چهارصد و سیزدهمین کوزه عسل
تو بخار حموم و زیر آب داغ داشتم به جمله هایی فکر می کردم که باید تا یکی دوماه دیگه برای آقای صاد ردیف می کردم تا قانعش کنم که منو مرخص کنه برم پی کارم! جمله هایی که باید محکم و مستند می بودن تا عجیب٬ احمق٬ ضعیف با از زیر کار در رو به نظر نیام! واقعیتش به این نتیجه رسیده بودم که من مال این کار نیستم. تیچینگ چیزی نیست که منو ارضا کنه. و بدتر از اون با شاگردایی که این ترم باهاشون دست به یقه م بعید می دونستم تا آخر ترم دووم بیارم و از کوره در نرم! با اینکه تا حالا بیشتر از ۵ تا کلاس با بچه های کوچیک داشتم این اولین ترمیه که هنوز ۵ جلسه از ترم نگذشته عاصی شدم و احساس می کنم باید با بولدزر از رو بچه ها رد شم!!!
نشده بود تا حالا همون جلسه ی اول با بچه های به کلاس کلاهمون بره تو هم! این ترم نمی دونم چرا اینا این حالن!! انگار هر سال بچه ها بدتر می شن! بی ادب تر و پر رو تر و غیرقابل تحمل تر! گاهی برام سوال می شه که پدر مادرای این بچه ها واقعا چیکار می کنن؟؟ یعنی از بچه داری جز پر کردن شیکمش و تمیز کردن زیرش چیز دیگه ای هم حالیشونه؟؟ آدم حالش بد می شه حرکات اینا رو می بینه! قبلا یادمه فقط آدم با نوجوونا مشکل رفتاری پیدا می کرد. الان بچه ها از ۷ ۸ سالگی غیر قابل تحمل ان!! فکر کن!! منی که خودم یکی باید بیاد بهم یاد بده چه جوری حرف بزنم و چی بگم و چه جوری با ادب باشم رفته بودم رو منبر واسه اینا روضه ی مودب بودن می خوندم!
خلاصه...تو کف و صابون و حباب غرق بودم که یوهو انگار یکی محکم زد تو سرم! در گوشمم داد زد: خره! انقد زود جا زدی؟؟ تو اونی نبودی که می گفتی توی هرموقعیتی که قرار بگیری بهترینش می شی؟؟
منم که هم خیلی دردم گرفته بود هم پرده ی گوشم پاره شده بود یکم خودمو جمع و جور کردم و جمله های در حال پروازمم از اینور اونور مشت کردم و دمم رو گذاشتم رو کولم و د در رو! این شد که امروز که رفتم سر کلاس بعد از دو هفته قلق بچه ها رو پیدا کردم و اتفاقا خیلی هم بهمون خوش گذشت! ساعت کاری آموشگاه که تموم شد ٬ وقتی کتابامو زدم زیر بغلم و قدم زنون خیابون دراز دوست داشتنیم رو اومدم پایین ٬ نسیم پاییزی که بهم خورد٬ پر شدم از حس خوب تونستن! هنوزم احتمالش زیاده که از ترم بعد دیگه نرم موسسه. اما امروز واقعا به این حس نیاز داشتم ...به حس کم نیاوردن! :)
پ.ن: تو این روزای گند که قلبم بدجوری مچاله س ٬ خوشی هفته م کلاس عکاسیمه. واقعا دوسش دارم :)
پ.پ.ن: چند روز پیش همسری می خواست بره عروسی دوستش. خیلی هم جاش بود که کروات بزنه. ولی نه من بلد بودم گره شو نه اون
! واسه همین دقیقا در حالتی که همسری داشته یه لنگه پا م یدویید و کفشش رو پاش می کرد که بره من از دوست دانشمندم - اینترنت - کمک گرفتم و به این کشف بزرگ رسیدم که چه جوری می شه کروات مصیبت رو بست! منتها یکم دیر شده بود. چون اون موقعی که من داشتم داد می زدم یافتم یافتم٬ همسری در حال پارک کردن دم در سالن عروسی بود!
ولی ما که بخیل نیستیم. بذار دو تا آدم هم از اینجا بستن کروات رو یاد بگیرن!
اینجا اینجا اینجا اینجا اینجا اینجا اینجا اینجا اینجا
بعدا نوشت:
بشنوید ... (+)
در من غم بیهودگی ها می زند موج
در تو غروری از توان من فزون تر...

این چند وقته ٬ یعنی از همون یه ماه قبل عید انقدر فیلم اومد تو خونه ما که من به اندازه تمام این یه سالی که گذشت فیلم دیدم! از ایرانی و خارجی گرفته تا جدید و قدیم! یکی از بهترین هاش The curious case of Benjamin Button بود! مخصوصا با اون گریم عالی و بازی عالی تره برد پیت! و البته از حق نمی شه گذشت که موضوعش واقعا تک بود! من دیدن این فیلم رو جداً توصیه می کنم!!
بعدی Slumdog Millionaire بود! اولش به خاطر اسکاری که برده بود دیدمش. اما بعد دیدم واقعا ارزش دیدن رو داشت! جالبیش به اینه که با اینکه کارگردانش هندی نیس ولی یه شمه هایی از فیلمای هندی داره
بعدی Changeling بود که بر مبنای یه داستان واقعی ساخته شده بود و واقعا آنجلینا جولی بازی خیره کننده ای توش داشت. البته بگم یکم فیلمش دپرس کننده س ها!! :(

دیگه چی دیدم؟ م م م...Sweet November که یه لاو استوری نیمه هپی اندینگ بود. واسه فراغت ذهن بدک نبود. مثه وقتایی که مغز آدم خسته س و نیاز به یه رمان آبکی داره اینم واسه اینکه دلت شاد شه بد نبود! Dark Night هم که تی وی زحمت کشید و نشون داد با اون سانسورای مسخره ش! البته من چون اصلا نمی دونستم بتمن کدامین عنصر چهارپا تشریف دارن مجبور شدم Batman Begins رو هم ببینم. باید اعتراف کنم حتی قد اسپایدر من هم لذت نبردم ازشون! البته جز بازی عالی اون یارو جوکر!
دیگه...Revolutionary Road بود که وسطاش خسته شدم و خاموشش کردم! فکر کن! منی که هیچ فیلمی رو نصفه نمی بینم!! بعد یکی از همکارام گفت خره این فیلمه خیلی قشنگه! چرا نصفه دیدیش! منم تا تهش رو دیدم!! م م م...بد نبود! آره خوب...حس زنه رو خیلی خوب می شد فهمید! مخصوصا خانوما خوب می فهمن! ولی کلا اعصاب نمی ذاشت واسه آدم دیگه!!
The Kung Fu Panda عزیز دل من بووووووووود!
بهش پناه ببری! یه سر در کوچیک اما واقعا زیبا٬ با یه کاشی کاری منحصر بفرد...با اون شیشه های رنگی بالای در٬ با اون گلدونای جلوی پنجره و مهره های آویخته جلوی ورودی که به شکل "هو الرزاق" وایساده بودن...اولین عکس العملی که نشون دادم این بود که گفتم: وای چقدر نقلی و بامزه س! ولی خوب! اصلا نقلی نبود! سهیل مهره ها رو زد کنار. پامو که از اینور ورودی گذاشتم اونور انگار موج آرامش اونجا منو گرفت. بوی خوب قلیون و چایی با هم قاطی شده بود و حس خاصی داده بود به اونجا. خدایا لباساشون! همه شون با بلوز های شیری و جلیقه های قهوه ای و گیوه و کلاه های قلمبه! دور تا دور تا چشم کار می کرد تابلوهای نقاشی و نقالی و گلدون سبز و عکس های قدیمی تختی و بقیه پهلوون ها بود...قوری های رنگ و وارنگ چینی و استکان های کمرباریک و قلیون هایی که عکس کله این یارو رو داشتن! کیه؟ نادر شاه؟ آخ که من عاشق اون میزه شده بودم که دم در یه مرده پشتش نشسته بود و جلوش یه ماشین حساب بود فقط و یه بشقاب مسی!! نه کامپیوتری٬ نه دفتر دستکی! فقط می رفتی می گفتی اینو خوردم اینو خوردم اینو خوردم و اون برات تو ماشین حساب می زد و بهت می گفت! تو این دنیای دروغ و دغل دیگه کی میاد اینقدر لوطی حرف مردم رو باور کنه؟ آخ که چقدر تخت هاش عالی بودن! چقدر اون زنگ زورخونه بالای سکو زیبا بود. چقدر اون تابلوی نقاشی بهرام گور آدم رو می برد به ۵۰- ۶۰ سال پیش. سهیل می گفت دلت می خواست همین الان که نشستی اینجا یوهو برگردی به پنجاه سال پیش؟ نمی دونست که من همیشه آرزوم بوده زندگی تو اون زمان! حتی شاید قبل تر از اون!
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)