سیصد و بیست و ششمین کوزه عسل
سلام خدا جونم. امشب شب ۱۹ ام ماه رمضونه. یعنی چی؟ یعنی شب قدر! یعنی همون شبی که همه یه سال براش انتظار می کشن تا بار اینهمه گناه رو شده برای یه شب زمین بذارن! تا دستاشون و بلند کنن سمت آسمون و بدون اینکه از چیزی خجالت بکشن چشماشون و تر کنن و زار بزنن و بگن که چقدر کوله بار گناهشون سنگینه...چقدر دلشون برات تنگ شده....چقدر حاجت دارن که فقط روشون می شه به تو بگن...چقدر اوضاع زندگیشون بهم ریخته س. امشب همون شبیه که می گن هیچ کسی ناامید از در خونه ت بر نمی گرده. شده یه شکلات بذاری تو دستش دلش رو نمی شکونی. امشب همون شبیه که تو رو به اسم اعظمت می خونن...تو رو به همه صفاتت قسم می دن...پای همه خوبای دنیا رو برای وساطت وسط می کشن...امشب همون شبیه که قرآنت روی سر می شینه و اسمت کنج دل. شاید من الان می بایست یه جای دیگه می بودم...شاید باید الان میون اسم های تو غرق می شدم...باید برای مظهر عدلت سینه می زدم...شاید هم باید خواب بهشتت رو می دیدم...اما من اینجام. با این دکمه ها و نور مانیتور که چشمام رو می زنه. من اینجا که یه بار دیگه به خودم ثابت کنم خواسته های من هرچقدر کوچیک و پیش پا افتاده٬ تو انقدر بزرگی که همه رو برآورده می کنی. اومده م خواسته هام رو ثبت کنم٬ تا سال دیگه با افتخار بهشون نگاه کنم و ببینم که کنار همه شون تیک خورده و من چقدر خوشبختم که هچین خدایی دارم. می خوام روم و سفت کنم و در کمال پر رویی ازت یه عالمه چیز بخوام. آماده ای؟...
توی هر لوازم التحریری ای که پا می ذارم ٬ می خورم به یه کوه کتاب و دفتر و مداد و خودکار! دست هرکیو نگاه می کنم کیسه های پر کتابای درسی رو می بینم! خونه هرکی می رم که بچه مدرسه ای داره چشمام رو رنگ تند کاغذ رنگی ها پر می کنه! بعد من از حسادت می ترکم!! یوهو دلم تنگ می شه...خیلی تنگ...برای تموم اون لحظه هایی که ناب بودن و دیگه هیچوقت تکرار نمی شن.خیلی ها زمان تحصیلشون مدرسه و درس و کتاب و معلم رو مورد عنایت قرار می دن!! اما بعدش که از پشت اون میز و نیمکت ها در میان دلتنگش می شن بدجور. من اما همون موقعی که هنوز مدرسه می رفتم یه روزایی توی کلاس درس بودم و دلم واسه مدرسه تنگ می شد! من بهترین روزهام رو توی مدرسه گذروندم. بچه گریزون از خونه ای بودم! پناهم شده بود مدرسه. خونه م شده بود مدرسه. خانواده م شده بودن دوستام و معلم هام. عجیبه...من هیچوقت از این چیزا حرف نزده م و الان اینطوری دارم می ریزمش بیرون! شاید واسه اینه که اینجا تازگی ها خیلی خلوت شده...
می دونم می دونم! شمام مثه من احساساتی شدین!
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)