سیصد و بیستمین کوزه عسل
یه اتفاقایی یوهو میان و مثه چسب می چسبن به دلت! با هیچی هم کنده نمی شن! از وقتی این صورتی مزدوج شده کلی داره خوچ می گذره بهمون!
از یه طرف که اگه حرف مشترک ۲ تا بود حالا شده ۱۲۰ تا!
بساط راپورت و گزارش و مشورت و حکایت و لطیفه و اینا به راس اساسی! (از اون شبی که من و همسری ساعت ۱۱ و نیم از هم جدا شدیم و فرداش صبح که با هم حرف زدیم پیغام خرس کوچیکه رو بهش رسوندم که خیلی بدجنسی که می گی مبل هامون رو یه جوری بخریم که آقای عسل که دعواش شد پناه بیاره به خونه ما و بتونه رو مبل بخوابه٬ (!!!) همسری از دیدن هرچی دوستای منه وحشت داره! می گه اخبار آن لاین می رسه بهشون!
و صد البته معتقده رفقای من - علی الخصوص خرس کوچیکه و صورتی - می دونن که حتی رنگ زیر شلواری همسری چه رنگیه!!
چه کنیم دیگه! ما دخترا این ریختی ایم!!
) داشتم اینو می گفتم. از یه طرف دیگه م این همسری و آقای سید شده ن دقیقا دو قطب آهنربا که در اثر اتصالات ییهو فعل و انفعالات الکتریکی انجام می شه و بمب های خنده ایه که شوت می شه اینور اونور!
از اونجایی که تو مجلس نازمدی این زوج جوان من و همسری غایب بودیم٬ وقتی آقای سید زنگ زد که بیاین یه شب بریم بیرون٬ ما پیشنهاد رو به صورت کاملا حرفه ای و دروازه بان مآبانه در هوا قاپیده و اذعان داشتیم که ما شام می خوایم یالا!
این شد که پریشب خوچحال و خندون جارتایی رفتیم بیرون. آقا این صورتی اینا هرچی اومدن ما رو بپیچونن٬ هرچی اومدن پیشنهادهای بی شرمانه ای مثه فری کثیف بدن٬ هرچی ما رو در سطح شهر چرخوندن که بنزینمون تموم شه و بی خیال شام شیم٬ هرچی با وعده سینما آزادی خواستن ما رو از راه به در ببرن٬ هرچی آقای سید از حقوق سربازی گفت که ما دلمون بسوزه٬ و هرچی که به انواع و اقسام حربه ها آویزون شدن ما کوتاه نیومدیم که نیومدیم!
آخرشم دیدیم دارن در می رن صاف بردیمشون همون رستوران خاطره انگیزی که از زمان خواستگاری شده پاتوق من و آقای همسر. خیلی وقت بود نرفته بودیم اونجا. شاید از زمستون پارسال...یکی دوبار بعد از اینکه با خرس کوچیکه و آقای عسل رفتیم اونجا دیگه نشد که سری بزنیم. عجیبه...آدم به یه رستوران هم دل می بنده؟!...بوی خاص اون رستوران که خورد به مماخم یه دنیـــــــــــا خاطره و حال و هوای خواستگاری و اوائل نامزدی واسم زنده شد. خاطره هایی که بعدها خرس کوچیکه و آقای عسل توش شریک شدن و از این به بعد صورتی و آقای سید هم قاطی بازی ان! ![]()
آهان داشتم اینو می گفتم. خلاصه رفتیم تو و ازهمون اول هم رفتن صورتی رو به دستشویی ٬ بعدم اینکه آقای سید بگه اِ صورتی کوش؟ و پاشه بره دنبالش و یوهو اونم دیگه نیاد٬ ممنوع کردیم!!
بعدم صورتی فقط به این شرط رفت که گرو پیش ما یه چیزی بذاره! هیچی دیگه...از بقیه ش نمی گم که اونجا رو گذاشتیم رو سرمون بس که خندیدیم و عکس انداختیم و شلوغ بازی کردیم! قبل اینکه برسیم اونجا من و آقای همسر هی تو این فکر بودیم که کادر اونجا که ما رو به خطر رفت و آمد زیادمون می شناختن هنوز ما رو یادشونه یا نه. آخر شام آقای همسر به آقای سید می گفت اگه اینا ما رو می شناختن هم از امشب دیگه به روی خودشون نمیارن! ![]()
هیچی دیگه...شام ما ۱۰ اینا تموم شد بهدش هی این سه تا گیر دادن بریم سینما! مام که هیچکدوممون نمی خواستیم صبح زود پاشیم!
رفتیم دیدیم سانس سینما ۱۰ بوده! ما دیر رسیدیم. گفتیم چیکار کنیم؟ دیدیم یه ۱۱ و نیم داره! ما که خسته بودیم هممون . صبح زود هم باید پا می شدیم دیگه. واسه همین هم دقیقا بلیط ساعت ۱۱ و نیم شب رو خریدیم!!!
اونم چی؟ مینای شهر خاموش! از من نپرسین داستان فیلم چی بود. از آقای همسر بپرسین که داشت با چشای بسته فیلم می دید!
فقط من نمی دونم چرا هی گردنش کج می شد کله ش میوفتاد اینور اونور! من که ۳تا نتیجه اخلاقی از این فیلم گرفتم: !ـ دستمال کاغذی گلرنگ بخرین خوبه! ۲ـ چایی ایرانی گلستان بخورین روشن شین! ۳ـ دیگه دل بریدن، ناز کشیدن فایده نداره٬ نداره!!
همین دیگه. آخرشم آقای همسر لطف کردن ما رو با جت رسوندن تا دم در منزل و با همون ماشین رفتن تو رختخواب!! شب شما هم به خیر!
جالبه. از اون ور همسری میاد به من می گه چقدر خوبه که آدم دوست خوب داشته باشه ٬ دل آدم باز می شه می بیندشون٬کاش بیشتر ببینیمشون و اینا.....ز اون طرف خبر می رسه که اقای سید چقدر از ما دوتا خوشش اومده و اون شب بهش خوش گذشته
الهی شکرت!
پ.ن: رفته م تو اتاق عقبي مي بينم ني ني ريحان نشسته بالا سر عروسکش داره بهش غذا مي ده! بعدم خيلي جدي مي گه: اگه همه غذاتو بخولي مي لي مدّه! (=مکه!) واسه آبجي خرسه که تعريف مي کنم مي گه : اين که خوبه! اومده نشسته پشت سر من داره موهام و شونه مي کنه مي گه مامان فکر کن من دامپزشکم دارم خوشگلت مي کنم!!
پ.پ.ن: عجيب با این عکسه احساس نزديکي مي کنم! نه جان من! اونايي که من و آقاي همسر رو ديده ن بگن اين عکسه شکل ما دوتا نيست؟! ![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)