چهارصد و ششمین کوزه عسل

چیه؟ فکر کردین  یکی از این همسایه های نازنین خواننده ی خاموش بلاگم بوده و پست قبل منو که خونده برنامه ریخته با همه ساختمون و سر منو بکنن زیر آب؟؟؟ ها! خیلی خوچحالین ها!!
یه چند روزی دسترسی به نت نداشتم.(شما بخون به علت بیب و نپرداختن قبض خطمون یه طرفه شده بود!) حتی نمی تونستم بیام کامنت ها رو چک کنم!! دیدن رمضان نازنین هم رفت؟ :(
واااااااااااااااااااااااااااای! وقتی دو تا پست بالا تر رو می نوشتم فکرشم نمی کردم خدا به این زودی حاجت دلم رو بده ه ه ه ! هوا رو می بینیــــــــــــــــــــــــن؟؟ عزیززززززم!! دیروز از ساعت ۸ و نیم صبح تا ۲ بعدالظهر تو سطح شهر راه رفتم و خیس شدم و عشق کردم!!! عشق!!! فقط یه چیز کم بود تو خوش گذرونی دیروزم اونم این آهنگ شجریان بود که فقط مال هوای بارونیه! حالا فکر نکنین من چقده از تریپ سنتی خوچم میادا!! اما بعضی این آهنگای استاد با تار و پود آدم بازی می کنه!! کاش حداقل اگه این آهنگ رو نداشتم چند تا آهنگ از قمیشی داشتم که صداش صدای بارونیه.

فردا دارم می رم مشهد اگه خدا بخواد. زنونه! به قول دایی خرسه اه اه به شما زن ها با این سفرهاتون!! با جمعی می رم که اولین باره باهاشون اینجوری همسفر می شم! با عمه هام و دختر عمه هام و مادربزرگ پدریم! تا پدرم زنده بود زیاد همدیگه رو می دیدیم اما سفرهامون یکی دو روزه بود و خانوادگی! حالا بعد این چند سال و شکافی که بینمون افتاده سفر خاص و عجیبیه این سفر! واسه همه تون دعا می کنم. اما سوغاتی رو شرمنده! حقوق تیچری ه و هزار درد! نگران همسری هم نباشین! داره می ره اصفهان دیدن اقوام! (باز من لو دادم اصلیتمون رو؟؟)

چهارصد و پنجمین کوزه عسل

سریال خانه ی سبز رو یادتونه؟؟ این آپارتمان ما هم خانه ی زردیه در نوع خودش!! کلا همه خوچحال! همه صمیمی! همه ناز! مامان!! بذارین از همون بدو ورود براتون بگم که خوب این خانه ی زرد رو تصور کنین!!
یه عدد خرس قهوه ای رو تصور بفرمایین که با تئودور نازنینش (ماچینمون دیگه بی حواس!) داره می یاد و خیز برداشته که بپیچه رو پل پارکینگ! در همین هنگام با این صحنه مواجه می شه: >----< !! این > یه رنو کارت بنزینیه که از سمت راست چسبونده تو پل!!! این < هم یه فاکتور متغیره!! یه دفعه پرایده یه دفعه پژوه یه دفعه هم بنزه!! خلاصه که هر کی هست علاقه ی زیادی داره به لب گرفتن از این پل در پارکینگ ما!!! این خرسیه به هر بدبختی هست خودشو می کشونه رو پل. بعد پیاده می شه که در و باز کنه. اول که یه خانومه با سگ خوچگلش میاد و رد می شه و سگه خیلی وهربون براش دندون نشون می ده! بعد هم کلیدو که می ندازه تو در مجبور می شه ۵۲ دور بچرخوندش که در باز شه! اونوقت می بینه هر ۶ تا چفت در رو از بالا و پایین انداختن!! اینجاس که حالی می ده به نوامیس اون همسایه جوگیری که کوری مزمن داره و روز روشن رو نمی تونه از شب تاریک تشخیص بده!!! بعدش هم یاد یه خاطره از روزی می افته که وقتی می خواست در رو باز کنه یوهو هر سه تا لنگه در با هم باز شدن چون هیچ چفت و قفلی سر جاش نبود!!!! به این می گن هماهنگی در آپارتمان! بعد نگاهش می افته به ماشین همسایه روبروییها که دقیقا اینطوری / پارک شده و کـ ـ ـون اش نصف پارکینگ اونا رو گرفته!! یه دیداری هم با نوامیس اونا تازه می کنه و با خودش آرزوی هر روزه ش رو تکرار می کنه که ای خدا چی می شد این آقای الف اینا یــــــــــــــــــــــــــــــه روز این لگن رو از خونه می بردن بیرون!!! بعد هم می ره سوار ماشینش می شه و ۶۷۳ بار عقب و جلو می کنه تا بالاخره ماشین رو تو پارکینگ جا بده! بعد پیاده می شه و در همین لحظه س که رئیس عزیز آپارتمان رو می بینه! همون آقای مهربونی که یکی از آرزوهاشون در نداشتن واحدهاس تا راحت تر بتونن تو زندگی خصوصی همسایه ها دخالت کنن! خرسی بازم در خاطراتش غوطه ور می شه و یاد روز اولی می افته که داشتن جاهاز می بردن خونه شون. بعد دلش حسابی از یادآوری استقبال گرم همسایه هاشون ضعف می ره! یادش میاد همون شب یه کره خری در آپارتمان رو باز گذاشته بوده و یکی از این همسایه های دوست داشتنی زنگ واحدشون رو زده بوده که ما می خوایم اینجا زندگی کنیم ها!!!!! خلاصه آقای رئیس که می ره و خرسی  هم از خاطره شب قبلش که ساعت ۱۲ شب آقای رئیس زنگ خونه شون رو زده بوده که این ماشینی که جای ماشین آقای الف تو پارکینگشون پارکه مال کیه٬ می گذره٬ تازه متوجه بوی دوست داشتنی سیگاری می شه که کل ساختمون رو برداشته! و بعد خرسی مثل همیشه که از شنیدن این بو خیلی خوش اخلاق می شه ٬ یادش می افته که ماه رمضون هم هست و بیشتر خوشحال می شه!!!! می ره و سوار آسانسور می شه و دکمه ۳ رو می زنه. در آسانسور رو که باز می کنه چشمش به جمال فیها خالدون منزل آقای الف اینا روشن می شه که در واحدشون رو چارطاق باز گذاشتن و دارن با یه موسیقی لطیف و صدای بسیار آروم (!!!!!) جارو برقی می کشن!!! کلید رو می ندازه تو در و به محض ورود و استنشاق بوی خوش سیگار که از پارکینگ دویده اومده تو واحد مشعوف می شه و دیگه نه تنها با نوامیس که با همه اجداد آقای سیگاری  دیده بوسی می کنه!! لباسا رو همون وسط می کنه و کولر رو می زنه. ساعت رو که نگاه می کنه می بینه ۳ بعد الظهر یه روز گرم تابستونیه. یکم که خنک می شه خودش رو می ندازه رو تخت که خستگی اینهمه خوشحالی رو از تنش در بکنه که شیفت اقای همسایه ی طبقه پایین شروع می شه!!! دوپس دوپس دوپس!!!! این گندم ها رو دیدین می خوان الکشون کنن می ریزنشون رو الک می ندازنشون بالا پایین؟؟ این تخت خرسی اینا هم می شه همون الکه خرسی هم می شه همون گندمه!!! خلاصه خرسی که خسته شده از اینهمه زیارت و دیده بوسی بالش رو از این گوشش می کنه تو و از اون یکی تا نصفه می کشه بیرون و می خوابه! دقیقا ۵ دقیقه از خوابش که می گذره دختر بچه های نازنین همسایه هاشون که تو کوچه دارن فوتبال بازی می کنن(!) زنگ واحد رو می زنن که توپمون افتاده تو حیاط شما!!!خرسی هم خوشحال و خندون خواب رو می بوسه می ذاره کنار و میاد تو آشپزخونه که شام درست کنه! در همین حین هم به این فکر می کنه که چقدر خوبه آدم یه همسایه داشته باشه که اینجوری پیاز داغ دوست داشته باشه و روزی ۲۴ وعده پیاز داغ درست کنه و اصرار هم داشته باشه پنجره رو به نور گیر رو باز بذاره تا همه همسایه ها در این شادی شریک شن! در همین افکاره که صدای قربون صدقه رفتن های خانوم و آقای همسایه بلند می شه! و نمی دونم چرا انقدر هم اصرار دارن خواهر و مادر همدیگه رو تو قربون صدقه هاشون شریک کنن! هی هم با انواع کش جمله بسازن!! کلی هم در حین قربون صدقه خودشون رو به در و تخته می کوبن! در این لحظاته که خرسی عمیقا و از ته قلبش برای بودن توی یه همچین جو دوست داشتنی و میون اینهمه همسایه گوگولی مگولی قند آب می شه و نمی دونه چطوری اینهمه عشق رو بپاچه بیرووووون!!! تازه دیگه اینو نمی گم که آقای همسایه طبقه پایین شب جمعه ها که می شه جدا از صدای دوپس دوپسش چه صداهای نازی من جمله صدای جیغ های شادناک چندتا خانم عزیز از واحدش میاد که با انرژی تمام دارن می رقصن!!

حالا درک می کنین چرا خونه ی ما یه چیزی تو مایه های همون خانه ی سبزه ؟؟؟

چهارصد و چهارمین کوزه عسل

 

یوهو دلم خواست پاییز باشه...سرد هم باشه...بارون هم بیاد...من هم تنها باشم...برم روی یه نیمکت رو به درخت های زرد و سرخ بشینم...با یه چتر و یه دنیا سکوت بارون....!

یوهو چقدر دلم خواست...

چهارصد و سومین کوزه عسل

 جشنه؟؟
نه! من موندم!! این نرگس از کجا فهمید کادوی من چیه!!
من آخر سورپریز کردنم٬ همسری آخر سورپریز شدن! نشون به اون نشون که از سر کار که اومدم رفتم گل خریدم واسش. بعد اومدم خونه و یوهو اون کودک درونم هلم داد وسط نقاشی کشیدن!!(+)  (چیه؟ خودم می دونم welcome یه دونه ال داره! می خواستم دانش شما رو بسنجم! مچکلیه؟؟) بعدش این نقاشیه رو زدم پشت در واحد! البته همسایه هامون مسافرت بودنا!! بعدم بدو بدو رفتم حموم و نقاشی رو سر و صورت خودم و اینا. نزدیک رسیدن همسری که شد می دونین چی شد؟ یادم افتاد کادوش تو ماشینه ٬ تزئین هم نشده!!یه چادر انداختم گل کله م و دمپایی گنده های همسری رم پوشیدم رفتم تو آسانسور! قبلش هم نقاشیه رو کندم ازرو در! چون صدای در شنیدم و گفتک شاید روبروییهامون باشن. از تو آسانسور که اومدم بیرون چونه م مو چسبونده بودم به زانوم که اون آقاهه که منتظر بود سوار آسانسور شه ریخت شپل شوپول منو نبینه آبروم بره!! بعد کادوهه رو برداشتم رفتم بالا. در آسانسور رو که باز کردم فکر می کنین کیو دیدم؟؟ فکر کن!! دیده من اومدم طبقه پایین ها! بدو بدو دوییده رفته تو آسانسور اومده بالا که اونجای منو بسوزونه که وقتی از در میاد تو من نیستم!! کلی جیغ جیغ کردم سرش که تو چرا زودتراز من اومدی تو و من می خواستم از اومدنت تو خونه فیلم بگیرم و اینا!! یه خورده نشسته نگاش می کنم می گم: نمی خوام بری حموم؟ می گه: نه! می گم: چرا برو! خستگیت در میره! می گه: نه! حموم نداره!! (یعنی حال حموم نداره!) منم قاطی  می  کنم می گم : پس نیا تو این اتاق من کار دارم!! دارم هدیه شو تزئین می کنم می بینم کله ش از لای در پیداس! کم مونده لنگه دمپایی پرت کنم سمتش! تزئین کرده و نکرده میام بیرون کادوشو می دم دستش٬ بعد می چرخم که برم دوربین رو بیارم می گه: ساعت خریدی برام؟؟  اینجوری نگاش می کنم که مثلا نه بابا!! عجب خیالات خامی داریا!! می بینم داره با پا می ره تو کادوئه!! جیغ و دادم می ره به هوا که پاشو برو دوربین رو بیار!! می ره سمت اتاق و دقیقا ۱۵ ثانیه بعد با خوچحالی داد می زنه: سواچ گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟همه زحماتم به  نا کجاآباد رفت!!! ای خدا چی می شد یه شوهر ضد حال به ما نمی دادی؟؟؟دیده یه کیسه وسط اتاقه رفته سرش پاکت ساعته اون تو بوده!می بینین چقدر بچه م سورپریز می شه؟؟

چهارصد و دومین کوزه عسل

از اونجایی که من خودم معلمم آبم با این زندگی تویه جوب نمی ره!! هی می خواد چیز میز یاد من بده من که رو نمی دم بهش که! ایش!! حالا دیدینش به روش نیارین! ولی بعد این صد و بیست هزار سالی که خدا بهم مرحمت فرموده بالاخره یه چیزی ازش یاد گرفتم! اونم تازه نه کامل!! یاد گرفتم اگه نمی تونم شرایط رو اونطوری بکنم که خودم دوست دارم خودم رو یه جوری بکنم که تو اون شرایط بهم خوش بگذره!ای ول چه فیلسوفانه!! نفهمیدی پدر جان؟؟ می گم من که مجبور شدم برم دماوند خوب؟؟ گفتم چرا خوش نگذره؟؟ اونجا که یه جمع بیسیار زیاد و خوش سفری هستن؟؟ منم تولدم رو می زنم زیر بغلم  اونجا برگزارش می کنم!این شد که پا شدم رفتم شیرینی فروشی ناتالی (سهروردی) دوتا کیک گُندالی خریدم انداختم پشت ماشین و به رو خودمم نیاوردم اینا چین! هی این همسری  خواست فضولی کنه ببینه این پاکت به این گندگی چی توشه! هی هم غر زد که این دیگه چیه و مگه یه سفر یه روزه انقده بار کشی داره و اینا!! کوچه علی چپ رو دیدی؟؟ مام خودمون رو پرت کردیم اونجا! بعد از افطار همه که ولو شدن و طلب چایی کردن و اینا و یه یه ساعتی هم از استراحت معده شون می گذشت بنده با یک عدد کیک قلمبه و دو تا شمع که به جای ۲۸ گذاشته بودم ۲۷ وچقده هم ضایع شدم(!!!) نازل شدم بر سر همسری!! دیگه همه کف و دست و سوت و تبریک و اینا و د بخور! کادوشم گفتم بعدا می دم بهت! به شماهام بعدا می گم چیه!! من که شانس ندارم که! یوهو زرت گذر همسری به اینورا می افته امروز و پاک کاسه کوزه های بهم ریخته م بهم ریخته تر می شن!!! امروز هم که قرار گذاشتیم دوتایی بریم درکه  بوش میاد که نتونیم باز با هم تنها باشیم!!الهی حکمت و کرم و همه چیتو با هم شکر!! آخه وقتی تو شانس قسمت می کردی من تو صف رای دادن  به ا.ن بودم مگه؟؟

پ.ن: راهنمایی---> کادوش یه چیزیه که گرده!! حالا اگه می تونی حدس بزن!!

پ.پ.ن: دیدم تو وبلاگ شب نیلوفری یه بازی وبلاگی هست. گفتیم ما چیمون از بقیه کمتره؟ خودم و انداختم وسطش!! قراره واسه هر کلمه یه توضیح یک کلمه ای بگیم!

دریا: آرامش!
قهوه:سوسول بازی!
غرور:اَه اَهی!
مدرسه:عاشقش بودم!
دفتر مدیر:سرد!
قرمه‌سبزی: همسری!
ریاضی:هیچی یادم نیست!
آهنگ: رو  اعصابه!
ماه‌رمضون:با صفا!
استخر:معلق!
آبگوشت: بو می ده!
روزنامه: دروغ!
کودکی:تنهایی!
قزوین: ... (از اینجا خانواده رد می شه!)
دروغ:د/و/ل/ت!
لیسانس: بیخودیه!
فوتبال: سردرد!
قانون: هوم؟؟؟؟
پرواز: وصیت نامه!
اشک: شوره!
ازدواج: عکس و فیلم!
وبلاگ: اعتیاد!
شب: خواب!
زندگی: کوتاهه!
عشق: کلیشه!
هلو: دل پیچه!!
تحصیل: مخارج!
خارج: فرانسه!
خواب: نفس!
پیتزا: معده درد!
اینترنت: تو نباشی من می میرم!!
مجلس: فحش!
سال 88: قتل عام!
کتاب: هری پاتر!
کلم پلو: امتحان نکردم!

چهارصد و یکمین کوزه عسل

یادمه سال سوم دبیرستان بودم. رشته مم تجربی بود و امتحان زیست برام حکم مرگ و داشت!! زد و همون سال بابا یه باغ اجاره کرد تو دماوند! هیچی دیگه! جاتون خالی!! اگه اون زمان اخبار رو دنبال می کردین می فهمیدین که هر پنجشنبه جمعه و بعضا شنبه یک عدد خرس قهوه ای داره توسط پدر و مادرش روی زمین کشیده می شه و در حالی که داره چنگول می کشه رو خاک جیغ می زنه که آییییییییی ولم کنین من امتحان نهایی داررررررررررررررم!!!یعنی دقیقا تو خرداد! ینی دقیقا سر امتحان زیست! ینی من زیستم و اون سال شدم ۱۴!!!!  اصلا همین شد که من الان معتاد حرفه ای شده م!!
خلاصه به خاطر این خاطرات شیرین و مخصوصا هم اینکه اون موقع من یه مشکلی با خانواده پدری داشتم و کلا اونجا خیلی بهم خوش می گذشت٬ بعدا هم که خالم اونجا باغ خرید هیچ استقبالی از جانب من در نشد!! مخصوصا با اون مسیر جذاب و سرسبز تهران تا دماوند!!  دیگه همه عالم و آدم فهمیدن قهوه ای از دماوند متنفره!
گذشت تا اینکه ما مزدوج شدیم. گفتیم آخیش!! دیگه خبری از دماوند های زوری مامان خرسه و باغ خاله و اینا نیست! این شد که یه روز که پدرْ همسر جان با خوشحالی گفتن که دماوند باغ خریدن بنده مردم از خوشی!!اصلا هم اگه بگین به روم آوردم میزان علاقه م رو به دماوند!! فقط نمی دونم چرا هربار مادرْ شوهر جان می خواد ما رو دعوت کنه باغ بنده خدا چار ستون بدنش می لرزه!
 این عشق من به دماوند رو درک کردین؟؟ حالا تصور بفرمایید که شنبه تولد همسری جان می باشد و بنده از ۸۰۰ سال پیش از ایشون درخواست به عمل آورده بود که به حال خودمون باشیم و هیچ جا نریم و هیچکی هم نیاد!! کلـــــــــــــــــــــــــــــی نقشه داشتم واسش! کلـــــــــــــــــی غافلگیری و اینا! اونوقت فکر می کنین زرت دعوت شدیم باغ؟؟ هه!! عجب فکرایی می کنین ها!! همشون درستن!!

خاک تو سرم با این شانسم!!

پ.ن: داشتم فکر می کردم بزرگترین اختراع بشر دئودورانت بوده! آخه دو روزه دئودورانتم تموم شده بو گربه ماهی گرفتم!!

پ.ن: اون آبمیوه هه هم مخلوط توت فرنگی و شاتوت بود!!! بعد خودتون تصور بفرمایین منی که روز روزش فشارم ۵  ه با اون آبمیوه ی نازنین به چه حالی افتادم!!!

چهارصدمین کوزه عسل

این روزای عزیز دم افطار و سحر این پرنده ی کوچولو رو  از دعاتون محروم نکنین...

اینجا روحتما بخونید...

سیصد و نود و نهمین کوزه عسل

یه عالمه خرید داشتیم. از اون خریدایی که فقط شهروند آرژانتین از پسش برمیاد!! رفتیم خریدامون و کردیم و جیبامونو تکوندیم و اومدیم بیرون. مثه همیشه همسری پیشنهاد آبمیوه پالیزی رو داد و من بر خلاف همیشه قبول کردم!! یه جا گوشه میدون پارک کرد و رفت که آبمیوه بخره. گفتم معجون پعجون نخریا! جوش می زنم! یه چیز خاص بگیر! حالا بعدا می گم چه بلایی به سر من آورد با اون آبمیوه ی خاصش!

هیچی خلاصه. ما یه ۵ دقیقه نشستیم و خودمون و خاروندیم و پشه ها رو شمردیم و زل زدیم به درخت روبرومون که یوهو دیدم یه چیزی تا ته رفت تو چشمم! دسته بادبزن تشریف داشتن!یه آقا پسر بیسیار محترمی قصد کرده بودن به هر طریقی که شده یه بادبزن به ما بفروشن!
اون: خانوم یه بادبزن بخر!
من: مرسی لازم ندارم.
اون: تو رو خدا!
من: دستت درد نکنه نمی خوام.
اون: جون مادرت!
من: نمی خوام آقاجون! مرسی!
اون: جون هرکی دوست داری! تو رو قرآن! تو رو خدا! بخر! بخر! یکی بخر!
من: لازم ندارم بابا! مرسی!

من یه لحظه بعدش مثه چوب خشک شده بودم! نه که با چشماش وردی طلسمی چیزی بهم خونده باشه ها! فقط یه چیزی شنیدم تو مایه های اینکه: اینم که فقط بلده بگه مرسی! گدا گشنه!!!! به خودم که اومدم دیدم اون مگسه هم جلوی شیشه مون ماتش برده بود!! یه خورده خودم و تکون دادم و سعی کردم به اعصابم مسلط شم. برگشتم  ببینم همسری کجاس یوهو همه تصویر رو ریش یه آقاهه پر کرد! "خانوم شیشه ماشین رو پاک کنم؟" داشتم نگاش می کردم و تحلیل می کردم که الان باید چی بگم که خودش گفت: من شیشه رو پاک می کنم تا همسرتون بیاد! من گفتم: اجازه بدین خودشون بیان بعد. گفت: به پول شام احتیاج دارم. گفتم: چشم. اجازه بدین بیان خودشون. من حرف بدی زدم؟؟ نه جون قهوه ای! حرف بدی زدم؟؟ پس چرا آقاهه گفت: از اول بگو نمی خوام پول شامتو بدم!!!!!؟؟؟؟

کلافه شدم دیگه! شیشه ها رو دادم بالا و کله م کردم تو بازی موبایل همسری. دیدم یکی می  زنه به شیشه! سرم و هنوز کامل بالا نیاورده بودم که قرمزی آس پاسور چشمهام و پر کرد! کله م و تکون می دم که یعنی نه پدر من! به قیافه ی من میاد پاسور بازی کنم آخه؟؟؟فکر  می کنی آقاهه خیلی مهربون گذاشت رفت؟؟ دقیقا! فقط نمی دونم چرا از رو لباش و حرکت دستش خوندم که یعنی برو بابا!!!!

خیلی جاها منظورم تو وبلاگاس خوندم که می نویسن فلان فقیر اومد دم ماشینم جیگرم براش کباب شد! یا چقده حالم دگرگون شد اون بچه آدامس فروشه رو دیدم! جدا از اینکه فکر می کنم ما این چیزا رو می گیم و می نویسیم که فقط وجدان خودمون رو آسوده کنیم و بگیم مام به فکر درد دیگران هستیم٬ به خاطر یه سری تجربیات  شخصی و دیده های خودم کلا خیلی به نیازمند بودن این آدما اعتقادی ندارم! من زندگی کسی رو از نزدیک دیدم که باعث شد بفهمم اینا خیلی هاشون واقعا اونقدر نیازمند نیستن که نشون می دن! که نیازمند واقعی آبرودار نمی ره گدایی! مادر خود من انقدر دور و برش مستحق واقعی می شناسه که اگه وضع زندگیشون رو ببینی از زندگیت سیر می شی! اما با سیلی صورت خودشون رو سرخ نگه می دارن!

یه خانواده ای هستن که پدر اینا کلا بیماره به نظر من!! اولاش که ازدواج کرده بوده به زور زنش رو می فرستاده گدایی سر خیابون!! در صورتی که هم خودش مغازه داشته هم خانواده ی زنش همیشه کمک های مالی زیادی بهشون می کردن! وقتی هم بچه دار شدن چون بچه هاشون حالا خیلی باهوش نبودن و یکی شونم یکم چهره زیبایی نداشت به زور می فرستادشون گدایی!! نه فقط سر خیابون که می فرستاده شون مثلا کبابی که غذا گدایی کنن واسه ایشون! چون هوس کباب کرده بودن و می مردن اگه پولش رو می دادن! این بجه ها اصلا با فرهنگ گدا منشی بزرگ شدن! حتی الانشم که از زیر دست پدره در اومدن یه شمه هایی از این حس رو نشون می دن!

یکی بود می گفت یه فقیری اومد پیش من بهم گفت گشنمه پول بده غذا بخرم. بهش گفتم بیا من الان برات ساندویچ می گیرم! می گفت هرچی اصرار کردم نیومد!!!!

اونموقع که من می رفتم دانشگاه یه روز صبح یه پیرزنی رو دیدم که نشسته بود رو یه پله. صدام کرد و بهم یه نسخه نشون داد. گفت هزار تومن کم دارم واسه این نسخه! منم دلم سوخت دادم. دو سه روز بعدش تو همون مسیر دیدمش! و شکر خدا از اونجایی که دروغگو فراموشکاره دوباره منو صدا کرد و نسخه ش و بهم نشون داد  و گفت هزار تومن کم داره!!!

می خوام بگم خیلی از این تکدی گرای خیابونی واقعا محتاج نیستن! فقط خیلی پول شیرین و بی دردسریه پول گدایی! اگه آدم می خواد کار خیر بکنه راه های خیلی زیادی هست. انقدر فقیر آبرومند تو همین تهران هست! به خدا یکم چشم بگردونی  توی هر سوراخی یه خانواده رو پیدا می کنی که به نون شبش محتاجه! کافیه دقیق نگاه کنی...

سیصد و نود و هشتمین کوزه عسل

گیجم...منگم! از دل یه گردباد بر می گردم! اونقدر چرخیده م٬ به این ور اونور خورده م٬ سنگ و خار رفته تو چشم...اما به اندازه همه پرنده های دنیا سبکم! ارزشش رو داشت....باید می رفتم و الماسم رو از وسط اونهمه گرد و خاک و طوفان برمی داشتم. الماسی که دو سال ولش کرده بودم به حال خودش و ۷-۸ ماه بود جرئت نمی کردم سمتش برم! خاله م یه بار بهم گفت از هرچی می ترسی باید با سر بری تو دلش! خدایا شکرت. عجب قورباغه سبز گنده لزج خوشمزه ای بود!!!!

پ.ن: باورم نمی شد بخوای باهام حرف بزنی...و بیشتر از اون باورم نمی شد گوشی تلفن رو برداری...ولی می دونی؟ از خیلی وقت پیش مطمئن بودم اگه با هم حرف بزنیم دلامون نمی تونن با هم مهربون نشن! جبران می کنم...قول می دم :*

سیصد و نود و هفتمین کوزه عسل

دیدین می گن مثلا فلان چیزه بوی نو شنیده خراب شده؟؟ مثلا موبایلت قدیمیه ولی داره عین ساعت کار می کنه اونوقت تا به این فکر می افتی که یه دونه نو بخری حتی قبل از اینکه دلت یه دل بشه یوهو موبایل قبلیت می ترکه!! شده حکایت اینترنت ذغالی ما! آقا بیا از خر شیطون پیاده شو! حالا ما گفتیم ای دی اس ال! تو چرا قهر می کنی؟؟ کو تا ما اینترنت پر سرعت بگیریم؟؟ تو رو جون مادرت با ما راه بیا!!

پ.ن: از دیشب وقتی وصل می شم به اینترنت یه دقیقه ای کانکته بعد خودش سر خود خودشو دیسکانکت می کنه و یه کانکشن به اسم z-connection می سازه و تلق تلق تلق شروع می کنه به شماره گرفتن رو هوا!! بعد نه می تونی متوقفش کنی نه می تونی تلفن رو آزاد کنی! بیشور خیلی سرخود شده!!اینه کانکشنه: ××× کسی کمکی از دستش برمیاد؟ خانواده ای را از نگرانی برهانید!

پ.پ.ن: چشم بهم زدیم سه روزش گذشت!! ماه بی آزار دوست داشتنی...