیم. اصلاْ اگه یه روز نامزد کنم بهش می گم جای اینکه زنگ بزنه و حالم و بپرسه روزی یه نامه بنویسه و برام پست کنه!!  
حالا اصلاْ از ایناشم که بگذری ٬ اگه روزی حتی ۲ تا دونه اس ام اس هم می زدم٬ الآن ماهی تقریباْ هزار رفته تو جیبم. ولی من که روزی ۲ تا اس ام اس نمی زنم که!!

پ.ن: یه بازی باحال !!

نود و دومین کوزه عسل

تا وقتی دائم با یه نفر باشی و هر روز ببینیش و باهاش تماس داشته باشی٬ متوجه تغییراتی نمی شی که کم کم و آرو آروم درونش بوجود میان. درست مثه بچه ای که داره قد می کشه و بزرگ می شه و تو اصلاْ نمی فهمی هر روز داره شکل عوض می کنه. باید یه مدت دور باشی تا این تغییر رو حس کنی.
دیروز با بچه ها که از دانشگاه برمی گشتیم٬ درست روی پل هوایی دم متروی میرداماد٬ حسام رو دیدیم. یکی از بچه های بانمک دانشگاه قبلی مون بود. یک سالی می شد همدیگرو ندیده بودیم. و شاید به خاطر همین بود که من قشــــــــــنگ بزرگ تر شدنش رو حس می کردم! توی کارش مستقل شده بود و یه فروشگاه خریده بود. دانشگاه رو هم که به کل بی خیال شده بود. وقتی با خنده و یکم خجالت گفت داره می ره قاطی مرغا انقدر ذوق زده شده بودم که خودم تعجب کرده بودم! ولی این حرفش برام جالب تر بود که می گفت خانواده ی عروس شرط گذاشتن که حسام باید نماز بخونه!!Smiley خودش می خندید و می گفت اصلاْ فکرشم نمی کردم یه روزی توی این سن و سال شروع کنم به نماز خوندن!! نمی دونم.... یه جورایی ته دلم براش خوشحال شدم. خدا کنه این نمازی که الان از سر عشق خانومش می خونه یه روزی تبدیل بشه به نمازی که از سر عشق به خدا بخونه!Smiley

پ.ن۱:دوستان عزیز و محترم! اینجانب خرس قهوه ای٬ از همینجا - منظورم پشت میز کامپیوترمه! - اعلام می دارم که در پی عدم پرداخت ۴ دوره قبض موبایل٬ خط بنده قطع شد!! Smileyلطفاْ جهت ادای احترام و اظهار تاسف و همدردی با اینجانب٬ یک لحظه سکوت(!)....

پ.ن۲: فیلم Lord of War نشون دهنده ی یکی از تلخ ترین واقعیت های عصر پیشرفت تکنولوژی بود...تکنولوژی ای که برای صلح و حفظ جون مردم اومده بود اما بشریت در کمال بی رحمی اونو تبدیل به وسیله کشتار برادر های خودش کرد!
یه جوری بود...نمی دونم ازش خوشم اومد یا نه!

نود و یکمین کوزه عسل

چه احساسی خوشایندتر از اینکه وقتی داری اتاقی رو جمع می کنی که هیچ تفاوتی با میدون جنگ نداره و هرچیزی یه وره٬ درست جایی که اصلاْ انتظارش و نداری و زیر یه خروار خرت و پرت پولی رو پیدا کنی که خودتم یادت نبوده گذاشته بودیش کنار!! وایییییییییی خیلی حال داد!Smiley یادم باشه از این به بعد هی پولامو جاهای مختلف قایم کنم تا بعدا ذوق زده شم!Smiley

درسته که پریشب زیر رگبار وحشتناک ٬وسط میدون هفت تیر٬ من و خرس کوچیکه و عیالش موش آب کشیده شدیم! Smiley(وای غذا سوخـــــــــــــــــــــــت!) ...می گفتم...درسته که دیروز فاصله بین بلوک خرس کوچیکه تا ایستگاه اتوبوس با ورزش باد به پرواز در اومده بودم و خیلی خیلی خیلی شبیه عمه ی دادلی - پسرخاله هری پاتر - شده بودم! (ر.ک: هری پاتر و زندانی آزکابان)... و درسته که الان دارم حالت های سرماخوردگی رو حس می کنم! اما به تمیز شدن هوای تهران و رویت جمال قله دماوند می ارزید! بابا دلمون تنگ شده بود واسه سفیدی کله ش! من یکی که به کل یادم رفته بود شهرمون یه شهر کوهپایه ایه!! خداجون ای ول! کارت درسته!

نودمین کوزه عسل

امشب 
ساعت نمی‌دانم چند است
اما کسی دست برده است توی سینه‌ام
تا چیزی را
تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.
آه،
برای مردی ایستاده بر لبه‌ی اندوهی ژرف دعا کنید...

مصطفی مستور

 پ.ن: دلم می خواد جای یه کلمه رو عوض کنم...
 "برای دختری ایستاده بر لبه ی اندوهی ژرف دعا کنید..."


 

هشتاد و نهمین کوزه عسل

اون قضیه ی خونه ی جادویی ما و شباهتش با خونه ی ویزلی ها و رادیاتورا و صدای شر شر آب که یادت هست؟! فکر کردی خالی بستم؟ اینجارو:

 

حرکت فلش های قرمز رو دنبال کن تا قطره های آب رو به مقصد برسونی!!! (اینم از مهندسی های مامان خرسه! کلاْ تو خونه ما همـــــــــــــه نابغه ن!!Smiley)

من یه سوال اساسی برام پیش اومده! خواهشا یکی به من بگه حکمت این حرکت بعضی از آقایون چیه که همچین که از کنارشون رد می شی٬ مثه این میمونا که دم در مغازه ها آویزونشون می کنن و تا رد می شی جیغ می زنن I love u ٬شروع می کنن و هرچی به ذهنشون می رسه می گن! حالا یا شعر می خونن یا آواز می خونن یا متلک می گن یا دیگه حد آخرش پیس پیس می کنن!! من واقعا به جواب این سوال احتیاج دارم!! دارم کم کم به فمنیستی مفرط دچار می شم!!

پ.ن: چطور بستنی درست می شود ؟؟Smiley

هشتاد و هشتمین کوزه عسل

یه پارچه قرمز بود...یه پارچه بزرگ قرمز! خلاف انتظارم که فکر می کردم باید سبز باشه!! پسر اشک می ریخت...هق هق گریه ش جمله هاش رو تیکه تیکه می کرد...اشک های گرم و بی اراده پایین پرچم و خیس می کردن...پسر میون جمعیت دور می زد و می گفت دست شما و دامان عباس (ع)! "قمر بنی هاشم" تیکه دوزی شده میون اونهمه سرخی می درخشید...پسر به پدر رسید! پدری که همه ی زندگیش رو ٬ همه دارایی  و انرژی ش رو بعد از رفتن مادر خرج بچه هاش کرده...پدری که به گردن هزارها هزار دانشجو حق استادی داره...پدری که حالا برای بلند شدن ٬تکیه به بازوی پسرهای جوونش می زنه! پسر به پدر رسید...های های گریه ی پدر بلند شد! مامان راست می گه... حال غریب این پدر آدم رو یاد شیری می ندازه که توی قفس انداخته باشنش! پرچم حرم حضرت عباس (ع) رو به دیوار زدن. نگاهم از روش کنده نمی شد...پدر نیم تنه ضعیف و رنجورش رو میون سرخی پرچم پوشوند و مثه بچه ای که سر به دامن مادرش می ذاره های های گریه رو از سر گرفت...
خدایا...یه بار دیگه بزرگیت و نشون بده و به حرمت اون پرچم سرخ آویخته توی خونه شون ٬سایه این پدر رو از سر بچه هاش کم نکن....
الهی آمین!


هشتاد و هفتمین کوزه عسل

خاطره ی دو تا چیز هست که هیچوقت از ذهن آدم پاک نمی شه. یکی عطر٬ یکی هم آهنگ! صدسال هم که بگذره اگه یه روز از یه کوچه رد بشی که یه نفر با بوی عطر آشنا از اونجا گذشته باشه یا از پنجره ی یه خونه صدای آهنگی رو بشنوی که باهاش خاطره داشته باشی٬ بازم همون حس بهت دست می ده که صدسال پیش داشتی...بدون هیچ تغییری! اینه که من می گم انگار دیگه دلم نمی خواد آلبوم های جدید رو بشنوم. یا اگه بهشون گوش می کنم سعی می کنم وقتی گوش کنم که موقعیت خاصی نباشه...حس خاصی نداشته باشم...به کس خاصی فکر نکنم...تا اگه یه روز دوباره یه جای دیگه شنیدمش به هم نریزم.
تا اونجایی که دست من بود دیگه طرف آهنگ  نازنین مریم محمد نوری نرفتم! گذاشتمش توی کمدم و هربار که از نزدیکی ش رد می شدم نگاهم رو ازش برمی گردوندم! چون خیلی زیاد...خیلی خیلی زیاد دوسش داشتم! و تحمل دردی رو نداشتم که با شنیدنش دلم و چنگ می زد...
خوب... حالا دست روزگار٬ توی یه صبح سرد زمستونی٬ بدون هیچ پیش آگاهی یا اخطاری٬ منو پرت کرد وسط یه دنیا نُت و لرز دل! هی خرس کوچیکه...یادت هست می گفتیم : صدای کلفت؟! آره... همین صدای کلفت الان منو بدجوری ریخت به هم! بوی سعد آباد میاد...بوی درکه...بوی نمک آبرود...بوی رفاقت...

ولش کن! از چیزای خوب بگیم! خوب مریم خانوم گل! به عنوان اولین نفر تولد بلاگ جدیدت و تبریک می گم! امیدوارم اونقدر بنویسی که مرز سیاهی و سفیدی رو توی وجودت پیدا کنی.

موضوع رایتینگ این دفه مون این بود که به نظر شما کدوم اختراع بشر هست که اگه نباشه خیلی زندگیتون سخت می شه! حالا اون اختراع می تونه همه چی باشه! حتی یه دونه از این مسواک برقی ها!! خوب من خیلی فکر کردم. مممم....درسته که الکتریسیته و تلفن و اینا خیلی خدمت بزرگی به جامعه بشری بودن. اما دلم نمی خواست از چیزی بنویسم که همه می نوشتن!خلاصه بعد از کلی تفکر و دقیق شدن در حالات و احوال زندگی به این نتیجه رسیدم که....خوب فکر کن همه چیز داری. هرچی که بخوای! از یه خونه ی مجلل گرفته با کلیه ی اسباب و لوازم مورد نیاز و غیر مورد نیاز!! با یه عالمه ماشینای خوشگل خوشگل و کلی امکانات. خلاصه زندگی بسیــــــــــار شاد و خوش آیند!!بعد یوهو احساس کنی که احتیاج به (روم به دیفال) دستشویی داری!اما لوله های فاضلاب خراب شده باشن و تو نتونی به آرامش برسی!!به نظرت اونموقع اونهمه تجملات و خونه و ماشین و اینا اصلا به چشمت میاد؟؟! حاضری همه شو بدی فقط ۵ دقیقه بهت فرصت بدن بتونی نفس بکشی!! نتیجه اینکه اختراع سیستم فاضلاب به نظر من بزرگترین خدمت بشری بوده!! اما خوب... با این حال بعد از شور و مشورت به این نتیجه رسیدم که ممکنه از کلاس اخراج بشم! واسه همینم از خیر این اختراع ارزشمند گذشتم و در مورد خط نوشتم و اینکه اگه نبود ما واقعا بدبخت بودیم! فکرش و بکن! اونوقت من چه جوری میومدم اینجا چارخط چرت و پرت می نوشتم؟!

پ.ن: چطور می خندیم ؟؟

هشتاد و ششمین کوزه عسل

دیروز به این نتیجه رسیدم که چقـــــــــــــــدر من می تونم مامان خوبی باشم!! و چقــــــــــــــــــدر در مقابل آدمایی که به کمکم احتیاج دارن احساس مسئولیت می کنم!! و کلاْ اینکه چقــــــــــــــــــــــــدر من خرس خوب و مهربونی هستم!! (این چقــــــــــــــدر گفتن ها رو از خرس سفید وا گرفتم!!)
دیروز آتی نازنین هوس کرده بود بره بهشت زهرا با اموات دیداری تازه کنه.و خوب از اونجایی که من و آقای دیکشنری هم با مترو می رفتیم با هم هم مسیر شدیم.  چون بار اول بود با مترو اونم تنهایی می رفت بهشت زهرا هی من دلم شور می زد و احساس مسئولیت می کردم! پریدم رفتم دوتا بلیط مترو براش خریدم٬ بعدم جلدی دویدم پیش آقای مهربون سوزنبان! (منظورم همون آقاهه س که مامور متروه!) ازش پرسیدم این قطاره می ره تا بهشت زهرا یا نه! بعدم از اونجایی که رای با اکثریت بود که بریم تو واگن آقایون تا با هم باشیم در که باز شد پریدم تو زودی رو اون صندلی سه تایی ها نشستم تا غریبه پیشمون نشینه! (به حق کارای نکرده! من هم از واگن مردونه متنفرم هم از اینکه جا بگیرم برای کسی!) آقای دیکشنری نشست٬ کنارش آتی٬ کنار آتی هم من! خلاصه که مثه یه ماده شیر مراقب آتی بودم که کسی چپ نیگاش نکنه!! همه رو با چشام و اخمم می پروندم که یعنی حیا کن! بعدم که رسیدیم جایی که من باید پیاده می شدم آتی رو کشیدم صندلی کنار به آقای دیکشنری هم گفتم بیاد اینور که کنار آتی یه مرد نشینه! اینا جفتشون مرده بودن از خنده! آقای دیکشنری گفت خوبه تو مادر نشدی! منم با یه حالت حق به جانب گفتم تو غیرتت اجازه می ده پیش آتی یه قلچماق بشینه؟؟ باید اعتراف کنم هردوشون جا خوردن!! ولی خوب می گم که! کلاْ من خرس خیـــــــــــــــــــــلی مسئولیت شناس و باغیرتی هستم!
(هووووووووووووووع! خودم حالم بهم خورد!!)

پ.ن۱: آی ایها النّاس! هیشکی پیدا نمی شه به این آقا کمک کنه؟؟!! طفلی تنها آرزوش داشتن دوست دختره!! =)))))))))))
پ.ن۲: اینجــــا رو! من  یه خرس دیگه پیدا کردم!!
پ.ن۳: آقا من شرمنده! من واقعا شرمنده! فقط می خوام بدونم ایشون چه هدفی داشته از انتخاب این اسم برای بلاگش!!!
پ.ن۴: یه سایت توپ برای طرفدارای هری پاتر! (پر عکس!)

هشتاد و پنجمین کوزه عسل

بدم میاد از اینکه باهام مثه دخترای زمان جاهلیت اعراب برخورد کنن! متنفرم از اینکه به جام تصمیم بگیرن! حتی اگه فکر کنن دارن به من لطف می کنن!! اگه من می خواستم کسی بیاد خواستگاریم حتما حتما اون روزی که اون خانوم سمج بهم گیر داد که شماره م رو بهش بدم٬ الکی آخر شماره رو به جای ۱۹ نمی گفتم ۹۱!! تا حسابی بره سر کار!! من  بدبخت گردن شیکسته از کجا باید می فهمیدم که طرف انقد پیله س که بعد از ناامید شدن از تماس چندین هزارباره ش پا می شه می ره دم در خونه خواهر من! آخخخخخخ که آبروی منو جلوی مادر شوهر خواهرم برد!! بابا به من چه که طرف ۲۵ سالشه٬ دندونپزشکه٬ طرحشم تا عید تموم می شه! به من چه که خواهرش ازدواج کرده رفته ژاپن اون یکی خواهرشم از خودش کوچیکتره! به من چه که آب از لب و لوچه بقیه راه افتاده و هنوز هیچی نشده لباس عروسی تن من کردن!! من اینجا دارم هی پرپر می زنم که آقا من نمـــــــــــــــــــــــــــــی خوام ازدواج کنم!! اصلاْ از تصور اینکه دست شوهرم مدام تو حلق مردم باشه حالت تهوع می گیرم! اصلاْ نمی فهمم چرا هیشکی منو نمی بینه!! هی بالا پایین می پرم می گم من از سیستم خواستگاری متنفرم!! هی به من گوش نمی دن بی خودی هم خودشونو می ذارن سرکار٬ هم اون بدبختارو٬ هم اعصاب منو به هم می ریزن! آخرش کاسه کوزه ها سر من خورد می شه که تو تعادل نداری!!! مودی هستی!!! من بیچاره که نشستم سرجام کاری به کسی ندارم. تو رو خدا گیر ندیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!

نگاه چجوری لذت خوندن جالب ترین جلد کتاب هری پاتر (هری پاتر و جام آتش) رو زایل کردن ها!! کوفتم شد!!

پ.ن۱: احساس خطر می کنم! اونم از نوع جانی ش! شوخی نمی کنم!! یه چیزی این دور و ور تکون خورده و بدجوری تغییر کرده! نه فقط برای خودم٬ که برای تموم اعضای خونواده م می ترسم...برای همه شون!
خرس کوچیکه! روزگار خوش نیست...خودتو بهم برسون! کاش یه پری مویی چیزی ازت داشتم آتیش می زدم یوهو جلوم سبز می شدی... با اون چشمای نافذ و آرومت...کاش...

پ.ن۲: آقامون دلبره ماهارو می خره کربلا می بره با اون نسیمش که داره بوی گل یاس... (عاشق اینم!)

هشتاد و چهارمین کوزه عسل

واه واه واه! آدم آخه اینقدر بی جنبه؟؟ همش ۲۰۰ گرم بود!! دیگه ارزش اینهمه سردی کردن و سردرد گرفتن و مصرف یه عالمه شاخ نبات که می تونست چندتا سفره عقد رو پر کنه رو نداشت!! همش ۲۰۰ گرم آلبالو خشکه بود!! حالم بده!!

هیچ صحنه ای غم انگیزتر از جعبه مثلثی خالی یه Toblerone ۴۰۰ گرمی نیست! هی روزگار...


هشتاد و سومین کوزه عسل

صفایی دارد...!
صبح از خواب پریده باشی|دیده باشی ساعت یک ربع به هشت است!|نمازت که قضا شده باشد هیچ!|خواب شیرین هری پاتر بودنت نصفه قطع شده باشد هم هیچ!|کلاس اولت پریده باشد!!|از جایت بیرون بپری!| از ترس آن که خواب نازنین از میان پلک هات بیرون بپرد٬ چشمهایت را نیمه باز گذاشته باشی| کورمال کورمال دنبال ژاکتت بگردی| از روی روتختی و دمپایی و جانماز و دیکشنری و جامدادی و ...هزار و یک چیز دیگر لق لق خوران گذشته باشی| بعد هی از گرسنگی دلت ضعف برود و صبحانه آماده نباشد| خواب آلود بساط صبحانه را بچینی| بعد هی مامان خرسه با آن اوضاع و احوال ازت معنی لغت بپرسد و مشق هایش را تکمیل کند و تو نتوانی غر بزنی که تازه بیدار شده ای!|صبحانه را هول هولکی خورده باشی| روی کتاب دفترهات پریده باشی و بعد تازه بفهمی که رایتینگ writing را ننوشته ای!| بعد هم یادت افتاده باشد که چقدر با تیچر ات رودرواسی داری!| تند تند شروع کرده باشی به نوشتن تکالیفت|تمامی هم نداشته باشند!| بعد قید کلاس دومت را هم زده باشی!| گفته باشی از کلاس سوم می روم| بعد هی مامان خرسه بگوید هوا را نگاه کن| و تو حسرت خورده باشی برای یک ثانیه وقت آزاد تا از این هوای نم زده ی بهاری و صدای جیک جیک ممتد گنجشک های نشسته بر روی شاخه های درخت جلوی خانه٬ لذت ببری|... انوقت یکهو موبایلت زنگ بخورد و ببینی که درشت نوشته شده است: Uni!| بعد دلت بریزد روی هم که دیدی واحد را خذف شدم زنگ زده اند بگویند دیگر سر این کلاس نیا!| بعد صدای پشت خط با مهربانی تحویلت بگیرد و بگوید کلاس سوم تشکیل نمی شود!!
صفایی دارد...!

پ.ن۱: راه رفتن روی لبه ی تيغ با راه رفتن روی يک نخ نازک خيلی فرق دارد . روی نخ که راه می روی ، بايد تمرکز کنی تا مبادا پايت را کج بگذاری . می توانی وسط هاش مکث کوچکی کنی تا حواست بيشتر جمع شود . بايد آرام آرام قدم برداری تا مبادا اشتباه کنی ... اما روی تيغ که راه می روی ، بايد فقط تند تند قدم برداری . فرصت مکث کردن هم نداری ! چون تا آنی بايستی ، تيغ کار خودش را می کند ! تا آنی کند قدم برداری ، تيغ فرصت پيدا می کند به بريدن پايت فکر کند !
روی لبه ی تيغ که راه می روی ، همه ی فرصت های گذشته و حال و آينده را از دست رفته می بینی !

پ.ن۲: تمبرهای جهان !

هشتاد و دومین کوزه عسل

یه حیاط بزرگه. می گن مال یه مدرسه س. حالا اینکه چرا اینقد کج و ماوجه و همش چاله چوله داره سوالیه که همیشه تو ذهن منه و نمی تونم هضم کنم که بچه ها چجوری تو اون حیاط فوتبال بازی می کنن!! سرتا سر رو موکت انداختن و جمعیتی میاد اونجا که بیا و ببین! انگار همه ی تهران رو می تکونن اونجا! من و مامان خرسه و خواهرزاده ی گرام در منتهی الیه سمت راست نشستیم و لحظه به لحظه گوله تر می شیم تا بقیه م جا بگیرن. حاج آقا مجتبی تهرانی ـ سخنران مجلس ـ طبق معمول با یه لحن آروم که انگاری داره در گوشی حرف می زنه٬ سخنرانی می کنه. خانوما هم که همه ماشالا! قبل اینه جایی برن حتما یه شونه تخم کفتر مصرف می کنن! بچه هاشونم از خودشون بدتر! من هی گوشام و تیز می کنم بلکه یه چیزی بشنوم! اما این گروهی که جلوم نشسته ن از اووووووووووووون پر چونه هان! خلاصه از خیر خطابه شنیدن می گذرم و خیره می شم به گروه ۵ نفری دختر بچه هایی که بهشون میاد دوم دبستان باشن. یاد دبستان خودم میوفتم و شیطنت هامون. همونجوری غرق خاطراتم که یوهو صدای جیغ زنا بلند می شه!! اونم درست از وسط مجلس! یه عده ای هم یوهو از جاشون بلند می شن و خودشونو می کشن عقب! توی یه چشم به هم زدن نه تنها صدای جیغ ٬ که یه موج مکزیکی میوفته بین خانوما و همه تا اون نفر آخر ٬که ما باشیم از جامون بلند می شیم! یه چیزی تو مایه های اتفاق مسجد ارک تو ذهن همه س که اینقدر هول کردن! یکم که می گذره و همه که می فهمن فقط لوله آب بوده که ترکیده ساکت می شن و سر جاهاشون می شینن. من همین جور که دارم کیسه کفشا رو کنار می زنم و جا برای نشستن باز می کنم با خودم فکر می کنم چقدر جون دوستم!!! بعدم هی می شینیم می گیم بِاَبی اِنْتَ وَ اُمّی!! جون خودمون! بلدیم از پدر مادرمون مایه بذاریم! ولی فکر کن اگه جای آب٬ آتیش بود الان چه ولوله ای تو تهران به پا بود!! خدایا شکرت...

پ.ن۱: دست من نیست آقا! شما که خودتان همه چیز را می دانید! شما که حتی توی دل آدم ها را هم می بینید! آقا من رویم پیش شما خیلی سیاه است. اما هی ناخودآگاه مقایسه می أید جلوی چشمم! بعد حالم بد می شود...با خودم فکر می کنم اینها که آدم های معمولی اند و من نمی توانم تصور کنم آنهمه بلا سرشان بیاید! آنوقت شما و خانواده تان که بهترین ها بودید.... آقا شما من را می بخشید نه؟؟ من هی یاد آن اتفاق می افتم هی بغض می کنم آنوقت اشک هام ناخالص می شوند! اشک هام دیگر فقط مال شما نیستند! شما بزرگوارید من می دانم آقا. درد ماها پیش درد شما هیچی نیست...اما خوب ما هم تحمل شما را نداریم که! هی یاد غصه هامان می افتیم هی بغض می کنیم...آقا باور کنید جز پیش شما پیش هیچ کس دیگر نمی توانم دردم را ببرم...هیچ کس!

پ.ن۲: دل من چه خردسال است...ساده می نگرد...ساده می خندد...ساده می پوشد...! دل من از تبار دیوار های کاه گلی ست...ساده می افتد...ساده می شکند...و ساده می میرد..! دل من تنها سخت می گرید !

هشتاد و یکمین کوزه عسل

... وَ عَسی اَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ

    وَ عَسی اَنْ تُحِبّوُا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ

    وَ اللهُ یَعْلَمُ وَ اَنْتُمْ لا تَعْلَمُون... (سوره بقره آیه ۲۱۶)

... چه بسیار شود که چیزی را شما ناگوار شمارید ولی به حقیقت خیر در آن بوده
    و چه بسیار شود که چیزی را دوست دارید و در واقع شر شما در آن است
    و خداوند به مصالح امور داناست و شما نمی دانید...

... دلم را خوش می کنم...مصلحت در این بوده!! مصلحت در این بوده....

پ.ن۱: تاریخچه SMS !
پ.ن۲: تیتر خبرها را با SMS دریافت کنید !
پ.ن۳: وبلاگ ایرانی :)

هشتادمین کوزه عسل

خونه ی ما یکی از اون خونه های جادوییه! یه چیزی تو مایه های خونه ویزلی ها! (ر.ک: هری پاتر!) چه اتفاقاتی که توش میوفته چه حتی وسایل خونه همه یه جورایی عجیب غریبن! امروز بعد از گشت مارکوپولوئی به دور تهران و دیدار از تمام قسمت های شمالی و مرکزی و شرقی ٬در هوایی کاملا تمیز و بدون آلودگی (!) وقتی رسیدم خونه اولین چیزی که شنیدم صدای شر شر آب بود!! نمی دونی چه صفایی داره تو خونه ی خودت نشسته باشی٬ توی یه شهری که فرسنگ ها با طبیعت فاصله داره٬ اونوقت صدای جویبار و زمزمه آب روحت رو نوازش بده! و خوب.. البته وقتی چشمم به تشت گنده وسط هال افتاد که درست کنار رادیاتور ٬ زیر فواره آب تنظیم شده بود٬ دیگه اصلاْ اون احساس لطیف و شاعرانه رو نداشتم!! نمی دونم اصلاْ چرا این رادیاتورای خونه ی ما همه شون نشتی دارن! حالا من اینجا تو اتاقم نشستم و هی سعی می کنم فکر کنم وسط یه طبیعت بکر کنار رودخونه نشستم! مممم....ولی نه! ترجیح می دم تو اتاق خودم باشم تا بتونم تا چند لحظه دیگه خودم و پرت کنم توی باغ پنبه! (منظور همون بالش دوست داشتنی نرمالو و پتو و تشک روی تخته!) چون بدجوری دارم واسه یه ثانیه لالا له له می زنم!

پ.ن۱: قهوه ای توی دل من تقصیری نداره! هی حصودیش می شه به اینکه تو اینقدر برای همه عزیزی! قهوه ای توی دل من می خواد که تو فقط عزیز خودش باشی! هی فقط خودش قربون صدقه ت بره! خودش بگه که دلتنگ ات شده! حتی خودش وقتی از شدت دلتنگی نمی تونه توی چشمات نگاه کنه سرش و پایین بندازه و با پا روی زمین دایره بکشه! قهوه ای توی دل من خیلی دلتنگه!! اما روش نمی شه بگه! هی می خنده و حرفاش و پشت چشماش قایم می کنه! قهوه ای دل من کارش شده دور زدن توی شهر چشات تا شاید یه ذره احساس دلتنگی تو رو هم ببینه!

پ.ن۲:  از تمام رمز و رازهای عشق
           جز همین سه حرف
           جز همین سه حرف ساده میان تهی
           چیز دیگری سرم نمی شود
           من سرم نمی شود ولی ...
           راستی
           دلم
           که می شود
           ....

           قیصر امین پور