سیصد و بیست و ششمین کوزه عسل

سلام خدا جونم. امشب شب ۱۹ ام ماه رمضونه. یعنی چی؟ یعنی شب قدر! یعنی همون شبی که همه یه سال براش انتظار می کشن تا بار اینهمه گناه رو شده برای یه شب زمین بذارن! تا دستاشون و بلند کنن سمت آسمون و بدون اینکه از چیزی خجالت بکشن چشماشون و تر کنن و زار بزنن و بگن که چقدر کوله بار گناهشون سنگینه...چقدر دلشون برات تنگ شده....چقدر حاجت دارن که فقط روشون می شه به تو بگن...چقدر اوضاع زندگیشون بهم ریخته س. امشب همون شبیه که می گن هیچ کسی ناامید از در خونه ت بر نمی گرده. شده یه شکلات بذاری تو دستش دلش رو نمی شکونی. امشب همون شبیه که تو رو به اسم اعظمت می خونن...تو رو به همه صفاتت قسم می دن...پای همه خوبای دنیا رو برای وساطت وسط می کشن...امشب همون شبیه که قرآنت روی سر می شینه و اسمت کنج دل. شاید من الان می بایست یه جای دیگه می بودم...شاید باید الان میون اسم های تو غرق می شدم...باید برای مظهر عدلت سینه می زدم...شاید هم باید خواب بهشتت رو می دیدم...اما من اینجام. با این دکمه ها و نور مانیتور که چشمام رو می زنه. من اینجا که یه بار دیگه به خودم ثابت کنم خواسته های من هرچقدر کوچیک و پیش پا افتاده٬ تو انقدر بزرگی که همه رو برآورده می کنی. اومده م خواسته هام رو ثبت کنم٬ تا سال دیگه با افتخار بهشون نگاه کنم و ببینم که کنار همه شون تیک خورده و من چقدر خوشبختم که هچین خدایی دارم. می خوام روم و سفت کنم و در کمال پر رویی ازت یه عالمه چیز بخوام. آماده ای؟...

سیصد و بیست و پنجمین کوزه عسل

پله پله تا تکمیل جاهاز با خرس قهوه ای!!

اهم! چیزه. این یه پروژه جدید اطلاع رسانی همگانی هستش! از آنجایی که بنده ذوق مرده تشریف دارم و برای هر یک تیکه جاهازی ای که می خرم حدودا ۲۰۹۷۴۸۷۴ بار می میرم و زنده می شم و قربون صدقه می رم و اشک شوق می ریزم لذا تصمیم گرفتم شما رو هم در این شادی شریک گردانم! باشد که در این ماه عزیز همه مریض های اسلام اللخصوص مریض سفارش شده شفا پیدا کنن!(ای وای خاک به سرم شد! الان محکوم می شم که از رو دست گیلاسی می نویسم! الهی توبه!!)
خوب...هم اکنون شما را به یک سفر سیاحتی و بعضا زیارتی در دنیای جاهاز خرس قهوه ای دعوت می کنم! لطفا لباس گرم٬ کیسه خواب٬ غذا به میزان لازم٬ کفش کوهنوردی و صلوات فراموش نشود!
چینی! (+)
سرویس دم کنی اینای دم دستی! (+)
جای کارد و چنگال + جای دستمال کاغذی!(+) (+)
پارچ و لیوان اینا!(+) (+)
سطل آچغال!(+)
قالبمه!(+)

اینطوریاس دیگه. خیلی پست خاله زنکی ای شد نه؟  بالاخره باید یه جوری این عقده های جاهاز کم بینی و اینام و خالی می کردم دیگه!! فعلا که کار و زندگیمون شده دنبال جاهاز رفتن. قرارداد مبل  هامون رو هم بستیم. اگه گذرتون افتاد به "مبل خانه" تو میدون محسنی اون سرویس ظریفه که چوبش کرم روشنه و اسمش هروتز ه مال ماس!  لباسمم بالاخره دیروز رفتیم و سفارش دادیم. دیر که نشده بود؟؟ هان؟؟  آرایشگاه و عکاسی هم هیچی هنوز. می شه آرایشگاه خوب معرفی کنین؟ نمی خوام مثه شغالم کنه ها!! همین خرس قهوه ای رو یه تور بزنه رو کله ش! همین!! :)
آهان راستی. نمی دونم چند نفر گذرشون میوفته به اینجا که دنبال لباس عروسی یا نامزدی ان. اما من مدل لباسم رو از اینجا برداشتم. خیلی نازن لباساش و جدید. به هر مزونی که نشون می دادم می گفت مدلت تکه نمی خواد ژورنالای ما رو ببینی. خلاصه خواستیم بگیم مام با معرفتیم دانسته هامون رو تقسیم می کنیم!

پ.ن: این آهنگه٬ آهنگ خرس قهوه ای و آقای همسره. انقدر حس هست توش که روحمو می لرزونه. متنش رو می ذارم تو ادامه مطلب. فعلا گودی بودی بای!

ادامه نوشته

سیصد و بیست و چهارمین کوزه عسل

توی هر لوازم التحریری ای که پا می ذارم ٬ می خورم به یه کوه کتاب و دفتر و مداد و خودکار! دست هرکیو نگاه می کنم کیسه های پر کتابای درسی رو می بینم! خونه هرکی می رم که بچه مدرسه ای داره چشمام رو رنگ تند کاغذ رنگی ها پر می کنه! بعد من از حسادت می ترکم!! یوهو دلم تنگ می شه...خیلی تنگ...برای تموم اون لحظه هایی که ناب بودن و دیگه هیچوقت تکرار نمی شن.خیلی ها زمان تحصیلشون مدرسه و درس و کتاب و معلم رو مورد عنایت قرار می دن!! اما بعدش که از پشت اون میز و نیمکت ها در میان دلتنگش می شن بدجور. من اما همون موقعی که هنوز مدرسه می رفتم یه روزایی توی کلاس درس بودم و دلم واسه مدرسه تنگ می شد! من بهترین روزهام رو توی مدرسه گذروندم. بچه گریزون از خونه ای بودم! پناهم شده بود مدرسه. خونه م شده بود مدرسه. خانواده م شده بودن دوستام و معلم هام. عجیبه...من هیچوقت از این چیزا حرف نزده م و الان اینطوری دارم می ریزمش بیرون! شاید واسه اینه که اینجا تازگی ها خیلی خلوت شده...
من دلم تنگه...برای تمام اون صبح های زود که پشت در اتاقم قایم می شدم و تند تند مشق هامو می نوشتم! برای تمام اون صبحگاه هایی که مجبورمون می کردن به زور نرمش کنیم و بعضا دور حیاط مدرسه بدوییم! برای اون خواب آلودگی و گشنگی ساعت اول که حاصل صبحونه نخوردن من بود! واسه اون زنگ تفریح ها٬ شیطنت ها٬ آب بازی ها٬ خوراکی ها رو قاپ زدن ها٬ مشق کپی کردن ها٬ از دست ناظم در رفتن ها٬ قهر ها و آشتی ها٬ بسکتبال و بدمینتون بازی کردن ها...دلم واسه همشون تنگه! واسه ساعت ناهار که همه با هم شریکی غذا می خوردیم. درست مثه سفره های آنچه در هفته گذشتِ اخر هفته های مامان! دلم واسه نمازخونه مون تنگه. واسه نمازایی که مجبورمون می کردن به جماعت بخونیم اما واقعا دسته جمعی ش خوش می گذشت. واسه اون جشن هایی که یوهو کلاس های آخرمون رو کنسل می کرد! واسه روپوش یشمی مدرسه٬ واسه بوی کتابای نو٬ واسه دست هایی که با خودکار خط خطی می شدن٬ واسه اون لحظه هایی که درس بلد نبودم و قلبم توی گلوم می کوبید٬ واسه اون لحظه هایی که بچه ها از دوست پسرهای توهمی شون حرف می زدن و من فقط می خندیدم و تو دلم واسه این کارشون معنی و مفهومی پیدا نمی کردم٬ واسه اون موقعی که در عین شیطون بودن مادر بزرگ بچه ها بودم و هرکی دردی داشت  صاف میاورد پیش من! درست مثه یه سنگ صبور...
من هیچوقت بی اف نداشتم. اما در تمام طول تحصیلم همیشه درگیر افرادی بودم که معمولا دوستام بودن. از اولش هم اخلاقم این شکلی بود. یوهو یکی از دوستام bold می شد تو زندگیم. می یومد کنار تمام لحظه هام. اوائل "ز" بود. توی دبستان. خونه مون توی یه کوچه بود. با هم می رفتیم و می اومدیم. بعدالظهر ها همش یا من خونه اونا بودم یا اون خونه ما. تا اینکه اومدیم راهنمایی. بازم یه مدرسه. اما اون یه دوست صمیمی دیگه پیدا کرد. مام رفتیم پی کار خودمون.  یه مدت "د" بود. بچه بامزه ای بود. از اینایی که بهشون می گن با معرفت٬ با مرام. تا مدت ها بعد جدا شدن مدرسه هامون با هم می رفتیم کلاس بسکتبال و ارتباط داشتیم. اما بعد به مرور زمان روابطمون کم شد و یه روز دیدیم دنیامون انقدر از هم دور شده که امکان نداره بتونیم بازم با هم باشیم.بعدش "ش" اومد. از کلاس بسکتبال آشنا شدیم و بعدشم که تو یه مدرسه بودیم. دائم با هم در ارتباط بودیم. ولی همیشه یه جوری بود. در ظاهر با من خیلی صمیمی اما در باطن...همیشه حس می کردم مثه ماهی از تو دستم لیز می خوره! بعدا - منظورم چند سال بعدشه - که گندش در اومد چقــــــــدر واسم دروغ بافته و چقدر من احمق بودم که تمام حرفاشو باور کردم خیلی ازش بدم اومد. بعد مدرسه ها تموم شد. یه سال بعد از پیش دانشگاهی من و "ب" خیلی عجیب دوباره همدیگه رو پیدا کردیم. نمی تونم عمق دوستیم با "ب" رو با هیچکدوم از دوستام مقایسه کنم. ما همیشه خاص بودیم برای همه. همه می گفتن شما دوقلو این. روحمون دوقلو بود واقعا...الان...نمی دونم. نمی تونم بگم مثه سال های ۸۲- ۸۳ یه روح توی دو بدنیم. اما هنوزم دوست دارم وقتی خیلی دلم می گیره فقط با اون درد دل کنم. اما بازم اتفاقات زندگی ما رو جدا کرد. شاید بزرگترین عاملش هم این بود که ما هردومون مجرای اصلی و واقعی رو برای هدایت احساساتمون پیدا کردیم...ما حسمون رو فریتادیم پی مریخی هایی که حالا شریک زندگی هامونن. همه این سال ها احساس می کردم دارم احساسم رو جای اشتباهی خرج می کنم! احساس می کردم به جای اینکه پای یه نهال بریزم دارم خرج آب پاشی خیابون می کنم! اما حالا خوشحالم...که اگه محبتی هست جریان داره...اگه عشقی ورزیده می شه جواب داره...احساس می کنم دری رو که می خواستم پیدا کردم...دری که احساس من باید از اونجا وارد بشه... 
ولش کن!! هر سال این موقع که می شه من ویار دفتر کتاب جلد کردن می گیرم! جان من کسی هست که حال نداشته باشه کتاباشو جلد کنه؟؟ بیارینش پیش من!!

پ.ن: دیروز اتفاقی قبل از اذان تی وی رو روشن کردم و دیدم به یاد پارسال اینو گذاشته! دلم چه حالی شد...منم می ذارمش اینجا که دل شماها یه حالی شه!

پ.پ.ن: وقتی فیلم No country for old men رو دیدم فهمیدم هر فیلمی که اسکار می گیره الزاما نباید فیلم قشنگی باشه!!! ولی I am legend قشنگ بود. مخصوصا طراحی صحنه ش که نیویورک رو تبدیل کرده بودن به یه شهر متروکه ی داغون! خوشمان آمد :)

پ.پ.پ.ن: همه جاهازم تکمیل شده بود! مونده بود زود پزش!! که اونم شکر خدا رفتیم بازار خریدیم!!! خوشگله؟؟ (+) 

سیصد و بیست و سومین کوزه عسل

* رفته بودم پیش خیاط لباس نامزدیم که خیر سرم واسه مجلس پسر خاله هه بدم لباس بدوزه برام!  هیچی دیگه! دست به هر جا می ذاشت و هرجا رو اندازه می گرفت ۷ سانت از اندازه قبلی کمتر شده بود! اصلا من از دست رفته م! فکر کنم ۴ سایزی لاغر شده م! باور چُن!!!
ای ول عجب توهمی!!!!  یکی بیاد یه سوزن به من بزنه بلکه بترکم بشم قد نامزدیم!

* چارشنبه گوبای پارتی بود با این جوونورا!  اگه مامان باباهاشون بدونن من به بچه هاشون می گم جوونور چقدر دل خودشون و اجدادشون شاد می شه! آخر کلاسشون که شد - هر سه تا - گفتم میاین عکس بندازین؟؟ آقا چه استقبــــــــالـــــی!! کلاس آخرم که در عرض یک پلک بر هم نهادن دیدم همه رفتن رو نیمکتاشون وایسادن!  فکر کردین جذبه گرفتم و نشوندمشون سر جاشون؟؟! ها! مگه این جوونورا رو می شه نشوند؟! الان بنده روی صورتم کلی جای بادکش شدگی وجود داره!! فکر کنم به اندازه یه مجلس عروسی به همه بوس دادم!  می دونم می دونم! شمام مثه من احساساتی شدین! دیروز که رفته بودم واسه کمک و سر جلسه امتاحانا وایسادن و تست صحیح کردن و نمره دادن و اینا همه از دم یا بهم تسلیت می گفتن یا خدا قوت(!) که یه ترم سه ماهه رو با این ... با این... اه! کلمه مناسب براشون پیدا نمی کنم!! با همین . . . ها (هرچی می خواین فحش توش بذارین!!) سر کردم!! خدایا دیگه بی برو برگرد باید منو ببری بهشت! به من چه؟ خودت گفتی جزای صابرین بهشته!
آهان اینو بگم! ما از بچه ها که تست می گیریم بهشون می گیم بالای پاسخ نامه هاشون غیر از اسمشون و ترمشون ٬ اسم معلمشون و روز و ساعتش رو هم بنویسن. بعد دیروز که داشتیم تو دفتر تست ها رو صحیح می کردیم می دونین چی دیدیم؟؟ یکی بالای برگه ش نوشته بود:   استان تهران!!! احتمالا می خواسته آدرس پستی و شماره کارت ملی و شماره شناسنامه اینا رم بنویسه وقت نشده بوده!

* این روزهایی که می گذره روزای خوبین...روزایی که با خودشون تجربه های تازه و ناب با هم بودن های جدید رو دارن...خوشحالم که دوستای من حالا شده ن دوستای تو...خوشحالم که از تنهایی در اومدی :)  یادمون نره این شبا رو...شبگردی ها رو...بدمینتون ها رو...افطاری ها رو...دربند رو...پارک نیاوران و پارک ساعی رو...ساندویچ هات داگ اونم ساعت ۲ نصفه شب رو...دسته گل ۳ تومنی رو...خنده هامون رو...شوخی هامون رو...یادمون نره همه این جوونی ها رو...

* حرفت از تو گوشم بیرون نمی ره..." خیلی چشم دنبال دوستی ما بود!!" . . .

پ.ن: همسری رو معتاد کردم! بالاخره آوردمش تو جمع Lost بین ها! :دی

سیصد و بیست و دومین کوزه عسل

یه کلماتی هستن توی زبان روزمره مون که شاید هیچوقت به عمق معنی شون فکر نکنیم. فکر نکنیم دقیقا این کلمه به چی اطلاق/اتلاق/اطلاغ/اتلاغ می شه. راحت از کنارش می گذریم و واسه خودمون خوشحالیم که خودمون به تنهایی ترجمه اون واژه ایم. "ادب" از اون کلمه هاس که معنی ش خیلی عمیق تر و جامع تر از اونیه که الان ازش تعبیر می شه. نمی دونم چیزی که می گم حق مطلب رو ادا می کنه یا نه. یا من با اینهمه حرف خودم بویی از ادب بردم یا نه. اما این روزا هرچی بیشتر بین مردم می گردم کمتر رنگی از ادب می بینم...
ادب یه وقتا ظاهر رو جلا می ده یه وقتام میاد و تو عمق جون آدم می شینه. یه وقتا  لباس مرتب پوشیدن خودش یه جور ادبه...اونم به واسطه احترامی که برای اطرافیانت که تو رو می بینن قائل می شی. نوع حرف زدن٬ کلمات درست انتخاب کردن٬ آروم و متین بودن٬ همیشه مهربون و با لبخند برخورد کردن٬ احترام کوچیک بزرگی رو رعایت کردن٬ از کوره در نرفتن و فحاشی نکردن٬ کمک کردن به آدمای دیگه٬ جوونمردی کردن و گاهی وقتا از حق خودت گذشتن...اینا همش ادبه. گاهی که فکر می کنم می بینم خیلی از کارای خوبی که بهمون سفارش شده همه ش می ره توی زیر مجموعه ادب.  ادب فقط اون نیست که جلوی رئیسمون صاف وایسیم و دستامون رو خاضعانه بهم قلاب کنیم و سرمون رو پایین بندازیم و از کمترین و شکیل ترین کلمات ممکن برای پاچه خاری استفاده کنیم! ادب فقط این نیست که توی مجلس خواستگاری سعی کنیم خودمون رو یه فرشته آروم و خانوم نشون بدیم! ادب فقط اون نیست که جلوی دوربین تلویزیون لفظ قلم حرف بزنیم! ادب شاید اون لحظه ایه که کنار وایمسی تا نوبتت رو توی تاکسی سوار شدن بدی به یه پیرزن/پیرمرد! تازه درم براش باز نگه داری! ادب شاید اون لحظه ایه که توی تصادف طرفت رو آروم می کنی و حتی اگه حق هم با تو ه سعی می کنی با آرامش و برخورد خوب قضیه رو تموم کنی! ادب شاید توی نوع نگاهت به دست های زحمت کش پدر / مادر ت ه! شاید به وقتیه که برای گوش دادن به درد دل یه دوست خرج می کنی! شاید زمانیه که با وجود خستگی بازم چشماتو شتاقانه به معلمت می دوزی تا فکر نکنه داره زحمت بی خود می کشه! شاید به لحظه ایه که سر به سجده می ذاری و لحظه کوتاهی خدای بزرگت رو به خاطر اینهمه نعمت شکر می کنی! شاید توی اون سلامیه که یه روز سحر رو به آسمون به امام زمانت می فرستی! ادب شاید توی اون لحظه ای خلاصه بشه که از کنار یه مسجد رد می شی و می بینی صدای دعا و مناجات از بلندگوش پخش می شه و تو به احترام اون حال و هوای معنوی صدای ضبط ماشینت رو کم می کنی! یا اون زمانی که دم اذان موسیقی رو قطع می کنی! ادب شاید همون چند ساعتی باشه که حتی اگه روزه نمی گیری به احترام دیگرانی که توی این گرما دارن رنج گرسنگی و تشنگی رو به جون می خرن٬ تحمل می کنی و جلوی چشم بقیه چیزی نمی خوری...نمی دونم...شاید بعضی ها روزه خواری در ملاء عام رو نشونه دهن کجی با انـ قلاب و حمهـ و ری اسلا می بدونن...شاید فکر کنن به خاطر اوناس که مردم اینجوری دارن به زور گشنگی و تشنگی می کشن...شاید می خوان بگن: ببینین! ما می خوریم هیچی هم نمی شه! ...یعنی اینا نمی دونن که اکثر این مردم - نمی گم همه شون که همیشه استثنا هست - طرف معامله شون خداس؟! اینا اگه روسری هاشون رو جلو می کشن٬ اگه به آهنگ گوش نمی دن٬ اگه کمتر دروغ می گن٬ تهمت می زنن٬ غیبت می کنن٬ اگه روزی یه خط قرآن می خونن٬ بیشتر مراقب نمازشونن٬ اگه کمتر گناه می کنن همش از سر ادبشونه؟ ادبی که در مقابل فرمان خداشون دارن...یعنی نمی دونن وقتی جلوی چشمای یه بچه که تازه به سن تکلیف رسیده و با لبای تشنه داره دل عرش خدا رو می لرزونه٬ توی این گرما یخ در بهشت می خورن٬ مصداق کامل بی ادبی ان؟! ...

نمی دونم...اینا نظر شخصی منن. می دونم که خیلی ها ممکنه مخالف باشن. اما اینو مطمئنم که همه بدجوری داد ادب و شخصیت دارن! و همه عمیقا توی دلهاشون همیشه دنبال ادب رفتن و همیشه از انسان های مودب خوششون اومده...کاش احترام بذاریم ... گاهی فقط...گاهی...مودب...باشیم...

پ.ن: وای چرا انقدر برنامه های امسال ماه رمضون به درد نخور ن؟؟ هجون همه شون! ساعت بندیشون هم که هیچی! اون موقعی که آدم پای سفره ولوه رضا عطاران با اون سریال مسخره ش میاد. بعدشم که آدم کاری نداره بکنه عملا تی وی هیچی نداره! بعد وقتی می ری پی کار و زندگیت تازه سریالا شروع می شن! سال های پیش لااقل یه چیزی قبل از افطار نشون می داد آدم با شوق می شست پاش. امسال همونشم نیست. هرسال یخ تر از پارسال :(

سیصد و بیست و یکمین کوزه عسل

از اینکه اینجا یوهو لال می شه خیلی بدم میاد!! احساس می کنم خودم یوهو می میرم! روحم می میره! اومدم یه سری کلی نوشتم٬ دقیقا وقتی اومدم پابلیش کنم برقا رفت!  منم از اونجایی که آدم سمجی هستم...چیه؟ فکر کردین دوباره اونهمه اراجیفو بستم و بافتم به هم؟؟ هه! شتر در خواب بیند پنبه دانه!

ما زنده ایم! به کوری چشم دشمنان! داریم زندگی می کنیم توپ! یعنی به سرعت یه توپ غلتون! اصلا من نمی فهمم کی شب می شه٬ کی روز می شه٬ کی می خوابم٬ کی پا می شم٬ کی نفس می کشم٬ کی خفه می شم٬ کی می میرم٬ کی زنده می شم!! فقط صبح پا می شم می دوم می رم موسسه! با این جوونورا سر و کله می زنم بعد می دوم تو اون افتاب میام خونه! اونموقع که ماه رمضون نبود می پریدم با سر تو قابلمه غذا! حالا با مخ می رم تو رختخواب! عصر پا می شم یا حاضر می شم که آقای همسربیاد پیشم٬ یا باز حاضر می شم که با آقای همسر بریم بیرون٬ یا باز حاضر می شم که با مامان خرسه بریم پی جاهاز گیری! (چقدم آخه ما جاهاز گرفتیم!!) بعد در هر حالی که بودم و گذروندم بعدالظهرمو٬ ساعت ۱۲ بیهوش می شم! دوباره صبح پا می شم تا دور خودم بگردم و امتاحانای بچه ها رو صحیح کنم و یکم به کارای شخصیم برسم شده ظهر! یکم که استراحت کنم بازم آش همونه و کاسه همون! هیچوقت هم آش نمی شه حلیم مثلا!! احتیاج شدید دارم به یه خواب سیر! این یه هفته الکی الکی انقدر دوییدم که جونم داره از ...نم می زنه بیرون!!  اونم دقیقا تو هفته اول ماه رمضون!

آخ جون! انقذه خوچحالم ماه رمضونه! انقده حال و هوای ماه رمضون رو دوست دارم. درسته که هر سالی که می گذره رن نور و معنویت ماه رمضون رو کمتر بین مردم می بینی. اما این چیزی از ماهیت ماه رمضون کم نمی کنه. چشم ها فقط یکم بسته شده! یادمه پارسال آهنگ این دهان شجریان رو گذاشته بودم روی وبلاگ. خیلی ها میومدن و می گفتن این چیه؟ تا صفحه تو باز می کنیم سکته می زنیم! اما این آهنگ برای من همیشه عمیقا بوی ماه رمضون رو می داده!  ولی خوب چون پارسال خیلی ازش استقبال شد....امسالم می ذارمش!

اصلا اینا رو ولش کن! اون عکس بالا رو دیدین؟ نگفتین چه ربطی داره؟؟! بابا بیاین وسط! تولد همسریه!! می تونین توی این پست ویژه بهش تبریک بگین!

من دوباره رفتم غیبت صغری! بابای!

سیصد و بیستمین کوزه عسل

یه اتفاقایی یوهو میان و مثه چسب می چسبن به دلت! با هیچی هم کنده نمی شن! از وقتی این صورتی مزدوج شده کلی داره خوچ می گذره بهمون!  از یه طرف که اگه حرف مشترک ۲ تا بود حالا شده ۱۲۰ تا!  بساط راپورت و گزارش و مشورت و حکایت و لطیفه و اینا به راس اساسی! (از اون شبی که من و همسری ساعت ۱۱ و نیم از هم جدا شدیم و فرداش صبح که با هم حرف زدیم پیغام خرس کوچیکه رو بهش رسوندم که خیلی بدجنسی که می گی مبل هامون رو یه جوری بخریم که آقای عسل که دعواش شد پناه بیاره به خونه ما و بتونه رو مبل بخوابه٬ (!!!) همسری از دیدن هرچی دوستای منه وحشت داره! می گه اخبار آن لاین می رسه بهشون! و صد البته معتقده رفقای من - علی الخصوص خرس کوچیکه و صورتی - می دونن که حتی رنگ زیر شلواری همسری چه رنگیه!!  چه کنیم دیگه! ما دخترا این ریختی ایم!!) داشتم اینو می گفتم. از یه طرف دیگه م این همسری و آقای سید شده ن دقیقا دو قطب آهنربا که در اثر اتصالات ییهو فعل و انفعالات الکتریکی انجام می شه و بمب های خنده ایه که شوت می شه اینور اونور!

از اونجایی که تو مجلس نازمدی این زوج جوان من و همسری غایب بودیم٬ وقتی آقای سید زنگ زد که بیاین یه شب بریم بیرون٬ ما پیشنهاد رو به صورت کاملا حرفه ای و دروازه بان مآبانه در هوا قاپیده و اذعان داشتیم که ما شام می خوایم یالا!  این شد که پریشب خوچحال و خندون جارتایی رفتیم بیرون. آقا این صورتی اینا هرچی اومدن ما رو بپیچونن٬ هرچی اومدن پیشنهادهای بی شرمانه ای مثه فری کثیف بدن٬ هرچی ما رو در سطح شهر چرخوندن که بنزینمون تموم شه و بی خیال شام شیم٬ هرچی با وعده سینما آزادی خواستن ما رو از راه به در ببرن٬ هرچی آقای سید از حقوق سربازی گفت که ما دلمون بسوزه٬ و هرچی که به انواع و اقسام حربه ها آویزون شدن ما کوتاه نیومدیم که نیومدیم!  آخرشم دیدیم دارن در می رن صاف بردیمشون همون رستوران خاطره انگیزی که از زمان خواستگاری شده پاتوق من و آقای همسر. خیلی وقت بود نرفته بودیم اونجا. شاید از زمستون پارسال...یکی دوبار بعد از اینکه با خرس کوچیکه و آقای عسل رفتیم اونجا دیگه نشد که سری بزنیم. عجیبه...آدم به یه رستوران هم دل می بنده؟!...بوی خاص اون رستوران که خورد به مماخم یه دنیـــــــــــا خاطره و حال و هوای خواستگاری و اوائل نامزدی واسم زنده شد. خاطره هایی که بعدها خرس کوچیکه و آقای عسل توش شریک شدن و از این به بعد صورتی و آقای سید هم قاطی بازی ان!
آهان داشتم اینو می گفتم. خلاصه رفتیم تو و ازهمون اول هم رفتن صورتی رو به دستشویی ٬ بعدم اینکه آقای سید بگه اِ صورتی کوش؟ و پاشه بره دنبالش و یوهو اونم دیگه نیاد٬ ممنوع کردیم!!  بعدم صورتی فقط به این شرط رفت که گرو پیش ما یه چیزی بذاره! هیچی دیگه...از بقیه ش نمی گم که اونجا رو گذاشتیم رو سرمون بس که خندیدیم و عکس انداختیم و شلوغ بازی کردیم! قبل اینکه برسیم اونجا من و آقای همسر هی تو این فکر بودیم که کادر اونجا که ما رو به خطر رفت و آمد زیادمون می شناختن هنوز ما رو یادشونه یا نه. آخر شام آقای همسر به آقای سید می گفت اگه اینا ما رو می شناختن هم از امشب دیگه به روی خودشون نمیارن!
هیچی دیگه...شام ما ۱۰ اینا تموم شد بهدش هی این سه تا گیر دادن بریم سینما! مام که هیچکدوممون نمی خواستیم صبح زود پاشیم!  رفتیم دیدیم سانس سینما ۱۰ بوده! ما دیر رسیدیم. گفتیم چیکار کنیم؟ دیدیم یه ۱۱ و نیم داره! ما که خسته بودیم هممون . صبح زود هم باید پا می شدیم دیگه. واسه همین هم دقیقا بلیط ساعت ۱۱ و نیم شب رو خریدیم!!! اونم چی؟ مینای شهر خاموش! از من نپرسین داستان فیلم چی بود. از آقای همسر بپرسین که داشت با چشای بسته فیلم می دید!  فقط من نمی دونم چرا هی گردنش کج می شد کله ش میوفتاد اینور اونور! من که ۳تا نتیجه اخلاقی از این فیلم گرفتم: !ـ دستمال کاغذی گلرنگ بخرین خوبه! ۲ـ چایی ایرانی گلستان بخورین روشن شین! ۳ـ دیگه دل بریدن، ناز کشیدن فایده نداره٬ نداره!!  همین دیگه. آخرشم آقای همسر لطف کردن ما رو با جت رسوندن تا دم در منزل و با همون ماشین رفتن تو رختخواب!! شب شما هم به خیر!

جالبه. از اون ور همسری میاد به من می گه چقدر خوبه که آدم دوست خوب داشته باشه ٬ دل آدم باز می شه می بیندشون٬کاش بیشتر ببینیمشون و اینا.....ز اون طرف خبر می رسه که اقای سید چقدر از ما دوتا خوشش اومده و اون شب بهش خوش گذشته  الهی شکرت!

پ.ن: رفته م تو اتاق عقبي مي بينم ني ني ريحان نشسته بالا سر عروسکش داره بهش غذا مي ده! بعدم خيلي جدي مي گه: اگه همه غذاتو بخولي مي لي مدّه! (=مکه!)  واسه آبجي خرسه که تعريف مي کنم مي گه : اين که خوبه! اومده نشسته پشت سر من داره موهام و شونه مي کنه مي گه مامان فکر کن من دامپزشکم دارم خوشگلت مي کنم!!

پ.پ.ن: عجيب با این عکسه احساس نزديکي مي کنم! نه جان من! اونايي که من و آقاي همسر رو ديده ن بگن اين عکسه شکل ما دوتا نيست؟!