صد و هفتاد و ششمین کوزه عسل
می دانی حکایت من و تو چیست؟
من آن خرگوش سفید هراسان که می ترسد از سوراخش بیرون بیاید...تو آن رام کننده حیوانات که بیرون سوراخ کمین مرا کرده ای تا کلکسیون حیوانات دست آموزت را تکمیل کنی!
مشکل٬ ترس من از روشنایی بیرون سوراخ نیست. مشکل آن سیخ تیزی ست که در دست توست! هربار که با آن سیخ به سوراخ حمله می کنی تا مرا بترسانی و بیرون بکشانی٬ من خودم را مچاله تر می کنم و به دیواره نمور ته سوراخ بیشتر می چسبانم. می شود بس کنی؟! تمام تنم پر است از جای زخم های دردناک و خون آلود!! قبلی التیام نیافته٬ دوباره حمله می کنی! زبان خرگوش ها را هم نمی فهمی که بشنوی فریاد می زنم: "طعمه بگذار بی انصاف! چرا زخم می زنی؟!!"
می دانی؟ خرگوش ها بی دفاعند. چنگال و دندان و خار ندارند. اما به زور هم از سوراخشان بیرون نمی آیند! با تن های لرزان و قلب هایی که تپیدنشان از زیر پوست بدنشان هم معلوم است٬ در خود جمع می شوند و آرام فیش فیش می کنند. فیش فیش من زیاد است٬ می دانم. این تویی که هنوز نمی دانی از ناتوانی ام سر و صدا می کنم!
اصلاْ هرکار می خواهی بکن! اما تو را به خدا دیگر آن سیخ را در تنم فرو نکن!!

پ.ن: خدا زبان را یک تکه گوشت نرم آفرید. اما همین گوشت نرم چه زخم ها که نمی زند!!
پعدا نوشت: "غیر اخلاقی ترین وعده انتخاباتی توسط کاندیدای برهنه سنای بلژیک" (+)
جل الخالق!! چه چیزا! وشه وبلاگ کاکتوس دیدم.![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)