چهارصد و پنجمین کوزه عسل

سریال خانه ی سبز رو یادتونه؟؟ این آپارتمان ما هم خانه ی زردیه در نوع خودش!! کلا همه خوچحال! همه صمیمی! همه ناز! مامان!! بذارین از همون بدو ورود براتون بگم که خوب این خانه ی زرد رو تصور کنین!!
یه عدد خرس قهوه ای رو تصور بفرمایین که با تئودور نازنینش (ماچینمون دیگه بی حواس!) داره می یاد و خیز برداشته که بپیچه رو پل پارکینگ! در همین هنگام با این صحنه مواجه می شه: >----< !! این > یه رنو کارت بنزینیه که از سمت راست چسبونده تو پل!!! این < هم یه فاکتور متغیره!! یه دفعه پرایده یه دفعه پژوه یه دفعه هم بنزه!! خلاصه که هر کی هست علاقه ی زیادی داره به لب گرفتن از این پل در پارکینگ ما!!! این خرسیه به هر بدبختی هست خودشو می کشونه رو پل. بعد پیاده می شه که در و باز کنه. اول که یه خانومه با سگ خوچگلش میاد و رد می شه و سگه خیلی وهربون براش دندون نشون می ده! بعد هم کلیدو که می ندازه تو در مجبور می شه ۵۲ دور بچرخوندش که در باز شه! اونوقت می بینه هر ۶ تا چفت در رو از بالا و پایین انداختن!! اینجاس که حالی می ده به نوامیس اون همسایه جوگیری که کوری مزمن داره و روز روشن رو نمی تونه از شب تاریک تشخیص بده!!! بعدش هم یاد یه خاطره از روزی می افته که وقتی می خواست در رو باز کنه یوهو هر سه تا لنگه در با هم باز شدن چون هیچ چفت و قفلی سر جاش نبود!!!! به این می گن هماهنگی در آپارتمان! بعد نگاهش می افته به ماشین همسایه روبروییها که دقیقا اینطوری / پارک شده و کـ ـ ـون اش نصف پارکینگ اونا رو گرفته!! یه دیداری هم با نوامیس اونا تازه می کنه و با خودش آرزوی هر روزه ش رو تکرار می کنه که ای خدا چی می شد این آقای الف اینا یــــــــــــــــــــــــــــــه روز این لگن رو از خونه می بردن بیرون!!! بعد هم می ره سوار ماشینش می شه و ۶۷۳ بار عقب و جلو می کنه تا بالاخره ماشین رو تو پارکینگ جا بده! بعد پیاده می شه و در همین لحظه س که رئیس عزیز آپارتمان رو می بینه! همون آقای مهربونی که یکی از آرزوهاشون در نداشتن واحدهاس تا راحت تر بتونن تو زندگی خصوصی همسایه ها دخالت کنن! خرسی بازم در خاطراتش غوطه ور می شه و یاد روز اولی می افته که داشتن جاهاز می بردن خونه شون. بعد دلش حسابی از یادآوری استقبال گرم همسایه هاشون ضعف می ره! یادش میاد همون شب یه کره خری در آپارتمان رو باز گذاشته بوده و یکی از این همسایه های دوست داشتنی زنگ واحدشون رو زده بوده که ما می خوایم اینجا زندگی کنیم ها!!!!! خلاصه آقای رئیس که می ره و خرسی  هم از خاطره شب قبلش که ساعت ۱۲ شب آقای رئیس زنگ خونه شون رو زده بوده که این ماشینی که جای ماشین آقای الف تو پارکینگشون پارکه مال کیه٬ می گذره٬ تازه متوجه بوی دوست داشتنی سیگاری می شه که کل ساختمون رو برداشته! و بعد خرسی مثل همیشه که از شنیدن این بو خیلی خوش اخلاق می شه ٬ یادش می افته که ماه رمضون هم هست و بیشتر خوشحال می شه!!!! می ره و سوار آسانسور می شه و دکمه ۳ رو می زنه. در آسانسور رو که باز می کنه چشمش به جمال فیها خالدون منزل آقای الف اینا روشن می شه که در واحدشون رو چارطاق باز گذاشتن و دارن با یه موسیقی لطیف و صدای بسیار آروم (!!!!!) جارو برقی می کشن!!! کلید رو می ندازه تو در و به محض ورود و استنشاق بوی خوش سیگار که از پارکینگ دویده اومده تو واحد مشعوف می شه و دیگه نه تنها با نوامیس که با همه اجداد آقای سیگاری  دیده بوسی می کنه!! لباسا رو همون وسط می کنه و کولر رو می زنه. ساعت رو که نگاه می کنه می بینه ۳ بعد الظهر یه روز گرم تابستونیه. یکم که خنک می شه خودش رو می ندازه رو تخت که خستگی اینهمه خوشحالی رو از تنش در بکنه که شیفت اقای همسایه ی طبقه پایین شروع می شه!!! دوپس دوپس دوپس!!!! این گندم ها رو دیدین می خوان الکشون کنن می ریزنشون رو الک می ندازنشون بالا پایین؟؟ این تخت خرسی اینا هم می شه همون الکه خرسی هم می شه همون گندمه!!! خلاصه خرسی که خسته شده از اینهمه زیارت و دیده بوسی بالش رو از این گوشش می کنه تو و از اون یکی تا نصفه می کشه بیرون و می خوابه! دقیقا ۵ دقیقه از خوابش که می گذره دختر بچه های نازنین همسایه هاشون که تو کوچه دارن فوتبال بازی می کنن(!) زنگ واحد رو می زنن که توپمون افتاده تو حیاط شما!!!خرسی هم خوشحال و خندون خواب رو می بوسه می ذاره کنار و میاد تو آشپزخونه که شام درست کنه! در همین حین هم به این فکر می کنه که چقدر خوبه آدم یه همسایه داشته باشه که اینجوری پیاز داغ دوست داشته باشه و روزی ۲۴ وعده پیاز داغ درست کنه و اصرار هم داشته باشه پنجره رو به نور گیر رو باز بذاره تا همه همسایه ها در این شادی شریک شن! در همین افکاره که صدای قربون صدقه رفتن های خانوم و آقای همسایه بلند می شه! و نمی دونم چرا انقدر هم اصرار دارن خواهر و مادر همدیگه رو تو قربون صدقه هاشون شریک کنن! هی هم با انواع کش جمله بسازن!! کلی هم در حین قربون صدقه خودشون رو به در و تخته می کوبن! در این لحظاته که خرسی عمیقا و از ته قلبش برای بودن توی یه همچین جو دوست داشتنی و میون اینهمه همسایه گوگولی مگولی قند آب می شه و نمی دونه چطوری اینهمه عشق رو بپاچه بیرووووون!!! تازه دیگه اینو نمی گم که آقای همسایه طبقه پایین شب جمعه ها که می شه جدا از صدای دوپس دوپسش چه صداهای نازی من جمله صدای جیغ های شادناک چندتا خانم عزیز از واحدش میاد که با انرژی تمام دارن می رقصن!!

حالا درک می کنین چرا خونه ی ما یه چیزی تو مایه های همون خانه ی سبزه ؟؟؟

سیصد و نود و نهمین کوزه عسل

یه عالمه خرید داشتیم. از اون خریدایی که فقط شهروند آرژانتین از پسش برمیاد!! رفتیم خریدامون و کردیم و جیبامونو تکوندیم و اومدیم بیرون. مثه همیشه همسری پیشنهاد آبمیوه پالیزی رو داد و من بر خلاف همیشه قبول کردم!! یه جا گوشه میدون پارک کرد و رفت که آبمیوه بخره. گفتم معجون پعجون نخریا! جوش می زنم! یه چیز خاص بگیر! حالا بعدا می گم چه بلایی به سر من آورد با اون آبمیوه ی خاصش!

هیچی خلاصه. ما یه ۵ دقیقه نشستیم و خودمون و خاروندیم و پشه ها رو شمردیم و زل زدیم به درخت روبرومون که یوهو دیدم یه چیزی تا ته رفت تو چشمم! دسته بادبزن تشریف داشتن!یه آقا پسر بیسیار محترمی قصد کرده بودن به هر طریقی که شده یه بادبزن به ما بفروشن!
اون: خانوم یه بادبزن بخر!
من: مرسی لازم ندارم.
اون: تو رو خدا!
من: دستت درد نکنه نمی خوام.
اون: جون مادرت!
من: نمی خوام آقاجون! مرسی!
اون: جون هرکی دوست داری! تو رو قرآن! تو رو خدا! بخر! بخر! یکی بخر!
من: لازم ندارم بابا! مرسی!

من یه لحظه بعدش مثه چوب خشک شده بودم! نه که با چشماش وردی طلسمی چیزی بهم خونده باشه ها! فقط یه چیزی شنیدم تو مایه های اینکه: اینم که فقط بلده بگه مرسی! گدا گشنه!!!! به خودم که اومدم دیدم اون مگسه هم جلوی شیشه مون ماتش برده بود!! یه خورده خودم و تکون دادم و سعی کردم به اعصابم مسلط شم. برگشتم  ببینم همسری کجاس یوهو همه تصویر رو ریش یه آقاهه پر کرد! "خانوم شیشه ماشین رو پاک کنم؟" داشتم نگاش می کردم و تحلیل می کردم که الان باید چی بگم که خودش گفت: من شیشه رو پاک می کنم تا همسرتون بیاد! من گفتم: اجازه بدین خودشون بیان بعد. گفت: به پول شام احتیاج دارم. گفتم: چشم. اجازه بدین بیان خودشون. من حرف بدی زدم؟؟ نه جون قهوه ای! حرف بدی زدم؟؟ پس چرا آقاهه گفت: از اول بگو نمی خوام پول شامتو بدم!!!!!؟؟؟؟

کلافه شدم دیگه! شیشه ها رو دادم بالا و کله م کردم تو بازی موبایل همسری. دیدم یکی می  زنه به شیشه! سرم و هنوز کامل بالا نیاورده بودم که قرمزی آس پاسور چشمهام و پر کرد! کله م و تکون می دم که یعنی نه پدر من! به قیافه ی من میاد پاسور بازی کنم آخه؟؟؟فکر  می کنی آقاهه خیلی مهربون گذاشت رفت؟؟ دقیقا! فقط نمی دونم چرا از رو لباش و حرکت دستش خوندم که یعنی برو بابا!!!!

خیلی جاها منظورم تو وبلاگاس خوندم که می نویسن فلان فقیر اومد دم ماشینم جیگرم براش کباب شد! یا چقده حالم دگرگون شد اون بچه آدامس فروشه رو دیدم! جدا از اینکه فکر می کنم ما این چیزا رو می گیم و می نویسیم که فقط وجدان خودمون رو آسوده کنیم و بگیم مام به فکر درد دیگران هستیم٬ به خاطر یه سری تجربیات  شخصی و دیده های خودم کلا خیلی به نیازمند بودن این آدما اعتقادی ندارم! من زندگی کسی رو از نزدیک دیدم که باعث شد بفهمم اینا خیلی هاشون واقعا اونقدر نیازمند نیستن که نشون می دن! که نیازمند واقعی آبرودار نمی ره گدایی! مادر خود من انقدر دور و برش مستحق واقعی می شناسه که اگه وضع زندگیشون رو ببینی از زندگیت سیر می شی! اما با سیلی صورت خودشون رو سرخ نگه می دارن!

یه خانواده ای هستن که پدر اینا کلا بیماره به نظر من!! اولاش که ازدواج کرده بوده به زور زنش رو می فرستاده گدایی سر خیابون!! در صورتی که هم خودش مغازه داشته هم خانواده ی زنش همیشه کمک های مالی زیادی بهشون می کردن! وقتی هم بچه دار شدن چون بچه هاشون حالا خیلی باهوش نبودن و یکی شونم یکم چهره زیبایی نداشت به زور می فرستادشون گدایی!! نه فقط سر خیابون که می فرستاده شون مثلا کبابی که غذا گدایی کنن واسه ایشون! چون هوس کباب کرده بودن و می مردن اگه پولش رو می دادن! این بجه ها اصلا با فرهنگ گدا منشی بزرگ شدن! حتی الانشم که از زیر دست پدره در اومدن یه شمه هایی از این حس رو نشون می دن!

یکی بود می گفت یه فقیری اومد پیش من بهم گفت گشنمه پول بده غذا بخرم. بهش گفتم بیا من الان برات ساندویچ می گیرم! می گفت هرچی اصرار کردم نیومد!!!!

اونموقع که من می رفتم دانشگاه یه روز صبح یه پیرزنی رو دیدم که نشسته بود رو یه پله. صدام کرد و بهم یه نسخه نشون داد. گفت هزار تومن کم دارم واسه این نسخه! منم دلم سوخت دادم. دو سه روز بعدش تو همون مسیر دیدمش! و شکر خدا از اونجایی که دروغگو فراموشکاره دوباره منو صدا کرد و نسخه ش و بهم نشون داد  و گفت هزار تومن کم داره!!!

می خوام بگم خیلی از این تکدی گرای خیابونی واقعا محتاج نیستن! فقط خیلی پول شیرین و بی دردسریه پول گدایی! اگه آدم می خواد کار خیر بکنه راه های خیلی زیادی هست. انقدر فقیر آبرومند تو همین تهران هست! به خدا یکم چشم بگردونی  توی هر سوراخی یه خانواده رو پیدا می کنی که به نون شبش محتاجه! کافیه دقیق نگاه کنی...

سیصد و هفتاد و هفتمین کوزه عسل

منتظر یک پست انتخاباتی بودم.نمیدونم این نوشته هارو میذاری تا همه بخونن یا نه.اما من دوست داشتم اینجا نظرمو بگم.
دیشب بعد م.ن.ا.ظ.ر.ه به من ثابت شد که احـ=مـ=دی نـ=ژ=اد در شان یک رعیث جمحور نیست.وقتی کسی درمقابل میلیونها بیننده همسر یک مرد رو با اتهامات نا به جا تحقیر میکنه اون هم زنی که تو جامعه ی زنان ما نظیرش به تعداد انگشتان دست هم نمیرسه , از بیحرمتی به ناموس ملت هم هیچ ابایی نداره .همونطور که دیدیم با ایجاد جو رعب و بی امنیتی ناموس مردم را در مقابل چشم همسرانشان ارشاد کردند...
دلم میخواست بدانم اگر عکس همسر او را اینطور با تحقیر رو به سوی دوربین میگرفتند عکس العملش چه بود.
در برابر وقار و متانت موثوی, با کمال بی شخصیتی برای تخریب او با پوزخندی تحقیر آمیز به متهم کردن مدافعان او پرداخت و مثل آدم های بیسواد با مقایسه احمقانه زمان جنگ(دوران موثوی) و امروز جامعه سعی در مبری کردن خود از اشتباهات فاحشش کرد بدون اینکه بخواهد حتی به یکی از آنها اقرار کند. فقط و فقط چون دست خالی بود.
اگر امروز مدافعان اوپرچم سبز ما را که تنها بهانه ای برای گرد هم آمدن ماست زیر سوال می برند ما فراموش نکرده ایم که سالهاست زیر پوشش این چفیه ها که روزی با ارزش بود چه به روز مردم آورده اند.
من برای کسانی که چرب زبانی و تحکم و تحقیر در کلام احـ=مـ=دی نـ=ژ=اد را (که گویی برای اینکار تعلیم دیده)نشانه قدرت و لیاقت او میدانند متاسفم.باید اعتراف کرد که احـ=مـ=دی نـ=ژ=اد دروغگویی با استعداد و سخنوری بی نظیر است.
فقط برای خودمان متاسفم...دلم می سوزد...خیلی دلم می سوزد

معلومه که یه کامنته نه؟ یا توضیح بدم؟ :|  دلیل اینکه هیچی درباره م.ن.ا.ظ.ر.ه ی جنجالی پریشب - نمی دونم اصلا کلمه مناظره برای اون بحث خجالت آور مناسبه یا نه - ننوشتم دو دلیل داشت. اول اینکه من و همسری در حالی داشتیم این برنامه رو می دیدیم و خودمون و چنگ می زدیم که ساعت شده بود ۱۲ و مام قرار بود ۴ صبح پاشیم که بریم شمال مراسم ارتحالیسم رو به جا بیاریم! واسه همین دو روز تقریبا از دنیای اینترنت و نوشتن دور بودم. گرچه محال بود از فضای سیاسی دور باشم! دلیل دومم این بود که دلم می خواست م.ن.ا.ظ.ر.ه ک.ر.و.ب.ی  و احـ=مـ=دی نـ=ژ=اد رو هم ببینم و بعد اگه حرفی داشتم بزنم. ولی از اونجایی که من آدمی نیستم که زیاد حرف بزنم و عقاید شخصی م رو مثل ویروس پخش کنم(!) الان فقط دلم می خواد یه ذره دلی بنویسم!

من هیچوقت حرف زدن پشت سر این و اون و دوست نداشته م. چه یه آدم عادی باشه که تو خیابون از کنارت می گذره٬ چه بقال محله ت باشه٬ چه رعیث جمحور مملکت باشه! حتی در مورد این آدم هم خیلی حساس بودم که جز  هرازگاهی و اونم انتقاد به بعضی از عملکردهاش که دود از کله همه بلند می کرد ٬چیزی بهش نسبت ندم که اون دنیا خرم رو بگیره و بگه تو از کجا مطمئن بودی که اینو گفتی! همیشه گفتم ایشون پرستیژ یه رعیث جمحور رو ندارن. اما درباره چیزایی که به ظاهر مربوط می شد چیزی نگفته م!! متاسفانه ما ایرانیها یکی از اخلاقای بدمون اینه که یه روز از خواب پا می شیم و یکی رو در حد خدایی می بریم بالا و می شونیمش به تخت پادشاهی٬ فردا صبحش  یوهو نظرمون عوض می شه و می کشیمش پایین و گل مال و قهوه ایش می کنیم و تا می تونیم لگدش می زنیم! فکر هم نمی کنم هیچ ملتی قد ما تو جوگیر شدن استاد باشه! این چند وقته انقدر آدم دیدم با دستبند سبز که حتی سرفصل های برنامه های آینده میر هثین موثوی رو هم نمی دونن! فقط می بینن خیلی کول و جذابه اونام افتاده ن پی این موج!

من اولش بدم اومد! از اینکه دیدم هرکی از راه رسیده سرتاپاش رو کرده تو رنگ سبز و درآورده و همچین می گه میرهثین که انگار رفیق گرمابه و گلستونش بوده! و همچین امید بسته به این آدم که خدای خودش رو یادش رفته! این قشری که الان این موج اینجوری گرفته شون و نمی دونن چه جوری این شور رو بپاشن بیرون(!) همینایی می شن که پس فردا اگر موثوی بشه رعیث جمحور و یه حرکت مخالف نظر اینا انجام بده می شن دشمن خونیش و همون بلایی رو سرش میارن که سر همه قبلی ها آوردن! - مطمئنا درک می کنین که منظور من هم حامیان موثوی نیستند! - داشتم می گفتم! من اولش بدم اومد. چون احساس می کردم که هر کاندیدایی رو می شه از طرفداراش شناخت و وقتی این قشر سطحی نگر رو می دیدم چندشم می شد! تا اینکه تصمیم گرفتم به اطلاعات و دانسته های خودم تکیه کنم و اگر هم دستبند سبز بستم و عکس موثوی رو به پشت شیشه ماشینم زدم به این کار اعتقاد داشته باشم!تا دیشب هم فقط رو موثوی و ک.ر.و.ب.ی فکر می کردم. اما دیشب بعد م.ن.ا.ظ.ر.ه رزایی و موثوی فکرم سمت رزایی هم کشیده شد. بگذریم...من هنوز ۱۰۰ درصد به تصمیم نهاییم نرسیدم و نمی خوام بیخودی از کسی تعریف یا کسی رو تحقیر کنم.

اینهمه مقدمه واسه این بود که بگم پریشب م.ن.ا.ظ.ر.ه این دو تا آقا واقعا تکون دهنده بود! خیال ندارم اگه ریاست جمحوری دوباره تسبیح ِ دست آقای احـ=مـ=دی نـ=ژ=اد شد روونه ا*و*ی*ن و حبس و اینا بشم! فقط دلم می خواد چندتا کلمه اینجا بنویسم و فکر کردن و نتیجه گرفتن رو  بسپارم دست خودتون. فقط فکر کنید! عمیق فکر کنید و سطحی نگر و جوگیر نباشید!

ادبیات کودکانه و ضعیف - توهین به شعور ملی - فرافکنی و مقلته/مقلطه/مغلته/مغلطه - مظلوم نمایی - عدم ارائه هیچگونه توضیح و سرفصل برای برنامه های آینده - گله و  گله گذاری های بی مورد - توجیهات غیر قابل قبول - بحث های خاله زنکی - نام بردن و اهانت به افراد سرشناس - توهین به غیرت یک شوهر - بالا کشیدن خود به قیمت خرد کردن دیگران و ....

من واقعا متاثر شدم از اینکه چنین برخورد سبکی رو از رعیث جمحور کشورمون دیدم! رعیث جمحور یک کشور نماد مردم اون کشوره! فرهنگ اون نماد فرنگ مردمشه! فقط می تونم بگم واقعا متاسفم... امیدوارم اگه حتی همین آدم دوباره شدن رعیث جمحورمون لااقل یکم توی رفتار و منش و فرهنگشون تجدید نظر کنن!!

همین دیگه! از همینجا هم آمادگی خودم رو برای هرگونه قهوه ای شدن اعلام می دارم! :|

بعدا نوشت: یه چیز این موثوی اعصاب منو خرد می  کنه! اونم اینه که کلمه کم میاره! یه جاهایی انقدر باید گوشاتوتیز کنی تا از بین جمله های نیمه رها شده منظورش رو بکشی بیرون! خداییش هیشکی ادبیات و زبان خاتمی رو نداره!

پ.ن: (+)

سیصد و هفتاد و ششمین کوزه عسل

تو این اسباب کشی مامان خرسه که دیگه داره می شه سه هفته که درگیرشیم(!)٬ انقدر نوستالوژی قارپ و قارپ ریخت دور و ورمون که دلمون پکید! اولا اینکه چون من ته تغاریه بودم تقریبا نصف وسائلم رو خونه پدری جا گذاشتم و بعد روونه خونه شوهر شدم! بعدم اینکه تو اون زیرزمین درندشت دقیقا از روز تولد هرکدوم از ما سه تا خواهر تا همین امروزمون که سن کهنسالترین درخت چنار رو داریم ٬ چیز میز جمع شده بود! یعنی چیزایی ما تو این آشغال پاشغالا پیدا می کردیم دیدنـــــــــــــی! اوائل جالب بود. همشون یه دنیا خاطره با خودشون داشتن. هزارتا روزای تلخ و شیرین پشتشون قایم شده بود. اما بعد...وقتی نوبت رسید به تمیز کاری و جدا سازی و کار ِ منطق که چیو باید نگه داشت و چیو باید ریخت دور٬ اونجا بود که دردناک شد...وقتی مجبور بودم گونی گونی عزیزترین وسائلی رو که سالها با عشق نگه شون داشته بودم بریزم دور٬ دلم خیلی گرفت. چاره ای نداشتم. جایی برای نگه داشتن کوه سررسیدها و دفترهای یادداشت روزانه ام نداشتم! برای تمام گل چینی هام٬ مروارید بافی هام٬ یا حتی اون همه لباسی که واسه عروسکام دوخته بودم! شاید تنها چیزی که کامل و دست نخورده نگه داشتم نقاشی هام بود! هـــــــــــــــــــر کاری کردم نتونستم از خیر نقاشی ای که یه پارچه فروشی رو کشیده بودم و بالای سر فروشنده نوشته بودم:"هراج"!!! بگذرم! ساک ساک لباس ریختم دور و رد کردم و بخشیدم. جعبه جعبه کتاب رد کردم و یه جعبه هم دادم به آبجی خرسه که بده به امیرعباس - که دیگه حالا باسواد شده -. اما با اینحال هنوزم سه تا کارتون کتاب هست که دلم نیومد بریزمشون دور. بس که کتاب های ناز و نابی ان. انقدر تعجب کرده بودددددم! هی از خودم می پرسیدم من انقدر کتاب و مجله می خوندم؟؟؟ یعنی باید کوه مجله های منو می دیدین! بعد یوهو دلم گرفت. از اینهمه تنبلی و رخوت الانم! اونموقعی که مدرسه ای بودم و کلی درس و کار و کنکور رو سرم ریخته بود کیسه کیسه کتابی بود که می خریدم و می خوندم! همه جا٬ تو تاکسی٬ اتوبوس٬ مترو٬ همه جا کتاب باهام بود. اونوقت الان که انقدر فرصت آزاد دارم....

دیروز به آبجی خرسه که تازه کامپیوتر خریده می گفتم:"اینترنت خیلی خوبه. اما بپا معتادش نشی! من از وقتی اینترنت وارد زندگیم شد همه فعالیت های جانبی م قطع شد!" تمام کتاب خوندن هام٬ نقاشی کردن هام٬ کارهای هنریم٬ کلاسای ورزشیم٬ بیرون قدم زدن هام٬ تماس با دوستای قدیمی...همه شون! یوهو یه سایه ی گنده اومد و همه چیز رو پوشوند! آدم وقتی غرق اینترنت می شه خودشم حالیش نیست داره چیکار می کنه. فکر می کنه خیلی بارشه. خیلی اطلاعات عمومی قوی ای داره. فکر می کنه چون هی ایمیل های عجیب غریب از دور و ور دنیا واسش میاد٬  چون تو سایت های جالب عکسای باورنکردنی و مطالب باورنکردنی تر می بینه٬ چون تو وبلاگ فلان کسک و بهمان کسک یه سری عقاید شخصی درباره انتخابات خونده دیگه خیلی بارشه! همش اطلاعات نامنظم و بی هدف! ماها با اینترنتمون چیکار می کنیم؟ منظورم خود منه! جز خوندن چارتا وبلاگیه که از دلشون و روزشون و اتفاق عادی نوشتن؟ چند ماه یه بار می شه که برم یه سایت علمی باز کنم؟ برم یه پی دی اف روزنامه بخونم٬ دنبال یه سوال توی اینترنت بگردم....؟؟ آره پیش اومده که حتی جواب سوالای شرعیم رو هم از اینترنت پیدا کردم! یا حتی یه عالمه دستور غذای خوشمزه! اما این حد اعلاشه فکر کنم! احساس شخصی من اینه که مثل خیلی چیزای دیگه که وارد دنیای ما شده ن اما فرهنگ استفاده شون رو با خودشون نیاوردن٬ اینترنت هم دچار این مرض شده! دلم نمی خواد٬ اصلا دلم نمی خواد کامپیوتر و اینترنت بشن همه چیز زندگیم٬ کارم٬ سرگرمیم٬ اوغات فراغتم٬ کار هنریم٬ کلاس ورزشیم٬ مطالعه آزادم٬ و حتی خدا م!!! گاهی اینترنت خدای آدمم از آدم می گیره!

شدیدا و عمیقا احساس بد زیان دارم!

سیصد و هفتاد و یکمین کوزه عسل

من واقعا ممنـــــــــــــــــــونم از همگی و بیسیار بیسیار مجگر می باچم!! می دونم خودتون می دونین چرا. (اَی شیطونا!) اما بازم توضیح می پراکنم!

آقا من مشعوف!  من شادمان! من در حال پرواز و جفتک اندازی در آسمون ها! من در پوست نگنجیده! من خفه شده از خوچحالی! من خرس قهوه ای! شما؟؟
باور نمی کنم که بالاخره من هم به یه گروه پیوستم که توی تقویم براشون یه روز خاص در نظر می گیرن!!خوب اینجا که همه یادشون بود من هم جزو شمع هایی هستم که باید گازسوز شم!!( اَه ببین نمی گیریا! خوچم نمی یاد انقده کُندی! اون چشمای زیبای قد گردوت رو به تقویم بنداز ببین دیروز چه روزی بود!) خولاصه اینکه ۱۲۸۷۳۶۳۰ تا کامنت تبریک به همین مناسبت دریافت کردم! بعد واسه اینکه ریا نشه هیچکدومشون رو تایید نکردم! دیگه خودتون می دونین دیگه!
بعدچ از صبح تلفنی بود که پشت تلفن می شد و تبریکی بود که سرازیر می شد به روح لطیف بنده! البته اینم بگم که چون نمی خواستم فکر کنن خیلی خودم رو می گیرم و اینا گوشی رو اصلا برنمی داشتم خوب! وگرنه انقده زنگ زدددددددن!!
بدترش هی پیامچه (!) میومد! هی پیامچه میومد!از دوستا و رفقای توی زایشگاه که تو یه روز به دنیا اومده بودیم بگیــــــــــــــــر تا  اون خانومه که دیروز تو خیابون دیده بودمش و داشت وسط مترو دست تو دماغش می کرد همه یاد من بودن و تبریک گفتن! دیگه لازم نیست بگم که چون نمی خواستم فکر کنن خیلی خوچحالم جواب پیامچه هاشون رو نمی دادم!؟
بعد بعدترش با مامان خرسه رفتیم بازار که پارچه بخریم برای پیرهن مبل و اونجاها هم آقاهه که دید من رو پیشونیم نوشته تیچر کلی بهم تخفیف داد و اینا! یعنی اولش که کلا می خواست مجانی و به عنوان هدیه توپ پارچه ش رو بهم بده! ولی خوب ما قشر فرهیخته که راضی به ضرر دیگران نیستیم!
هیچی دیگه! جونم بگه براتون که عصر که رفتیم موسسه هم که دیگه غوغا بوووووود! همه جا رو برام گل پاچیده بودن و پرچم زده بودن و  سرود خمینی ای امام گذاشته بودن و همینجور بغل بغل کادویی بود که می ریختن رو سر و کله من و داشتن کلا زیر کادو منو دفن می کردن! همه اصلا دور من حلقه زده بودن و رو سر هم سوار شده بودن که یه جوری بالاخره دستشون رو به یه جایی از من برسونن! فرقی کلا نمی کرد کجا! (مثه این عکس: (+)) دیگه به هر بدبختی بود خودمون و از زیر دست و پا کشیدیم بیرون و فرار کردیم سمت خونه مامان خرسه! فکر کردین داستان اینجا تموم شد؟ هه! نخیر! تازه وقتی بنده کلید انداختم توی در و از در حیاط وارد شدم   دیدم همــــــــــــه فامیل٬ ریز و درشت٬ تا اجداد ۸۹۷۷۶۵۶ پشت قبل و حتی بازمانده استخون های اجداد میمون نمامون٬ همگی وسط حیاط با حلقه های گل منتظر من وایسادن! دیگه ما رو گذاشتن سر دوششون و در سطح شهر چرخوندنمون و اینا!

خولاصــــــــــه...سرتون و درد نیارم! بیسیار بیسیار روز شولوخ و خسته کننده ای داشتم! به هرحال جواب دادن به اینهمه محبت طاقت و صبر و توان بیسیار بالایی می خواد دیه نه؟

پ.ن: هرچی رو خالی بسته باشم اینو که دیگه نمی تونم  خالی ببندم! آخه من بخولمت با اون سلیقه ت همسری جونمممممممم!اومدم خونه می بینم روی آینه با ماژیک نوشته: روزت مبارک همسر مهربونم! همیشه خندون باشی و در کنار من! بعدم یه فلش کشیده بود به سمت هدیه م :)
مامان خرسه هم دوتا روفرشی بهم داد که این فرشای بیچاره م نترکن بیشتر از این!!

پ.پ.ن: این موش منو دیدین؟ (+) به قول خودش تپلدش بود دیروز! بچه م خیلی فرهیخته س! روز معلم به دنیا اومده!

پ.پ.پ.ن: اصلا خیلی بی دقت و  بی ذوقینا! یه نفر نیومده بپرسه از من این آهنگه لینک دانلودش چیه :( آهنگ به این خوچگلی!
تیتراژ پایانی فیلم مجنون لیلی دانلود

راستی! عروسی خیلی خوش گذشت!

سیصد و پنجاه و پنجمین کوزه عسل

هی می خوام بیام یه چیزی بنویسم هی هیچی ازم در نمی یاد!! زور که نیست! خوب آدم باید حرفش بیاد دیگه!! تو هفته پیش شوک خیلی بدی بهم وارد شد. گرچه اخبار بهم اشتباه رسیده بود اما همون سه چار روزی که تو شوک بودم و بارش رو تنهایی کشیدم برام کافی بود که قدر آرامش الانم رو بدونم! بعد از مدتها دوباره احساس کردم خدا صدام رو می شنوه! نمی دونم...بودن توی اون حالت پا در هوایی و اضطراب یه چیز عجیبی رو بهم ثابت کرد...و اون اینکه آدمیزاد چقدر منعطف و تغییر پذیره! و این چه نعمت بزرگیه که آدم می تونه خودش رو با هر شرایطی وفق بده!! ولی در کل هفته جالبی نبود.

ولنتاین هم که با همه شور و زندگی ای که توی یه روز به شهر می ده گذشت. اصولا و شخصا اعتقاد خاصی بهش ندارم اما حرام هم نمی دونمش!! به نظر ئمن همه این روزایی که می شن عید یا عزا یه بهونه ن! یه بهونه که آدم رو یاد یه سری چیزا بندازن. ولنتاین هم یه بهونه س واسه اینکه یادت بیاد کیا رو دوست داری. البته جدا از اونایی که روز ولنتاین براشون یه روز داد و ستدی حساب می شه و از این کادو می گیرن و می دن به اون یکی! منظور من کساییه که واقعا یکی رو دوست دارن.شاید ولنتاین یه بهونه ساده باشه که تو با یه جعبه شکلات یا با یه شاخه گل لبخند بیاری به لب کسی. لازم نیست آدم کادوی بزرگ بگیره. مامان خرسه به من هدیه ولنتاین یه عالمه سنجد داد!! اونایی که پروفایل منو خونده باشن می دونن من عاشق سنجدم! همسری واسم یه توبلرون گنده تپل گرفته بود و واسه مامان خرسه هم یه قوطی آبنبات قهوه! خداییش به این نمی گن محبت خالصانه؟ من این محبت رو به هزارتا کادوی رنگ و وارنگ نمی فروشم! بگذریم...

پ.ن: یادش به خیر. ولنتاین سال ۸۵ نوشتم:

اطلاعیه

به یک عدد آقای با شخصیت(!)
جهت برگزاری مراسم ولنتاین
(دادن و دریافت هدیه!)
نیازمندیم!!

 سال ۸۴ هم نوشتم:

دستانم سری می طلبند برای نوازش...
بازوانم در جستجوی حجمی لرزان...
لبانم خواهان نشستنی آرام بر نرمی مويی...
چشمانم تشنه آرام کردن نگاهی بی پناه...
و روحم در آرزوی بخششی هميشگی...
بخششی از نوع محبت...
آیا کسی هست؟!

 الهی شکرت...شکر...

 

چند وقت پیش رفتم تو وبلاگ گیلاس و دیدم که لیست دوستاش بر اساس پینگ مر تب شدن! مردم از ذوق! آخه بعد از بلاگرد و بلاگرولینگ خدا بیامرز دیگه نمی شد اینکارو کرد  با لیست ها. بعد من همش مشکل داشتم با دیدن سایت بچه ها! اونوقت رفتم توی نظراتش و دیدم یکی براش کامل توضیح داده که چطوری! مام اجرا کردیم و استاد شد! حالا منم برای اونایی می گم که مثه من لینک هاشون زیاده و وقت ندارن همه شون رو چک کنن...

 

ادامه نوشته

سیصد و پنجاه و سومین کوزه عسل

 پارک نشاط یا همون بهشت مادران الان٬ جزو یکی از بهترین مکان های تفریحی برای من و همسری بود تو دوران عقدکردگی. پارک درست پشت خونه مامانش اینا بود و هرچندوقت یه بار می رفتیم یه سری می زدیم به پارک دلش برامون تنگ نشه! واقعا پارک زیبایی بود...و هست! اما یوهو یه روز دیدیم دور تا دورش رو ایرانیت های سبز کشیدن و ورود عتاصر ذکور بهش ممنوع شده! خیلی حرصمون گرفت. بهترین و آروم ترین جایی رو که واسه هواخوری داشتیم از دست داده بودیم. به نظرم خیلی طرح مسخره ای بود. همش می گفتم آخه مگه چندتا زن تنها و بدون همسراشون می رن پارک که حالا بخوان یه پارک زنونه م درست کنن! اما دیروز وقتی با خرس صورتی رفتیم که آمار کلاسای ورزشی رو بگیریم کاملا نظرم عوض شد! و فهمیدم مملکت اسلامی ما (!) واقعا به یه همچین محیطی نیاز داشت. البته اینو بگم که پارک تقریبا تبدیل شده بود به یه اردوگاه! چون گوله گوله بچه مچه از مدرسه آورده بودن اونجا. اما عجیب سبزی اون درختا بدون عناصر سیبیلو تو امنیت غوطه ور بود ! جد ا از شووخی برای ما خانوما گاهی لازمه که جایی قدم بزنیم که نگاه ده تا مرد رومون سنگینی نکنه و هی مجبور نباشیم خودمون و جم و جور کنیم! پارک نشاط الان شده یه مامن برای خانوما. شده یه حس...حس وجود داشتن!...حس مورد توجه قرار گرفتن!...حس داخل ادم حساب شدن! بالاخره یکی یه کاری واسه این موجودات فراموش شده کرد! به قول صورتی همین که تو یه جایی رو داشته باشی که بتونی توی نسیمش موهاتو آزاد کنی و بدون مزاحمت روسری و مانتو و چادر از طبیعت لذت ببری کُلیه!! نمی دونم. شاید اشتباه می کنم. اما شمام برین ببینین و بهم بگین اون لذتی رو که من تو چهره دخترا و خانوما دیدم واقعی بود یا من فقط تصور  کردم!!

پ.ن:  از دیگران هم بخونیم : (+) و (+)

بی ربطانه(۱): از "بعضی" بدم می آید .

مثل همان بعضی وقتهایی که دلت میخواد بعضی ها باشند و نیستند...

بی ربطانه(۲): سکوت سرشار از ناگفته هاست...
                     سرشار از
                     فحش های آب نکشیده
                     برای کسانی که می دانی
                     ارزش شنیدن فحش های تو را هم ندارند!!
                     آخ که چقدر سکوت خوب است!!!

بعدا نوشت: معصومه عزیز. من جواب  ایمیلتو دادم. دوبار هم دادم. شاید آدرس ایمیلتو اشتباه می زنی یا اینکه میلم می ره توی بالک ات. بازم چک کن ایمیل هاتو. 

سیصد و چهل و نهمین کوزه عسل

جدا از اضطرابایی که تو زندگی روزمره همش به آدم سنجاقن و ول نمی کنن اعصاب رو٬ یه سری اضطرابای لحظه ای هستن که من اسمشون رو می ذارم شوک اضطرابی! مثلا آدم همش اضطراب اینو داره که دیر نرسه سر کارش! غذاش نسوزه! چکش پاس شه! دوست دخترش نفهمه با یکی دیگه س!! باباش اونو با پسر همسایه نبینه! کسی بیدار نشه و مچش رو موقع دیدن فیلم بد بگیره!!! بچه ش از رو پله ها نیوفته! ماشینش وسط اتوبان خاموش نکنه! اینا اضطرابایی هستن که آدم و ول نمی کنن. اما حالا نمونه های شوک  های اضطرابی٬ به قلم و تحلیل خرس قهوه  ای!  البته من فعلا میلم می کشه که فقط ورژن های خیابونیش رو بگم! اگه بعدا میل داشتم بقیه شم می نویسم!

اهم...

(ورژن های خیابونی)
تو یه کوچه خلوت داری واسه خودت راه می ری و غرق شدی تو افکار خودت. بعد یه دفه احساس می کنی یه مرد داره پشت سرت با فاصله کمی راه می ره و کاملا قدم هاش با قدم هات هماهنگن! نه روت می شه برگردی ببینی کیه نه هرچقدر سرعتت رو کم و زیاد می کنی از دستش خلاص می شی! صدبار می میری و زنده می شه تا سر یه خیابون شلوغ مسیرتون از هم جدا شه! شایدم دیدی یوهو در یک لحظه از عقب مسیرهاتون یکی شد!!

مکان: همون کوچه خلوته! تو حال خودتی که می بینی آقا جلوییه که خیلی شیبه معتاداس هی برمی گرده پشت سرش و نگاه می کنه و سرعتش و کم می کنه که تو بهش برسی! هرچی هم میری اینور و اونور کوچه و زیگزاگ می زنی اونم باهات خودش رو هم مسیر می کنه! دقیقا همون اتفاق بالا می افته تا راحت شی! البته...همیشه م آدم راحت نمی شه!

مکان: بازم همون کوچه خلوته!! اینبار یه صدای موتور از پشت سرت میاد که سرعتش خیلی کمه! یه جوره مشکوکی یعنی! بعد یکی دوبار میاد کوچه رو دور می زنه و دوباره برمی گرده! همون حس قلب ایستادگی و تنفس بی تنفس میاد سراغت تا یارو آدرسشو پیدا کنه و بره! شایدم...

چیه؟ خوب بازم تو همون کوچه خلوته دیگه!! سرت تو لاک خودته و هیچی٬ یعنی واقعا هیچی نه می شنوی نه می بینی انقدر که تو خودتی! بعد یوهو یه ماشین پشت سرت دستشو می ذاره رو بووووووووووووق! چون دقیقا داری وسط خیابون پاتیناژ می ری! احساسی که بهت دست می ده وصف نشدنیه نه؟!

حال ندارم بقیه ش و بگم! از بس که سر نوشتنش هی پاشدم نشستم٬ پاشدم نشستم! بعدا ایشالا!

بی ربطانه: مادرْ همسر جان (بر وزن مادر شوهر جان!) معتقدن من و همسری مثه بچه های شیر به شیریم!اینجوری:  یا اینجوری: یا اینجوری:  گاهی اینجوری:  گاهی هم اینجوری:!!! در کل تکلیفمون با خودمون معلوم نیست الحمدلله!!

بی ربطانه تر: یه طرح داریم که اگه عملیش کنیم خیلی خوب می شه. می خوایم به جای اینکه یه پی سی با همه ابزار و وسیله هاش و میزش بخیریم و کلی جامونو تنگ کنیم ٬ یه کیس بگیریم با یه کیبورد و موس وایرلس! بعد کیس رو وصل کنیم به تی وی! اونوقت یه مانیتور داریم غووووول! دیگه دنبال میز کامپیوتر و فضا هم نیستیم! اقتصادی تر هم هست. فقط می خوام ببینم کسی هست اینجا اینکارو کرده باشه؟ آسیبی به تلویزیون نمی زنه؟ البته بعید می دونم مشکلی داشته باشه. اما اگه تجربه ای دارین ممنون می شم ما را شریک گردانید! ارادتمند شما...کابالوکا!

دیگه خیلی بی ربطانه: یکی بیاد از این خونه داری من فیلم تهیه کنه! یکی بیاد منو تشویق کنه خوب! من دچار عقده کم تشویقی شدم!! اولا اینکه ما برنج هامون دست نخورده!! جز یه چار بار اونم یا مهمون داشتیم یا من جوگیر شدم خورش پختم! به جاش غذاهای عجیب غریب و اکثرا بدون برنج درست کرده م واسه شام! همسری می گه تو توی خواب آشپزی می کردی خونه مامانت؟ آخه خونه مامان خرسه من اصلا آشپزی نمی کردم! اما الان به طرز عجیبی می تونم از پس آشپزی بربیام! واسه خودم اصلا قابل درک نیست!!چه برسه به اطرافیان!حالا اعتماد به نفسم چسبیده به سقف هی می خوام مهمون دعوت کنم ه دیگران منو از برق می کشن می گن بشین سر جات!تنها مشکلی که دارم اینه که وقتی می خوام آشپزی کنم سر فریزر که می رم تشخیص نمی دم این بسته که الان جلومه کجای اقا گوسفنده س! اینم چندان مهم نیس هان؟!

در کل...
الهی شکرت!


بعدا نوشت:
این روزا دو تا چیز تمام دنیای ما رو برداشته! یکی اخبار غزه٬ یکی روزشمار نزدیک شدن به ۲۲ بهمن!! هیچ اخباری جز این دو تا خبر و برنامه های مستند ان قلاب و اینا آدم نمی شنوه! انگار که دنیا ساکن وایساده و فقط یه طرفش جنگه و یه طرفش جشن پیروزی!! بقیه دنیا هم خوابن! ما ملت ایران نیست خیلی شاد و خوشحال و با روحیه ایم هی هم تصویرهای قشنگ قشنگ از طبیعت و گل و بلبل برامون می ذارن! این بچه های طفل معصوم رو می کنن تو چشم دوربین که یکی شون مغزش پاشیده بیرون٬ یکی شون دل و روده ش پهن زمینه٬ یکی شونم یا چشم نداره یا دست و پا! اصلا هم تو کشور ما بچه زیر ۱۲ سال زندگی نمی کنه که با دیدن این صحنه ها شب خوابش نبره!

منو متهم به سنگدلی نکنین. من خودم از دیدن این صحنه ها فراری ام چون دلش و ندارم ببینم اینهمه آدم دارن زیر بارون بمب و خمپاره تیکه تیکه می شن! ولی با این جوگیری ایرانی ها هم نمی تونم کنار بیام! آره آدم دلش می سوزه. طاقت نداره کشته شدن یه حیوونو ببینه چه برسه به هم نوع خودشو. اما دیگه نه اینجوری! خودمونو یادمون رفته اصلا!

صحت این مطلب و نمی دونم. می گن این خون هایی که می فرستن واسه غزه تنها جایی که نمی ره توی بدن مجروحاس! چون اونا سـ ـنـ ـی ان و ماها شـ ـیـ ـعـ ـه !! اونام خونای ما رو نمی زنن به مریضاشون! اونوقت این کیسه های خون که هرکدومشون٬ فقط کیسه خالی ش٬ قیمت خون بابای آدمه دسته دسته می ره تو سطل آشغال! بعد پولش از کجا می ره؟ از جیب د و ل ت که در حقیقت جیب مردم بدبخت زیر خط فقر ماس! حرفم و اشتباه نفهمین. نمی گم کمک نکنیم. که به قول عطیه دفاع از مردم غزه دفاع از انسانیته! نه دفاع از ح م ا س! که من هیچ اعتقادی به این ح م ا س ندارم! بابای همسری می گه: خدا زیشه هردوشونو بکنه! هم ا س ر ا ئ ی ل رو! هم ح م ا س رو! که یکی غاصب آدم کشه! اون یکی ترسو که خوردشو کرده پشت مردم و داره به کشتن می ده شون! موشک ش رو می ذاره تو یه مدرسه. بعد ا س ر ا ئ ی ل که همون موشک رو می زنه و می خوره به مدرسه اینا می کنن تو بوق و کردنا که آی ا س ر ا ئ ی ل یه مدرسه رو زد و چل تا بچه مردن! تو کاظمین بمب گذاشتن اینهمه آدم کشته شد که ۱۷ تاشون ایرانی بودن. صدا از هیشکی در نیومد. فقط گفتن اینقدر آدم "کشته شدن"!! اونوقت تو غـ ـز ه دماغ هرکی رو بگیرن می شه "شهید"! می گن تو غـ ـز ه هرسال ده روز اول محرم رسم بوده جشن های آنچنانی می گرفتن!! از کجا معلوم گرفتار قهر خدا نشده باشن اصلا؟!

من شخصا اگه بدونم یه پولی رو می دم و صاف می ره تو بیمارستاناشون و صرف دوا و درمون آدمای بیگناه می شه هرچی دارم می دم! اما اگه بدونم می خواد بشه توپ و تانک بیوفته دست ح م اس یا اینکه سر از ناکجا آباد در میاره اصلا حاضر نیستم چیزی پرداخت کنم! تا وقتی می بینم آدمای دور و ور خودم تو مملکت خودم از شدت فقر به خود فروشی می افتن چرا پولمو بدم جایی که نمی دونم کجاس!

۲۲ بـ ـهـ ـمـ ـن هم که نمی دونم امسال چه خبره که از ۲ ماه پیش دارن شلوغش می کنن! هرسال خیلی به خودشون تکون می داد از اول بهمن سر و صداش رو بلند می کردن. فکر کنم غـ ـز ه رو دیدن یاد جوونی های خودشون افتاده ن جو گرفته شون! برن خوش باشن با  آتیش بازی ها و الله اکبر های ۲۲ به من شون! مام خوشیم با تورم و خرج زندگی و فقر و فساد! من الله توفیق!!

سیصد و چهل و چهارمین کوزه عسل

اماااااان از دست انسان های فرصت طلب!! (من که اصلا اسمی نبردم! بردم؟ ) اینجور انسان ها (همونا!) نشسته ن منتظر فرصت که ببین کی عروسی می کنه سر و سامون می گیره که سریع اقدام کنن و خودشون رو در شادی به سامان رسوندن اون آدما شریک کنن! همین می شه دیگه! پا میشن ( + و + ) تشریف میارن منزل دو کبوتر عاشق که تازه آشیانه شون رو بنا کرده ن! وای چه رمانتیک!
انقده من الان از خود مچکرم! انقده از خودم راضی ام! انقده به خودم افتخار می کنم! انقده مایه سربلندی خودمم! انقده...انقده...وای خدا من از بیان این عشق عاجزم! آخه دقیقا در عرض سه ساعت٬ از زمانی که صورتی بهم گفت واسه شام میان خونه مون تا زمانی که اومدن٬ من خونه رو جمع کردم٬ گردگیری کردم٬ جارو کردم٬ رفتم حموم٬ لازانیا رو آماده پخت کردم٬ فیله ها رو تو آرد سوخاری گردوندم٬ سالاد درست کردم٬ وسائل سفره رو گذاشتم رو میز ناهار خوری٬ لباس پوشیدم٬ آرایش کردم ٬ کتری رو گذاشتم جوش بیاد و بی کار نشستم تا آقای همسر از سر کار برگرده!! تشویــــــــــــــــــــــــــق! یعنی من هنوز از شدت تعجب چشمام به سایز عادی شون برنگشتن! وقتی صورتی و آقاشون اومدن من و سهیل شاد و خندون هیچ کاری نداشتیم بکنیم! جان من یکم تشویقم کنین خوچحال شم! تو این مدت یه چیزایی از خودم می بینم دیگه خودم و نمی شناسم! ببین مسئولیت چه می کنه با آدم!
جدا از شوخی خیلی خوش گذشت. جای همگی خالی. مخصوصا وقتی بعد شام من و صورتی یه ور افتادیم به حرف زدن و درد دل کردن و همسری و آقای ؟ (بابا خوب هنوز هیچ اسمی نیافتم براش!) ولو شدن جلوی تلویزیون به I am legend دیدن! انگار که صد سال بود ما توی این خونه بودیم و اونام صد بار تا حالا اومده بودن اونجا! (دقت کردین چی شد؟ صد سال و صد بار! یعنی دقیقا سالی یه بار! آی!! گوشی اومد دست بعضی ها؟!)

خونه مون رو دوست دارم.نقلی و تمیز و جمع و جوره. خیلی ها که شب عروسیمون دنبالمون اومدن تا خونه و اونجا رو دیدن همینو بهمون گفتن. که خونه مون رو دوست داشتن. محله مون هم در عین پر رفت آمد بودنش اما آروم و دلنشینه. مخصوصا منی که عاشق طبیعتم و اینجا پر پارکه.  یه وقتا صبح ها که همسری می ره سر کار منم باهاش از خونه می رم بیرون و قدم می زنم درو محله مون. حس خوبی داره کشف جاهای جدید. جاهایی که باید باهاشون آمیخته شی. توی یه خیابون دراز قدم بزنی و ذوق کنی با دیدن هر فروشگاه و مغازه ای که می دونی گذرت بهشون می افته. مسجد ببینی تو نزدیکی تون و دلت آروم بگیره...سوپری های عالی ببینی و خیالت راحت شه...بدونی یه شیرینی فروشی و داروخونه خوب نزدیکتون دارین...بفهمی لوازم التحریری تون کجاس و کجا کپی می گیرن برات...شماره تلفن پیتزایی تون رو برداری و پی تاکسی سرویس بگردی...ببینی دور و ورتون هم یه اتکا هست هم یه تعاونی گنده  و کلی ذوق کنی...اینا همه شون مزه می دن. پارک های اینجا خوشگلن...مخصوصا الان که برگا نصفه نیکه ریختن و شهر هزار رنگ شده. اما یه عیب کوچیک دارن...یه عیبی که باعث می شه دل من از دیدنشون بگیره...اونم اینه که زمین های بازی این پارک ها رنگی از حضور بچه ها نداره! تاپ ها خالی ان...سرسره ها ساکتن...صدای خنده هیچ بچه ای نمیاد! عجیبه ولی من تو این محل خیلی کم بچه می بینم! روبروی خونه مون یه مهده ولی من هیچوقت هیچ صدایی ازش نشنیده م! انگار بچه ها اینجا خوابن! توی ۱۲ تا واحد آپارتمان ما فکر کنم فقط یه دونه بچه هست! اونم من فقط یه بار صبح تو آسانسور دیدمش!! مگه می شه؟!

می گن آدم تا مدت ها به محله بچگی هاش یه عرق دیگه ای داره. تا مدت ها وقتی می ره اونجا یه شادابی همراه با دلتنگی خاصی وجودش رو پر می کنه. اینو شاید همسری خیلی حس نکنه. چون اون از محله شون خیلی دور نشده. خونه پدری ش اونطرف پل بود و خونه ما اینطرفه. اما برای منی که از خیابون ایران یه دفه کوچ کردم به نزدیکای سید خندان این حس خیلی قویه. همه چیز اینجا برای من یه بوی دیگه ای داره. من از هفت سالگی با فرهنگ این محل بزرگ شدم...عادت کرده م که دور و ورم خانوم های سنگین و چادری ببینم...دور و ورم خونه های بزرگ کم طبقه ببینم...عادت کرده م تقویم رو از روی چراغونی ها و پرچم های مشکی دم در بخونم...عادت کردم به دهه اول محرم و حاج آقا مجتبی...عادت کردم  به عدسی های صبح روضه های خونه رخصفت ها...عادت کردم به احترام توی نگاه فروشنده ها وقتی سیاهی چادر رو به سرت می بینن...عجیبه! ولی من به این سنم هنوز نگاهم به بدحجابی عادت نکرده! هنوز با این سنم جا می خورم از دیدن بعضی چیزا و بعضی کارا! من ریشه هام رو دوست دارم...دلم نمی خواد این ریشه ها بخشکن. اما احساس می کنم هر روزی که می گذره من سست تر و سست تر می شم! به خودم قول داده بودم توی خونه خودمون هیچوقت نذارم نمازم قضا شه! اما فک کنم تو این مدت فقط دو سوم نماز هام سر جاش بوده!

اینا چیه دارم می گم؟ بعد بوقی اومده م آپ کنم که اینا رو بگم؟ فکر نکنین داره بهم بد می گذره! نه!! من دارم بهترین روزهای عمرم رو می گذرونم. واقعا همسرم رو ٬ زندگیم رو٬ خونه مون رو٬ محله مون رو دوست دارم. اما دلم می خواست یکم حرف بزنم...فقط یه کم...

منو یادتون نره!

پ.ن: کامنت های پست قبل رو جواب دادم :)

سیصد و سی و نهمین کوزه عسل

این الان دقیقا وضعیت خونه زندگی ماست: (+)  خیلی همه چیز مرتب و سرجاشه نه؟؟ هرکی تونست یه جای پا پیدا کنه قربون دستش اون گوشی تلفن رو از پشت جعبه ها بده!  ریختیم همه این جهاز رو اون وسط که مثلا سر و سامونش بدیم بدتر همه چی گوریده به هم! منم که جوگیر! دقیقا از یه هفته پیش لباسام رو ریخته م تو ساک که ببرم! فکر کنم همه عالم و آدم فکر می کنن که من از دار دنیا یه تی شرت قرمز دارم با یه شلوار سفید و آبی!!! خودم همش تو توهمم که من یه هفته س رفته م حموم یا نه! آخه هرچی به خودم نگاه م یکنم همین تنمه!!
اینو: (+) !! هنرنمایی خودمه ها!  دیدم من یه تف هم نکردم تو این جاهاز که لااقل اینهمه "هنرمند٬هنرمند" می بندن به نافم دروغ نگفته باشن!! اینی که می بینین ته اشه دیگه!! (+) دیگه می تونم بگم منم در تزئینات این جاهاز نقشی داشتم!!
اون دیزی پث اون بالا رو نگاه کنین!!  یه هفته و ۴ روووووووووووووووووووووووووز!!! خدایا من فقط ۱۱ روز وقت دارم بخورم و بخوابم! چه رویای زود گذری بود! خدایا آشپزی!!! خدایا گردگیری!! خدایا ظرف شستنننننننننن!  من مامان خرسه رو می خواااااااااااام!

انقدر من خوش شانسم!! انقدر همه چیز به کاممه! انقدر هرچی می پسندم ٬ یه هفته بعد که می رم سراغش تخمش رو ملخ نخورده ه ه ه ه!  کارت عروسیمون که خیلی باحال بود! رفتیم پسندیدیم قیمتش ایکس بود! هفته بعدش رفتیم سفارش بدیم شده بود ایکس به علاوه ۱۰۰! می گیم آقا! ما چشامون مشکلات داره یا این قیمتش عوض شده؟ می گه مقوا گرون شده!  هرچی سرویس خواب می دیدم نمی پسندیدم! آخرش گفتم به درک! می رم عین اینی که پارسال خریدم واسه خودم گنده ترش رو می گیرم واسه خونه! رفتم یافت آباد دیدم مغازه ش رو واگذار کرده!  بعد از بین اینهمه فروشگاه دست گذاشتم رو یه تخت که گفت ۲۹ ام تحویل می ده! می دونی یعنی چی؟ یعنی دقیقا روز عروسیم!  یه ست کامل حموم و دستشویی دیده بودم تو کالای خواب عاشق این شدم! هفته بعدش رفتم سراخش دیدم جا تر و بچه نیست!  تموم خیابون شیراز رو هم که گشتم مثلش و پیدا نکردم! از این قوطی های قند و شکر و چایی هم بود که دیگه نگم چی شد دیگه!  آهااااااااااااااااان! اینو نگفتتتتتتتتتتم!! واسه نامزدی پسرخاله هه که یکشنبه پیش بود داده بود خیاط لباس بدوزه این شکلی: (+) وقتی لباس و تحویل گرفتم و پوشیدم دقیقا همین شکلی بود! دقیقا ها!! فقط نمی دونم چرا تا نافم باز بود یقه این لباس!!! من که حرص نخوردم! پاشدم در کمال اعتماد به نفس پوشیدمش و رفتم نازمدی! به همه م گفتم چشاتون چپه که یقه لباس منو باز می بینین! یه کت دامن هم داده بودم بهش که قد یه نارگیل این یقه ش بُق کرده! دقیقا انگار که از سر مجلس میوه دزدیده باشم و کرده باشم تو یقه لباسم! همه چی عالیه! می بینین که!!

بابای من یه خاله داره٬ یعنی بهتره بگم داشت٬ که من خیلی خیلی دوسش داشتم. یعنی همه دوسش داشتن. ماه بود این زن. بعد اون هفته ای من با همسری خسته و کوفته از بیرون اومدیم٬ رفته م تو آشپزخونه که غذا آماده کنم مامان خرسه می گه: یکی تو فامیل پدری مرده! می گم کی؟ می گه بگم خیلی ناراحت می شی! (به قول گیلاسی: آیکون من می خوام خبر رو یواش یواش بهت بدم نمیری!) می گم فلانی؟ می گه نه! اصلا فکرشم نمی کنی! می گم کی: می گی آخی! حیفش بود!  می گم واااااااااااای! چرا جون آدم و می گیری! بگو دیگه!!!! می گه چرا عصبانی می شی! باید آماده ت کنم دیگه!!  من: ! می گه: خاله!  من که سکته نکردم! اصلا هم شوک زده نشدم! الانم با یم هشتم قلبم زنده نیستم! یکی مامان خرسه بلده خبر بد بده یکی...یکی...مممم...یکی مامان خرسه! یه صلوات می فرستین برای روح خاله م؟ مرسی

خوب...نمی دونم پست بعدی کی می شه. خیلی کار داریم. وقت نفس کشیدن ندارم. دعا کنین همه چی خوب پیش بره. رفتم قراردادم رو با آرایشگاه چهره ها کنسل کردم. می رم پیش همون آرایشگر نامزدیم. اما چهره ها بیعانه رو پس نمی ده! فعلا خین و خین ریزی ه! هم اکنون نیازمند دعای خیرتان هستیم! بنیاد امور بیماری های اضطزابی و استرسی!!

زت زیاد!

سیصد و سی و چهارمین کوزه عسل

داشتم فکر می کردم عادی بودن یه مسئله یه چیز نسبیه بین آدما. هرکی یه چیزی واسش عادیه. یکی خرید لباس های مارکدار٬ یکی داشتن ماشین های اخرین مدل٬ یکی داشتن دوست دختر/پسر های رنگ به رنگ٬ یکی متلک انداختن به دخترا٬ یکی بوق زدن تو رانندگی٬ یکی تف کردن وسط خیابون٬ یکی هوار زدن پای تلفن٬ یکی فحش دادن٬ یکی خوردن دائمی غذای بیرون٬ یکی گدایی کردن٬ یکی گشنگی کشیدن٬ یکی کتک خوردن٬ یکی حسودی کردن... . مهم نیست کی هستیم و چی کاره ایم. هرکدوممون عادت های خودمون رو داریم و معیارمون برای عادی بودن یا غیر عادی بودن مسائل یه چیزه. ولی نمی دونم چرا همش تعجب می کنیم از کارای دیگران. با اینکه می دونیم شاید اگه ما هم جای اون آدم بودیم همون کار رو می کردیم. شاید ما هم اگر با اون تربیت با اون شرایط یا با اون سطح فرهنگی بودیم فلان مسئله عادی بود برامون. شاید برای یکی خیلی سخت باشه باورش که یکی هرشب تو بغل یه نفر می خوابه! شاید برای همون دختر/پسر مشکل دار خیلی عجیب باشه که یه نفری با همه نمازاش نافله ها و غفیله ها و رتیله ها و چی چی ها رو هم بخونه! واسه یکی مثه من عادیه که راحت برم بیرون و شام بخورم. ولی واسه اون بچه کبریت فروش سر چارراه حتی یه خواب هم نیست این مسئله! چه برسه به واقعیت! گاهی وقتا شاید اگر تفاوت های همدیگه رو قبول کنیم راحت تر بتونیم با هم کنار بیایم.  اگه قبل از قضاوت کردن درباره همدیگه یکم فکر کنیم و ببینیم اگه ما بودیم ما همون شرایط یکسان چیکار می کردیم..

هفته پیش که با آبجی خرسه رفته بودیم یافت آباد٬ سر ظهر خسته و کوفته به این نتیجه رسیدیم که بریم اول غذا بخوریم تا مخمون دوباره کار کنه. این شد که سر از رستوران ونوس٬ روبروی بازار مبل ایران٬ روبروی این راهروه که اسمش حافظ بود٬ در آوردیم! جدا از فضای خیلی قشنگ و غذای عالی و سرویس دهی و ادب بالای گارسون های اونجا - که ما واقعا برای اون منطقه بعید می دونستیم - چیزی که اون ناهار رو خاطره انگیز و دوست داشتنی کرد بودن من و آبجی خرسه توی یه رستوران کنار هم بود! این اولین بار بود که ما دوتایی با هم پشت به میز گنده گرد نشسته بودیم و واسه خودمون از سالاد بار قلمبه قلمبه سالاد می کشیدیم می آوردیم و هرچی می خواستیم سفارش می دادیم! اینم از اون غیر عادی بودن هایی که همیشه منو غافلگیر می کنه....آبجی خرسه خیلی اهل رستوران رفتن نیس. یعنی شوهرش نیس در واقع. اما اون روز انقدر بهمون خوش گذشت که اون گشتن های بی پایان خستگی مفرط رو تبدیل کرد به یه خاطره شیرین. بعضی چیزا اگه عادت باشن چقدر خوبن...مثه عادت با هم بودن...

سیصد و هجدهمین کوزه عسل

بعضی چیزا هست که مختص یه جنسه خاصه. . .
مثلا کم پیش میاد آدم ببینه یه خانوم رفته نشسته تو قهوه خونه داره قلیون می کشه و چایی قند پهلو می خوره! کم می شه یه تصادف ببینی مثلا که خانومه از همون اول با قفل فرمون از تو ماشین بیاد پایین و فحش های نا مو سی بده! کمتر مردی هم می بینی که موقع دعوا فحش های تمیز بده و بدترینش "بی تربیت" باشه!! فکر نمی کنم هیچ جمع مردونه ای رو ببینی که بشینن درباره این حرف بزنن که واسه عروسی پسر خاله عمه نوه خاله دایی باباشون چی بپوشن! چند بار تا حالا دیدین مردا با همدیگه چنداتایی برن دنبال خرید خونه و بهش به چشم تفریح نگاه کنن؟ چند تا خانوم رو دیدین که به عنوان سرگرمی یه روز جمعه دل و روده ماشینشون رو بکشن بیرون و بذارن سر جاش؟ تا حالا دیدین خانومی ماشینش رو کنار جوب تو خیابون بشوره؟ یا مثلا شغلش قصابی باشه؟! یعنی می گم درسته الان خیلی چیزا قاطی شده ن با هم. اما هنوز یه سری مسائل هست که اختصاصیه. وقتی آدم باهاش برخورد می کنه متعجب می شه!
امروز که داشتم از سر کار بر می گشتم توی کوچه پس کوچه هامون افتاده م پشت سر یه دختره که بهش نمی اومد ۲۵ رو هم داشته باشه. خیلی خوش تیپ و تر و تمیز. داشتم به مانتوش دقت می کردم که خیلی خوشگل بود که یوهو نگاهم افتاد به دستش. خوب...یه سیگار روشن دستش بود! آره...سیگار کشیدن خانومام دیگه داره عادی می شه. اما چیزی که این وسط یک دفعه توجه همه رو جلب می کرد این بود که اولا توی محله ما اصلا از این چیزا نیست! همه فوق العاده پاستوریزه ن! دوم هم اینکه با خیلی از خانوم های سیگاری برخورد داشته م اما هیچوقت ندیده م وسط خیابون مثل مردها یه سیگار دستشون بگیرن و پک بزنن! دیده م یا تو ماشین بوده ن یا تو خونه شون یا تو مهمونی ها. حتی اگه بیرون هم بودن یه گوشه ای ایستادن٬ کشیدن و رفته ن. نمی دونم تو این مسیر چند تا متلک شنید این دختر. فقط چندتاش رو خودم شاهد بود و تازه کلی هم از سیگارش مونده بود.
یه بار سر کلاس زبانمون تیچرمون پرسید سیگار کشیدن بده؟ همه گفتن آره و بدمون میاد و اینا. بعد گفت دیدن سیگار تو دستیه زن بدتره یا یه مرد؟ همه بلا استثنا گفتن زن! تیچرمون پرسید: چرا؟ چه فرقی می کنه؟ همه هی دلیل آوردن که زن ها اینجوری و مردها اونجوری. آخرشم تیچر گفت: مگه نمی گین بده؟ پس باید بدیش برای مرد و زن یکی باشه دیگه! از اون روز این سوال موند تو کله من٬ که چرا سیگار کشیدن برای یه زن انقدر وقیح و برای یه مرد انقدر عادی تلقی می شه! شاید دلیلش همون اختصاص اعمالی باشه که اول گفتم. نمی دونم...

پ.ن: نتیجه اخلاقی: سیگار بده! بدِ بدِ بد!!

پ.پ.ن: اسپری بچه خفه کن اختراع نشده هنوز؟! من از دست این جوونورای کلاس آخرم عاصی شدددددددددددددددددددددددددددددددددم!!!

پ.پ.پ.ن:
به د ا شـ ـتـ ـنـ ـت افتخار می کنم...
به بـ ـو د نـ ـت ...
به د ر ک  و  فـ ـهـ ـم بالایت...
به عـ ـشـ ـقـ ـت...
به صـ ـبـ ـر ت...
به ا مـ ـنـ ـیـ ـت دستهات...
به نـ ـگـ ـا ه بازت...
به گـ ـذ شـ ـت ات...
به...
      تو...
به تو...
          افـــــــتـــــــــــخـــــــــار می کنم!!!

سیصد و هشتمین کوزه عسل

۱. می گن موقعیت اجتماعی خوبی داره. سنش مناسبه٬ درآمد کافی داره و از هر جهت مشمول شرایط ازدواجه. اما وقتی ازش بپرسی چرا ازدواج نمی کنی می گه نمی تونم به کسی اعتماد کنم! بعد می شینه واست تعریف می کنه که همین دوست خودش از ۱۹ تا خواستگاری که رفته با ۱۸ تاشون بعد از اولین جلسه آشنایی خوا بیده!! حالام دیگه از ازدواج منصرف شده!! به همسری می گم: درسته جامعه خیلی خراب شده! درسته همه به فساد افتادن! اما این قضیه دو طرفه س! دخترا و پسرا هر دو محکومن!! اون پسری که می ره قبل ازدواجش هر غلطی می خواد می کنه - چون خدا آکبندش نکرده! - حق نداره وقت ازدواجش که می شه بره دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده! باید مطمئن باشه خدا می ذاره تو دامنش!! اون دختری هم که برابری زنان و مردان رو توی داشتن روابط آزاد جنـ سی می دونه دنبال پایبندی و اصالت یه پسر برای ازدواج نباید باشه!! چقدر همه چیز رو قلطی کردیم با همدیگه!!

۲. به مامان می گم: تحریم دارو شدیم می فهمی یعنی چی؟ یعنی بدبختی! یعنی یه سرما بخوری مردی! یعنی زندگی تعطیل! تحریم هر کوفتی که شدیم مهم نبود! یه کاریش می شد کرد. اما با جون مردم که نمی شه بازی کرد! حالا هی بشین باز خوبی این د و لت نـ هـ م رو بگو! هی بگو پشت سر اینا حرف نزن!! اینا دست آوردای کیه؟!
مامان ساده س...همه چیزو از دید خدا پیغمبر و دنیا و آخرت می بینه. می گه: از ماس که بر ماس! وقتی بارون بیاد به همه می باره وقتی ساعقه بزنه همه رو می خشکونه! انقدر کفر و گناه و فساد زیاد شده که این بلاها داره سرمون میاد! تر و خشک هم با هم می سوزن!
مامان می گه: مگه بقیه کشورا خیلی راضین از شرایطشون؟ اون آمـ ریکا با اون ابر قدرتیش همش توش تظاهراته!
می گهم: آره مامان جون! اونام ناراضی دارن. نمی شه همه رو راضی نگه داشت که. اما ادم دردش از اینه که اونا لااقل اگه هر غلطی می کنن زیر زیرکی نمی رن! همه گناهشون عیانه! مثه بعضی ها نیستن که به اسم اسلام و دین داری هر کاری می خوان می کنن! خیر سرمون کشورمون مسلمونه! اونوقت یکی چادر سرش می کنه و اون زیر هرکار بخواد می کنه! اون یکی ریش می ذاره و پیرنش و می ندازه رو شلوارش و خون مردم رو می کنه تو شیشه! اینا به اسم اسلام دارن فساد می کنن! اینه که درد داره!
مامان سکوت می کنه...

۳. خانوم "ک" می گه: اقتصاد ما بیماره. مردم هم به این بیماریش کمک می کنن! به این گرونی دامن می زنن! رحم ندارن یه ذره! یه شایعه می شنون که مثلا چایی گرون شد! در جا اونی که لبنیاتیه قیمت ماست و شیرش رو می کشه بالا! اونی که تو کار پوشاکه لباساشو گرون میکنه! میوه فروشا خدا تومن می کنن محصولات رو! اونیم که چایی داره احتکار می کنه!! راننده تاکسی ها هم که به باد هوا بندن! فوتشون کنی ۲۰۰ تومن و می کنن ۴۰۰! بعدم می گن زندگی خرج داره!
فکر کنم یه جای قرآن نوشته بود : وَیلٌ لِلْمُطَفِفین!

۴. صبح زود روز جمعه. پارک جمشیدیه. هر کی میاد یا کوهنورده واقعیه یا اومده پیاده روی یا خانواده س. اراذل و اوباشی نیست. من و همسری و مامان و باباش داریم بر می گردیم سمت ماشین. می بینیم یوهو شلوغ شد. دو تا جوجه بـ سیـ جی دو تا دختر و نگه داشتن که ظاهرشون به خدا از من چادری ساده تر بود! از ظاهرشون معلومه کوه نوردای حرفه این. رنگ یکی شون شده زرررررد! هی داد می زنه که بگو کجای من مشکل داره آخه! همه جمع می شن. بابای همسری و همسری و یه پسر رهگذر اعتراض می کنن. جوجه بسیـ ـجی می گه به شما مربوط نیت! بعد بازوی دختره رو می گیره!!!! داد دختره می ره به آسمون: به من دست نزن مرتیکه الدنگ! جوجه بسـ یجی هول می شه! دستش و ول می کنه. به مامان همسری می گه: خانوم می شه کمک کنین ایشون رو ببریم؟ مامان همسری محکم می گه: نه! کمک کنم که چی بشه؟ بابای همسری می گه: ما شریک ظلم نمی شیم!! تو همین گیر و دار شلوغ می شه و دخترا در می رن! من از  چادری بودن خودم خجالت می کشم!

۵.خدایا بفرست منجی ت رو! خفه شدیم از اینهمه ظلم!
 اللهم عجل لولیک الفرج!

سیصد و سومین کوزه عسل

+ واییییییی! من اضطرابم میـــــــــــاد!!  یعنی ذوق دارما! خوچحال هم هستم! اما بدجوری هم اضطرابم گرفته!! اخه از شنبه من می رم سر اولین کلاسم!! وای فکر کــــــــــــــــــــــــن! نه فکر نکن! تو هم یوهو اضطرابت اود می کنه یوهو عمل لازم می شی!  
دیروز رفتم موسسه . یه کلاس دسته جمعی گذاشته بودن واسه همه تیچر ها! وای فکر کن! من نشسته بودم بغل تیچرهام!! چه هیجانی!!  بهم سه تا کلاس داده ن. ۲ تاش Get ready ان که باید برم ABCD یادشون بدم!  یه کلاسمم Bravo starter ه الفبت رو تموم کرده ن و کم کم دارن حرف زدن یاد می گیرن! ای جانم! انقده این دختر کوشولو ها خوردنی ان که نگو!! خدا رو شکر با پسر بچه ها کلاس ندادن بهم! آخه نیست من خیلی سازگارم باهاشون یوهو زیادی خوش می گذشت به همه مون! اینا کتابامن: (+) (+)
دیگه مام رفتیم قاطی شمع هایی که می سوزن و راه رو روشن می کنن! باشد که گازسوز شویم!

+ دیروز آقای "ص" - رئیس موسسه - یه حرف خوبی زد! یه حرفی که کاملا مصداق همه ماهاست! می گفت ماها خوب می دونیم از چی بدمون میاد! اما نمی دونیم دوست داریم چی جاش باشه! خودش مثال سر ان مم لکت رو می زد! می گفت نسل ما از ش ا ه بدش میومد! ورداشت گذاشتش کنار! اما نمی دونست بعدش چی می خواد! حالا این گروه اومده ن! مردم اینا رم نمی خوان! اما می دونن واقعا چی می خوان؟!

+ من عاشق این تبلیغ چی توز موتوری ام! همون که پفکه می پره وسط خیابون بعد میمون چی توز با موتور می ره نجاتش می ده! آخه واقعا با یه تبلیغ چند ثانیه ای کل رانندگی توی ایران رو به تصویر کشیدن! اولش که پفکه دم دم سبز شدن چراغ ماشین ها تصمیم می گیره از خیابون رد شه. بعدم تا چراغ سبز می شه همـــــــــــــــــــه بلافاصله پاشون و می ذارن رو گاز و ماشالا یه ثانیه رم از دست نیم دن! - به این می گن سیستمِ وقت طلاست! - بعد هیشکی استیصال این پفک بدبخت وسط خیابون مونده رو به اثنی عشرش هم حساب نمی کنه!  بعدشم که مینی بوسه دقیقا طبق دستورات راهنمایی رانندگی -از روی خطوط حرکت کنید!- یوهویی سر می رسه و بدون اینکه زحمت یه نیش ترمز رو به خودش بده هی فقط چراغ می زنه! آخرشم که دقیقا مثه خیابونای تهران که همیشه پر مگس نماهایی به نام موتور سواران ه٬ یه دونه ویراژ دهنده شون پیداش می شه و وییییییییژ پفک بدبخت رو نجات می ده!!  (خدایا شکرت یه قربانی کم شد! ) کلا به این می گن یه انیمیشن سالم و شاد و هپی اندینگ برای رد سنی الف!

+  عجب حکایتی شده این قطعی برق ها! این جدول زمان بندی شون چه جوریه؟ من که نفهمیدم آخر سهم ما کی ه؟!
نمی دونم ... شاید اشتباه می کنم. اما به نظرم اینا هم خیلی گناهی ندارن! یعنی خوب همه دنیا دارن می گن ما داریم با کمبود انرژی مواجه می شیم! اونوقت هیشکی ککش هم نیم گزه! کسی حال نداره بلند شه اون چراغ اضافی توی اتاق رو خاموش کنه! دوست نداره جای ۱۰ تا چراغ بالای میوه های مغازه ش ۵ تا روشن کنه! خوش نداره یکم کمتر آب اصراف کنه! ملت دوست دارن تو زمستون انقدر خونه شون گرم باشه که با تاپ و شلوارک بگردن! تو تابستون انقدر خنک باشه که ژاکت بپوشن! دوست دارن ۵۰ تا ۵۰ تا نون بخرن بیات کنن بریزن دور! برنج درست کنن پیمونه پیمونه خشکش کنن بدن گنجیشک های بدبخت که کلسترول گرفته ن از دست این برنج خوردن های مداوم! ماها یاد گرفتیم فقط غر بزنیم! هی بگیم چرا اینجوری می کنن چرا اونجوری نمی کنن! خودمون چی کار می کنیم؟ ما مگه ادعا نداریم که سهیمیم توی تمام خزائن این مملکت؟ چرا رعایت نمی کنیم یه ذره؟ ما تهرانی ها چی مون از بقیه بهتره که همه سد ها باید برای آب رسانی تهران زده بشن؟ از همه شهر ها آب سر ریز کنن به تهران که اقدس خانوم می خواد حیاط بشوره و بچه کوکب خانوم می خواد آب بازی کنه و عباس آقا گرمشه می خواد ۴ تا کولر با هم روشن کنه و الی آخر! بد نیس گاهی جای غر زدن یکم فکر کنیم!

والسلام! یکی منو از برق بکشه!

+ خدایا تو شاهد! نیت خیر من آنچنان تعبیر به سوء شد که برق سه فازم پرید! یقه کی و بگیرم آخه؟!!

+ میل نوشت:

کلاس آموزشی برای آقایان!

اهداف تربیتی: جهت تقویت ان بخشی از مغز که از وجودش بی خبرند.

واحد اول دروس پایه ای:

چطور بدون مادرمان زندگی کنیم:200 ساعت
"همسرم مادرم نیست": 35 ساعت
درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست:500  ساعت

واحد دوم زندگی زناشویي:

بچه دار شدن بدون حسودی به نوزاد:50 ساعت
غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد": 55 ساعت
درک این مساله  که کفش ها خودشان توی جا کفشی نمی روند:80 ساعت
چطور بدون گم شدن، لباس های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم: 50 ساعت
چطور بدون اینکه ناله کنیم از بیماری مهلک سرما خوردگی جان سالم به در ببریم: 50 ساعت

واحد سوم اوقات فراغت:

چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه را به گند بکشیم
چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم
چطور یک بلوز را در کم تر از دو ساعت اتو کنیم و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم

واحد چهارم آشپزخانه:

مرحله اول مقدماتی
Off خاموش
Onروشن
مرحله اول پیشرفته: اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه

کلاس عملی: عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی

بعد از قبولی در مرحله اول مرحله فشرده با عناوین زیر آغاز می شود.نظر به اینکه مباحث واقعا پیچیده اند در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته می شوند.

اولین مبحث البسه: از لباسشویی تا کمد (یک مرحله مرموز)
دومین مبحث: ریسک های پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال
سومین مبحث: آشپزی و بیرون بردن زباله ها شما را ناقص نمی کند
چهارمین مبحث: مصیبت کاغذ توالت کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمی شود (نمایشگاهی از همه چیزهای خود به خودی در خانه)!
پنجمین مبحث: آیا وقتی مردی رانندگی می کند، می تواند آدرس بپرسد بدون اینکه بی عرضه به نظر برسد؟
ششمین مبحث: تفاوت های اساسی زمین با سبد رخت چرک
هفتمین مبحث: "مردی در صندلی کنار راننده" آیا واقعا ممکن است دائما دستور العمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟