چهارصد و پنجمین کوزه عسل
سریال خانه ی سبز رو یادتونه؟؟ این آپارتمان ما هم خانه ی زردیه در نوع خودش!! کلا همه خوچحال! همه صمیمی! همه ناز! مامان!! بذارین از همون بدو ورود براتون بگم که خوب این خانه ی زرد رو تصور کنین!!
یه عدد خرس قهوه ای رو تصور بفرمایین که با تئودور نازنینش (ماچینمون دیگه بی حواس!) داره می یاد و خیز برداشته که بپیچه رو پل پارکینگ! در همین هنگام با این صحنه مواجه می شه: >----< !! این > یه رنو کارت بنزینیه که از سمت راست چسبونده تو پل!!! این < هم یه فاکتور متغیره!! یه دفعه پرایده یه دفعه پژوه یه دفعه هم بنزه!! خلاصه که هر کی هست علاقه ی زیادی داره به لب گرفتن از این پل در پارکینگ ما!!! این خرسیه به هر بدبختی هست خودشو می کشونه رو پل. بعد پیاده می شه که در و باز کنه. اول که یه خانومه با سگ خوچگلش میاد و رد می شه و سگه خیلی وهربون براش دندون نشون می ده! بعد هم کلیدو که می ندازه تو در مجبور می شه ۵۲ دور بچرخوندش که در باز شه! اونوقت می بینه هر ۶ تا چفت در رو از بالا و پایین انداختن!! اینجاس که حالی می ده به نوامیس اون همسایه جوگیری که کوری مزمن داره و روز روشن رو نمی تونه از شب تاریک تشخیص بده!!! بعدش هم یاد یه خاطره از روزی می افته که وقتی می خواست در رو باز کنه یوهو هر سه تا لنگه در با هم باز شدن چون هیچ چفت و قفلی سر جاش نبود!!!! به این می گن هماهنگی در آپارتمان! بعد نگاهش می افته به ماشین همسایه روبروییها که دقیقا اینطوری / پارک شده و کـ ـ ـون اش نصف پارکینگ اونا رو گرفته!! یه دیداری هم با نوامیس اونا تازه می کنه و با خودش آرزوی هر روزه ش رو تکرار می کنه که ای خدا چی می شد این آقای الف اینا یــــــــــــــــــــــــــــــه روز این لگن رو از خونه می بردن بیرون!!! بعد هم می ره سوار ماشینش می شه و ۶۷۳ بار عقب و جلو می کنه تا بالاخره ماشین رو تو پارکینگ جا بده! بعد پیاده می شه و در همین لحظه س که رئیس عزیز آپارتمان رو می بینه! همون آقای مهربونی که یکی از آرزوهاشون در نداشتن واحدهاس تا راحت تر بتونن تو زندگی خصوصی همسایه ها دخالت کنن! خرسی بازم در خاطراتش غوطه ور می شه و یاد روز اولی می افته که داشتن جاهاز می بردن خونه شون. بعد دلش حسابی از یادآوری استقبال گرم همسایه هاشون ضعف می ره! یادش میاد همون شب یه کره خری در آپارتمان رو باز گذاشته بوده و یکی از این همسایه های دوست داشتنی زنگ واحدشون رو زده بوده که ما می خوایم اینجا زندگی کنیم ها!!!!! خلاصه آقای رئیس که می ره و خرسی هم از خاطره شب قبلش که ساعت ۱۲ شب آقای رئیس زنگ خونه شون رو زده بوده که این ماشینی که جای ماشین آقای الف تو پارکینگشون پارکه مال کیه٬ می گذره٬ تازه متوجه بوی دوست داشتنی سیگاری می شه که کل ساختمون رو برداشته! و بعد خرسی مثل همیشه که از شنیدن این بو خیلی خوش اخلاق می شه ٬ یادش می افته که ماه رمضون هم هست و بیشتر خوشحال می شه!!!! می ره و سوار آسانسور می شه و دکمه ۳ رو می زنه. در آسانسور رو که باز می کنه چشمش به جمال فیها خالدون منزل آقای الف اینا روشن می شه که در واحدشون رو چارطاق باز گذاشتن و دارن با یه موسیقی لطیف و صدای بسیار آروم (!!!!!) جارو برقی می کشن!!! کلید رو می ندازه تو در و به محض ورود و استنشاق بوی خوش سیگار که از پارکینگ دویده اومده تو واحد مشعوف می شه و دیگه نه تنها با نوامیس که با همه اجداد آقای سیگاری دیده بوسی می کنه!! لباسا رو همون وسط می کنه و کولر رو می زنه. ساعت رو که نگاه می کنه می بینه ۳ بعد الظهر یه روز گرم تابستونیه. یکم که خنک می شه خودش رو می ندازه رو تخت که خستگی اینهمه خوشحالی رو از تنش در بکنه که شیفت اقای همسایه ی طبقه پایین شروع می شه!!! دوپس دوپس دوپس!!!! این گندم ها رو دیدین می خوان الکشون کنن می ریزنشون رو الک می ندازنشون بالا پایین؟؟ این تخت خرسی اینا هم می شه همون الکه خرسی هم می شه همون گندمه!!! خلاصه خرسی که خسته شده از اینهمه زیارت و دیده بوسی بالش رو از این گوشش می کنه تو و از اون یکی تا نصفه می کشه بیرون و می خوابه! دقیقا ۵ دقیقه از خوابش که می گذره دختر بچه های نازنین همسایه هاشون که تو کوچه دارن فوتبال بازی می کنن(!) زنگ واحد رو می زنن که توپمون افتاده تو حیاط شما!!!خرسی هم خوشحال و خندون خواب رو می بوسه می ذاره کنار و میاد تو آشپزخونه که شام درست کنه! در همین حین هم به این فکر می کنه که چقدر خوبه آدم یه همسایه داشته باشه که اینجوری پیاز داغ دوست داشته باشه و روزی ۲۴ وعده پیاز داغ درست کنه و اصرار هم داشته باشه پنجره رو به نور گیر رو باز بذاره تا همه همسایه ها در این شادی شریک شن! در همین افکاره که صدای قربون صدقه رفتن های خانوم و آقای همسایه بلند می شه! و نمی دونم چرا انقدر هم اصرار دارن خواهر و مادر همدیگه رو تو قربون صدقه هاشون شریک کنن! هی هم با انواع کش جمله بسازن!! کلی هم در حین قربون صدقه خودشون رو به در و تخته می کوبن! در این لحظاته که خرسی عمیقا و از ته قلبش برای بودن توی یه همچین جو دوست داشتنی و میون اینهمه همسایه گوگولی مگولی قند آب می شه و نمی دونه چطوری اینهمه عشق رو بپاچه بیرووووون!!! تازه دیگه اینو نمی گم که آقای همسایه طبقه پایین شب جمعه ها که می شه جدا از صدای دوپس دوپسش چه صداهای نازی من جمله صدای جیغ های شادناک چندتا خانم عزیز از واحدش میاد که با انرژی تمام دارن می رقصن!!
حالا درک می کنین چرا خونه ی ما یه چیزی تو مایه های همون خانه ی سبزه ؟؟؟
هفته پیش که با آبجی خرسه رفته بودیم یافت آباد٬ سر ظهر خسته و کوفته به این نتیجه رسیدیم که بریم اول غذا بخوریم تا مخمون دوباره کار کنه. این شد که سر از رستوران ونوس٬ روبروی بازار مبل ایران٬ روبروی این راهروه که اسمش حافظ بود٬ در آوردیم! جدا از فضای خیلی قشنگ و غذای عالی و سرویس دهی و ادب بالای گارسون های اونجا - که ما واقعا برای اون منطقه بعید می دونستیم - چیزی که اون ناهار رو خاطره انگیز و دوست داشتنی کرد بودن من و آبجی خرسه توی یه رستوران کنار هم بود! این اولین بار بود که ما دوتایی با هم پشت به میز گنده گرد نشسته بودیم و واسه خودمون از سالاد بار قلمبه قلمبه سالاد می کشیدیم می آوردیم و هرچی می خواستیم سفارش می دادیم! اینم از اون غیر عادی بودن هایی که همیشه منو غافلگیر می کنه....آبجی خرسه خیلی اهل رستوران رفتن نیس. یعنی شوهرش نیس در واقع. اما اون روز انقدر بهمون خوش گذشت که اون گشتن های بی پایان خستگی مفرط رو تبدیل کرد به یه خاطره شیرین. بعضی چیزا اگه عادت باشن چقدر خوبن...مثه عادت با هم بودن...
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)