۱. آروم ترین جای دنیا بود...آروم ترین جایی که می تونستی وسط شلوغی میدون راه آهن پیداش کنی و بهش پناه ببری! یه سر در کوچیک اما واقعا زیبا٬ با یه کاشی کاری منحصر بفرد...با اون شیشه های رنگی بالای در٬ با اون گلدونای جلوی پنجره و مهره های آویخته جلوی ورودی که به شکل "هو الرزاق" وایساده بودن...اولین عکس العملی که نشون دادم این بود که گفتم: وای چقدر نقلی و بامزه س! ولی خوب! اصلا نقلی نبود! سهیل مهره ها رو زد کنار. پامو که از اینور ورودی گذاشتم اونور انگار موج آرامش اونجا منو گرفت. بوی خوب قلیون و چایی با هم قاطی شده بود و حس خاصی داده بود به اونجا. خدایا لباساشون! همه شون با بلوز های شیری و جلیقه های قهوه ای و گیوه و کلاه های قلمبه! دور تا دور تا چشم کار می کرد تابلوهای نقاشی و نقالی و گلدون سبز و عکس های قدیمی تختی و بقیه پهلوون ها بود...قوری های رنگ و وارنگ چینی و استکان های کمرباریک و قلیون هایی که عکس کله این یارو رو داشتن! کیه؟ نادر شاه؟ آخ که من عاشق اون میزه شده بودم که دم در یه مرده پشتش نشسته بود و جلوش یه ماشین حساب بود فقط و یه بشقاب مسی!! نه کامپیوتری٬ نه دفتر دستکی! فقط می رفتی می گفتی اینو خوردم اینو خوردم اینو خوردم و اون برات تو ماشین حساب می زد و بهت می گفت! تو این دنیای دروغ و دغل دیگه کی میاد اینقدر لوطی حرف مردم رو باور کنه؟ آخ که چقدر تخت هاش عالی بودن! چقدر اون زنگ زورخونه بالای سکو زیبا بود. چقدر اون تابلوی نقاشی بهرام گور آدم رو می برد به ۵۰- ۶۰ سال پیش. سهیل می گفت دلت می خواست همین الان که نشستی اینجا یوهو برگردی به پنجاه سال پیش؟ نمی دونست که من همیشه آرزوم بوده زندگی تو اون زمان! حتی شاید قبل تر از اون!
یکی چایی می آورد و با یه دستش ۶ تا استکان رو می گرفت! اون یکی سینی دیزی رو روی سرش می آورد! یکی دیگه شون مثل فرفره سفره می آورد پهن می کرد جلومون و ماست و ترشی و دوغ رو تو این ظرف های سفالی آبی می ذاشت جلومون و یه سبد پر سبزی خوردن تازه با چندتا تیکه سنگک داغ مهمونمون می کرد. دیگه نه خبری از سوسول بازی های بقیه قهوه خونه ها بود نه مکثِ به قصد و اعصاب خورد کن جوجه کارگرای اونجا که زل می زنن تو تخم چشم آدم! اینا با سرهای پایین و مودب و فرز همه چیز رو جلوت می چیدن و می رفتن. اصلا اگر می دیدن با خانواده اومدی که کارشون تند و تیزتر هم می شد. چه امنیتی داشت! یه نقاشی بود روبرومون به دیوار که تجسم همه آروزهای من بود! شاید خنده دار باشه. اما من عاشق اونجور لباس پوشیدن های زن های قدیمم که ابروهای پیوشته داشتن و چارقد سرشون می کردن و شلوارای پفی می پوشیدن با یه دامن دور چین و یه ژیله دست دوزی شده! مردام سیبیل داشتن از این سر به اون سر :) این نقاشیه دقیقا همین بود! یه زن و مرد قجری کنار هم نشسته بودن و عکسشون افتاده بود تو آینه کنار دستشون! آخی :)  من تا حالا دیزی نخورده بودم. می ترسیدم بودی دنبه بده! ولی دیزی این قهوه خونه آذری عالیه!! حتی جوجه ش! برید! حتما برید قهوه خونه آذری ! ما اتفاقی و به توصیه برادر همسری رفتیم. اما بعد یوهو دیدیم سر از جایی در آوردیم که همه چیش ۲۰ ه و چقدر جایزه برده از اینور اونور! قهوه خونه آذری جاییه که اگه تهرانی هستی و نبینی ش واقعا نصف عمرت بر فناس!!

۲. همه فیلم ها بودن. اما من می خواستم و اصرار داشتم که بریم آواز گنجشک ها! چون برای من همیشه شنیدن اسم مجید مجیدی مساوی بوده با دنیای پاک و بی آلایش بچه ها . دنیای دغدغه های پاکی که از نظر بزرگترها بی خود و بی اهمیتن! اما از تظر بچه ها به اندازه زندگیشون مهمه! دنیا دنیا فیلم بذارن جلوی من می گم هیچی فیلمای مجید مجیدی نمی شه! اون هیچوقت از بازیگرای معروف استفاده نمی کنه. هیچوقت دنبال سوژه های تلخ و آلوده دنیای ماشینی نمی ره. به نظر من مجید مجیدی سالم ترین کودک درون رو داره!
آواز گنجشک ها گرچه اینبار فقط مختص بچه ها نبود. ( برعکس به رنگ خدا یا بچه های آسمان) اما شخصیت نقش اول فیلم همون لطافت بچگونه ای رو داشت که شخصیت های کوچیک همیشگی داستان های مجیدی دارن. همونقدر ساده٬ همونقدر آروزهای کوچیک و عجیب و همونقدر محبوب خدا! لذت بردم! فقط می تونم همین رو بگم که من از لحظه لحظه آواز گنجشک ها لذت بردم :)
پ.ن: بعد از مدت ها به پای یه فیلم اشک ریختم...
درباره مجید مجیدی: (+)

۳. درد یعنی اینکه وقتی پا توی بهشت زهرا می ذاری ٬ سر یه مزار بر حسب ادب و وظیفه بری...سر یه مزار با بغض و عشق... و دقیقا هم نفر اول از گوشت و پوست خودت باشه و نفر دوم هیچ نسبت خونی ای باهات نداشته باشه...! درد داره...درد...