صد و هشتاد و هشتمین کوزه عسل

بهش چی می گن؟ تاثیر پذیری؟؟ بعضیام شاید بگن دهن بینی! هرچند که ظاهرشون با هم فرق می کنه اما خیلی ها معتقدن جفتشون دوتا ن!! خوب هرکی یه جوریه. مهم اینه که بدونی چه جوری هستی. من از یه سری چیزا خوشم میاد از یه سری چیزا خوشم نمیاد! طبیعیه. یعنی همه اینجورین. از این علاقمندی ها و ناعلاقمندی ها (!) یه سری شون هستن که هیچوقت احساسم نسبت بهشون تغییر نمی کنه٬ یه سری هاشونم نسبی ان. یعنی ممکنه با گذر زمان به خاطر عوض شدن شرایط٬ عوض شدن طبعم٬ اومدن خاطره های جدید یا خیلی چیزای دیگه نظرم درباره شون عوض شه. (اصلاْ هیچ چیز تو این دنیا مطلق نیس!)
خوب من اینجوری ام: تا امروز از یه چیزی اصلاْ خوشم نمی یاد٬ یا هیچ احساس خاصی نسبت بهش ندارم. درست همین امروز یه دوست صمیمی٬ یه آدم عزیز یا هر کسی که برام مهمه درباره اون چیز نظر می ده. می گه که چقدر دوسش داره و خوشش میاد ازش. بسته به توانایی اون آدم توی انتقال احساسش (که توی خرس کوچیکه تا اینجاش از همه اطرافیانم قوی تر بوده!) احساس منم کم کم نسبت به اون چیز تغییر می کنه. نه اینکه ماهیت اون چیز تغییر بکنه٬ نه! اولش دوسش دارم چون اون آدم رو دوست دارم و اون آدم اونو دوست داره. پس من هر دفه که اون چیز و ببینم یاد اون آدم عزیز می افتم! بعد کم کم برام مساوی می شه با یه حس شیرین. دقیقا برعکسش هم هست! اگه یه روز بزنه و اون آدم عزیز از اون چیز بدش بیاد منم کم کم حسم و نسبت بهش از دست می دم!!
(اه چقدر چیز چیز کردم!! )
حالا این اسمش تاثیرپذیریه؟
می تونم بگم توی خیلی از رفتارا هم اینجوریم. اطرافیانم اگه دقت کنن می بینن که من دقیقا عین لحن خودشون باهاشون حرف می زنم! با هر کسی عیـــــــن خودش! من حتی با نی نی ریحان ۲ ساله هم به زبون خودش حرف می زنم! شاید این یه استعداد کشف نشده س!! اینکه من انقدر راحت می تونم لحن دیگران و تقلید کنم!  توی حرفای آدما همیشه دنبال یه چیزم. اینکه ببینم آدما چه رفتاری رو٬ چه حرکتی رو تایید می کنن! از چه کاری تعریف می کنن. خوب این بده که آدم سعی کنه اون صفات رو داشته باشه؟! بده که دوست داشته باشه خودش و بالا بکشه؟! می گن ادب از که آموختی...!! چقدر من این ضرب المثل و دوس دارم.
اینهمه چیدم کنار هم که بگم دیگه خودم و سرزنش نمی کنم که چرا رفتار آدما رو٬ لحن حرف زدنشون رو٬ یا خیلی از حرکاتشون رو وا می گیرم! چون تازگی فهمیدم ضمیر ناخودآگاه من دوس داره چیزایی رو تقویت کنه که ازشون توی وجود آدمای دیگه خوشم میاد و دلم می خواد داشته باشمشون.
هرچی بیشتر می گذره٬هرچی بیشتر می نویسم٬ و هرچی بیشتر خودم رو می شناسم٬ بیشتر می تونم خودم و دوست داشته باشم...حتی اگه کلکسیون اشتباهات باشم!

پ.ن: آقا ٬جان خرس قهوه ای عبارت "به من سر بزن" رو حذف کنین از توی کامنتاتون! من حساسیت دارم به این عبارت! زیگیل می زنم!!

بعداْ نوشت: بوی خوب می دهد! بوی یک اتفاق نیافتاده...بوی یک آرزو شاید. آرزویی که لحظه به لحظه اش روشن است. نور می پاشد از آن انگار...
بوی یک غروب پاییزی٬ پیچ یک اتوبان پهن و دلباز٬ یک تپه مشرف به شهر٬ رو به آسمانی که حیران٬ میان رنگ های سرد و گرم گیج می خورد٬ بوی درخت های چنار باران خورده٬ بوی خدایی که در آن نزدیکی ست٬ بوی دلی که آرام می تپد٬ و لبخندی که محو نمی شود...بوی رضایت شاید!
مرا با آرزوهای بچگی ام تنها بگذار...

صد و هشتاد و هفتمین کوزه عسل

از بچگی م همین شکلی بودم! اینه ریخت درس خوندن من:

تازه شانس آوردم کتاب دفترای بیشتری لازم نداشتم وگرنه همه شون پخش و پلا بودن!! به این تصویر یک عدد خرس قهوه ای هم اضافه کنین که به شیکم دراز کشیده و داره پاهاشو تکون می ده و ته مداد می جوه!! خیر سرم جمعه interview دارم!! بگی قد این مگسه چیزی از این کتاب می فهمم نمی فهمم!!  کدوم مگس؟؟ همون دیگه! اوناهاش! اه تکون خوردی از روی گوشت پرید!!صد بار گفتم برو حموم مگس ها دورت جمع نشن!!

می گن دیروز زلزله اومده! راسش همون موقع من و خرس صورتی و فاطمه خودمون در حال بازی کردن نقش زلزله بودیم!!واسه همین نفهمیدیم اصلاْ. خیر سرمون رفته بودیم روضه! (خونه صورتی اینا!) بعد از برنامه چپیدیم تو اتاق صورتی و هی عکسای اجنگ وجنگ انداختیم و غش و ریسه رفتیم و قل خوردیم و فر خوردیم و اصلاْ هم به روی خودمون نیاوردیم بقیه بیرون از اتاق دارن همینجور عرق می ریزن و کار می کنن!!  تازه صورتی رو هم از کار کردن نجات دادیم!عصر اومده م خونه می بینم دختر خاله عالی نشسته رو کاناپه! این بنده خدا تو راهی داره! زلزله که اومده بود ترسیده بود از اون کله شهر پناه آورده بود به خونه ما!! کلی دلداریش دادم که عزیزم ما همه مون رفتنی هستیم! فکر کنم آروم شد نه؟؟ کلاْ دیروز چه روز هیجانی ای بوده ها! خاکسپاری آقای فاضل و زلزله و آتیش سوزی بازار!! عزرائیل فکر کنم آخرش زانتیا رو خرید!

پ.ن: انقدر همه مشکل دارن که نمی دونی واسه کی غصه بخوری! انقدر همه درد دارن که نمی دونی به زخم کی مرهم شی! انقدر همه کمک لازم ان که نمی دونی به داد کی برسی! اصلاْ انقدر خر تو خر شده که نمی رسی زخمای خودت و ببندی!!

صد و هشتاد و ششمین کوزه عسل

می دانید آقا؟! نقطه ضعف هرکسی یک چیزی ست. راه نفوذ به دل هرکسی هم یک نفر است. هرکسی به یک نفر خاص خیلی ارادت دارد. اسم یک نفر خاص که می آید دلش می لرزد. می دانید آقا؟! نقطه ضعف من شمایید! راه نفوذ به دل من شمایید! به شما که فکر می کنم یک چیزی سنگینی می کند روی سینه ام!! بار تاسف از تعدد گناه هام است نه؟! می دانید آقا؟! من هیچ ادعایی ندارم. من حتی یک آدم معمولی هم نیستم. اما به داشتن یک چیز ادعا دارم...آنهم خیلی زیاد!...من به داشتن حب شما در دلم ادعا دارم!!
آقا؟! می شود از این نفوذتان در من استفاده کنید؟!! چرا آن سه شنبه رویایی نمی رسد پس؟! دارم خسته می شوم اقا...خیلی خسته..دستم را بگیرید...

صد و هشتاد و پنجمین کوزه عسل

نمی تونم! طاقتشو ندارم! دست خودم نیست. از اوناییم که نمی تونم ناراحتی عزیزام و تحمل کنم. طاقت قهرشون٬ دلخوریشون٬ عصبانیتشون٬ شکستن دلشون٬ بغض کردنشون٬ اشک ریختنشون...هیچکدومشون و ندارم. مثه مرغ سر کنده پر پر می زنم تا شرایط برگرده به حالت اول! جونم در میاد یه نفر دو روز باهام حرف نزنه...دو روز اخماشو برام بکنه تو هم. آدم منت کشی نیستم! به دست و پای کسی هم نمی افتم. اما اگه بدونم واقعا تقصیر من بوده انقدر دور و ورش می پلکم و سعی می کنم کارایی رو بکنم که دوست داره تا کم کم حالش خوب شه. واسه همین با آدمای کینه ای اصلاْ سازگاری ندارم! مامان می گه یاد بگیر معذرت خواهی کنی! اخلاقم گنده می دونم. اما این کلمه ببخشید تو دهنم نمیاد اصلاْ! یعنی تو مکالمه های روزمره زیاد می گمش ها! اما اونجایی که باید قفل می شه این دهنم!! خاله می گه وقتی یکی رو عصبانی می کنی بهش فرصت بده تا آروم بشه٬ تا ببخشتت. هی نخواه زودِ زود شرایط عادی شه و طرف از قیافه در بیاد. من واقعا سعی م و می کنم. نمی شه خوب!! حالا من خودم آدمیم که وقتی عصبانیم حرف نباید زد باهام! باید یکی دو ساعت به حال خودم باشم تا آروم شم. بعد عین بز خودم نمی فهمم که به بقیه هم باید این فرصت و بدم!! خدایا منو آدم کــــــــــــــــــــــــــــــــن!!

پ.ن: برو اینجا تاریخ تولد میلادیت رو بزن. اولش بهت نشون می ده که توی طالع بینی های مختلف نمادت چیه. بعدش اون پایین یه گزینه داره On Earth. اونجا بهت نشون می ده که توی روز تولدت چه اتفاقایی افتاده. یه گزینه هم داره I'm a Martian که بهت نشون می ده اگه توی سیاره های مختلف بودی الآن چند سالت بود!!

صد و هشتاد و چهارمین کوزه عسل

یه تحقیقی از یه بابایی رسید به دست من واسه تایپ. مال یه پسر دبیرستانی بود که اینطور که خودش گفته بود سال دوم برق بود. جای همــــــــــــه خالی از بس که تایپ کردم و خندیدم!!من فقط این خاطره شو براتون می ذارم بخونین:

سوال: در محله یا منطقه خویش با رجوع به روزنامه ها یک نوع کسب و کار خانگی را شناسایی کرده، درباره نحوه شروع، چگونگی فعالیت و دلایل موفقیتش گزارش تهیه کنید و در کلاس بخوانید.

در محله خودمان چنین مسئله ای را سراغ نداشتم، ولی در محله مادربزرگم در همسایگی آنها شخصی است که تبعه ایرانی دارد. نام این شخص آقا سعید بوده است. سعید آقا هم آشپز است و هم فروشنده بود. من روزی با این شخص صحبت می کردم که در لا به لای حرف هایش فهمیدم که 18 سال است در ایران زندگی می کنند و تا چند سال پیش بیکار بوده و منبع درآمدی نداشته اما به فکر راه اندازی یک کسب و کار برای خود می افتد و این شغلی را که در ادامه تحقیق می خوانید برگزیده است و در کارش موفق بوده است. آقا سعید بعد از ظهر به بازار رفته و برای آشپزی در منزل مواد غذایی می خرد. همسر آقا سعید صبح زود آشپزی را شروع می کند و تا ساعت 9 صبح غذاهایی را که سعید آقا باید برای فروش ببرد آماده و در ظروف یکبار مصرف می کشد و آقا سعید غذاها را به بازار برده می فروشد. حالا بعد از پنج سال در بازار همه دیگر آقا سعید را شناخته و مشتری دائم او شده اند. علت های موفقیت او:
1- کیفیت غذاها
2- مناسب بودن قیمت ها
3- بهداشتی بودن غذاها
می باشد.

نتیجه: آقایون محترمی که دنبال کار و درآمد هستین! هرچه سریعتر برین ازدواج کنین که خانومتون از صبح تا شب تو آشپزخونه خودشو با آشپزی خفه کنه و از کت و کول بیوفته و واریس و راشیتیسم (به قول گیلاسی این مدلی ((  بشن پاهاش!) بگیره و دستاش زیر شیر آب و بالای روغن داغ دود شه بره هوا و بعد شما با خیال راحت همه جا جار بزنین که ابتکار کردین و شغل خیلی شرافتمندانه و خوبی دارین!! وای که چقدرم زحمت می کشین اونوقت! ولی ارزشش و داره ها!درآمدش به خستگـــــــــــــــــــــــــــی مفرطش می ارزه!! خدا قوت پهلوون!!

یه تیکه دیگشم بگم بخندیم یکم! رفته با سیم پیچ محلشون مصاحبه کرده واسه تحقیقش! یعنی آدم باحالتر از این بشر نمی تونسته پیدا کنه!! به قول خودش: حالا به مصاحبه ای که با ایشان ترتیب داده ام گوش فرا دهید!!!

سوال: آیا دوست داشتید که در یک سازمان دولتی استخدام شوید؟
- خیر. چونکه یکی از اقواممان که از من بزرگتر بود و در همین رشته که من تحصیل کرده بودم قبلاً تحصیل کرده بود و در یک سازمان دولتی به استخدام در آمده بود ولی درآمد زیادی نداشت و به همین خاطر به این امر علاقمند نشدم. ولی پشیمان هستم چونکه از مزایا و تورم آینده خبر نداشتم.

خوب؟ حالا می خوام هوشتون و بسنجم!! سوال: آین آقا آخر سر دلش می خواهد در سازمان دولتی استخدام شود یا نه؟! نامه هاتون رو به آدرس تهران٬ صندوق پستی ۱۹۰۲۳٬ گروه خردسال فرستاده و یا به شماره حساب ۳۴۳۴ بانک ملی ایران شعبه اسکان واریز کنین!

پ.ن: می خواستم بگیرم ماچت کنم انقدر که قشنگ حرف دل منو زدی:
"هم من، هم تو، هم همه‌ي اونايي که بيشتر پست‌هاي بلاگ‌شون پر اسمايلي‌هاي مسخره و شوخي و خنده‌س، مي‌دونن اينا همه‌ش ماسک‌ه... ولي شايد خوب‌ه آدم گاهي بي‌درد و بي‌خيال و تريپ‌هاي اين مدلي به نظر برسه تا يه آدم جدي که فلان مسائل براش اهميت خاصي دارن. من همين که بدونم ۴ نفر از خوندن بلاگ‌م حال خوبي پيدا مي‌کنن، برام کافي‌ه."

بعداْ نوشت: دیشب سینما ۱ کی دید فیلمشو؟! All the King's Men بود. اولش واسه دوتا بازیگر خوبش Sean Penn و Jude Law قلقلک شدم که ببینمش. بعد یوهو وسط فیلم سر و کله Kate Winslet پیدا شد!! من اینجوری: بعدترش یوهو Mark Ruffalo !!دیگه یکی باید منو جمع می کرد! ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که خیلی بده دوتا از بازیگرای جوون مرد محبوبت با هم توی یه فیلم بازی کنن! (Mark Ruffalo و Jude Law) چون نمی دونی دقیقاْ قربون صدقه کدومشون بری!!

صد و هشتاد و سومین کوزه عسل

این پست و می ذارم که سوالای همه رو درباره اینکه پینگ چیه و چه جوری می شه پینگ کرد و چیکار کنیم که وقتی کسی پینگ می کنه اسمش بیاد بالا و کنارش عکس بیاد و از این حرفا٬ حل بشه.

اول اینکه من خودم با Blogard (بلاگرد) کار کردم. سایت های دیگه ای هم هست برای این خدمات. مثه: blogrolling.com. حالا من کار با همین بلاگرد و می گم که بلدم. اول اینکه باید برین توی سایتش و نام کاربری و کلمه عبور بسازین. بعدش وارد سایت که شدین یه همچین چیزی می بینین: (+)
برین توی قسمت افزودن لینک (+) .آدرس و بدین با اسم وبلاگ٬ اون پایین هم که نوشته "دسته" مثلا به این درد می خوره که بخواین سایتا رو از وبلاگ ها یا مثلا پیوندهای روزانه جدا کنین. واسه اینم که یه دسته جدید بسازین باید برین تو قسمت "دسته بندی لینکها" و یه اسم جدید بدین و یه دسته جدید بسازین (+) . به این درد هم می خوره که کسایی که دوتا بلاگ دارن (مثه خود من) لینکاشون رو با یه شناسه کاربری دسته بندی کنن.
بعدش که لینکارو اضافه کردین برین قسمت "تنظیمات نمایش لینک ها" (+) . دیگه ایشالا زبان فارسیتون که قویه!! همه توضیحات و نوشته. فقط یه نکته اونم اینکه اون پایین که خط قرمز کشیدم اگه خواستیم شکلک بیاد کنار لینکای به روز شده آدرس اون شکلک رو اینجوری بذارین:
 <img src="URL" border="0" > جای URL هم آدرس شکلک رو بدین.
همه تنظیمات که انجام شد برین قسمت "دریافت کد". اونجا دسته تون رو انتخاب کنین و "ساخت کد" رو بزنین. یه کدی بهتون می ده. اونو کپی کنین و بیاین توی قالب خودتون جایی که قبلا لینک دوستاتون گذاشتین پیست کنین. یادتونم باشه لینکای قبلی رو پاک کنین.

حالا درباره اینکه پینگ کردن چیه اصلاْ. مثلا می ری توی یه سایتی مثه این. آدرس بلاگتون رو با اسم بلاگتون می دین. بعدم همه گزینه ها رو فعال می کنین و "ارسال پینگ" رو می زنین. اینجوری همه کسایی که از سیستمی که بالا توضیح دادم استفاده می کنن می فهمن که شما آپدیت کردین.

اینم از زکات علمم!!  سوالی نبود؟؟ ما رفتیم! ویییییییییییژژژژژژژژژژژ...

پ.ن: به وبلاگای محبوبتون رای بدین : (+)

صد و هشتاد و دومین کوزه عسل

فرض می کنیم که مثلاْ فامیلی بابای مامان خرسه اکبریه٬اصغریه٬اسدیه٬چه می دونم٬روشن روانه!!  حالا هرچی. می گیریم همون اکبری. یه رگی هست معروف به رگ اکبری که بین همه این ۶ تا خواهر(منظورم مامان خرسه + خاله خرسه هاس) و یه دونه برادر به اضافه تمامی بچه ها و نوه ها مشترکه! این رگ هم چیزی نیست جز غلط غلوط حرف زدن و انواع و اقسام سوتی دادن!!  کلاْ ماها فرهنگ لغت جداگانه ای داریم برای خودمون! دیگه خودت تصور کن که وقتی مامان خرسه به چایی ای که پررنگ باشه می گه چایی کلفت(!) اوضاع چقدر فاجعه س!
برای منظورهای مختلف افعال مختلفی به کار می ره دیگه خوب؟ مثلاْ شدن٬ کردن٬ گرفتن٬ بودن٬ دادن و...و...و... رگ اکبری اینجوریه که تو همه این افعال و جا به جا به کار ببری! مثلاْ دختر خاله فری می خواست بگه "من شبا پتو رو پس می زنم" ٬گفت " پتو رو پس می کنم!!"  (این کوچیکه شه! یه دفعه می خواست بگه: یه اتوبوس دیدم پر آدم! گفت: یه اتوبوس دیدم پر مینی بوس!! ) کلاْ این یک عضو خاندان اکبری ها سهم همه رو توی دریافت این رگ خورده!!  اینه که همیشه باهاش خیلی خوش می گذره!اگه یه نفر باشه تو تموم این دنیا که همیشه از دیدن من ذوق کنه و کلی با هم بخندیم و تو سر و کله هم بزنیم دختر خاله فری ه! دیگه انقدر که این خونه نشینی ها بهم فشار آورد خودم و پرت کردم خونه شون! حالا سر میز شام نشستیم ٬خاله خرسه هم داره با اشتها غذا می خوره! وسط غذا...
خاله خرسه: اِاِاِاِ! من که یه دور خونه مامان بزرگ شام خورده بودم! یادم رفته بود!!
ماها: !
آقای شوهر خاله: خانوم یه سری به خودت بزن!
ماها:!
خاله خرسه: نه آخه خیلی هم نبود! یه لقمه بود فقط!
من: آخه خاله جون! شما معیار سنجشت باید میزان گشنگی ت باشه!! احساس نکردی یه کم سیری احیاناْ؟؟
خاله خرسه: منو باش فکر کردم شماها دلتون می سوزه واسه من می گین بخور حالا اشکال نداره! چقدر دلسوزین شماها!
ماها: !
من موندم متعجب که مگه دلسوزی هم می خواد آخه؟!
دوباره چند دقیقه گذشته...آقای شوهرخاله با آقای داماد دارن صحبت جدی می کنن...
آقای شوهر خاله: ما اون زمونا نون پنیر و زردآلو می خوردیم(!)
آقای داماد: قند نداشت؟ مثلاْ ضرری نداشت واسه کسایی که ناراحتی داشتن؟
خاله خرسه: !
ماها: !!
دختر خاله الی: وا مامان؟! به چی می خندی؟
خاله خرسه: (از خنده کبود شده!)!!
ماهام که همه مون از دم از غش و ریسه خاله خرسه خنده مون گرفته! حالا هی اصرار که خوب چی شده؟ بگو مام بخندیم! بیچاره آقای داماد به خودش شک کرده بود!
خاله خرسه: (بریده بریده از شدت خنده!) نمی دونم!!!!!!!!

خونه دختر خالی فری اینا خیلی دوست داشتنیه. مخصوصا اون بالکن غربی شون. خونه شون طبقه هشتم و روی ارتفاعات دربنده. از اون بالا که نگاه کنی همه شهر زیر پاته. شباش که ماهــــــــه! عاشق اون همهمه آروم شهرم که نصفه شبا از دور میاد...وقتی همه چراغای ریز شهر زیر پات چشمک می زنن. اون بادی که میاد و لای موهات می پیچه و نفست و بند میاره. دم غروب تا یه عالمه وقت بعد از اذان هوا هنوز قرمز و بنفشه. از اون بالا می شه نور سبز امام زاده صالح(ع) و دید. یه مسجد کوچولو هم پشت خونه شون هست که اذانش با همه اذان های دنیا فرق می کنه! شده برم از خادمش نوار اذان ش رو بگیرم ٬می رم و می ذارم اینجا تا باور کنی حرفمو! آدم انگار اونجا به آسمون٬ به خدا خیلی نزدیکه. دلت می خواد دستات و بلند کنی و بغلش کنی!! به همین راحتی! دلم می خواست اون بالکن و می کندم و با همه چیش٬ بادش٬ آسمونش٬ منظره شهرش٬ نور سبز امام زاده ش٬ اذانش٬همه چیش میاوردم خونه مون!!

پ.ن: من به خود می گفتم
که چو برمی گردی
مهربانتر گردی
و رهاورد تو زین راه دراز
مشتی الماس محبت باشد
ای دریغا
افسوس
من ندیدم جز هیچ
زندگی٬
گل؟؟
یا پوچ؟!

صد و هشتاد و یکمین کوزه عسل

فکر نمی کنم چیزی بیشتر از این درد واست بیاره که وقتی برمی گردی و گذشته ت رو نگاه می کنی حس بکنی به جای بالا رفتن از پله ها یکی یکی رفتی پایین! حس کنی پسرفت کردی. توی خیلی چیزا. توی اخلاقیاتت٬ توی صفات مثبتت٬ توی روابط معنویت٬ توی اعتقاداتت٬ توی اراده ت٬ توی تلاشت٬ توی تفکر عاقلانه ت...همه چی. و بدتر از اون اینکه کسایی رو روی پله های بالاتر٬خیلی بالاتر از خودت٬ ببینی که یه موقعی از بالا بهشون نگاه می کردی! کسایی که  ازت خواستن دستشون رو بگیری تا اونام بیان بالا. تو فقط شعار دادی اما اونا همین شعار ها رو جدی گرفتن و خودشون و کشیدن بالا. حالا تو موندی و حوضت!! خیلی غرور آدم جریحه دار می شه نه؟! ولی من قلبم٬ روحم٬ حسم پر از خط شده. داشتم فکر می کردم یک سال و نیم پیش توی یه شب زمستونی سه چهار ساعت داشتم با یه پسر همسن و سال خودم بحث می کردم که چرا نماز نمی خونی؟! سه چهار ساعت خودم و تیکه پاره کردم تا آخرش ته ته حرفام با یه جمله م پسره یکم تکون خورد و اعتراف کرد از این جنبه به قضیه تا حالا نگاه نکرده. حالا امروز بعد از اینهمه وقت اون کجا وایساده و من کجا؟! نماز خوندن اون کجا و خم و راست شدن من کجا؟! نمی گم واسه حرف من بود که برگشت. بعد از اون شب خیلی اتفاقا افتاد. اما اون اتفاقا تونست اون آدم رو توی اعتقاداتش محکم تر کنه٬ منو شل تر!! از شرایطی که توش خفت افتادم بدم میاد! احساس می کنم به یه خودسازی درست و حسابی احتیاج دارم. از این شل کن سفت کن ها خسته شدم.
همیشه از خوندن کتابای روانشناسی فراری بودم. چون واقعیت وجود آدم رو لخت و عریون به رخت می کشن! بعد انگار تازه می فهمی چقدر وحشتناک و غیرقابل تحملی! می فهمی که چقدر باید رو خودت کار کنی تا تازه یه ذره فقط یه ذره شبیه آدمیزاد بشی! یکی یکی خاطره های وحشتناکی رو که در طول زندگیت گذروندی و یه عمر سعی کردی فراموششون کنی میارن جلوی چشمت تا ازشون برای درمان دردای الآنت استفاده کنی. فاجعه س! اما تا کی آدم از خودش فرار کنه!! همین می شه دیگه! دوتا آدمی که دارن از خودشون فرار می کنن و سعی شون توی انکرار کردن خودشونه٬ بومبی می خورن به هم و یادشون می یوفته که می تونن از این راه هم خود غیر قابل تحملشون رو فراموش کنن!! چند سال خودشون و غرق یه مفهوم دروغی می کنن و  اسمشم می ذارن عشق! ولی بعد یه مدت می بینن بهتر که نشد هیچ٬ باید واقعیت خسته کننده یه آدم دیگه رم تحمل کنن!! دلم نمی خواد اشتباه کنم...دلم نمی خواد که در موردم اشتباه کنن! مریمی همیشه یه حرف قشنگی می زنه. می گه آدم اخلاق بده ش رو که واسه غریبه ها نمی بره! واسه اونا همیشه گل و بلبله!!
مخلص کلوم: به یک دوره فشرده خودسازی نیاز دارم!!

پ.ن: واقعا این تعطیلات مزخرف و بی موقعم٬ با این خونه نشستنای اعصاب خورد کن روی روانم تاثیر گذاشته!!

صد و هشتادمین کوزه عسل

کلاْ چیزی که تو خون ماها قل می زنه٬ شانسه! کاملاْ هم ارثیه!! اصلاْ واسه همینه که من دوبله خوش شانسم دیگه.  چون از پدر و مادر باهم ژنش بهم رسیده! تازه فکر کنم مادربزرگم هم سهم خودش و داده به من!!
دیشب هی من و مامان خرسه نشستیم روبروی هم٬ دستامون و زدیم زیر چونه مون٬ گفتیم خوب؟! حالا کجا بریم توی این هوای دل انگیز دم غروبی؟! کلی چارزانو نشستیم و انگشتای سبابه مون رو کردیم تو دهنمون و بعدم یه چند دور دایره رو سرمون کشیدیم و شروع کردیم تق تق تق فکر کردن! در همین حین ییهو مامان خرسه خوشحال پرید هوا که یافتم! چتر و بردار که پهنش کنیم خونه خاله خرسه!! منم خوشحــــــــــــــــــال رفتم لباس پوشیدم و منتظر نشستم که مامان خرسه بره دنبال مامان خرسه ش (!) که همگی با هم روونه شیم سمت خونه خاله خرسه. تو این فاصله هم یه ۵-۶ تایی تلفن زدم! (زمان رفتن و برگشتن مامان  خرسه رو محاسبه کنین!) خلاصه خوشحال و خندون ریخیتم تو ماشین و راه افتادیم. چرخ ماشین دقیقا دوبار که گشت مامان بزرگ خرسه شروع کرد:
مامان بزرگ خرسه: "ننه کاشکی یه دقیقه می رفتیم خونه ما من این چادرم و عوض می کردم. خیلی بَدِس!  (لهجه اصفهانی!!)"
من: "اممم چیزه! خوبه ها! فکر می کنین!!"
مامان بزرگ خرسه: "نه ننه زشته س!  ... حالا اگه سخته ولش کنین اصلاْ."
توی فرهنگ لغت مامان بزرگ خرسه "ولش کنین اصلاْ" یعنی "باشه! یه کار به این کوچیکی هم واسه مادرتون نمی کنین"!!
مامان خرسه: "نه سخت نیست دنده عقب می رم تا خونه."
کلاْ دنده عقب رفتن مامان خرسه حرف نداره!  (اتفاقاْ این ژنش رو هم به من انتقال داده! )
من: "خوب چرا حالا دنده عقب بری مامان جان! برو جلوتر دور بزن! "
مامان خرسه: "راهمون دور می شه!"
تررررررررررررررررررررق!!  مامان خرسه عزیز صاف تنظیم کرد توی جوب! نه نه نه! نگران نشین دوستان! فقط باک بنزین شکست!!  اصلاْ مهم نیستا. من فقط نگران جیره بنزینمونم !!

پ.ن۱: شروع کردم به خوندن اصل کتاب Anne of the Green Gables (آنه شرلی). خیلی لغت داره! ولی واقعا حس خوبی به آدم دست می ده. مریمی همش با من دعوا داره که چرا اصل کتابارو نمی خونم. شاید من عجیبم. اما دلم می خواد اصل کتابایی رو بخونم که داستانشونو می دونم! یعنی انگلیسی داستانایی که نمی دونم چی به چیه ن و دوست ندارم!!

پ.ن۲: گیلاسی عزیز برگشته. فقط یکم حال روحیش خوب نیس. باید هواشو داشته باشیم!

پ.ن۳: شرمنده اگه واسه وبلاگاتون کامنت نمی ذارم. این اینترنت من ذغالی بود حالا با بخار آب کار می کنه!! جونم در میاد تا توی دوتا وبلاگ و سایت برم. اجالتاْ مرا معاف گردانید پلیز!

صد و هفتاد و نهمین کوزه عسل

* از بس هی نرگس گفت داریم می ریم شمال که بریم ته دره و حلال کنین و از دانشگاه دیه بگیرین و اینا٬ امروز بهش اس ام اس زدم ببینم در چه حاله.

خرس قهوه ای: از خرس قهوه ای به نرگس! ته دره خوش می گذره؟
نرگس : احوال خرس ما چطوره؟ هنوز به تهش نرسیدیم. تو کمرکش دره یقه لباسم گیر کرده به شاخه آویزونم!
خرس قهوه ای: بقیه چی؟ اونام شاخه پیدا کردن؟ یا مثه زنجیر از تو آویزون شدن؟
نرگس : نه اونا مردن. من از این بالا شاهد مرگ همه بودم. افسردگی گرفتم به بچه ها بگو واسم جوک بگن.
خرس قهوه ای: باشه وقتی مردی تو مجلست حلوا که گردوندن به جای فاتحه یکی یه جوک برات می فرستیم.
نرگس : یه دونه کمه. واسه شادی روحم بیشتر بگین. اما مگه نیام بیرون!
خرس قهوه ای:

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!! یه کاری کنیم نرگس همینجور حلق آویز بمونه برنگرده!

پ.ن۱: پسر دوست مامان خرسه تو کار صادراته دانشجو برای مالزیه!!  اینم سایتشه: (+) اطلاعات سایتش تکمیله تقریبا. حتی قیمت هارو هم زده. خرسا رو که اونجا راه نمی دن. شماها برین انگار من رفتم!

پ.ن۲: آخه آدم تا کجاش می سوزه! روی نفت نشستیم اونوقت باید بنزینمون و جیره بندی کنن! چون عزیزانمون عرضه (عرزه؟ ارضه؟ ارزه؟ کدومش بابا؟؟!) ندارن خودشون از نفتشون استفاده کنن!! کسی هست اینجا جواب سوالای منو بده؟ می خوام بدونم چرا ندارن همچین تکنولوژی ای رو؟ مشکل از کجاس!

به کجا می نگری فلانی؟!

بعدا نوشت:
دلتنگی
وقتی مدام پس اش بزنی، رخ بنماید و نادیده بگیری اش، جلوی چشمت باشد و عقبش بزنی، انکارش کنی، یک روز که انتظارش را نداری، مثل خورشید وسط مرداد می آید می نشیند لب دیوار و هر چه کاشته ای می سوزاند و از بین می برد.

قربون شما

صد و هفتاد و هشتمین کوزه عسل

حول و حوش یه ساعت پیش مریمی اس ام اس داد که پدر بزرگش به رحمت خدا رفتن. جدا از تمام اون حس تلخ جا خوردن٬ همه ی خاطرات گند گذشته م با شنیدن صدای بغض کرده ش اومدن جلوی چشمام...خاطره از دست دادن تک تک کسایی که دوسشون داشتم...همه ی هول و اضطراب اون روزا ریخت توی قلبم! انگار دوباره از نو همه شون مردن!
عزیز دلم...امیدوارم هیشکی تو دوستات جز خودم حال این لحظاتت رو به اون خوبی نفهمه! و اگر کسی باشه٬ یعنی اونم درد کشیده... از صمیم دل تسلیت می گم...

صد و هفتاد و هفتمین کوزه عسل

طی یک سری عملیات انتحاری ریختم سر کمدم و پوشه موشه هام و ریختم بیرون که مدارک دانشگاهم و پیدا  کنم. نشون به اون نشون که همه کار کردم جز پیدا کردن مدارک!!  الآن نشستم وسط یه عــــــــــالمه کارت تبریک و نامه و یادگاری و از اینجور چیزا. کلاْ من خرس چیز نگه داری هستم.(بخوانید آشغال جمع کن! ) چقدر من عزیز بودم و نمی دونستما!  شونصد هزارتا کارت تبریک دارم! چه واسه تولد چه واسه نوروز. حالا اینا هیچی٬ نوشته های توشون خوشگلن! چندتا نمونه:

خرس کوچیکه: "تقدیم به مرمر عزیزم:
مرمر خانم این کارت را برایت خریدم تا دوباره یادآوری کنم که خودکار بنفشت تمام شد!
هورا٬...."
آخه توی مدرسه من جزو معدود کسایی بودم که خودکار بنفش داشت. این خرس کوچیکه هم عاشق این خودکار من بود! امنیت جانی نداشتم که از دستش!!

شیوا:" تقدیم به خودم:
مگه نه؟ من و تو یکی هستیم دیگه مگه نه؟"
الحمدالله که همیشه ی خدا یکی تو زندگی من بوده با من یکی باشه!  (خداییش هیشکی خرس کوچیکه نشد و نمی شه! )

یه کارت تولد هست از یکی از دوستای پرچونه م! نامه نوشته توی کارت٬ سه وجب٬ بعد آخرش نوشته: "مریم انشام خوب نیست٬ببخشید!"

این وسط دوتا هنرنمایی از شوهر خواهر گرام پیدا کردم که غش کردم از خنده! یکیش کادوی تولد سه سال پیشم بود که دوتا کارت اینترنت ۱۰ ساعته گذاشته بود تو پاکت با این نامه:
" تقدیم به خواهر گرامی٬ مریم خانم:
وجیزه ناقابلی به عنوان کادوی تولد٬ جهت امور فرهنگی و خلافکاری های لازم خدمتتان تقدیم می گردد!
انفجار مادرتان مبارک!"
یکی دیگه شم جلد کتاب زیست سال دوم دبیرستانم بود که ورداشته بود توش نوشته بود:
"دخترم سلام
خسته نباشی! بی خود درس نخوان٬ بی فایده است...از من می شنوی برو دنبال پول! در درس که استعداد نداری شاید در تحصیل مادیات لااقل موفق باشی. اگر نصف زمانی که می خوابی درس می خواندی الآن برای خود انیشتینی بودی...اگر می بینی اتلاف وقت است و بیشتر نیازمند خواب زمستانی هستی تحصیل را رها کن!"
بنده خدا اونموقع نمی دونست من یه پا خرسم!!

حالا این وسط یه چیز خیلی جالبتری پیدا کردم! سال ۸۱ یه کاغذ سفید گنده زدم به دیوار اتاقم٬ روشم بزززززززززرگ نوشتم: "توجه! لازمه ورود شما به این اتاق نوشتن حداقل یک خط یادگاری است. با تشکر" حالا هرکی اومده یه خط نوشته رفته! از صبح تا حالا دارم می خندم به این نوشته ها. بازم نمونه:

خرس کوچیکه: سلام. من همون خوشگلم! همون که از فرط عاشقی برای من داری تلف می شی! امیدوارم در سایه من همیشه نوکرم باشی...!

مامان خرسه: ءاَدخُلُ یا مریم؟

دختر عمه: (عکس منو کشیده کنار دانشگاه تهران) به دانشگاه خواهم رفت هورا هورا! رشته ارزن پاک کنی قبول خواهم شد!

آبجی خرسه: کشتی منو بس که گفتی بنویس! آخه من بچه دارم٬ وقت ندارم! باید ... مبارک بچه را بشورم تا همه خفه نشده اند!

کلاْ متوجهی که چقـــــــــــدر همه مهربون و با لطافت برام نوشتن!  البته اون کاغذه پره از نوشته. من فقط خوباشو گلچین کردم!  گفتم چشم می خورم انقدر منو تحویل گرفتن!  ولی کارم خیلی باحال بوده ها!!

صد و هفتاد و ششمین کوزه عسل

می دانی حکایت من و تو چیست؟
من آن خرگوش سفید هراسان که می ترسد از سوراخش بیرون بیاید...تو آن رام کننده حیوانات که بیرون سوراخ کمین مرا کرده ای تا کلکسیون حیوانات دست آموزت را تکمیل کنی!
مشکل٬ ترس من از روشنایی بیرون سوراخ نیست. مشکل آن سیخ تیزی ست که در دست توست! هربار که با آن سیخ به سوراخ حمله می کنی تا مرا بترسانی و بیرون بکشانی٬ من خودم را مچاله تر می کنم و به دیواره نمور ته سوراخ بیشتر می چسبانم. می شود بس کنی؟! تمام تنم پر است از جای زخم های دردناک و خون آلود!! قبلی التیام نیافته٬ دوباره حمله می کنی! زبان خرگوش ها را هم نمی فهمی که بشنوی فریاد می زنم: "طعمه بگذار بی انصاف! چرا زخم می زنی؟!!"
می دانی؟ خرگوش ها بی دفاعند. چنگال و دندان و خار ندارند. اما به زور هم از سوراخشان بیرون نمی آیند! با تن های لرزان و قلب هایی که تپیدنشان از زیر پوست بدنشان هم معلوم است٬ در خود جمع می شوند و آرام فیش فیش می کنند. فیش فیش من زیاد است٬ می دانم. این تویی که هنوز نمی دانی از ناتوانی ام سر و صدا می کنم!
اصلاْ هرکار می خواهی بکن! اما تو را به خدا دیگر آن سیخ را در تنم فرو نکن!!

پ.ن: خدا زبان را یک تکه گوشت نرم آفرید. اما همین گوشت نرم چه زخم ها که نمی زند!!

پعدا نوشت: "غیر اخلاقی ترین وعده انتخاباتی توسط کاندیدای برهنه سنای بلژیک" (+)
جل الخالق!! چه چیزا! وشه وبلاگ کاکتوس دیدم.

صد و هفتاد و پنجمین کوزه عسل

چیه؟!  چرا اینجوری نگاه می کنی؟؟  اومدی دنبال چی بگردی؟ اینکه بگم امروز چه گلی کاشتم؟؟ نه خانوم! نه آقا! اومدم غر بزنم٬غـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!

این تعطیلات بی موقع داره دیوونه م می کنه!  روزایی که گرمن که نمی تونی پاتو از خونه بذاری بیرون. روزایی که خنکن و بارونی ن و ماهن - مثه امروز - رمانتیکیته ی خونت می زنه بالا بعد دلت می خواد با رفقای شفیقت بری بیرون می بینی همه یا درس دارن یا سر کارن یا پی نومزد بازی ان!!  یه دونه خرس قهوه ای از آسمون پرت شده پایین که تعطیلاتش درست ماه خرداده!  خیلی سرحال بودم٬ امروز هم سر کلاس زبان موضوع ریدینگ مون اولین بمب اتمی و هیروشیما و اینا بود. منم کلاْ به چندتا حادثه تاریخی خیلی حساسم! یکی ش همین هیروشیماس٬ یکی شم اون هواپیما مسافربریه که جای نظامی زدنش و پر از زن و بچه و آدمای بیگناه بود! یکی هم اون قضیه اسید پاشیه! فکر کنم چون تو بچگی م یه تصویرای ناجوری از اینا دیده بودم انقدر روشون حساسم. اشکم در میاد اصلاْ حرفشون می شه.  حالا هی سر کلاس بحث پشت بحت که این احمق هایی که بمب اتم و ساختن فکر می کردن دارن جنگ جهانی دوم رو متوقف می کنن! منم عصبـــــــــــــی!! هی می گم کشتن یه مشت آدم بی گناه چه جوری می خواسته جلوی جنگ جهانی رو بگیره!!؟  آخرشم دعوام شد با اون مردک بیشعور! (از معلم این ترم زبانم متنفرم! )
اصلاْ چند وقته روحم رسوب گرفته! هی شبا خواب مرگ و قبر و مرده و مرده کشی می بینم!  منم که کلاْ تو این مقوله شجــــــــــــــاع! فکر کنم آخرشم از ترسِ مرگ بمیرم٬ نه از خودش!!

پ.ن۱: می شود یکی بیاید عاشقمان کند برود؟! نه نرود! ولی حتماْ بیاید! هوای این روزها عاشقی می طلبد!!

پ.ن۲: عزیز دلم ! خیلی خری که اول نشستی خلاصه بر باد رفته رو خوندی!  اگه از اول رمان اصلش رو خونده بودی نمی گفتی از شخصیت اسکارلت بدم میاد! نمی گم من خیلی تحسینش می کنما! اما این رمان و نوع روابط آدماش با هم فوق العاده س! حتی فیلمشم نبین تا کتابش و کامل نخوندی!!

پ.ن۳: همش اینو گوش می دم این روزا:  گل گلدون من !!

پ.ن۴: داستان کوتاه "تپلی" از "اتگار کرت"

پ.ن۵: (پ.ن هام از خود نوشته م بیشتر شد:دی)
پاس
اولين باري كه فوتبال بازي كردم، تا توپ به پاي‌ام ‌رسيد، فرياد مي‌زدند: «اين جا‌ام! پاس بده»
اولين باري كه نمره‌ي درس‌هاي دانش‌گاه را پشت پنجره‌ها ديدم، پرسيدند: « پاس كردي؟»
يك سال و سه ماه پيش بود. نصفه شب يكي با كلاه و اوركت از خواب بيدارم كرد: « كد 12! پاشو پاسُ تحويل بگير»
هر روز دير مي‌رسم اداره. دربان مي‌پرسد: «پاس گرفتي؟»
آخرش نفهميدم پاس دادني است، گرفتني است، كردني است يا شدني؟
به گمان‌ام، آينده همه چيز را روشن خواهد کرد.

صد و هفتاد و چهارمین کوزه عسل

نشستم دوباره Runaway Bride رو دیدم. یکی از اون فیلماییه که دوست دارم هرچند ماه یه بار ببینمش. و به نظر من همه اونایی که هنوز ازدواج نکردن یا همه اونایی که ازدواج هاشون موفق نبوده و می خوان دوباره تجربه کنن٬ باید حتما این فیلم و ببینن. نمی دونم چند نفر هستن تو دنیا که بدونن واقعا تخم مرغ رو چجوری دوست دارن بخورن!!
همه ی خوشگلی فیلم و مفاهیمی که داشت یه طرف٬ این جمله خواستگاری "آیک" هم یه طرف:

" I guarantee that we'll have tough times.  I guarantee that at some point one or both of us will want to get out. But I also guarantee that if I don't ask you to be mine, I'll regret it for the rest of my life. Because I know in my heart -- you're the only one for me."

صد و هفتاد و سومین کوزه عسل

یادم نمیاد کی٬ ولی یکی منو دعوت کرد به بازی "من٬ چگونه من شدم". یادم نمیاد گیر نده دیگه!  اصلاْ راحت می شه خیالت اگه بگم کسی منو دعوت نکرده؟!  خوب نیست آدم همش پی ضایع کردن آدما باشه هـــــــــــــا!!

اصولاْ هرکسی اولین بار با تولدش من می شه! از اونجایی که من وسط یه زمستون سخت و برفی به دنیا اومدم هرکی اومد خونه مون دیدن مادر و نوزاد٬ خورد زمین و یه جاییش شیکست!  این حادثه واقعا تاثیر بسزایی روی من مخصوصا روی مقوله ای به اسم اعتماد به نفسم گذاشت! چون از همونجا بود که فهمیدم من چقـــــــــــدر موجود خوش قدم و مبارکی هستم!
یکی از اتفاقات تاثیر گذار دیگه زندگی من مال زمانیه که من حول و حوش ۴-۵ سالم بود. یه بار داشتیم با دختر عموهام و دختر عمه م بازی می کردیم و من با پارچه چشمام و بسته بودم و دنبال اینا می کردم. همینجور که غرق بازی بودیم دختر عمه نازنین که از ماها بزرگتر بود و خیر سرش مسئولیت ماها باهاش بود به کل فراموش کرد به من بگه که صاف دارم می رم تو دیوار!  و خوب از اونجایی که دماغ آدم اولین عضویه که با هرجایی اصابت می کنه بنده خون دماغی شدم بیا و ببین!  از اونجا به بعد این قوز روی دماغ من باعث شد که هرجا می رم کلی همه از خوشگلی م تعریف کنن و من همینجور گُر و گُر اعتماد به نفسم بره بالا!
انسان دیگه ای که واقعا توی من شدنِ من تاثیر چشم گیری داشت معلم کلاس دوم دبستانم بود که یه بار به خاطر اینکه مریض بودم و سر کلاسش خوابم برده بود منو آورد جلوی کلاس و پلقی زد تو گوشم! من از اونجا به بعد کاملاْ مفهوم و معنی نور چشمی بودن رو درک کردم و باعث شد خیلی خرس موفقی باشم!
این حس عجیبِ عزیز و مورد توجه بودن اطرافیان رو طی یه اتفاق در سن ۶ سلگی م فهمیدم. اونموقع یه جمعیت شونصد نفری همگی با هم پاشدیم رفتیم کوه. توی جمع ما بچه پیله هم زیاد بود که خودمم یکیشون بودم. از اونجایی که خیلی راه رفته بودیم همگی تشنه و خسته وایسادیم آب بخوریم. من چون از بقیه بچه ها بزرگتر بودم اجازه دادم اونا حسابی سیراب شن. این شد که وقتی سرم و بلند کردم دیدم جا تر و بچه نیست! همه رفته بودن و من و با یه دنیا حس های قشنگ تنها گذاشته بودن تو دل کوه!  از اونجا به بعد درک کردم که توی هر شرایطی باید کاملاْ خودخواه بود!
یکی از شخصیت های موثر دیگه اون لاکپشته توی کارتون بامزی بود.  چی بود اسمش؟ شلمان؟؟ من دانایی و افتادگی و آرامش م رو مدیون این شخصیت بزرگ هستم که بهم یاد داد واسه هیچ چیز نباید عجله کرد!
یه اتفاق دیگه هم که باعث شد حس با عُرضه ( آره؟ اینجوری می نویسنش؟) بودن را خیلی خوب درک و لمس کنم دوبار از دست دادن گوشی موبایلم٬ یکی به واسطه افتادن توی چاه دستشویی و دیگری انداختنش وسط کوچه پشت دانشگاه بود!این شد که تصمیم گرفتم از هرگونه تکنولوژی دوری کنم به شدت!!
مجرد بودنم رو هم مدیون مشاوره با یه خانوم دکتری می دونم که ازش پرسیدم آدم چرا باید ازدواج کنه؟! و ایشون با لبخندی به من جواب دادن که اگه می تونی و شرایطش رو داری ازدواج نکن عزیزم! چون ازدواج شروع مشکلاته!! منم چون کاملاْ جوابم رو گرفتم طی مشورت با مامان خرسه تصمیم گرفتیم یه خمره بخریم و توی زیر زمین جاسازیش کنیم!
و در نهایت ضربه آخر "من شدن" رو این وبلاگ زد که از من یه خرس تموم عیار ساخت!!

من که بخیل نیستم!  بذار بقیه م سرشون گرم شه!! میم٬ مریم٬ مریمی و نستون بپرین وسط ببینم!!

بی ربط نوشت: چرا بعضی ها تا می فهمن یکی ازدواج کرده یا اصلاْ براش خواستگار اومده اولین سوالی که می پرسن اینه: "خوشگله؟" حالا خود من یکی تنها چیزی که از یه خواستگار نمی بینم قیافه شه! وقتی می رن اگه کسی از من بپرسه چه شکلی بود خودم گیج می شم!! واقعا قیافه انقدر مهمه؟!


 گاهی حالم از این همه بی کسی خودم بهم می خوره!! ...

پ.ن: نمی خوام مثل همه گریه کنم ...

صد و هفتاد و دومین کوزه عسل

خوب من به توصیه گیلاسی رفتم اینجا که ببینم چقدر قراره عمر کنم! اینطور که معلومه من قراره May 3 2064 یعنی وقتی که ۸۰ سالمـــــــــــــــــــــــــه به لقاء الله بپیوندم!! می خوام ۸۰ سال و چه کنم؟؟ همیشه به خرس کوچیکه می گفتم من "آنه شرلی" ام تو "دیانا"! آخه یه جایی آنه می گه: "خیلی دلم می خواست فقط یه بار غش می کردم! اما من زیادی سالمم!!"(ماشالله! چشم نزن بینم! )
اطرافیانم همیشه بهم می گفتن لاکپشت ها! ولی فکر نمی کردم از نظر طول عمر هم با لاکپشت نسبت داشته باشم! ولی از یه جهت خوبه! وسطه اردیبهشت می شه٬ هوا خوشگله اونموقع!! آخی آخی. یه خوبی دیگه م داره! بعد از تولد خرس کوچیکه س!! روز تولدش خراب نمی شه! خوب ما بریم بارمون ببندیم دیگه! راه زیادی در پیش داریم مادر! 

پ.ن: بازم اسمایلــــــــــــی !
 

صد و هفتاد و یکمین کوزه عسل

چرا آدم باید تو مجلس خواستگاری آروم و خانوم بشینه؟؟  چرا هی باید جلو زبونش و بگیره که شوخی نکنه؟! باد کردم!!  هی مادر آقای خواستگار و مامان خرسه صحبت می کردن و می خندیدن٬ هی من دلم می خواست بپرم وسط حرفشون یه چیزی بگم٬ تا میومد نوک زبونم می فهمیدم باید خانوم بشینم!
بابا من اصلاْ استعداد ندارم توی مودب و ساکت نشستن!!  اولش که اون لیوانای فالوده توی سینی اسکیت بازی می کردن! مردم تا تعارفشون کردم!! هی از این ور سینی به اون ور سر می خوردن!! بعد که اومدم نشستم مامان خرسه پذیرایی و اینا کرده منم خوشحال فکر کردم میوه رم خودش می ذاره! دیدم اومد نشست گفت:"قهوه ای جان! زحمت میوه ها رو بکش!!" حالا من روم نمی شه بگم بابا مصیبتــــــــــــه!  انواع و اقسام میوه های قلقلی! شونصد دفه هی از تو بشقاب قل خوردن افتادن بیرون!  منم شاکی به مامان خرسه گفتم:"کار سخته رو دادین به من ها!! " مامان خرسه هم شـــــــــاد می گه:" مخصوصا اینکارو کردم! " بنده خدا مادر آقای خواستگار وقتی دیدن من اشکم در اومده و به زور و زحمت کار چیدن یه ظرف میوه رو تموم کردم گفتن:" همین یکی بسه! پسرم نمی خوره! " می خواستم بپرم ماچش کنم بگم قربونت برم انقدر درکم می کنی!  ولی نمی شد که!
بعد من و آقای خواستگار پاشدیم رفتیم صحبت کنیم! منم که اصولاْ کم حرف!! یه طومار سوال نوشته بودم! خلاصه بحث داغ داغ شده بود و من داشتم یه نفس حرف می زدم که یوهو یه چیزی از پشت سرم عین هلیکوپتر کیش کیش کیش پرواز کنون اومد چسبید به مانیتور!  من که یوهو منجمد شدم!  خدایا سوسک بالدار چی بود این وســـــــــــــــــــــــــــــط؟؟؟ سه متر از جام پریدم! منم که  عاشق سوسک بودم از انفوان کودکی!! حالا مگه دیگه می تونستم بشینم؟! آقای خواستگار هم خیلی آروم و خوشحال به حرکات ژانگولری من می خنده! هی می گم بریم بیرووووووووووووون! هی از ایشون اصرار که نه! من می گیرمش! وااااااااااااااااااااای می خواست با دست بگیرش!! دیگه نمی تونستم بیشتر از اون٬ اون روم رو پنهون نگه دارم! دیگه اصراااااار که آقا بی خیال شو! تورو خدا دست نزن به اووووووون!بالاخره آقای خواستگار رضایت داد بریم بیرون! منم همه خوراکی ها رو گذاشتم تو اتاق و در و بستم! کـــــــــــلی گذشت تا من حالم خوب شد و دوباره شروع کردیم حرف زدن. یه عالمه دیگه حرف زدیم و دیگه رحم کردیم به مامان خرسه و مادر آقای خواستگار که دقیقا سه ساعت تموم بود منتظر ما نشسته بودن! بعد طی یه حرکت شهادت طلبانه من رفتم تو اتاق که شیرینی ها رو بیارم آقای خواستگار هم اومد کمک. در همین لحظه پای بنده گیر کرد به استکان چایی و ...!دیگه می خواستم همونجا بزنم زیر گریه!از خودم نا امید شدم به کل! فکر کنم آقای خواستگار هم همینطور! دیدی گفتم من نمی تونم خانوم و مودب بشینم یه جا!!

بعدا نوشت: اسم من به ژاپنی(!):

کلا برو اینجا اسمت و بزن ببین به ژاپنی چه شکلی می شه!

صد و هفتادمین کوزه عسل

دلم می خواد برم توی یه روستای سبز. اینکه می گم روستا هم به خاطر سرسبزی دست نخورده ش هم به خاطر آرامشش. توی این سبزی بکر یه خونه شبیه کلبه داشته باشم. اونجا همیشه بوی چوب  بده. نه یه جای خیلی بزرگ اما تمیز و دوست داشتنی باشه. دو تا اتاق کوچولو داشته باشه که یکیش پر باشه از کتاب! دور در ورودی خونه پر از گل باشه و کنار پنجره هاشم گلدونای جور واجور چیده باشن. آهان! شومینه هم داشته باشه! (من عاشق شومینه م!) دلم می خواد نزدیک خونه م یه تپه سبز باشه که هر روز ازش برم بالا و از اون نوک به خونه های کوچولوی روستا نگاه کنم. از تهران خسته م...دلم آرامش می خواد...

پ.ن۱: از هیچ چیز تو این دنیا بیشتر از گردگیری کردن اون مبل عسلی های منبت کاری شده توی مهمون خونه متنفر نیستم! دستم شیکســــــــــــــــــــــــت!

پ.ن۲: عاشق این شده م: آرش یوسفیان - یه دوستی ساده (دانلود)

نیمکت خیس ولباس خیس و چشمای خیس و گیتار خیس و
آوازی از عشق براتو خوندم٬ زیر بارون پیش تو موندم
سرت رو شونم٬ در گوشم٬ گفتی دیونم٬ با تو می مونم
دستت تو دستم٬ چشمم تو چشمات ٬به من می گفتی شیرینه حرفات
شیرینه حرفات،شیرینه حرفات،شیرینه حرفات...
پیش تو موندم، شب و روندم٬ آفتاب دراومد٬ هنوز میخوندم....
پیش تو موندم ،شب و روندم٬ آفتاب دراومد٬ هنوز میخوندم،هنوز میخوندم،هنوز میخوندم
آفتاب در اومد...

نیمکت داغ و لباس داغ و یه عشق داغ و گیتار داغ و
آوازی از عشق برا تو خوندم٬ زیر آفتاب پیش تو موندم
سرت رو زانوم خیلی آروم٬ گریه میکردی مثل بارون
با تو نشستم گریه کردم٬ خیلی آروم٬ مثل بارون،مثل بارون،مثل بارون،مثل بارون
پیش تو موندم٬ خورشید و روندم٬ دم غروب شد٬ هنوز می خوندم
پیش تو موندم٬ خورشید و روندم٬ یه باد وحشی٬ هنوز می خوندم،هنوز می خوندم،هنوز می خوندم
یه باد وحشی...

نیمکت خاکی٬ لباس خاکی٬ یه عشق٬ خاکی گیتار خاکی
آوازی از عشق براتو خوندم٬ زیر طوفان پیش تو موندم
سرت رو شونم در گوشم ٬ گفتی دیونم با تو می مونم
دستت تو دستم چشمم تو چشمات٬ به من می گفتی شیرینه حرفات
شیرینه حرفات،شیرینه حرفات،شیرینه حرفات
پیش تو موندم٬ طوفان و روندم٬ بازم که شب شد هنوز میخوندم
پیش تو موندم٬ طوفان و روندم٬ یه عمر گذشت و هنوز میخوندم، هنوز میخوندم، هنوز میخوندم
یه عمر گذشت...

نیمکت پیر و لباس پیر و یه عشق پیر و گیتار پیر و
آوازی از عشق براتو خوندم ٬ یه عمر گذشت و پیش تو موندم
سرت رو زانوم خیلی آروم گریه می کردی مثل بارون
با تو نشستم٬ گریه کردم٬ مثل همیشه٬ مثل بارون،مثل بارون،مثل بارون،مثل بارون

بازم که شب شد٬ من و تو اینجا٬ هنوز نشستیم٬ دوتایی تنها
بازم که شب شد٬ من و تو اینجا٬ هنوز نشستیم٬ دوتایی تنها،دو تایی تنها،دو تایی تنهاااا

صد و شصت و نهمین کوزه عسل

چرا من نصفه عمرم و به باد دادم!؟ چرا تا الآن نفهمیده بودم دارم چیو از دست می دم؟! چرا بعد از شونصد سال دانشجو بودن تو انواع و اقسام دانشگاها حالا که ترمای آخرم زد به سرم با بچه ها بریم سفر؟!! آقا من نادم! آقا من پشیمون! می شه برگردیم از اول؟!
رفتیم کاشان و نیاسر. کاملاْ به گلاب گیری رسیدیم!! می دونی که!! الآن قشـــــــــــــــــــــــنگ وسط گلاب گیریه!! فقط وقتی ما رسیدیم یه ماهی می شد که ملت توی استراحت بودن! ماشین و خود بچه ها گرفته بودن. قرار هم نبود از استادا کسی باشه. اما مدیر گروهمون خیلی آدم جالبیه و کلاْ جدا از تمام استاداس. بعدم داداش داغونش هم ترمی ماس! اون اومد. صبح توی میدون آرژانتین یه صحنه به نرگس شوک بدی وارد شد! هی چشاش و می مالید می گفت: اینا بچه های خودمونن؟؟  گفتم: آره نرگس جون خودشونن.فقط یکم تعطیلات بهشون ساخته رنگ و روشون باز شده!! در طول سفر هم که هی آدم حرکات محیرالعقول می دید از این بچه ها!  جل الخالق! مردم چه اجتماعی شدن!!  یه سلام می کردن به هم دیگه توی پله های در وسطی اتوبوس گیرشون میاوردی!
دیگه هی آهنگ و رقص و دست و سوت و جیغ و نعره (این دوتا آخریا مال من بود که هی اینا موقع رقصین میوفتادن رو من بدبخت له ام می کردن! ). فکر کنم نصف بچه ها پول نداشتن بنده خدا ها سرپایی سوارشون کرده بودن!  از تهران تا کاشان٬ از کاشان تا تهران یه ثانیه عضو مبارک و نذاشتن زمین! 
اول یه جا بین راه صبحونه خوردیم.بعد رفتیم نیاسر٬  آتشکده رو دیدیم. قشنگ هم حواسمون بود از روی جای فرضی آتیش بپریم! (کلاْ اصلاْ گروه دانشگاه ما به هرجا می رسید اونجا رو به گند می کشید و عواطف عمومی رو جریحه دار می کرد!) بعد رفتیم اون غاره. چی بود؟ غار رئیس! با اون آبشاره. انقـــــــــــــدر خلوت بود! انقــــــــــــدر همه جا رو می تونستی خوب ببینی!  اصلا هم همه ملیت ها نریخته بودن اونجا و ما واسه راه رفتن لی لی نمی کردیم از بین آدما! یه صحنه هم استاد مجبورمون کرد از زیر آبشار رد بشیم که هممون خنک شیم!  من که رسما تو اون آفتاب جزغاله شدم! نه دماغ برام موند نه لپ! همش دود شد رفت هوا!
بعد پاشدیم رفتیم کاشان. یه جا رستوران وایسادیم واسه ناهار. یه ۲ دوری حرکت عقربه بزرگه دور خودش و دیدیم تا بالاخره یه چیزایی به اسم غذا جلومون گذاشتن! اگه فقط ۵ دقیقه دیگه معطل می کردن مطمئنم هممون آدمخوار شده بودیم دیگه!  بعد پا شدیم رفتیم فین کنیم!  آقا اونجام عجیب خلوت بود!!  این استاد هم اصرار اصرار حالا که خلوته برین توی خود حموم تمیز شین بلکه!  رفتن ما همانا٬ آش و لاش و دست و پا شیکسته بیرون اومدن همانا!   بابا امیر کبیر حق داشته بمیره اونجا! بنده خدا چه زجری هم کشیده!
اومدیم توی خود باغ کنار جوغ آب نشستیم. یه سری ها پاهاشونو گذاشتن توی آب و منم با حسرت نیگاشون کردم!  یه سری دیگه م که به هرجا می رسیدن مثه کارخونه سیگار می کشیدن! یه دفعه م نمی دونم چی شد با یه حرکت ژانگولری از الهام و احسان و استاد آب بازی ای راه افتاد دیدنی!
بعد هلک و تلک پا شدیم رفتیم خونه طباطبایی ها. من تصمیم خودم و گرفتم. فقط زن کسی می شم که رو کم کنی اینا یه خونه دو برابر خونه اونا بسازه!  وای ولی خونه هه خوف بودا!  احساس می کردی از هرجاش کله یه جن میاد بالا!  من و نرگس هم که علاقمند به کشف جاهای تازه!  سرمون و تو هر سوراخی می کردیم! توی هر دالونی می رفتیم! از هر پله ای می رفتیم بالا! من که از داربستا آویزون بودم! یه عالمه عکسای دسته جمعی انداختیم و دوباره راه افتادیم. آخه خانوم و آقا همه می خواستن به یانگوم برسن!!
اومدیم اومدیم رسیدیم به یه جایی سه تا رستوران و فست فود و اینا بود به اسمای آفتاب و مهتاب. می گن که بچه ها هندونه گرفته بودن! والا ما که چیزی ندیدیم! (آخه خرس کوچیکه و آقای عسل هم با یه تور دیگه اومده بودن کاشان که اونجا توی اون رستورانه دیدیم همو. منم رفته بودم پیش اونا یه سر.) تو ردیف رستورانا یه سوهان فروشی باکلاسم بود. مام که ملاْ هماهنگ با مکان های باکلاس!! هفت هشت نفری پاشدیم رفتیم تو فقط نگاه کنیم. بعد اونجام دوباره خیلی خلوت بود!!
خواهر کاظم: خوب شما آقایون بمونین بخرین واسه ماها. ما می ریم بیرون. بوش اذیت می کنه!
کاظم و آقای دیکشنری: !
نیلو: آره راست می گه. بوش خسته س!
ماها: !!
خلاصه بچه ها یکم روحیه هاشونو عوض کردن(!) و خستگی از تن زدودن و دوباره راه افتادیم. دیگه از اینجا به بعد همه پنچر و خسته فقط یا چرت می زدن یا ریز ریز حرف می زدن با هم. منم غمنـــــــــــاک از تموم شدن سفر هی اصرار که بابا یه آهنگ شاد بذارین آخر سفری حالمون جا بیاد.  دیدیم هیچی گوش نمی ده خودمون آوازی سر دادیم که:
رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمی رسیدیم/ تو راه بودیم خوش بودیم سوار خارپشت بودیم!!
من که نفهمیدم چرا بچه ها منو اون شکلی نگاه می کردن! آرمین می گه من خوب می شم اما جاش می مونه!

ولی واقعا به این مصداق رسیدم که: در سفر باید شناخت! جالبه! خیلی از آدمایی که فکر می کردم بچه های شر و خلاف دانشگاهن نشون دادن که چقدر گل و دوست داشتنی و مودبن. و برعکس...خیلی از اونایی که روشون حساب باز می کردم نشون دادن که جنبه هیچی رو ندارن و کلاْ هرجا باشن اونجارو به گند می کشن! من همه سعی ام رو کردم که با همه شون خوب برخورد کنم. به موقع ش با همه شون می خندیدم. به موقع ش واسه رفصشون دست می زدم. به موقع ش کمکشونم می کردم. اما واقعا از دیدن اوضاع بعضیا جا خوردم به کل! من کاری اصلاْ به قیافه هاشون ندارم. فقط همیشه معتقد بودم هرکاری جایی داره! ولی من هی می گم این جوونا امکانات ندارن عقده ای می شنا! کیه که گوش بده!! بنده خداها گیر نمیارن آخه همدیگرو بیرون دانشگاه٬ توی تور و مسافرت و اینا باید به دوتا صندلی رضایت بدن!  آخی آخی! ولی خوش گذشت. با اوصافی که من از بقیه دوستام شنیده بودم از تورای دانشگاهیشون یا خودم باهاشون رفته بودم و دیده بودم٬ بازم بچه های ما خیلی خوبن. یعنی خوباشون خیلی خیلی بیشترن. چندتا نخاله بیشتر نداشتیم. دیده بودم جاهای دیگه که بچه هاشون آخر سفر مست مست بودن. اما خداییش بچه های ما خلاف سنگین شون سیگار بود! حیف تموم شدا! خیلی خوب بود. خیلی!