یادمه سال سوم دبیرستان بودم. رشته مم تجربی بود و امتحان زیست برام حکم مرگ و داشت!! زد و همون سال بابا یه باغ اجاره کرد تو دماوند! هیچی دیگه! جاتون خالی!! اگه اون زمان اخبار رو دنبال می کردین می فهمیدین که هر پنجشنبه جمعه و بعضا شنبه یک عدد خرس قهوه ای داره توسط پدر و مادرش روی زمین کشیده می شه و در حالی که داره چنگول می کشه رو خاک جیغ می زنه که آییییییییی ولم کنین من امتحان نهایی داررررررررررررررم!!!یعنی دقیقا تو خرداد! ینی دقیقا سر امتحان زیست! ینی من زیستم و اون سال شدم ۱۴!!!!  اصلا همین شد که من الان معتاد حرفه ای شده م!!
خلاصه به خاطر این خاطرات شیرین و مخصوصا هم اینکه اون موقع من یه مشکلی با خانواده پدری داشتم و کلا اونجا خیلی بهم خوش می گذشت٬ بعدا هم که خالم اونجا باغ خرید هیچ استقبالی از جانب من در نشد!! مخصوصا با اون مسیر جذاب و سرسبز تهران تا دماوند!!  دیگه همه عالم و آدم فهمیدن قهوه ای از دماوند متنفره!
گذشت تا اینکه ما مزدوج شدیم. گفتیم آخیش!! دیگه خبری از دماوند های زوری مامان خرسه و باغ خاله و اینا نیست! این شد که یه روز که پدرْ همسر جان با خوشحالی گفتن که دماوند باغ خریدن بنده مردم از خوشی!!اصلا هم اگه بگین به روم آوردم میزان علاقه م رو به دماوند!! فقط نمی دونم چرا هربار مادرْ شوهر جان می خواد ما رو دعوت کنه باغ بنده خدا چار ستون بدنش می لرزه!
 این عشق من به دماوند رو درک کردین؟؟ حالا تصور بفرمایید که شنبه تولد همسری جان می باشد و بنده از ۸۰۰ سال پیش از ایشون درخواست به عمل آورده بود که به حال خودمون باشیم و هیچ جا نریم و هیچکی هم نیاد!! کلـــــــــــــــــــــــــــــی نقشه داشتم واسش! کلـــــــــــــــــی غافلگیری و اینا! اونوقت فکر می کنین زرت دعوت شدیم باغ؟؟ هه!! عجب فکرایی می کنین ها!! همشون درستن!!

خاک تو سرم با این شانسم!!

پ.ن: داشتم فکر می کردم بزرگترین اختراع بشر دئودورانت بوده! آخه دو روزه دئودورانتم تموم شده بو گربه ماهی گرفتم!!

پ.ن: اون آبمیوه هه هم مخلوط توت فرنگی و شاتوت بود!!! بعد خودتون تصور بفرمایین منی که روز روزش فشارم ۵  ه با اون آبمیوه ی نازنین به چه حالی افتادم!!!