سیصد و هشتاد و هفتمین کوزه عسل
کی بود؟ نمی دانم. شما اما می دانید! مطمئنم. صدای اذان می آمد. سوال ساده ای پرسید. اما من درست مثل آدم های بی جنبه چشم هام به اشک نشست...و بغضی گلویم را خراشید که تا خودِ امروز٬ خودِ امروزِ دور٬ گره باز نکرده ست! سوال ساده ای بود. من طاقت نداشتم....
" دوست داشتی الان اونجا بودی؟"

ذل می زنم به این عکس و بیشتر بغض می کنم...ذل می زنم به این عکس و هر لحظه نمدارتر می شوند چشم هام...دلم هوایی هوای غروب های صحن حرم شماست آقا...دلم تنگ دیدن انعکاس تصویر گنبد خضراء شما روی سفیدی سنگ هاست...دلم عجیب تنگ ست٬ آقا٬ عجیب...
پ.ن: چقدر راه از پارسال تا امسال
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸ ساعت 23:35 توسط خرس قهوه ای
|
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)