دلم تنگه...

دلم می خواست یه بار دیگه از سر پیچ پهن کوچه ی پلارک می پیچیدم و از دور اقاقیاهای بنفش رو می دیدم که از سر ایرانیت های بالای در ریختن پایین...
دلم می خواست آقای همسایه رو می دیدم که پسر معلولش رو گذاشته توی کالسکه و داره عاشقانه باهاش حرف می زنه و پسرش به سختی لبخند می زنه...
دلم می خواست کلید نقره ای کوچولو رو می نداختم تو در و می دیدم در باز نمی شه! بعد یه لگد محکم می زدم و یوهو پرت می شدم تو حیاط!...
دلم می خواست که می دیدم حیاط خیسه و درختا خیسن و حوض خیسه و ایوون خیسه و دمپایی ها و کفش ها هم خیسن! مامان هم با جارو و 5 متر طناب وایساده وسط حیاط و

داره کمرش رو صاف می کنه که خستگیش در بره...
دلم می خواست بوی خاک نم خورده می یومد و بوی نرم کننده ی حوله هایی که مامان تو آفتاب لب نرده ها پهن کرده بود...
دلم می خواست با صورت می رفتم تو شیشه ی قدی هال که از تمیزی نمی شد تشخیصش داد...
دلم  می خواست وسایم رو پرت می کردم روی تخت یک و نیم خوابه م(!) و به عکس خودم تو آینه روی دیوار بنفش می خندیدم و در کمدم رو که باز مونده بود با لگد می بستم...
دلم می خواست از منار پاسیو که رد می شدم می دیدم جای پرنده گربه نشسته لبه آب نما!
دلم می خواست بوی قرمه سبزی منو می کشوند توی آشپزخونه و مستم می کرد...
دلم می خواست از تو یخچال یه سیب قرمز گنده برمی داشتم و می دویدم و خودم و می نداختم روی کاناپه ی جلوی تلویزیون و اصلا نمی فهمیدم که باز در یخچال رو باز گذاشته

م...
دلم می خواست تلفن خونه زنگ می خورد و من می دیدم بهاره و می پریدم تو اتاقم و در رو می بستم و یک ساعت و نیم باهم فک می زدیم...

دلم می خواست دم غروب می شد و من می دونستم سهیل قراره بیاد و کلی آلاگارسون می کردم و با صندل های پاشنه 10 سانت وسایل پذیرایی رو می چیدم...
دلم می خواست وقتی سهیل می رفت اتاقم بوی گل مریم می داد که با بوی بولگاری قاطی شده بود و آدم رو عاشقتر می کرد...
دلم می خواست از اون مهمونیای بی برنامه می شد تو خونه که یوهو هر 5تا خاله و همه بچه هاشون سر از خونه مون در می آوردن...
ذلم می خواست مامان بزرگ زنگ در و می زد و سرزده در حالی که کیسه سبزی خوردنش دنبالش بود پیداش می شد...
دلم می خواست فقط یه بار دیگه کف هال طاقباز دراز می کشیدم و خیره می شدم به نقاشی های سقف...
یه بار دیگه می رفتم تو زیرزمین و لاش خاطراتم رو می کشیدم بیرون...
یه بار دیگه دلتنگی رو اونجا نفس می کشیدم...
دلم بد تنگ شده...
تنگ تک تک آجرهای خونه ای که 17 سال با ما زندگی کرده بود...
خونه ای که الان ازش فقط یه در مونده که اونم تا چند ماه دیگه عوض می شه و مثه کل ساختمون می شه یه خونه ی دیگه...
یه خونه که دیگه پلاکش 23 نیست...
دیگه خونه قهوه ای اینا هم نیست...

پ.ن: خواستم تو میهن بلاگ بنویسمش نمی دونم چرا باز نمی شه. فقط اینو می دونم که باید می نوشتمش!

چهارصد و سیزدهمین کوزه عسل

 

تو بخار حموم و زیر آب داغ داشتم به جمله هایی فکر می کردم که باید تا یکی دوماه دیگه برای آقای صاد ردیف می کردم تا قانعش کنم که منو مرخص کنه برم پی کارم! جمله هایی که باید محکم و مستند می بودن تا عجیب٬ احمق٬ ضعیف با از زیر کار در رو به نظر نیام! واقعیتش به این نتیجه رسیده بودم که من مال این کار نیستم. تیچینگ چیزی نیست که منو ارضا کنه. و بدتر از اون با شاگردایی که این ترم باهاشون دست به یقه م بعید می دونستم تا آخر ترم دووم بیارم و از کوره در نرم! با اینکه تا حالا بیشتر از ۵ تا کلاس با بچه های کوچیک داشتم این اولین ترمیه که هنوز ۵ جلسه از ترم نگذشته عاصی شدم و  احساس می کنم باید با بولدزر از رو بچه ها رد شم!!! نشده بود تا حالا همون جلسه ی اول با بچه های به کلاس کلاهمون بره تو هم! این ترم نمی دونم چرا اینا این  حالن!! انگار هر سال بچه ها بدتر می شن! بی ادب تر و پر رو تر و غیرقابل تحمل تر! گاهی برام سوال می شه که پدر مادرای این بچه ها واقعا چیکار می کنن؟؟ یعنی از بچه داری جز پر کردن شیکمش و تمیز کردن زیرش چیز دیگه ای هم حالیشونه؟؟ آدم حالش بد می شه حرکات اینا رو می بینه! قبلا یادمه فقط آدم با نوجوونا مشکل رفتاری پیدا می کرد. الان بچه ها از ۷ ۸ سالگی غیر قابل تحمل ان!! فکر کن!! منی که خودم یکی باید بیاد بهم یاد بده چه جوری حرف بزنم  و چی بگم و چه جوری با ادب باشم رفته بودم رو منبر واسه اینا روضه ی مودب بودن می خوندم! 

خلاصه...تو کف و صابون و حباب غرق بودم که یوهو انگار یکی محکم زد تو سرم! در گوشمم داد زد: خره! انقد زود جا زدی؟؟ تو اونی نبودی که می گفتی توی هرموقعیتی که قرار بگیری بهترینش می شی؟؟

منم که هم خیلی دردم گرفته بود هم پرده ی گوشم پاره شده بود یکم خودمو جمع و جور کردم و جمله های در حال پروازمم از اینور اونور مشت کردم و دمم رو گذاشتم رو کولم و د در رو! این شد که امروز که رفتم سر کلاس بعد از دو هفته قلق بچه ها رو پیدا کردم و اتفاقا خیلی هم بهمون خوش گذشت! ساعت کاری آموشگاه که تموم شد ٬ وقتی کتابامو زدم زیر بغلم و قدم زنون خیابون دراز دوست داشتنیم رو اومدم پایین ٬ نسیم پاییزی که بهم خورد٬ پر شدم از حس خوب تونستن! هنوزم احتمالش زیاده که از ترم بعد دیگه نرم موسسه. اما امروز واقعا به این حس نیاز داشتم ...به حس کم نیاوردن!  :)

پ.ن: تو این روزای گند که قلبم بدجوری مچاله س ٬ خوشی هفته م کلاس عکاسیمه. واقعا دوسش دارم :)

پ.پ.ن: چند روز پیش همسری می خواست بره عروسی دوستش. خیلی هم جاش بود که کروات بزنه. ولی نه من بلد بودم گره شو نه اون ! واسه همین دقیقا در حالتی که همسری داشته یه لنگه پا م یدویید و کفشش رو پاش می کرد که بره من از دوست دانشمندم - اینترنت - کمک گرفتم و به این کشف بزرگ رسیدم که چه جوری می شه کروات مصیبت رو بست! منتها یکم دیر شده بود. چون اون موقعی که من داشتم داد می زدم یافتم یافتم٬ همسری در حال پارک کردن دم در سالن عروسی بود!  ولی ما که بخیل نیستیم. بذار دو تا آدم هم از اینجا بستن کروات رو یاد بگیرن!

 اینجا   اینجا   اینجا   اینجا   اینجا   اینجا   اینجا   اینجا   اینجا

بعدا نوشت:
بشنوید ... (+)

در من غم بیهودگی ها می زند موج
در تو غروری از توان من فزون تر...

چهارصد و یازدهمین کوزه عسل

به من خرده نگیر...دختر ِ خیابون ایرانی ِ تو ، گوش هاش فقط به شنیدن زمزمه آروم اذان مسجد محل عادت کرده...وقتی با جیک جیک صدتا گنجیشک پرشور ِ روی درخت جلوی خونه قاطی می شد...تحملش کمه....یه روزی پوستش کلفت می شه...تو بهش خرده نگیر...

پ.ن: نصفه شب بود ولی صدای دوپس دوپس آهنگ طبقه پایینی و جیغ های کر کننده ی زنونه تمومی نداشت...دلم فقط یکم همدلی می خواست...اما چیزی که شنیدم این بود:" تو هم یه چیزی بذار این صدا رو نشنوی!"...

چهارصد و چهارمین کوزه عسل

 

یوهو دلم خواست پاییز باشه...سرد هم باشه...بارون هم بیاد...من هم تنها باشم...برم روی یه نیمکت رو به درخت های زرد و سرخ بشینم...با یه چتر و یه دنیا سکوت بارون....!

یوهو چقدر دلم خواست...

سیصد و نود و پنجمین کوزه عسل

"این دهان" شجریان شیرین ترین دلتنگی ها رو برای من میاره...بهترین حس های دنیا...خرده نگیرین بهم که باز ماه رمضون اومد و وبلاگ خرس قهوه ای با صدای فریاد شجریان باز می شه! همه حس های خوب ماه رمضون برای من توی این تصنیف جمع شده...همه خاطرات تکرار نشدنی گذشته...می دونم امسال دلم بدجوری هوای افطارای جمع و جور و دو نفره خودم و مامان خرسه رو می کنه. اون افطارایی که سر یه سفره کوچولو می شستیم و تا حد خفگی نون پنیر چایی می خوردیم!! امسال دل من عجیب هوای اون هال بزرگ و سقف بلند و دیوارای گچ کاری رو می کنه...هوای  نسیم دم سحر توی ایوون رو...هوای بوی کباب چنجه های مامان خرسه رو....آخ که دلم یوهو چقدر گرفت...چه جور خوبی گرفت...

خوشحالم...خوشحالم که زنده م و یه ماه رمضون دیگه رو در پیش رو دارم. عاشق این ماه و همه چیشم. حتی ضعف دم افطارش...

پ.ن: هی دوست قدیمی...می دونستی چقدر دلم هوای افطارای خونه تون رو کرده؟ به نظرت حتی یه درصد هم احتمال داره که یه بار دیگه تجربه ش کنم؟...میس یو وری ماچ...

سیصد و نود و دومین کوزه عسل

مهم نیست چند سال روی یه زمین بایر کار کرده باشی...مهم نیست چندتا درخت تونسته باشی توش بکاری...مهم نیست درخت هات چقدر تنومند یا حتی ظریف مونده باشن... حتی مهم نیست جقدر براش زحمت کشیده باشی... . اگه یه بار هوس شیطنت کنی و پای یکیشون آتیش بازی راه بندازی دوباره تو می مونی و زمین بایری که دیگه جون نداری از اول روش کار کنی!! انگار نه انگار که یه وقتی تلاشی کردی و درختی کاشتی....

می فهمی  چی می گم لعنتی؟؟ می فهمی؟؟

 

سیصد و هشتاد و هشتمین کوزه عسل

بی تو دارد دنیا به چشم من
رنگ غم به خدا
غم دارد همه جا
لبخند من می گریزد از لب من
شعله های دل می ریزد از لب من...

تا تو بودی   محمد نوری

سیصد و هشتاد و هفتمین کوزه عسل

کی بود؟ نمی دانم. شما اما می دانید! مطمئنم. صدای اذان می آمد. سوال ساده ای پرسید. اما من درست مثل آدم های بی جنبه چشم هام به اشک نشست...و بغضی گلویم را خراشید که تا خودِ امروز٬ خودِ امروزِ دور٬ گره باز نکرده ست! سوال ساده ای بود. من طاقت نداشتم....
" دوست داشتی الان اونجا بودی؟"

ذل می زنم به این عکس و بیشتر بغض می کنم...ذل می زنم به این عکس و هر لحظه نمدارتر می شوند چشم هام...دلم هوایی هوای غروب های صحن حرم شماست آقا...دلم تنگ دیدن انعکاس تصویر گنبد خضراء شما روی سفیدی سنگ هاست...دلم عجیب تنگ ست٬ آقا٬ عجیب...

پ.ن: چقدر راه از پارسال تا امسال

سیصد و هشتاد و دومین کوزه عسل

 جالبه که هیشکی جوابی به سوال من نمی ده!

خوب...من که به جواب سوالم نرسیدم!!! خودتون کامنت ها رو بخونین ببینین به نتیجه ای می رسین؟؟ من نگفتم چرا اغتشاش! که خود من کسی بودم که رفتم راه.پیم.ایی انقلاب تا آزادی! دیگه فکر نمی کنم هیچ بنی بشری تو این کشور و حتی بیرون کشور باشه که ندونه چرا همه اینجوری جری شده ن و ریخته ن تو خیابونا! بعضیام هستن که سفت گوشاشونو گرفتن! بعضی دیگه هم روشونو کردن اونور دارن سوت می زنن واسه خودشون! (لطفا عقده چندین و چند ساله خودتون رو از ندیدن فیلم های طنز و دوربین مخفی ها و لحظه های خنده دار توی این چندوقته از طریق تی وی حتما خالی کنید!) سوال من اصلا این نبود! من گفتم خودمونم می دونیم تو گِلی گیر کردیم هر دو طرف که نمی تونیم ازش در بیایم! واقعا اینکه عین بچه های زبون نفهم فقط لج کنیم و یکیمون بگه: اینا تا نرن خونه هاشون ما به کشتنشون ادامه می دیم! اونطرف  هم بگه تا کل نظام ور نیوفته ما نمی ریم خونه مون! مشکل ما حل می شه؟؟ اینهمه خون به جایی می رسه؟

آقای محتذم! خانوم محترم! نیا تو شیکم من! من فقط گه گیجه گرفتم! واسه چیزی هم تبلیغ نمی کنم!!!!!! می خوام ببینم اگه الف بره و میم بیاد٬ طرفدارای الف همینکارا رو نمی کنن که میمی ها می کنن؟؟ اگه دوباره رای گیری بشه اگه باز الف رای بیاره دوباره همه آشوب نمی کنن که تقلب شده؟ اگه میم بیاد چی؟ الفی ها نمی گن تقلب شده؟ اگه این دو تا رو بذارن کنار دو تا کاندیدای دیگه معرفی کنن دوباره مردم نمی ریزن بیرون که ما رئیس جمهور منتخبمون رو می خوایم؟ اصلا دوباره همین جنگ راه نمی افته؟ می شه کلا نظام رو ور انداخت؟ نظامی که پشتوانه ش اسلامه و تشیعه؟ حالا کاری ندارم که اسلام اینا چقدر واقعیه! وقتی اینا به اعتقادات مردمه که سر پان! می شه اعتقادات مردم رو ازشون گرفت؟ اگه ر.هب.ری عذر خواهی کنه و یه قدم عقب بره مردم مصمم تر نمی شن که حالا که می شه یه قدم برداشت پس حتما می شه از قدرت هم انداختش؟ فکر می کنین میان همچین ضعفی از خودشون نشون بدن؟؟

آقا منو متهم نکنین به خط دادن! من دارم سوال می کنم! مثه این بچه ها قهر نکنیم و بگیم فقط همینی که من می خوام!! منم به شرایط موجود معترضم! منم دلم آرامش می خواد! اما نه به هر قیمتی! آره جلوی زور وایمیسم! اما اول می خوام موضعم مشخص باشه! به قول مرضیه این روزا روزای بی ثباتی عقیده س! هیشکی نمی دونه چی می خواد! یه سری که فقط تو فکر اعتراضن یه سری هم فقط تو فکر سرکوب!

زمان حضرت علی وقتی پیامبر فوت کردن٬ اونایی که تو سقیفه جمع شدن گفتن: فقط علی نه!!! نگفتن کی؟ گفتن علی نه!! ما باید بفهمیم چی می خوایم! حالا به من بگین چی می خوایم؟


همگی با هم رسیده ایم به ته بن بستی که دیوارش به آسمان می رسد...خودمان هم می دانیم چه وضعیت اسفناکی داریم٬ باز هم یقه همدیگر را چسبیده ایم! آی آدم ها...خسته نشده اید از اینهمه تقلا؟

پ.ن: سوال مرا جواب دهید...چه اتفاق خاصی بیوفتد این آشوب تمام می شود؟

۱. آقای ا.ن برود؟
۲. آقای میم بیاید؟
۳. دوباره رای گیری شود؟
۴. ر.ه.ب.ر.ی عذرخواهی کند؟؟؟
۵. کلا ما نظام را نمی خواهیم؟؟

من جوابی می خواهم که مرا قانع کند و از این سردرگمی نجات دهد! دیگر دلم تاب ندارد هر روز عکس جنازه یک هموطن را ببینم! و صبح که همسرم از خانه بیرون می رود مطمئن نباشم که شب می بینمش! به من بگویید چه می خواهیم از این اوضاع؟! تبعاتش چه می شود؟

سیصد و هشتاد و  یکمین کوزه عسل

...چشام و که باز کردم دیدیم ساعت ۱۰ و نیمه!! یه صدای آروم زمزمه واری هم از توی هال میاد. همسری جلوی تی ئی درازکشیده بود و فیلم می دید. من؟؟ یه کله پشمالوی گوریده به هم با لباسی که تقریبا دور تنم پیچیده و  چشمایی که قد نخود شده ن! :) همسری می خنده..."ساعت خواب!" خودم و  لوس می کنم...کلا هروقت هیچ توجیهی ندارم لوس بازیم گل می کنه!..."خوابم میومد خوب!"  چایی آماده س...نون گرم کرده س...شکم در حال قار و قور! می دوم تو آشپزخونه و یه صبحونه تپل دست و پا می کنم...صبحونه رو دو لپی می خوریم...غر غر های من شروع می شه که پاشو بریم شهروند من کلی خرید دارررررم!اون موقع که من دارم اینو می گم کِیه؟ ۱۱ و خرده ای. کی از در می ریم بیرون؟ ۱۲ و نیم!! این یه ساعت و نیم رو داشتیم چیکار می کردیم؟؟؟ نگران نباشید! داشتیم انرژی دریافتی از صبحونه مون رو آزاد میکردیم!!! اتقدر هم ورجه وورجه کردیم و همدیگه رو کتک زدیم  و  گاز گرفتیم و پنجول کشیدیم تا رگ گردن بنده گرفتن مرحمت فرمودن! :| 

عاشق شهروند میدون آرژانتینم! گنده ه ه ه! بی در و پیکر ر ر ر! یه دوساعتی چرخ می زنیم و ۷۵ هزار تومن خرید می کنیم و میام بیرون!!!!! (من یه سوال الان درمغزم نقش بسته! ما اگه یه خانواده ۸ نفری بودیم چقدر می خواستیم خرج کنیم؟؟) با چرخ وسائل رو می یاریم دم ماشین. همسری می ره که چرخ رو برگردونه...من روم رو می کنم به آسمون و به ابرا نگاه می کنم...یه قطره بارون می چکه رو صورتم...احساس آرامش عجیبی می کنم...

وقتی می رسیم خونه قبل از هرکار اون پیتزا آماده هایی رو که از شهروند محض امتحان خریدیم می چپونم تو فر و از پشت شیشه فر عاشقونه زل می زنم بهش! یه ربع بعد داریم با مغز می ریم تو پیتزاها. خیلی مزخرفن اماگشنگی که این چیزا حالیش نمی شه! دی وی دی پلیر رو روشن می کنم و لاست می ذارم...همسری طبق معمول بعد از مشاهده ۵ دقیقه اول بیهوش می شه! منم مثه انگل می چسبم به تی وی و تا تهش رو در نمی یارم خیالم راحت نمی شه! ساعت و نگاه می کنم: ۵! خیلی خوچگل راه میوفتم و می چپم توی تخت! خواب شیرین قیلوله!!!!

ساعت نزدیکای هشته که ما رضایت می دیم و راه می یوفتیم سمت خونه آبجی خرسه. تولد نی نی ریحانه! از در که می ریم تو با استقبال شدید سه خواهرزاده مواجه می شیم که تو راه پله ها دارن واسه ما جیغ می کشن!!! هستیم تا ساعت ۱۲. همه رو سیر می بینیم٬ با همه خوب حرف می زنیم٬ و همینجور قلمبه قلمبه اظهار دلتنگی می کنیم! شام خوشمزه رو هم می زنیم به بدن و  راهی خونه می شیم.

گردنم بدتر گرفته. سر یه چیز مسخره هم طبق معمول خودم را ... کرده م و محل همسری نمی ذارم. هی می گه حوله بده گرم کنم بذارم رو گردنت! هی می گم نمی خوام!!!تو تخت دارم مجله می خونم می بینم یه پارچه داغ گذاشته شد رو گردنم. پارچه هه رو ور میدارم نگاه می کنم! لطف کردن از روی بند رخت شورتشونو برداشتن واسه من داغ کردن گذاشتن رو گردنم!!  بعدشم طلبکارانه میگه: هرچی بهت می گم حوله بده نمی دی! :|

شب وقتی داره خوابم می بره آروم با خودم می گم: خدایا شکرت...چقدر آرامش خوبه... و به این فکر می کنم که شاید دو هفته ای می شد که بویی از آرامش نبرده بودیم....!

پ.ن: اینحا هیچوقت به سیاسی نویسی آلوده نشده بود! این چندتا پست هم ناگزیر بود! نمی خوام متهم شم به اینکه می خوام دیگران رو سرد کنم. هرکسی اختیارش دست خودشه. اما می خوام نظر شخصیم روبگم:

توی فیلم Hotel Rwanda وقتی خبرنگارا یه فیلم وحشتناک از کشتار شهر پاول بهش نشون می دن پاول امیدوارانه به گزارشگر تلویزیونی می گه: خوشحالم که این فیلم رو گرفتین و دنیا می بینتش. تنها فرصتیه که آدم ها مداخله کنن.گزارشگره نگاهش می کنه و می گه: اگه کسی دخالتی نکنه بازم چیز خوبی واسه نشون دادنه؟ پاول تعجب می کنه! می گه: مگه می شه مردم همچین قساوتی رو ببینن و دخالت نکنن؟ می دونین گزارشگره چی می گه؟... 

"من فکر می کنم وقتی مردم این فیلم رو ببینن می گن: اوه خدای من چه وحشتناکه! و بعد می رن و شامشون رو می خورن!"

 

سیصد و هفتاد و هشتمین کوزه عسل

ای چشمه نور ٬ انشعاباتت کو؟
ای خانه ات آباد ٬ خراباتت کو؟
در شهر نشانه ای ز تبلیغ تو نیست
ای عشق٬ ستاد انتخاباتت کو؟

سیصد و هفتاد و دومین کوزه عسل

هفت سالم بود. از اون هفت ساله هایی که هنوز مدرسه نمی رفتن و در به در یه مدرسه خوب بودن! یادم نیست اونروز حیاط خونه چه شکلی بود اما یادمه از در ساختمون که اومدیم  تو وارد یه راهرو شدیم که سمت چپش یه اتاق بود. همه وسائل خونه رو خالی کرده بودن. نمی دونم جاهای دیگه خونه تیر و تخته ای پیدا می شد یا نه. اما می دونم که توی اون اتاق یه موکت طوسی پهن بود و روی زمین یه تلویزیون کوچیک گذاشته بودنو دو تا بچه جلوش بقچه شده بودن و میتی کومان نگاه می کردن!! من هیچی از خونه رو ندیدم چون همه حواسم به اون تلویزیون کوچولو و کارتون مورد علاقه م بود...من فقط همون اتاق رو دیدم. اتاقی که سالها اتاق مشترک من با لیلا یا مینا بود٬ بعد شد اتاق مامان و بابا٬ بعد اتاق خودم و این اواخر اتاق مامان و الان...نمی دونم دقیقا اتاق کیه. چون مامان موند و یه خونه ویلایی بزرگ و سه تا خواب که به قول خودش می تونه توشون قل بخوره! من از تمام این خونه ای که حالا آجر آجرش رو همه مون عاشقانه و غمناک دوست داریم٬ فقط همون اتاق رو دیدم...

۱۸ سال از اون روز می گذره...روزی  که واسه اولین بار پا توی خونه ای گذاشتیم که پدرم قولنامه کرده بود و قرار بود بشه "خانه ما"! خونه ای که اوائل ازش بدم میومد و هرشب خواب خونه قبلیمون رو می دیدم! یه سال با تمام وسائل زندگیمون توی زیرزمین هیئت مانند خونه مون زندگی کردیم تا طبقه بالا ساخته شه. از اون روزای عجیب تخت کوچیکم رو یادمه که یه گوشه از اون زیرزمین بزرگ گذاشته بودیمش و من عجیب به خوابیدن تو اون فضای باز عادت کرده بودم! و یه سفره صبحانه خاص که بابا پشتش نشته بود و جدا از همه وسائل صبحونه٬ اون شکرپاش قرمزش بدجور تو ذهنم مونده...و خوب...این تصویری بود که تو عالم بچگی من روی کاغذ اومد و شد بهترین نقاشی دوران بچگیم! بابایی که نمی دونم چرا٬ ولی موهاش رو از ته تراشیده بود و  یه کلاه مشکی٬ از اینایی که نقاشا دارن٬ روی سرش گذاشته بود! من ماه رمضون اون زیرزمین رو یادمه...وقتی بین خواب و بیداری صدای مامان و بابا و بچه ها رو می شنیدم و نمی دونم چه جوری می فهمیدم که الان دارن از اون کاکائو خوشمزه ها می خورن که وسطش کشمش داشت! من از اون روزا بوی خوب خاک رو یادمه که هروقت کارگرا آب می پاشیدن روی زمین ٬ بلند می شد...و اون ذوقی که از دیدن شابلون های آقای گچکار می کردم...و اون حس تعجب قوی که با دیدن حالت خوابیده نقاش روی تخته بالای نردبون بهم دست می داد٬ وقتی داشت روی سقف توی بیضی های کوچیک طرح منظره می زد! من از اون روزا اشتیاق شنا توی اون حوض ال ِ وسط حیاط رو یادمه که تا کارگرها بساطشون رو جمع می کردن و می رفتن من بدو بدو خودم و می نداختم تو حوض یه وجبی ای که تا تکون می خوردم با سر می رفتم تو فواره! :)

ما به عمق همه بچگیمون به این خونه وابسته ایم...به عمق همه خاطرات خوب و بدی که با هم و بی هم داشتیم...به عمق همه روزایی که سر به سر هم گذاشتیم٬ خندیدیم٬ گریه کردیم...یادمه اتاقم که با لیلا یکی بود خیلی اذیتش می کردم! هرچی اون تمیــــــــــــز و مرتب٬ من هپلی و اعصاب خرد کن! هرموقع هم می خواست درس بخونه من یادم میوفتاد باید آواز بخونم! :))  و هر سالی که با مینا هم اتاقی می شدم آه لیلا منو می گرفت و من از دست این پا تکون دادن های مداوم مینا عصبی می شدم و روانم پاک می شد! ... ها! یوهو یاد این افتادم که لیلا و مینا دست و پام رو می گرفتن و آستین های بولیز و شلوارم رو گره می زدن!! =))))) چقدر گریه می کردم از دستشون :)

همین خونه نازدونه بود که تو هشت سالگی من شد مخفیگاه برای بغض های بچگیم...وقتی همه اعضای خانواده م تصادف کردن و درب و داغون برگشتن تهران...اون اتاق بزرگه٬ که چند سال شد آرامشکده صورتی من٬ اون موقع استراحتگاه بابا بود که فقط می تونست دراز بکشه و از درد ناله کنه...

چه مهمونیایی کردیم تو این خونه...چه جشن عبادتی واسه من گرفتن...چقدر همیشه خونه ما پناهگاهی بود واسه دوستام...چقدر دور هم جمعشون می کردم...چقدر جشن تولد توش گرفتیم...روضه گرفتیم...نامزدی لیلا و نامزدی خودم رو توش برگزار کردیم...و خوب...تا چهل روز چقدر از سیاهپوش های پدرم پذیرایی کردیم...چقدر تو حیاطش آب بازی کردیم...توی زیر زمینش دوچرخه سواری کردیم...تو ساختمونش قایم موشک بازی کردیم...چقدر تک تک افراد فامیل با این خونه خاطره دارن!

دیشب وقتی آخرین مهمونی بزرگ رو توی این خونه دادیم و به همه گفتیم که با صفای این خونه خدافظی کنن٬ همه با حسرت به آجر آجر این ساختمون نگاه می کردن...دختردایی م با یه بغض عجیبی بهم نگاه کرد و گفت: چقدر اینجا به همه مون خوش می گذشت! و شاید این اولین باری بود که بعد از خبر قولنامه شدن خونه من به خودم جرئت دادم بغض کنم و اجازه دادم اشک توی چشمم بشینه!

ما رو مجبور کردن که ازش دل بکنیم...شاید اگه مجبور نمی شدیم این حس افسوس رو اینطور عمیق نداشتیم. به هرحال مامان دیر یا زود باید از اونجا بلند می شد. چون دیگه برای یه زن تنها اون خونه امنیت نداشت! اما این حس اجبار که فقط به خاطر خودخواهی یه سری آدمه بی عاطفه س...!!!

رفته بودم توی ایوون٬ رو به حیاط وایساده بود و موهامو داده بودم دست باد...داشتم با خودم فکر می کردم چند بار دیگه می تونم حس خوب باغچه آب دادن رو تجربه کنم؟!...

سیصد و شست و هفتمین کوزه عسل

باید تو رو پیدا کنم
                      شاید هنوز هم دیر نیست
                                                     تو ساده دل کندی ولی...


ما سه تا بودیم: من و نرگس و زهرا. نرگس که دختر عموم بود و سر کوچه اول می رسید به خونه شون و من می موندم و زهرا. ۵ سال تموم ٬ هر روز تا ساعت ۳ بعدالظهر توی مدرسه با هم هرهر و کر کر می کردیم و بعدش هم توی مسیر غش و ریسه می رفتیم و آخرشم وقتی می رسیدیم دم خونه زهرا اینا یک ساعتی سرپایی وایمیسادیم به حرف زدن! تازه یه وقتایی هم بعد اینهمه حرف من می دویدم و می رفتم خونه مون که ته کوچه بود و مامان خرسه رو از خواب بیدار می کردم و می گفتم که دارم می رم خونه زهرا اینا! ما بهترین و ساده ترین خنده ها رو داشتیم با هم. بعد از دبستان هم با هم تو یه مدرسه بودیم. چه راهنمایی چه دبیرستان. درسته که گروهای دوستیمون از هم جدا شد اما بازم ما برای هم دوستای خوبی بودیم. تا اینکه پیش دانشگاهیمون جدا شد و یه روز زهرا بهم زنگ زد که به اونی که می خواسته رسیده و دارن ازدواج می کنن! چه روز هیجان انگیزی بود...نامزدی و بعد هم عروسی ای که من نتونستم برم...خونه ش هم رفتیم با بچه ها. خونه زهرا! کی باورش می شد؟! بعد نمی دونم چرا٬ نمی دونم چی شد که همدیگه رو گم کردیم. حتی واسه عروسیم خیلی دنبالش گشتم. به همه کسایی که می دونستم ممکنه ازش سراغ داشته باشن سپردم...ولی پیداش نکردم. من واقعا گشتم! حالا بعد از اینهمه سال تونستم دیروز باهاش حرف بزنم! داشتم از ذوقم پرپر می شدم! خودش بود! همونی که با هم مسیر مدرسه تا خونه رو می خندیدیم و زنگ ها رو می زدیم و در می رفتیم و روی دیوارا با گچ نقاشی می کردیم! خود خودش بود :) حالا به طرز عجیبی دلم برای اونهمه پاکی و لطافت بچگی تنگه...چقدر احساس کثیفی می کنم...


هوا ماهه...هوا هوای قدم زدن های بی هدفه...
وقتی مجرد بودم این فصل و این هوا برای من هوای تنهایی بود...هوای بغض و سرگردونی بود...هوایی بود که منو از صبح زود تا آخر شب می کشید بیرون...بی وقفه...بدون خستگی...راه می رفتم و فکر می کردم...به چی؟ نمی دونم...
گاهی دلم برای همه غصه های پاکم تنگ می شه...


محبت می کنی٬ تلخ می شم! محبت نمی کنی٬ تلخ می شم! نگام می کنی٬ تلخ می شم! نگام نمی کنی٬ تلخ می شم! قربون صدقه م می ری٬ تلخ می شم! قربون صدقه م نمی ری٬ تلخ می شم! نازم و می کشی٬ تلخ می شم! نازم و نمی کشی٬ تلخ می شم! بغلم می کنی٬ تلخ می شم! بغلم نمی کنی٬ تلخ می شم! بام حرف می زنی٬ تلخ می شم! بام حرف نمی زنی٬ تلخ می شم!....
من و اینهمه تلخی!!!!!!! و عجیب اینجاس...که تو از مهربونی با من خسته نمی شی...آخه تو چرا انقدر ماهی؟


به من زمان بدین که خوب شم...حالم نمی دونم چرا مثه هوای این روزاس...

سیصد و شست و ششمین کوزه عسل

این گوگل کارش خیلی درسته!! یعنی معرکه س! آخه کودوم جستجوگر دیگه ای می تونه یه بدبخت عشق گم کرده رو با این عبارت به وبلاگ من برسونه؟؟ ..."خدایا چیکار کنم اگه احسان خواجه امیری زن گرفته باشه؟؟؟" از همینجا به این هموطن عزیز می گم: الهی بمیرم واسه دل خونت!!!!

 ۱. این مادربزرگای فیلما و سریالا و داستان ها رو دیدین؟ مثلا بی بی " وقتی همه خواب بودند"! دیدین چقدر پاک و معصوم و خدایی ان؟؟ چقدر دوست داشتنی و محبوب همه و مهربونن؟ دیدین بوی بهشت می دن؟ من همیشه حسرت میخورم به حالشون! شاید بتونم بگم یکی از بزرگترین آرزوهای من اینه که وقتی پیر می شم یه همچین مادربزرگی بشم! بعدش با خودم می گم اینا از اولش٬ از جوونیشون خوب بودن که الان هم انقدر خوب و دوست داشتنی ان! منی که الانم این شکلی و انقدر سیاهه چه جوری می خوام پام و بذارم جای پای اونا؟ وقتی به مادربزرگم نگاه می کنم که نمازاشو چطور با عشق می خونه و کلی پیش و پسش اضافه می کنه و پشت بندش هم یه عالمه دعا٬ حسرت می خورم! وقتی اون یکی مادربزرگمو می بینم که اسم امام حسین میاد بغض می کنه و دلش انقدر صافه و دعاش انقدر گیراس...! دلم می خواد عاشق خدا باشم...

من آخرشم هیچ پخی نمی شم!

۲. می دونی مشکل چیه؟ تو همیشه انقدر مغرور بودی که هیچوقت راضی نمی شدی حتی یه سر سوزن نشون بدی حضور من برات مهمه! که تو هم به رفاقت من احتیاج داری! همش خواستی ثابت کنی از من بی نیازی! خودت رو بذار جای من عزیزم! اگه هی بری دنبال کسی که حس کنی به تو هیچ احتیاجی نداره٬ آخرش ول نمی کنی بری؟ دِ بی انصاف! منم غروری دارم!! چرا به خودت اجازه می دی با من اینجوری حرف بزنی؟؟! دیگه بسه!

۳. خواهرم بهتره. محمکتر از اینه که بخواد دردشو به کسی نشون بده. همه مون ولی هنوز تو دلامون غصه داریم...یه عالمه غصه داریم...

سیصد و بیست و هشتمین کوزه عسل

* وایساده بودم سر کوچه. زل زده بودم به تاریکی قیر رنگ مسیر. یه ذره نور هم نبود که دل خوش کنم به سوسو ش. صدای کارگرای اون ساختمون نیمه کاره ٬قشنگ می اومد. هیشکی نبود. پرنده پر نمی زد. خودت که دیدی. نه؟ وقتی داشتیم اون مسیر رو برمی گشتیم. اون موقع شاید اونقدرا به نظرت رعب آور نیومد. چون تعدادمون زیاد بود. اما تو اون لحظه من تنها بودم. بی هیچ پناهی. حتی موبایلمم خاموش شده بود و من هیچ امیدی نداشتم که اگه بلایی سرم بیاد بتونم با بیرون تماس برقرار کنم. تا چشم کار می کرد تاریکی ریخته بود توی اون کوچه تنگ و باریک. من اما باید می اومدم. چیزی  مجبورم می کرد. چیزی که نمی دونم چی بود! اما بد جوری دستاشو گذاشته بود پشتم و هولم می داد. گفته بودی نیا! محکم هم گفته بودی. شاید هم با یکم تشر. اما من باید می اومدم. نمی خواستم و نمی تونستم بذارم تو اون راه طولانی تاریک رو تنها بیای. دوتا قدم اومدم جلو. از روبرو هیبت دوتا مرد رو دیدم. برگشتم! صبر کردم. رفتن. دوباره...دوتا قدم جلو...صدای خنده کارگرای ساختمونی بلند شد. برگشتم!...دوباره...دوباره...دوباره... نمی دونم چند بار اون دوتا قدم رو رفتم و برگشتم. اما دیگه وقتی نبود. نگاه پسره سوپری روم سنگینی می کرد. چشامو دوختم به سیاهی کوچه. نفس عمیق کشیدم و راه افتادم. نمی دونم چی شد. به خودم که اومدم مشت هام گره کرده بود...قدم هام سنگین...تقریبا تاریکی رو می دویدم! صدای پارس سگ می اومد. هیچی دیگه نبود. هیچ اثری از بنی بشر نبود. من بودم و من! اما اومدم. ترسیدم اما اومدم. تو سرم هزارتا  فکر می چرخید. فکر تنهایی تو قدم هام رو محکم می کرد. با خودم می گفتم دختر چه کله خرابی داری! کدوم احمقی جرات می کنه تو تاریکی این کوهستان تک و تنها راه بیوفته و قدم بزنه؟! اما می دونستم...تو اعماق قلبم می دونستم که حتی اگه جلوم آتیش هم بود از وسطش می گذشتم. اون راه گذشت...اون تاریکی هم...اون تنهایی هم. من هم سالم موندم. تو هم تنها نموندی. من اما نمی دونم چرا اون لحظه ای که "مهـ..." بهم گفت:"تو این راه و تنهایی اومدی؟" توی چشمای تو دنبال تحسین می گشتم و پیدا نکردم...نمی دونم چرا توی اون لحظه به ارزش گمشده کارم فکر می کردم....نمی دونم چرا...

* خسته م...به اندازه تمام این ۲۳ سال خسته م...به اندازه تمام تلاش های واهی ای که کردم...به اندازه تمام تلاش های مفید که نکردم....خسته م...به اندازه تمام بغض هام خسته م....به اندازه تمام سکوتم خسته م....توی زندگی دردهایی هستن که هیچوقت گفته نمی شن...هیچوقت درمون هم نمی شن. کاش هیچکس ازم نپرسه چمه. هیچکس نخواد سر از کار دل خرابم دربیاره. اما کاش یه دست - فقط یه دست - آروم پشتم بشینه که یعنی من هستم! حتی اگه برام از عمق اتفاقات هم نگی باز هم من هستم. کاش انقدر نترسم از اینکه همه ازم ببُرن...انقدر نترسم از تنهایی و تنها موندن...کاش انقدر دلم رفتن نخواد...کندن نخواد...کاش پاهام بند بشه به یه جا...دلم آروم بگیره...کاش این بغض دست از سرم برداره...خسته م...روحم خسته س...خوابم میاد...خوابی به عمق یه عمر...انگار از اول زندگیم نخوابیده م...کاش بخوابم...کاش آروم بخوابم...

پ.ن: پاراگراف های بالا رو به هم ربط ندین.

پ.پ.ن: خوب می شم...من یه روز بالاخره خوب می شم...

سیصد و نوزدهمین کوزه عسل

* مامان خرسه داره عکس بچگی منو نشون نی نی ریحان می ده. نی نی ریحان هم داره ذووووووووق می کنه و با دقت زل زده به عکس. بعد ۲ دقیقه می گه: "ماما خشه؟ خاله خشه که دولولو شد ادازه می دی من بللش دُنم؟!"

پ.ن: من شرمنده م! گفته بودم که این بچه به هرچی ک هست می گه د !!!

* اسپری بچه خفه کن پیدا کردم!  امروز که رفتم موسسه خانوم "پ" یه لیست انداخت تو بغلم با ۶۰ تا کارنامه! گفت که دیگه شروع کنم به نمره دادن!! منم از اول صبح سر هر کلاسی رفتم گفتم: یه خبر خوش دارم براتون!  خوب که ذوق کردن و بالا پایین پریدن لیست و نشونشون دادم و گفتم قراره بهتون نمره بدم! آی اینا ساکت شــــــــــــــــــــــــــدن! آی اینا ساکت شـــــــــــــدن!!  کلی تهدیدشون کردم که اگه تو این ۱۰ جلسه آخر منو اذیت کنین هیچی بهتون نمره نمی دم! وای کیف کردم! همه شون زبوناشون و گربه خورد!  همسری می گه به جرم بچه آزاری باید زندانیت کنن!

* وای این پسر خاله من داره ازدواج می کنه بهدش من هویجوری همش تو بهتم!! اصلا مگه می شه همبازی بچگی های آدم دوماد بشه؟ چه معنی می ده اصلا؟ هان؟ هان؟ هان؟؟؟؟

* همسری رفته بود از این انگور سیاه قلمبه ها گرفته بود که من خیلی دوست دارم. فرداش که "میم" انگورا رو تو خونه مون دید با یه حسرتی بهم نگاه کرد و گفت: خوش به حالت سهیل انقد دوست داره! "ه" گفت : همه تو دوران نامزدیشون اینجوری عاشق و معشوقن! "میم" دوباره یه نگاه به انگورا کرد و گفت: نه! شوهر من هیچوقت عاشق من نبوده. دوسم داشته اما عاشقم نبوده! ... نمی دونستم باید به شکر خدا بشینم بابت تمام گرمایی که از قِبَل عشق سهیل بهم داده ٬ یا دل بسوزونم به حال "میم" که هیچوقت حلاوت شوریدگی عشق رو نچشیده. "میم" دنیای احساسه بی پاسخه...دلم می سوزه...دلم خیلی می سوزه...خدا هیچکس رو گرفتار ازدواج بی عشق نکنه...!

سیصد و هفدهمین کوزه عسل

= یا خدا! این بلاگفا جنی شده!! ورداشتم یه پست به چه بلند بالایی نوشته م دیروز٬ بعدشم پابلیشش کرده بودم٬ بعدشم قشنگ افتاده بود رو صفحه! امروز اومدم کامنت چک کنم می بینم هیچی نیست دقیقا از اون پست روی صفحه م!! یعنی همه پست ها بودن ها! اما این یه دونه انگار خواب دیده م که نوشته مش! همین پست پایینیه ها!!

= موج منفی دارم! دلم یه جوریه. یه اضطرابی همش باهامه. می دونم حجم کارای عقب افتاده م یا نگرانی از کارایی که  در پیش رو دارم بهش دامن می زنه. اما ریشه ش رو هرچی می گردم پیدا نمی کنم.
نیمه شعبان هم نزدیکه. مونده م با این انرژی حبس شده - به قول صورتی - چیکار کنم. می دونم که امسال هم می گذره و من پام رو توی هیچ جشنی نمی ذارم :(

پ.ن: یکی بیاد یه چیزی بگه...یه چیزی که دلمو باز کنه....

Makke nevesht!

Farda barmigardam... Del kandan az inja sakhte... Duri az yaar ham... Aman az deli ke be 2 ja chang mizane!

 P.s: sim card e arabi kharidam be net vasl mishe! Jambal khalegh! In araba che pishrafta kardan!B-)

سیصد و نهمین کوزه عسل

ا مـ ـا ن
             ا ز
                  د ل ِ
                         تــ ـنــ ـگــ ـم
                                           ! ! !

سیصد و ششمین کوزه عسل

آخه شماها اگه یه ستیودنت داشتین خوردنـــــــــــــــــــــــی بهدش یه نامه بهتون می داد این شلکی: (+) چیکارش می کردین؟؟ نمی خوردینش؟؟!آخ الهی من قربون اون دست خطش بشم !!  حالا هی بگین من چرا تازگی ها بچه خور شده م!!

امروز رفتم سر کلاسشون اینا رو واسشون بردم: (1) (2) (3) (4) (5) (6) ! خودم کشیدما!  نمی دونین چقــــــــدر ذوق کرده بودن! هم باهاش one girl, two girls اینا رو درس دادم هم how many! عالی یاد گرفتن. توی یکی از کلاس هاشونم اومدم اینا رو با اهنربا بزنم به تخته دیدم ای دل غافل! تخته اینا که تخته وایت برد نیست!! یه شیشه س که پشتشو رنگ کردن!!!!! هیچی دیگه! در به در یه تیکه آهن از اینور کلاس به اون ور کلاس آخرشم زدم به زه پنجره های کلاس!!!! فکر کـــــــــــــــــن!! بعدم راس راس رو شیشه پنجره ها با ماژیک نوشتم!  چَکار کنم خوب؟! امکانات کمبوده!!

اون دفعه ای می خواستم lion رو درس بدم یادم نبود چه شکلی می کشنش! گفتم یکی بیاد بکشه شیر رو! خدایــــــــــــا! فقط آرزوم این بود که می تونستم عکس بندازم ازشون!! :)) آخر خنده بود نقاشی هاشون!!

امروز بهشون گفتم که هفته دیگه می رم مکه و تا ۲ هفته نیستم. دادشون رفت به آسمون!! آخر کلاس که با همه بای بای کردم همین صدف اومده به من می گه: تیچـــــــــــــــــــر؟؟ زیارتتون قبول!!

پ.ن: میام فقط یه خط می نویسم که یادم نره این روزا روزای خوبی ان! میام دوره می کنم که بدونم باید بخندم و خوشحال باشم و راضی از پیشرفتی که دارم می کنم. میام نشون می ذارم که یادم بره چقدر دلم تنگه...چقدر غم تو دلمه...ببخشید که رنگ تصنعی داره خنده هام!

"..& she's the girl
with her "middle finger" in the air
because for once..
she doesn't f.u.c.k.i.n.g care.."

اگه منم اینجوری بودم عالی بود!