سیصد و شست و هفتمین کوزه عسل

باید تو رو پیدا کنم
                      شاید هنوز هم دیر نیست
                                                     تو ساده دل کندی ولی...


ما سه تا بودیم: من و نرگس و زهرا. نرگس که دختر عموم بود و سر کوچه اول می رسید به خونه شون و من می موندم و زهرا. ۵ سال تموم ٬ هر روز تا ساعت ۳ بعدالظهر توی مدرسه با هم هرهر و کر کر می کردیم و بعدش هم توی مسیر غش و ریسه می رفتیم و آخرشم وقتی می رسیدیم دم خونه زهرا اینا یک ساعتی سرپایی وایمیسادیم به حرف زدن! تازه یه وقتایی هم بعد اینهمه حرف من می دویدم و می رفتم خونه مون که ته کوچه بود و مامان خرسه رو از خواب بیدار می کردم و می گفتم که دارم می رم خونه زهرا اینا! ما بهترین و ساده ترین خنده ها رو داشتیم با هم. بعد از دبستان هم با هم تو یه مدرسه بودیم. چه راهنمایی چه دبیرستان. درسته که گروهای دوستیمون از هم جدا شد اما بازم ما برای هم دوستای خوبی بودیم. تا اینکه پیش دانشگاهیمون جدا شد و یه روز زهرا بهم زنگ زد که به اونی که می خواسته رسیده و دارن ازدواج می کنن! چه روز هیجان انگیزی بود...نامزدی و بعد هم عروسی ای که من نتونستم برم...خونه ش هم رفتیم با بچه ها. خونه زهرا! کی باورش می شد؟! بعد نمی دونم چرا٬ نمی دونم چی شد که همدیگه رو گم کردیم. حتی واسه عروسیم خیلی دنبالش گشتم. به همه کسایی که می دونستم ممکنه ازش سراغ داشته باشن سپردم...ولی پیداش نکردم. من واقعا گشتم! حالا بعد از اینهمه سال تونستم دیروز باهاش حرف بزنم! داشتم از ذوقم پرپر می شدم! خودش بود! همونی که با هم مسیر مدرسه تا خونه رو می خندیدیم و زنگ ها رو می زدیم و در می رفتیم و روی دیوارا با گچ نقاشی می کردیم! خود خودش بود :) حالا به طرز عجیبی دلم برای اونهمه پاکی و لطافت بچگی تنگه...چقدر احساس کثیفی می کنم...


هوا ماهه...هوا هوای قدم زدن های بی هدفه...
وقتی مجرد بودم این فصل و این هوا برای من هوای تنهایی بود...هوای بغض و سرگردونی بود...هوایی بود که منو از صبح زود تا آخر شب می کشید بیرون...بی وقفه...بدون خستگی...راه می رفتم و فکر می کردم...به چی؟ نمی دونم...
گاهی دلم برای همه غصه های پاکم تنگ می شه...


محبت می کنی٬ تلخ می شم! محبت نمی کنی٬ تلخ می شم! نگام می کنی٬ تلخ می شم! نگام نمی کنی٬ تلخ می شم! قربون صدقه م می ری٬ تلخ می شم! قربون صدقه م نمی ری٬ تلخ می شم! نازم و می کشی٬ تلخ می شم! نازم و نمی کشی٬ تلخ می شم! بغلم می کنی٬ تلخ می شم! بغلم نمی کنی٬ تلخ می شم! بام حرف می زنی٬ تلخ می شم! بام حرف نمی زنی٬ تلخ می شم!....
من و اینهمه تلخی!!!!!!! و عجیب اینجاس...که تو از مهربونی با من خسته نمی شی...آخه تو چرا انقدر ماهی؟


به من زمان بدین که خوب شم...حالم نمی دونم چرا مثه هوای این روزاس...

سیصد و شست و ششمین کوزه عسل

این گوگل کارش خیلی درسته!! یعنی معرکه س! آخه کودوم جستجوگر دیگه ای می تونه یه بدبخت عشق گم کرده رو با این عبارت به وبلاگ من برسونه؟؟ ..."خدایا چیکار کنم اگه احسان خواجه امیری زن گرفته باشه؟؟؟" از همینجا به این هموطن عزیز می گم: الهی بمیرم واسه دل خونت!!!!

 ۱. این مادربزرگای فیلما و سریالا و داستان ها رو دیدین؟ مثلا بی بی " وقتی همه خواب بودند"! دیدین چقدر پاک و معصوم و خدایی ان؟؟ چقدر دوست داشتنی و محبوب همه و مهربونن؟ دیدین بوی بهشت می دن؟ من همیشه حسرت میخورم به حالشون! شاید بتونم بگم یکی از بزرگترین آرزوهای من اینه که وقتی پیر می شم یه همچین مادربزرگی بشم! بعدش با خودم می گم اینا از اولش٬ از جوونیشون خوب بودن که الان هم انقدر خوب و دوست داشتنی ان! منی که الانم این شکلی و انقدر سیاهه چه جوری می خوام پام و بذارم جای پای اونا؟ وقتی به مادربزرگم نگاه می کنم که نمازاشو چطور با عشق می خونه و کلی پیش و پسش اضافه می کنه و پشت بندش هم یه عالمه دعا٬ حسرت می خورم! وقتی اون یکی مادربزرگمو می بینم که اسم امام حسین میاد بغض می کنه و دلش انقدر صافه و دعاش انقدر گیراس...! دلم می خواد عاشق خدا باشم...

من آخرشم هیچ پخی نمی شم!

۲. می دونی مشکل چیه؟ تو همیشه انقدر مغرور بودی که هیچوقت راضی نمی شدی حتی یه سر سوزن نشون بدی حضور من برات مهمه! که تو هم به رفاقت من احتیاج داری! همش خواستی ثابت کنی از من بی نیازی! خودت رو بذار جای من عزیزم! اگه هی بری دنبال کسی که حس کنی به تو هیچ احتیاجی نداره٬ آخرش ول نمی کنی بری؟ دِ بی انصاف! منم غروری دارم!! چرا به خودت اجازه می دی با من اینجوری حرف بزنی؟؟! دیگه بسه!

۳. خواهرم بهتره. محمکتر از اینه که بخواد دردشو به کسی نشون بده. همه مون ولی هنوز تو دلامون غصه داریم...یه عالمه غصه داریم...

سیصد و شست و پنجمین کوزه عسل

به دیوار سینه ام نوشته ام:


لعنت بر دلی

که تنگـــ می شود...

لینک 

سیصد و شست و چهارمین کوزه عسل

حالم خوش نیست...خواهر زاده م٬ نیومده رفت! ما موندیم و یه عالمه ماسک مسخره واسه خواهر طفلکم که نفهمه نه ماه بیخودی  انتظار کشیده...نه ماه با موجودی حرف زده که قصد موندن نداشته...نه ماه به کودکی عشق ورزیده که حتی نتونست یه لحظه در آغوش بگیردش...حالم بده! مامان بیچاره موند دست تنها! ماها که هیچکدوم دلمون نیومد به اون چشمای پر از عشق و اشتیاق بگیم بیخود منتظری! به زور و بدبختی راضیش کردیم که بچه تو دستگاهه! اونم واسه این گفتیم که با یه اضطرابی ازمون می پرسید بچه م کجاس؟ همه بهش جواب سربالا داده بودن! جلوی اون پرستار احمق رو هم اگه نمی گرفتیم می رفت صاف می ذاشت کف دستش که بچه ت تا به دنیا اومد مرد! این پرستارا چی یاد می گیرن تو کلاسای درسشون؟ کسی بهشون چیزی هم از انسانیت و نوع برخورد با بیمار می گه؟ قد یه مرده شور هم نمی فهمن! طفلی خواهر معصومم! با چه عشقی می گفت از این به بعد همیشه ۱۳ بدرها تولد پسرمه! با چه جدیتی به مامانم می گفت خونه شما نمیام آخه اونجا سرده بچه سرما می خوره! به ریحانه کوچولو چی بگیم؟ ریحانه ای که چنــــــــــــــــد ماهه داره بیصبرانه انتظار داداششو می کشه! انقدر لباشو می چسبوند به دل مامانش و با داداشش حرف می زد...حالا به یه بچه ۴ ساله چطوری بفهمونیم داداشی در کار نیست؟!
خدایا می دونم صلاحی در کار بوده....خدایا می دونم رفتن این بچه از موندنش و یه عمر برچسب مریضی رو خوردن خیلی بهتر بود...اما یه مادر کی به این حرفا گوش می ده؟ دلم می سوزه...داشتم فکر می کردم اگه من جای خواهرم بودم چیکار می کردم؟ عکس العملم چی بود؟ دوست داشتم دیگران باهام چطور برخورد کنن؟ مهمتر از  همه...دلم می خواست همسرم چی بگه؟ چیکار کنه؟ داشتم فکر می کردم تو یه همچین موقعیت هایی چقدر حضور یه همسر فهمیده و با شعور نعمته! همسری که شرایطت رو درک کنه...بهت سرکوفت نزنه...خودش غمبرک نزنه و همه بار رو نندازه رو دوش تو...ارومت کنه و بهت بگه که درکت می کنه...بگه قد تو ناراحته...اما هی بغل گوشت نگه مهم نیست! چیزی نشده! حالا یه بچه دیگه!! هی سعی نکنه مشکلت روکوچیک جلوه بده! بفهمه که مشکل تو هرچقدر کوچیک برای تو یه مشکله! نمی دونم شوهر خواهرم چقدر می تونه خواهرمو آروم کنه...

به دعای همه تون نیاز داریم...همه تون....

بعدا نوشت: خواهرم فهمید...همسرش بهش گفت...

سیصد و شست و سومین کوزه عسل

خیلی وقته که بازی وبلاگی نمی کنم. یعنی اصولا حالشو ندارم. اما امروز گفتم این آخرین دعوته رو رد نکنم! هوا برفیه دیگه! (کی بود از اون ته گفت چه ربطی داشت؟ یه بار دیگه بگه تا اون لاکپشت تو حوض خونه عمه همسری رو بیارم واسش توضیح بده!) خانوم اسمارتیز لطف کرد و بنده رو به بازی افتخارات دعوت کرد! منم که عاشق تعریف کردن از خود!! بفرما! این شما و گزارش افتخارات من:

۱. هیچکس قد من استاد نیمه تموم ول کردن کارا نیست!

۲. هیچکس مثه من نمی تونه مهارت توی برنامه ریزی داشته باشه! مخصوصا اینکه حتی یه خط هم از اون برنامه رو اجرا نمی کنم!

۳. متخصص دویدن٬ پریدن٬ جهیدن٬ جویدن٬ و پاتیناژ رفتن رو اعصابم وقتی که بق می کنم و نمی خوام با کسی حرف بزنم! عمراااااااا اگه کسی بتونه منو به حرف بیاره!

۴. رکورد دار همت در رژیم! فکر نمی کنم هیشکی قد من چاق شده باشه لاغر شده باشه٬ چاق شده باشه لاغر شده باشه! مخصوصا وقتی یه عروسی ای چیزی باشه من حتما چاق می شم جای اینکه لاغر شم برای اون مجلس!

۵. مهمترین افتخار من دشمنی با تلفنه زدنه! یعنی جونم و بگیرن اما نگن پاشو به فلانی زنگ بزن!

۶. و در آخر بزرگترین افتخار من قالب کردن خودم به همسری بوده!

همین دیگه!

این چند وقته ٬ یعنی از همون یه ماه قبل عید انقدر فیلم اومد تو خونه ما که من به اندازه تمام این یه سالی که گذشت فیلم دیدم! از ایرانی و خارجی گرفته تا جدید و قدیم! یکی از بهترین هاش The curious case of Benjamin Button بود! مخصوصا با اون گریم عالی و بازی عالی تره برد پیت! و البته از حق نمی شه گذشت که موضوعش واقعا تک بود! من دیدن این فیلم رو جداً توصیه می کنم!! 

بعدی Slumdog Millionaire بود! اولش به خاطر اسکاری که برده بود دیدمش. اما بعد دیدم واقعا ارزش دیدن رو داشت! جالبیش به اینه که با اینکه کارگردانش هندی نیس ولی یه شمه هایی از فیلمای هندی داره مخصوصا اون رقص آخرش!! ولی اصلا اون لوس بازی های مخصوص فیلمای هندی رو نداره! موضوعش هم می تونم بگم تک بود!

 

بعدی Changeling بود که بر مبنای یه داستان واقعی ساخته شده بود و واقعا آنجلینا جولی بازی خیره کننده ای توش داشت. البته بگم یکم فیلمش دپرس کننده س ها!! :(

 

 

دیگه چی دیدم؟ م م م...Sweet November که یه لاو استوری نیمه هپی اندینگ بود. واسه فراغت ذهن بدک نبود. مثه وقتایی که مغز آدم خسته س و نیاز به یه رمان آبکی داره اینم واسه اینکه دلت شاد شه بد نبود! Dark Night هم که تی وی زحمت کشید و نشون داد با اون سانسورای مسخره ش! البته من چون اصلا نمی دونستم بتمن کدامین عنصر چهارپا تشریف دارن مجبور شدم Batman Begins رو هم ببینم. باید اعتراف کنم حتی قد اسپایدر من هم لذت نبردم ازشون! البته جز بازی عالی اون یارو جوکر!

دیگه...Revolutionary Road بود که وسطاش خسته شدم و خاموشش کردم! فکر کن! منی که هیچ فیلمی رو نصفه نمی بینم!! بعد یکی از همکارام گفت خره این فیلمه خیلی قشنگه! چرا نصفه دیدیش! منم تا تهش رو دیدم!! م م م...بد نبود! آره خوب...حس زنه رو خیلی خوب می شد فهمید! مخصوصا خانوما خوب می فهمن! ولی کلا اعصاب نمی ذاشت واسه آدم دیگه!!

 

The Kung Fu Panda عزیز دل من بووووووووود!  عشق کردم من با این کارتون!! اگه نبینینش نصف عمرتون بر فنااااااااس!!! وای جوننننننننننننم!!!

 

و امروز هم Ausralia رو دیدم. خوب بود. فیلم بدی نبود. همین! :دی

و خوب صد البته Lost عزیز فراموش نشود لطفا!

یه دو سه تام ایرانی دیدم که خیلی جدید بودن! مثه دختر ایرونی! حس پنهان! خواب سفید!!! دعوت!! حال می کنین به روز بودن رو؟!

 

سیصد و شست و دومین کوزه عسل

اینم از جهانگردی ما...
امسال چطوره؟ خوش می گذره ۸۸؟ هفته اولش خوب گذشته؟

رفتیم اصفهان! همون صبح پنجشنبه قبل عید. رفتیم به زادگاه اجدادمون! هم اجداد من هم همسری! (خیالتون راحت شد؟ دیگه خرس قهوه ای رو ریشه یابی نمی کنین؟؟) چند ساعتی رو بودیم در خدمت پدربزرگ و مادربزرگ همسری٬ که می شن دایی و زن دایی مامان خرسه! بعد صبح زود کله ماشین رو کج کردیم و رفتیم شیراز٬ پیش عمه همسری ٬ که می شن مادر زن دایی من!! (الان دقیقا روابط شفاف سازی شدن دیگه؟؟ هوم؟؟) دم ظهر رسیدیم و همراه با خاندان دایی جان که چند ساعت قبل از ما رسیده بودن و خانواده همسری که با هم دو ماشینه رفته بودیم با سر حمله ور شدیم در سبزی پلو ماهی قبل از سال تحویل!! یه آن به خودمون اومدیم دیدیم ساعت ۳ س!!! یه لحظه سرم و چرخوندم دیدم از این ۱۳  ۱۴ نفر هیشکی نیست! هرکی تو یه سوراخ مشغول آماده شدن بود!! نشون به اون نشون که موقع تحویل سال یکی تو حموم بود!(داداش همسری!) یکی طبقه بالا داشت با پسر کوچیکش دست و پنجه نرم می کرد!(مادر همسری!) یکی تو اتاق بغلی داشت دنبال جوراب می گشت!(دایی جان ناپلئون!می بینید که چقدرم موفق بوده!!) دو نفر سر میز داشتن قرآن می خوندن!(زن دایی و عمه همسری!) یکی نمی دونمم طبقه بالا داشت چیکار می کرد که جایی که باید نبود!! (همسری!!!) و یکی دیگه هم بود که این وسط گیج می خورد و نمی دونست چه کنه!(خرس قهوه ای!!) بقیه م هرجایی که بودن سر میز نبودن!! خیلی تحویل رمانتیک و قشنگ و دسته جمعی ای داشتیم!! من یکی که اصلا وقت نکردم فکر کنم الان باید چیکار کنم! فقط با خدا دست به یقه بودم که بدو یالا بگو الان چی باید بخوام!

هیچی دیگه. بعد سال تحویل هم دختر دایی شاعرم یه شعر ناز خوند و همه مون و غافلگیر کرد :) سوم راهنماییه هاااا!!

اون ۵ روزی که شیراز بودیم جاهای قشنگی رفتیم با همسری. صبح فردای سال تحویل با هم رفتیم باغ ارم. آخه خونه عمه همسری اینا پشت باغه! (+) بعدم رفتیم نقش رستم! کی باورش می شه یه روزی ایران اینمه اقتدار و افتخار داشته؟ (+)(+)(+)(+) واقعا ارزش دیدن رو داشت مخصوصا که راهنمایی هم که به تورش خوردیم خیلی مسلط و دقیق بود. 

فرداش همگی با هم رفتیم آبشار مارگون. آقا اگه کسی بره شیراز و اینجا رو نره بیخود کرده رفته شیراز! قبل اینکه از کف کردنامون بگم از شاهکارامون تعریف کنم! اولا اینکه گذاشتیم خوب نزدیک شیم به ظهر بعد راه بیوفتیم!! تو مسیر هم ۱۲۰ جا وایسادیم که جوجه کبابی بگیریم که زیر آبشار منقل و اینا راه بندازیم و حالی به حولی! بعد هی رفتیم! هی رفتیم! بازم رفتیم! دیدیم نخیر! قرار نیست برسیم!! گفتیم ما که داریم می میریم از گشنگی! قبل رسیدن به آبشار ناهار و بخوریم و بعد بریم! بعد این مسیر چون خیلی پیچ پیچی و دور بود افتادیم تو بر بیابون! یعنی بهترین ممنظره دورمون خارایی بودن که با باد می چرخیدن!حالا باد هم میومد در حد تیم های ملی!!! منو با این هیکل داشت از جا می کند!! مام که رو یه تپه مانند!!  حالا شما تصور کنین با اون باد و طوفان و سرما و سگ لرز چه جوری آتیش درست کردیم و منقل جان رو روشن فرمودیم!!  آخه شماها اونموقع کجا بودین؟؟ هان؟؟ چرا هیچکدومتون نبودین که به ما بگین: مگه مجبورین؟؟! حالا جالبیش به اینه! ما اینهمه بدبختی کشیدیم و تو اون بر بیابون غذامون رو میل (شما بخون کوفت) کردیم  بعد وقتی سوار شدیم که در بریم از اون جهنم دقیقا از تپه ه که پایین اومدیم فکر می کنین چی دیدم؟؟ نه واقعا! یه دشت دیدیم سبـــــــــــــــــــــــــــــــــز با یه عالمه درخت و رودخونه و آدم که داشتن ناهار می خوردن!داشتم فکر می کردم مردم جه احساس ترحمی نسبت به ما پیدا می کردن وقتی ما رو سر راهشون می دیدن که با امکانات انسان های اولیه داشتیم سعی می کردیم آتیش روشن کنیم! حالا اصلا همه این حرفارو ول کن! حال من بدبخت رو بچسب که دریا تو چشمام موج می زد!! شنیدین به یکی می گن: عاشقی بدتره یا گشنگی؟ می گه: تنگت نگرفته که هردوش یادت بره!!! من زندگی کردن یادم رفته بود!! یعنی جاده به اون قشنگی من جز آب هیچی نمی دیدم!!! حالا بالاخره یه کاریش کردیم دیگه! بگذریم! شما به آبشار نگاه کن! (+) اینم که می بینین با موبایله واسه اینه که دقیــــــــــــــــقا وقتی رسیدیم پای آبشار هم دوربین ما شارژ تموم کرد هم دوربین مامان همسری! اینم رودخونه حاصله از آبشار (+)

دیگه کجاها رفتیم؟ هیچ جا! نشستیم در منزل عمه جان و از مناظر دیدنی حیاط دیدن کردیم :) یه گلایی تو این باغچه و حیاط خونه عمه خانوم هست که توی باغ ارم هم با اونهمه گونه گیاهی پیدا نمی شه! اون یه روز هم که هیچ جا نرفتیم در محضر استاد بزرگ٬ لاکپشت اعظم بودیم! (آخه اونجا هرکی هرچی رو دیر می گرفت می گفتن اون لاکپشت توی استخر فهمید! بیاریمش برات توضیح بده؟)

خلاصه سه شنبه کله ماشین رو کج کردیم و رفتیم اصفهان دوباره! اینبار به قصد گردش و دیدار از شهر! رفیتیم عالیقاپو! (+) البته این عکس پشت عمارته! خود عمارت هم که کلا از دست این ویزیتورهای بی شعور بی فرهنگ داغون شده! من مونده م وقتی مردم جنبه دیدن جاهای تاریخی رو ندارن واسه چی بازش می کنن برای همه؟ همین مردم بی فرهنگی که روی یه نقاشی 400 ساله با کلید اسمشون رو تراشیده ن!! این سازمان میراث فرهنگی چیکار می کنه واقعا؟
رفتیم مسجد جامع عباسی و با اون لیدر بامزه اصفهانی که دلمون شاد کرد با توضیحاتش کلی لذت بردیم :) همسری که شیفته اونجا شده بود! البته من یکی که تا رفتم زیر گند یاد فیلم انعکاس افتادم! خیلی فرهیخته م نه؟؟ (+)
دم غروب هم رفتیم چهل ستون. (+)(+)(+) چقدر ناز بود این عمارت و نقاشی هاش و باغ جلوش :)

بعدم که پنجشنبه راه افتادیم و اومدیم تهران و الان در خدمت شماییم! و دقیقا از صبح که همسری رفت سر کار (!!!!) اینجانب مشغول جمع و جور و بشور بساب و تقلا م!! من هنوز هیچی از عید درک نکردم! باورتون می شه؟ آخه عید برای من یعنی عید دیدنی! و من هنوز هیچ جا (فاکتور از عید دیدنی های اصفهان) نرفته م! هیچکس هم خونه ما نیمده ما یه عالمه شیرینی شکلات داریما!!!

عجب پست دراز مسخره ای شد نه؟

پ.ن:
همسری یه چیزی می گه و من این شکلی نگاش می کنم! نگاهش به جاده س. یه چیز دیگه می گه. جوابی نمی شنوه. نگام می کنه. اینو می بینه:! روش و می کنه به جاده. دوباره برمی گرده منو نگاه می کنه. بازم اینو می بینه! دوتا پلک می زنه و می گه: عزیزم وقتی می خوای بخوابی چشماتو ببند!!!

خدافظی!