حالم خوش نیست...خواهر زاده م٬ نیومده رفت! ما موندیم و یه عالمه ماسک مسخره واسه خواهر طفلکم که نفهمه نه ماه بیخودی  انتظار کشیده...نه ماه با موجودی حرف زده که قصد موندن نداشته...نه ماه به کودکی عشق ورزیده که حتی نتونست یه لحظه در آغوش بگیردش...حالم بده! مامان بیچاره موند دست تنها! ماها که هیچکدوم دلمون نیومد به اون چشمای پر از عشق و اشتیاق بگیم بیخود منتظری! به زور و بدبختی راضیش کردیم که بچه تو دستگاهه! اونم واسه این گفتیم که با یه اضطرابی ازمون می پرسید بچه م کجاس؟ همه بهش جواب سربالا داده بودن! جلوی اون پرستار احمق رو هم اگه نمی گرفتیم می رفت صاف می ذاشت کف دستش که بچه ت تا به دنیا اومد مرد! این پرستارا چی یاد می گیرن تو کلاسای درسشون؟ کسی بهشون چیزی هم از انسانیت و نوع برخورد با بیمار می گه؟ قد یه مرده شور هم نمی فهمن! طفلی خواهر معصومم! با چه عشقی می گفت از این به بعد همیشه ۱۳ بدرها تولد پسرمه! با چه جدیتی به مامانم می گفت خونه شما نمیام آخه اونجا سرده بچه سرما می خوره! به ریحانه کوچولو چی بگیم؟ ریحانه ای که چنــــــــــــــــد ماهه داره بیصبرانه انتظار داداششو می کشه! انقدر لباشو می چسبوند به دل مامانش و با داداشش حرف می زد...حالا به یه بچه ۴ ساله چطوری بفهمونیم داداشی در کار نیست؟!
خدایا می دونم صلاحی در کار بوده....خدایا می دونم رفتن این بچه از موندنش و یه عمر برچسب مریضی رو خوردن خیلی بهتر بود...اما یه مادر کی به این حرفا گوش می ده؟ دلم می سوزه...داشتم فکر می کردم اگه من جای خواهرم بودم چیکار می کردم؟ عکس العملم چی بود؟ دوست داشتم دیگران باهام چطور برخورد کنن؟ مهمتر از  همه...دلم می خواست همسرم چی بگه؟ چیکار کنه؟ داشتم فکر می کردم تو یه همچین موقعیت هایی چقدر حضور یه همسر فهمیده و با شعور نعمته! همسری که شرایطت رو درک کنه...بهت سرکوفت نزنه...خودش غمبرک نزنه و همه بار رو نندازه رو دوش تو...ارومت کنه و بهت بگه که درکت می کنه...بگه قد تو ناراحته...اما هی بغل گوشت نگه مهم نیست! چیزی نشده! حالا یه بچه دیگه!! هی سعی نکنه مشکلت روکوچیک جلوه بده! بفهمه که مشکل تو هرچقدر کوچیک برای تو یه مشکله! نمی دونم شوهر خواهرم چقدر می تونه خواهرمو آروم کنه...

به دعای همه تون نیاز داریم...همه تون....

بعدا نوشت: خواهرم فهمید...همسرش بهش گفت...