چهارصد و سیزدهمین کوزه عسل

 

تو بخار حموم و زیر آب داغ داشتم به جمله هایی فکر می کردم که باید تا یکی دوماه دیگه برای آقای صاد ردیف می کردم تا قانعش کنم که منو مرخص کنه برم پی کارم! جمله هایی که باید محکم و مستند می بودن تا عجیب٬ احمق٬ ضعیف با از زیر کار در رو به نظر نیام! واقعیتش به این نتیجه رسیده بودم که من مال این کار نیستم. تیچینگ چیزی نیست که منو ارضا کنه. و بدتر از اون با شاگردایی که این ترم باهاشون دست به یقه م بعید می دونستم تا آخر ترم دووم بیارم و از کوره در نرم! با اینکه تا حالا بیشتر از ۵ تا کلاس با بچه های کوچیک داشتم این اولین ترمیه که هنوز ۵ جلسه از ترم نگذشته عاصی شدم و  احساس می کنم باید با بولدزر از رو بچه ها رد شم!!! نشده بود تا حالا همون جلسه ی اول با بچه های به کلاس کلاهمون بره تو هم! این ترم نمی دونم چرا اینا این  حالن!! انگار هر سال بچه ها بدتر می شن! بی ادب تر و پر رو تر و غیرقابل تحمل تر! گاهی برام سوال می شه که پدر مادرای این بچه ها واقعا چیکار می کنن؟؟ یعنی از بچه داری جز پر کردن شیکمش و تمیز کردن زیرش چیز دیگه ای هم حالیشونه؟؟ آدم حالش بد می شه حرکات اینا رو می بینه! قبلا یادمه فقط آدم با نوجوونا مشکل رفتاری پیدا می کرد. الان بچه ها از ۷ ۸ سالگی غیر قابل تحمل ان!! فکر کن!! منی که خودم یکی باید بیاد بهم یاد بده چه جوری حرف بزنم  و چی بگم و چه جوری با ادب باشم رفته بودم رو منبر واسه اینا روضه ی مودب بودن می خوندم! 

خلاصه...تو کف و صابون و حباب غرق بودم که یوهو انگار یکی محکم زد تو سرم! در گوشمم داد زد: خره! انقد زود جا زدی؟؟ تو اونی نبودی که می گفتی توی هرموقعیتی که قرار بگیری بهترینش می شی؟؟

منم که هم خیلی دردم گرفته بود هم پرده ی گوشم پاره شده بود یکم خودمو جمع و جور کردم و جمله های در حال پروازمم از اینور اونور مشت کردم و دمم رو گذاشتم رو کولم و د در رو! این شد که امروز که رفتم سر کلاس بعد از دو هفته قلق بچه ها رو پیدا کردم و اتفاقا خیلی هم بهمون خوش گذشت! ساعت کاری آموشگاه که تموم شد ٬ وقتی کتابامو زدم زیر بغلم و قدم زنون خیابون دراز دوست داشتنیم رو اومدم پایین ٬ نسیم پاییزی که بهم خورد٬ پر شدم از حس خوب تونستن! هنوزم احتمالش زیاده که از ترم بعد دیگه نرم موسسه. اما امروز واقعا به این حس نیاز داشتم ...به حس کم نیاوردن!  :)

پ.ن: تو این روزای گند که قلبم بدجوری مچاله س ٬ خوشی هفته م کلاس عکاسیمه. واقعا دوسش دارم :)

پ.پ.ن: چند روز پیش همسری می خواست بره عروسی دوستش. خیلی هم جاش بود که کروات بزنه. ولی نه من بلد بودم گره شو نه اون ! واسه همین دقیقا در حالتی که همسری داشته یه لنگه پا م یدویید و کفشش رو پاش می کرد که بره من از دوست دانشمندم - اینترنت - کمک گرفتم و به این کشف بزرگ رسیدم که چه جوری می شه کروات مصیبت رو بست! منتها یکم دیر شده بود. چون اون موقعی که من داشتم داد می زدم یافتم یافتم٬ همسری در حال پارک کردن دم در سالن عروسی بود!  ولی ما که بخیل نیستیم. بذار دو تا آدم هم از اینجا بستن کروات رو یاد بگیرن!

 اینجا   اینجا   اینجا   اینجا   اینجا   اینجا   اینجا   اینجا   اینجا

بعدا نوشت:
بشنوید ... (+)

در من غم بیهودگی ها می زند موج
در تو غروری از توان من فزون تر...

چهارصد و یکمین کوزه عسل

یادمه سال سوم دبیرستان بودم. رشته مم تجربی بود و امتحان زیست برام حکم مرگ و داشت!! زد و همون سال بابا یه باغ اجاره کرد تو دماوند! هیچی دیگه! جاتون خالی!! اگه اون زمان اخبار رو دنبال می کردین می فهمیدین که هر پنجشنبه جمعه و بعضا شنبه یک عدد خرس قهوه ای داره توسط پدر و مادرش روی زمین کشیده می شه و در حالی که داره چنگول می کشه رو خاک جیغ می زنه که آییییییییی ولم کنین من امتحان نهایی داررررررررررررررم!!!یعنی دقیقا تو خرداد! ینی دقیقا سر امتحان زیست! ینی من زیستم و اون سال شدم ۱۴!!!!  اصلا همین شد که من الان معتاد حرفه ای شده م!!
خلاصه به خاطر این خاطرات شیرین و مخصوصا هم اینکه اون موقع من یه مشکلی با خانواده پدری داشتم و کلا اونجا خیلی بهم خوش می گذشت٬ بعدا هم که خالم اونجا باغ خرید هیچ استقبالی از جانب من در نشد!! مخصوصا با اون مسیر جذاب و سرسبز تهران تا دماوند!!  دیگه همه عالم و آدم فهمیدن قهوه ای از دماوند متنفره!
گذشت تا اینکه ما مزدوج شدیم. گفتیم آخیش!! دیگه خبری از دماوند های زوری مامان خرسه و باغ خاله و اینا نیست! این شد که یه روز که پدرْ همسر جان با خوشحالی گفتن که دماوند باغ خریدن بنده مردم از خوشی!!اصلا هم اگه بگین به روم آوردم میزان علاقه م رو به دماوند!! فقط نمی دونم چرا هربار مادرْ شوهر جان می خواد ما رو دعوت کنه باغ بنده خدا چار ستون بدنش می لرزه!
 این عشق من به دماوند رو درک کردین؟؟ حالا تصور بفرمایید که شنبه تولد همسری جان می باشد و بنده از ۸۰۰ سال پیش از ایشون درخواست به عمل آورده بود که به حال خودمون باشیم و هیچ جا نریم و هیچکی هم نیاد!! کلـــــــــــــــــــــــــــــی نقشه داشتم واسش! کلـــــــــــــــــی غافلگیری و اینا! اونوقت فکر می کنین زرت دعوت شدیم باغ؟؟ هه!! عجب فکرایی می کنین ها!! همشون درستن!!

خاک تو سرم با این شانسم!!

پ.ن: داشتم فکر می کردم بزرگترین اختراع بشر دئودورانت بوده! آخه دو روزه دئودورانتم تموم شده بو گربه ماهی گرفتم!!

پ.ن: اون آبمیوه هه هم مخلوط توت فرنگی و شاتوت بود!!! بعد خودتون تصور بفرمایین منی که روز روزش فشارم ۵  ه با اون آبمیوه ی نازنین به چه حالی افتادم!!!

سیصد و هشتاد و سومین کوزه عسل

گل و بلبل و چمن و لبخند و اینا! جهت اینکه این حال و هوای گند یادمون بره!!!

سیصد و هشتاد و  یکمین کوزه عسل

...چشام و که باز کردم دیدیم ساعت ۱۰ و نیمه!! یه صدای آروم زمزمه واری هم از توی هال میاد. همسری جلوی تی ئی درازکشیده بود و فیلم می دید. من؟؟ یه کله پشمالوی گوریده به هم با لباسی که تقریبا دور تنم پیچیده و  چشمایی که قد نخود شده ن! :) همسری می خنده..."ساعت خواب!" خودم و  لوس می کنم...کلا هروقت هیچ توجیهی ندارم لوس بازیم گل می کنه!..."خوابم میومد خوب!"  چایی آماده س...نون گرم کرده س...شکم در حال قار و قور! می دوم تو آشپزخونه و یه صبحونه تپل دست و پا می کنم...صبحونه رو دو لپی می خوریم...غر غر های من شروع می شه که پاشو بریم شهروند من کلی خرید دارررررم!اون موقع که من دارم اینو می گم کِیه؟ ۱۱ و خرده ای. کی از در می ریم بیرون؟ ۱۲ و نیم!! این یه ساعت و نیم رو داشتیم چیکار می کردیم؟؟؟ نگران نباشید! داشتیم انرژی دریافتی از صبحونه مون رو آزاد میکردیم!!! اتقدر هم ورجه وورجه کردیم و همدیگه رو کتک زدیم  و  گاز گرفتیم و پنجول کشیدیم تا رگ گردن بنده گرفتن مرحمت فرمودن! :| 

عاشق شهروند میدون آرژانتینم! گنده ه ه ه! بی در و پیکر ر ر ر! یه دوساعتی چرخ می زنیم و ۷۵ هزار تومن خرید می کنیم و میام بیرون!!!!! (من یه سوال الان درمغزم نقش بسته! ما اگه یه خانواده ۸ نفری بودیم چقدر می خواستیم خرج کنیم؟؟) با چرخ وسائل رو می یاریم دم ماشین. همسری می ره که چرخ رو برگردونه...من روم رو می کنم به آسمون و به ابرا نگاه می کنم...یه قطره بارون می چکه رو صورتم...احساس آرامش عجیبی می کنم...

وقتی می رسیم خونه قبل از هرکار اون پیتزا آماده هایی رو که از شهروند محض امتحان خریدیم می چپونم تو فر و از پشت شیشه فر عاشقونه زل می زنم بهش! یه ربع بعد داریم با مغز می ریم تو پیتزاها. خیلی مزخرفن اماگشنگی که این چیزا حالیش نمی شه! دی وی دی پلیر رو روشن می کنم و لاست می ذارم...همسری طبق معمول بعد از مشاهده ۵ دقیقه اول بیهوش می شه! منم مثه انگل می چسبم به تی وی و تا تهش رو در نمی یارم خیالم راحت نمی شه! ساعت و نگاه می کنم: ۵! خیلی خوچگل راه میوفتم و می چپم توی تخت! خواب شیرین قیلوله!!!!

ساعت نزدیکای هشته که ما رضایت می دیم و راه می یوفتیم سمت خونه آبجی خرسه. تولد نی نی ریحانه! از در که می ریم تو با استقبال شدید سه خواهرزاده مواجه می شیم که تو راه پله ها دارن واسه ما جیغ می کشن!!! هستیم تا ساعت ۱۲. همه رو سیر می بینیم٬ با همه خوب حرف می زنیم٬ و همینجور قلمبه قلمبه اظهار دلتنگی می کنیم! شام خوشمزه رو هم می زنیم به بدن و  راهی خونه می شیم.

گردنم بدتر گرفته. سر یه چیز مسخره هم طبق معمول خودم را ... کرده م و محل همسری نمی ذارم. هی می گه حوله بده گرم کنم بذارم رو گردنت! هی می گم نمی خوام!!!تو تخت دارم مجله می خونم می بینم یه پارچه داغ گذاشته شد رو گردنم. پارچه هه رو ور میدارم نگاه می کنم! لطف کردن از روی بند رخت شورتشونو برداشتن واسه من داغ کردن گذاشتن رو گردنم!!  بعدشم طلبکارانه میگه: هرچی بهت می گم حوله بده نمی دی! :|

شب وقتی داره خوابم می بره آروم با خودم می گم: خدایا شکرت...چقدر آرامش خوبه... و به این فکر می کنم که شاید دو هفته ای می شد که بویی از آرامش نبرده بودیم....!

پ.ن: اینحا هیچوقت به سیاسی نویسی آلوده نشده بود! این چندتا پست هم ناگزیر بود! نمی خوام متهم شم به اینکه می خوام دیگران رو سرد کنم. هرکسی اختیارش دست خودشه. اما می خوام نظر شخصیم روبگم:

توی فیلم Hotel Rwanda وقتی خبرنگارا یه فیلم وحشتناک از کشتار شهر پاول بهش نشون می دن پاول امیدوارانه به گزارشگر تلویزیونی می گه: خوشحالم که این فیلم رو گرفتین و دنیا می بینتش. تنها فرصتیه که آدم ها مداخله کنن.گزارشگره نگاهش می کنه و می گه: اگه کسی دخالتی نکنه بازم چیز خوبی واسه نشون دادنه؟ پاول تعجب می کنه! می گه: مگه می شه مردم همچین قساوتی رو ببینن و دخالت نکنن؟ می دونین گزارشگره چی می گه؟... 

"من فکر می کنم وقتی مردم این فیلم رو ببینن می گن: اوه خدای من چه وحشتناکه! و بعد می رن و شامشون رو می خورن!"

 

سیصد و هفتاد و نهمین کوزه عسل

وقتی انتخابات تموم شه٬ مردم دیگه درباره چی حرف می زنن؟ بازم تفریحی دارن که اینجوری به شور و شوق و انرژی بندازتشون؟؟

بعدا نوشت: مملکت دو قسمت است! یکی برای سبزها٬ یکی برای سرخ ها (سه رنگ ها)! سبز نباشی٬ سرخ انگاشته می شوی! سرخ نباشی٬ سبز!! سهم دو رنگ دیگر کجاست؟

سیصد و هفتاد و چهارمین کوزه عسل

خیلی حس بدیه وقتی می بینی یه کار اشتباه کردی و سخت خودت رو شماتت می کنی و پشیمونی!

اما بدتر از اون حسیه که می دونی داری یه کار اشتباه می کنی اما با این حال بازم حماقت می کنی و بعدش نمی دونی چه جوری خودت رو تنبیه کنی!!

نامرتبط!:
حظ هم صحبتی
به حسرت ِ دلتنگی بعدش
نمی ارزد...

لینک

سیصد و شست و سومین کوزه عسل

خیلی وقته که بازی وبلاگی نمی کنم. یعنی اصولا حالشو ندارم. اما امروز گفتم این آخرین دعوته رو رد نکنم! هوا برفیه دیگه! (کی بود از اون ته گفت چه ربطی داشت؟ یه بار دیگه بگه تا اون لاکپشت تو حوض خونه عمه همسری رو بیارم واسش توضیح بده!) خانوم اسمارتیز لطف کرد و بنده رو به بازی افتخارات دعوت کرد! منم که عاشق تعریف کردن از خود!! بفرما! این شما و گزارش افتخارات من:

۱. هیچکس قد من استاد نیمه تموم ول کردن کارا نیست!

۲. هیچکس مثه من نمی تونه مهارت توی برنامه ریزی داشته باشه! مخصوصا اینکه حتی یه خط هم از اون برنامه رو اجرا نمی کنم!

۳. متخصص دویدن٬ پریدن٬ جهیدن٬ جویدن٬ و پاتیناژ رفتن رو اعصابم وقتی که بق می کنم و نمی خوام با کسی حرف بزنم! عمراااااااا اگه کسی بتونه منو به حرف بیاره!

۴. رکورد دار همت در رژیم! فکر نمی کنم هیشکی قد من چاق شده باشه لاغر شده باشه٬ چاق شده باشه لاغر شده باشه! مخصوصا وقتی یه عروسی ای چیزی باشه من حتما چاق می شم جای اینکه لاغر شم برای اون مجلس!

۵. مهمترین افتخار من دشمنی با تلفنه زدنه! یعنی جونم و بگیرن اما نگن پاشو به فلانی زنگ بزن!

۶. و در آخر بزرگترین افتخار من قالب کردن خودم به همسری بوده!

همین دیگه!

این چند وقته ٬ یعنی از همون یه ماه قبل عید انقدر فیلم اومد تو خونه ما که من به اندازه تمام این یه سالی که گذشت فیلم دیدم! از ایرانی و خارجی گرفته تا جدید و قدیم! یکی از بهترین هاش The curious case of Benjamin Button بود! مخصوصا با اون گریم عالی و بازی عالی تره برد پیت! و البته از حق نمی شه گذشت که موضوعش واقعا تک بود! من دیدن این فیلم رو جداً توصیه می کنم!! 

بعدی Slumdog Millionaire بود! اولش به خاطر اسکاری که برده بود دیدمش. اما بعد دیدم واقعا ارزش دیدن رو داشت! جالبیش به اینه که با اینکه کارگردانش هندی نیس ولی یه شمه هایی از فیلمای هندی داره مخصوصا اون رقص آخرش!! ولی اصلا اون لوس بازی های مخصوص فیلمای هندی رو نداره! موضوعش هم می تونم بگم تک بود!

 

بعدی Changeling بود که بر مبنای یه داستان واقعی ساخته شده بود و واقعا آنجلینا جولی بازی خیره کننده ای توش داشت. البته بگم یکم فیلمش دپرس کننده س ها!! :(

 

 

دیگه چی دیدم؟ م م م...Sweet November که یه لاو استوری نیمه هپی اندینگ بود. واسه فراغت ذهن بدک نبود. مثه وقتایی که مغز آدم خسته س و نیاز به یه رمان آبکی داره اینم واسه اینکه دلت شاد شه بد نبود! Dark Night هم که تی وی زحمت کشید و نشون داد با اون سانسورای مسخره ش! البته من چون اصلا نمی دونستم بتمن کدامین عنصر چهارپا تشریف دارن مجبور شدم Batman Begins رو هم ببینم. باید اعتراف کنم حتی قد اسپایدر من هم لذت نبردم ازشون! البته جز بازی عالی اون یارو جوکر!

دیگه...Revolutionary Road بود که وسطاش خسته شدم و خاموشش کردم! فکر کن! منی که هیچ فیلمی رو نصفه نمی بینم!! بعد یکی از همکارام گفت خره این فیلمه خیلی قشنگه! چرا نصفه دیدیش! منم تا تهش رو دیدم!! م م م...بد نبود! آره خوب...حس زنه رو خیلی خوب می شد فهمید! مخصوصا خانوما خوب می فهمن! ولی کلا اعصاب نمی ذاشت واسه آدم دیگه!!

 

The Kung Fu Panda عزیز دل من بووووووووود!  عشق کردم من با این کارتون!! اگه نبینینش نصف عمرتون بر فنااااااااس!!! وای جوننننننننننننم!!!

 

و امروز هم Ausralia رو دیدم. خوب بود. فیلم بدی نبود. همین! :دی

و خوب صد البته Lost عزیز فراموش نشود لطفا!

یه دو سه تام ایرانی دیدم که خیلی جدید بودن! مثه دختر ایرونی! حس پنهان! خواب سفید!!! دعوت!! حال می کنین به روز بودن رو؟!

 

سیصد و پنجاه و هفتمین کوزه عسل

...
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره تمومه
...

نمی دونم تا حالا شده یه عکسی رو ببینین ٬ فیلمی رو دیده باشین٬ یه سریال٬ یه کتاب خونده باشین٬ یا یه داستان شنیده باشین و دلتون خواسته باشه که اونجا باشین؟ نمی گم دلتون بخواد جای کسی باشین. می گم دلتون بخواد توی اون صحنه باشین!
صبح ها یه وقتا تی وی رو روشن می کنم که لامپ تصویرش تار عنکبوت نبنده! اونوقت چی نشون می ده؟؟ قصه های جزیره!! خدا می دونه من چقدر از همون بچگی هام که این سریال رو  نشون می داد دلم می خواست توی اون جزیره باشم!! دلم می خواسته توی اون فضا باشم با حال و هوای اون آدما!
pride and prejudice رو دیدین؟؟ اونجایی هست که دختره می ره روی یه ارتفاع خیلی بلند وایمیسه و زیر پاش دریاس و باد توی دامنش می پیچه...وای! من اونجا رو می خوام!!
اون امام زاده هه رو یادتونه توی مسافری از هند؟؟ کجاس اونجا؟؟ من خیلی دلم می خواد برم اونجا!!
این خونه آجر سه سانتی ها رو دیدین؟ که در و پنجره هاشون قهوه ای سوخته س و به دیوار همه شون از این چسباس؟ خونه های بزرگی ان معمولا! من هر دفه از کنار یه کودومشون رد می شم آرزوم می شه که یه بار برم توشون! من عاشق این خونه هام!!
just like heaven رو دیدین؟؟ اون باغه هست که دیوید ساخته! نمی شه یکی منو ورداره ببره اونجا؟؟!
و بدتر از همه اینا!! این عکسای کیش من و همسری رو که ندیدین!!!! من کیش می خواااااااااااااام!!! :((

پ.ن: خیلی ربط داشت اون شعر بالا به پستم نه؟؟!!

پ.پ.ن: اینجا هی ساکت می مونه! مجبورم بیام یه چیزی بگم که نوشتن یادم نره...نوشتن هم منو یادش نره!!!

سیصد و سی و ششمین کوزه عسل

۱. آروم ترین جای دنیا بود...آروم ترین جایی که می تونستی وسط شلوغی میدون راه آهن پیداش کنی و بهش پناه ببری! یه سر در کوچیک اما واقعا زیبا٬ با یه کاشی کاری منحصر بفرد...با اون شیشه های رنگی بالای در٬ با اون گلدونای جلوی پنجره و مهره های آویخته جلوی ورودی که به شکل "هو الرزاق" وایساده بودن...اولین عکس العملی که نشون دادم این بود که گفتم: وای چقدر نقلی و بامزه س! ولی خوب! اصلا نقلی نبود! سهیل مهره ها رو زد کنار. پامو که از اینور ورودی گذاشتم اونور انگار موج آرامش اونجا منو گرفت. بوی خوب قلیون و چایی با هم قاطی شده بود و حس خاصی داده بود به اونجا. خدایا لباساشون! همه شون با بلوز های شیری و جلیقه های قهوه ای و گیوه و کلاه های قلمبه! دور تا دور تا چشم کار می کرد تابلوهای نقاشی و نقالی و گلدون سبز و عکس های قدیمی تختی و بقیه پهلوون ها بود...قوری های رنگ و وارنگ چینی و استکان های کمرباریک و قلیون هایی که عکس کله این یارو رو داشتن! کیه؟ نادر شاه؟ آخ که من عاشق اون میزه شده بودم که دم در یه مرده پشتش نشسته بود و جلوش یه ماشین حساب بود فقط و یه بشقاب مسی!! نه کامپیوتری٬ نه دفتر دستکی! فقط می رفتی می گفتی اینو خوردم اینو خوردم اینو خوردم و اون برات تو ماشین حساب می زد و بهت می گفت! تو این دنیای دروغ و دغل دیگه کی میاد اینقدر لوطی حرف مردم رو باور کنه؟ آخ که چقدر تخت هاش عالی بودن! چقدر اون زنگ زورخونه بالای سکو زیبا بود. چقدر اون تابلوی نقاشی بهرام گور آدم رو می برد به ۵۰- ۶۰ سال پیش. سهیل می گفت دلت می خواست همین الان که نشستی اینجا یوهو برگردی به پنجاه سال پیش؟ نمی دونست که من همیشه آرزوم بوده زندگی تو اون زمان! حتی شاید قبل تر از اون!
یکی چایی می آورد و با یه دستش ۶ تا استکان رو می گرفت! اون یکی سینی دیزی رو روی سرش می آورد! یکی دیگه شون مثل فرفره سفره می آورد پهن می کرد جلومون و ماست و ترشی و دوغ رو تو این ظرف های سفالی آبی می ذاشت جلومون و یه سبد پر سبزی خوردن تازه با چندتا تیکه سنگک داغ مهمونمون می کرد. دیگه نه خبری از سوسول بازی های بقیه قهوه خونه ها بود نه مکثِ به قصد و اعصاب خورد کن جوجه کارگرای اونجا که زل می زنن تو تخم چشم آدم! اینا با سرهای پایین و مودب و فرز همه چیز رو جلوت می چیدن و می رفتن. اصلا اگر می دیدن با خانواده اومدی که کارشون تند و تیزتر هم می شد. چه امنیتی داشت! یه نقاشی بود روبرومون به دیوار که تجسم همه آروزهای من بود! شاید خنده دار باشه. اما من عاشق اونجور لباس پوشیدن های زن های قدیمم که ابروهای پیوشته داشتن و چارقد سرشون می کردن و شلوارای پفی می پوشیدن با یه دامن دور چین و یه ژیله دست دوزی شده! مردام سیبیل داشتن از این سر به اون سر :) این نقاشیه دقیقا همین بود! یه زن و مرد قجری کنار هم نشسته بودن و عکسشون افتاده بود تو آینه کنار دستشون! آخی :)  من تا حالا دیزی نخورده بودم. می ترسیدم بودی دنبه بده! ولی دیزی این قهوه خونه آذری عالیه!! حتی جوجه ش! برید! حتما برید قهوه خونه آذری ! ما اتفاقی و به توصیه برادر همسری رفتیم. اما بعد یوهو دیدیم سر از جایی در آوردیم که همه چیش ۲۰ ه و چقدر جایزه برده از اینور اونور! قهوه خونه آذری جاییه که اگه تهرانی هستی و نبینی ش واقعا نصف عمرت بر فناس!!

۲. همه فیلم ها بودن. اما من می خواستم و اصرار داشتم که بریم آواز گنجشک ها! چون برای من همیشه شنیدن اسم مجید مجیدی مساوی بوده با دنیای پاک و بی آلایش بچه ها . دنیای دغدغه های پاکی که از نظر بزرگترها بی خود و بی اهمیتن! اما از تظر بچه ها به اندازه زندگیشون مهمه! دنیا دنیا فیلم بذارن جلوی من می گم هیچی فیلمای مجید مجیدی نمی شه! اون هیچوقت از بازیگرای معروف استفاده نمی کنه. هیچوقت دنبال سوژه های تلخ و آلوده دنیای ماشینی نمی ره. به نظر من مجید مجیدی سالم ترین کودک درون رو داره!
آواز گنجشک ها گرچه اینبار فقط مختص بچه ها نبود. ( برعکس به رنگ خدا یا بچه های آسمان) اما شخصیت نقش اول فیلم همون لطافت بچگونه ای رو داشت که شخصیت های کوچیک همیشگی داستان های مجیدی دارن. همونقدر ساده٬ همونقدر آروزهای کوچیک و عجیب و همونقدر محبوب خدا! لذت بردم! فقط می تونم همین رو بگم که من از لحظه لحظه آواز گنجشک ها لذت بردم :)
پ.ن: بعد از مدت ها به پای یه فیلم اشک ریختم...
درباره مجید مجیدی: (+)

۳. درد یعنی اینکه وقتی پا توی بهشت زهرا می ذاری ٬ سر یه مزار بر حسب ادب و وظیفه بری...سر یه مزار با بغض و عشق... و دقیقا هم نفر اول از گوشت و پوست خودت باشه و نفر دوم هیچ نسبت خونی ای باهات نداشته باشه...! درد داره...درد...

سیصد و هفدهمین کوزه عسل

= یا خدا! این بلاگفا جنی شده!! ورداشتم یه پست به چه بلند بالایی نوشته م دیروز٬ بعدشم پابلیشش کرده بودم٬ بعدشم قشنگ افتاده بود رو صفحه! امروز اومدم کامنت چک کنم می بینم هیچی نیست دقیقا از اون پست روی صفحه م!! یعنی همه پست ها بودن ها! اما این یه دونه انگار خواب دیده م که نوشته مش! همین پست پایینیه ها!!

= موج منفی دارم! دلم یه جوریه. یه اضطرابی همش باهامه. می دونم حجم کارای عقب افتاده م یا نگرانی از کارایی که  در پیش رو دارم بهش دامن می زنه. اما ریشه ش رو هرچی می گردم پیدا نمی کنم.
نیمه شعبان هم نزدیکه. مونده م با این انرژی حبس شده - به قول صورتی - چیکار کنم. می دونم که امسال هم می گذره و من پام رو توی هیچ جشنی نمی ذارم :(

پ.ن: یکی بیاد یه چیزی بگه...یه چیزی که دلمو باز کنه....