سیصد و نود و ششمین کوزه عسل

آی حـــــــــــــــــــــــال کردما!!! این فلانی ِ بیب وبیب و بیب روش کم شد و نتونست ماه رمضون رو بدون ربنا ی شجریان شروع کنه!! آخ یعنی جیگرم حال اومد!! وقتی مجریه داشت با یه غلظت مصنوعی ای هی استاد استاد می کرد و مثلا داشت ملت رو خر می کرد من و همسری بشکن می زدیم و می گفتیم روتون کم شد؟؟!!

انقده دیروز به ما خوچ گــــــــــــــــــــــــــــــذشت!! انقده فعالیت های مختلف و جالب و سرگرم کننده از خودمون نشون دادیــــــــــــــــم!! انقده جای همگی خالی بــــــــــــــــود!!! نشون به اون نشون که صبح زود همسری جان بیدار شد من خواب بودم! ساعت ۱۰ من پاشدم اون خواب بود!! بعد یه ساعتی رو هردومون بیدار بودیم و همسری ناهارش رو خورد و من از زور ضعف روزه خوابم برد! بعدش همسری حوصله ش سر رفت اومد منو بیدار کرد. من که بیدار شدم همسری خوابش گرفت خوابید!!!  بعد من شام پختم همسری هم نشست پای پروژه ش! اذان گفتن من افطار کردم همسری شام خورد بعد دیدیم خیلی فعالیتمون زیاد شده!! گفتیم بریم یه دوری بزنیم خستگیمون در بره!! رفتیم بیرون بحثمون شد بنزین زدیم برگشتیم!بعد خیلی خوش اخلاق بودیم هردومون تصمیم گرفتیم به همون خواب زمستونی مون ادامه بدیم!! الانم خوابم میاد می خوام برم بخوابم! چیه؟ مچکلی داری داچ؟؟

پ.ن: گلوم درد می کنه!!

برین ادامه مطلب یه سورپریز دارم واستون!! فقط یادتون باشه اون پایین صدای شجر جون رو قطع کنین!!

ادامه نوشته

سیصد و نود و پنجمین کوزه عسل

"این دهان" شجریان شیرین ترین دلتنگی ها رو برای من میاره...بهترین حس های دنیا...خرده نگیرین بهم که باز ماه رمضون اومد و وبلاگ خرس قهوه ای با صدای فریاد شجریان باز می شه! همه حس های خوب ماه رمضون برای من توی این تصنیف جمع شده...همه خاطرات تکرار نشدنی گذشته...می دونم امسال دلم بدجوری هوای افطارای جمع و جور و دو نفره خودم و مامان خرسه رو می کنه. اون افطارایی که سر یه سفره کوچولو می شستیم و تا حد خفگی نون پنیر چایی می خوردیم!! امسال دل من عجیب هوای اون هال بزرگ و سقف بلند و دیوارای گچ کاری رو می کنه...هوای  نسیم دم سحر توی ایوون رو...هوای بوی کباب چنجه های مامان خرسه رو....آخ که دلم یوهو چقدر گرفت...چه جور خوبی گرفت...

خوشحالم...خوشحالم که زنده م و یه ماه رمضون دیگه رو در پیش رو دارم. عاشق این ماه و همه چیشم. حتی ضعف دم افطارش...

پ.ن: هی دوست قدیمی...می دونستی چقدر دلم هوای افطارای خونه تون رو کرده؟ به نظرت حتی یه درصد هم احتمال داره که یه بار دیگه تجربه ش کنم؟...میس یو وری ماچ...

سیصد و نود و چهارمین کوزه عسل

این هفته ای که گذشت سرمون شلوغ پلوغ بود خیلی. دوتا عروسی داشتیم پشت سر هم و منم که هر روز صبح تا ظهر سر کارم و الان هیچ فرقی با میت ۳ روز رو زمین مونده ندارم!اولیش عروسی پسر عمه م بود و دومیش پسر خاله م. واسه عروسی پسر عمه م هیچ حس خاصی نداشتم! کلا نقش نوترونی ایفا می کردم. نمی رفتم هم چیزیم نمی شد راستش!فقط چون ترسیدم بد بشه رفتم. همسری که موند خونه دم دم شام اومد!! کلا اشتیاق ما ستودنیه!به اون نشون که پاتختی رم نرفتم!  ولی عروسی پسرخاله هه چیزی بود که همه منتظرش بودن. خیلی جالبه وقتی یه نفر تو فامیل انقدر عزیزه. و جالبترش اینه که همسرش هم همینقدر عزیز می شه. این پسرخاله هه اولین پسر خاله مون بود که داماد شد. شاید یه دلیل ذوق و شوق زیادمون هم همین بود. ولی همش این نبود. همه ی ما دختر خاله ها و پسر خاله ها خانواده ی این خاله م رو خیلی دوست داریم. هر ۴ تا پسرش رو! حمید که همبازی بچگی های من و دختر خاله نازی و دخترخاله فری و دختر خاله الی بود. و از همه دختر خاله ها به من و نازی نزدیک بود. ماها با هم دورانی داشتیم از خنده و شوخی و دوستی. حالا اون شب باید اون ذوق عجیب رو تو چشم همه مهمونا می دیدین. اصلا این عروس و دوماد به طرز عجیبی برای هر دو فامیل عزیز بودن. اصلا از در که اومدن تو همه هیجان زده شده بودن از بس این دو تا بهم میومدن!! آدم دلش ضعف می رفت اینارو می دید! عروس که یه پیرهن پوشیده بود که ذره ای دست دوزی نداشت اما فوق العاده شیک بود! آرایشش هم کاملا اروپایی. با یه دسته گل از این رز های سفید هلندی که ساقه شون بلنده و فقط یه روبان دورش زده ن! اونوقت داماد با اون موهای در هوا(!) کت شلوار مشکی و کروات انگلیسی!! آدم دلش می خواست اینا رو له کنه انقده دوست داشتنی بودن!! مخصوصا وقتی با هم می رقصیدن!! ای جونم!!بعد این دو تا شیطوووووون!! آدم و شاد می کردن کلی. مخصوصا وقتی فیلمشون رو گذاشتن تو سالن و خودشون تو جایگاه عروس و دوماد با آهنگ قر می دادن!! خونه شونم انقده ناز بود انقده ناز بود انقده ناز بود که خدا بدونه!!!

دلم می خواست حسای خوب اون دو روز عروسی و پاتختی رو یه جایی ثبت کنم که یادم نره. که همیشه یادم باشه چه جوری خون خون رو می کِشه و آدم چقدر فامیلش رو دوست داره :) و  چقدر آدم با شادی هم خون هاش عمیقا شاد می شه...

پ.ن: نمی دونم چرا نباید خوب باشم...اما خوب هم نیستم زیاد! یعنی خوبم ها! نمی دونم...

دیگران نوشت۱:
جای ِ خالی ِ آدمها
جای ِ شان را
در دل ِ دیگران
نشان می دهد...

ای کاش
حســ ـرتم
بر دلت
بماند

دیگران نوشت ۲:
خانومها نیاز دارند که ازشان تعریف بشه و زمانی که از شما نظرتان را می پرسند , بعد از شنیدن نظر شما مبنی بر مطلوب بودنشان دلگرم می شن و لذت می برن . بر عکس آقایان که به محض اینکه ازشان تعریف کنی به این نتیجه میرسند که خیلی مال هستند و حیف هستند برای این زن !!!
دهان بسته داشتن برای مادر و خواهر و دوست دختر و همسرتان نشانه مردانگی نیست ...

هی هی هی  ! کو اون زمانی که زن ها زن بودن و طنازی می کردند و مرد ها هم مرد بودن و خریدارش  !!! (حالا طنازی که بکنی مردها یا  تلوزیون نیگا می کنن , یا کانال ماهواره رو عوض می کنن , یا فوتباله , یا روزنامه , یا کامپیوتر یا مبایل یا یکی دیگه داره براشون طنازی میکنه و اونها دارن اونجا انرژی میگذارن … البته شما رو هم دوست دارن ها !!!! ولی لازم نیست خیلی ازتون تعریف کنن چون شما رو دارن و همیشه کنارشونی ! )

سیصد و نود و سومین کوزه عسل

...پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني.
مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.
سنگ‌پشت (لاک پشت) تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.
پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.
كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه.
و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي...
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد !
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است.
حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت...
ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و رفت، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ می كشيد...

سیصد و نود و دومین کوزه عسل

مهم نیست چند سال روی یه زمین بایر کار کرده باشی...مهم نیست چندتا درخت تونسته باشی توش بکاری...مهم نیست درخت هات چقدر تنومند یا حتی ظریف مونده باشن... حتی مهم نیست جقدر براش زحمت کشیده باشی... . اگه یه بار هوس شیطنت کنی و پای یکیشون آتیش بازی راه بندازی دوباره تو می مونی و زمین بایری که دیگه جون نداری از اول روش کار کنی!! انگار نه انگار که یه وقتی تلاشی کردی و درختی کاشتی....

می فهمی  چی می گم لعنتی؟؟ می فهمی؟؟

 

سیصد و نود و یکمین کوزه عسل

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

می دانید آقا؟ ما همان هاییم. همان هایی که دارند زیر فشار موج های وحشی توی این ظلمت قیرگون خفه می شوند اما همه ی نگاه بی جانشان به کورسوی آن شعله کوچک رقصان درون فانوس آویخته از دستشان است! ما همان هاییم...ما بیچارگانی که باد کشتی مان را به هر سو روانه می کند....نجات می خواهیم آقا...نجات....!!!!

 

ادامه نوشته

سیصد و نودمین کوزه عسل

یه سال پیش٬ ۲۹ مرداد ٬ یه شب که بعد از مدتها با هم بودن مداوم سهیل از پیشم رفت و به طرز غریبی شب رو بدون اون گذروندم یه گوشه ای واسه دل خودم نوشتم:

"نیست...و این نبودنش چقدر عجیب است! آنقدر بوده ایم با هم - خصوصا این ماه های آخر و قبل از سفر - که فرصت نکرده بودم دلتنگش شوم...دلم امان نداشت که ابری شود...بود! همیشه بود و این بودنش شده بود عادت. چه چیز هست در این دنیا که مرا بیشتر از عادت بیازارد؟ می خواستم این فاصله را و نمی دانستم. حقا که تعادل گوهر زندگی ست...
امشب یک هدیه است...یک هدیه ناطلبیده...برای زنی که زمان می خواست تا دلتنگ شود٬ تا تشنه شود٬ تا اندوه - این یار قدیمی - به دلش سر بزند٬ تا قدر بداند٬‌ تا عمق علاقه اش را بسنجد...برای زنی که مدتها بود در پی فرصتی بود که با نهال احساسش خلوت کند٬ برگ هاش را نوازش کند٬ قدش را سانت بزند٬ و زیر سایه اش آرام بگیرد...برای زنی که نیاز داشت زمانی را صرف خودش کند که صد البته تو اگر زنده باشی زنده می کنی و شرط ساختن آرامش آرام بودن است! نیاز داشتم به این زمان که خودم را دوره کنم٬ علف های هرز را بچینم٬ درونم را حرس کنم٬ کمی آب بریزم پای احساسم٬ و زمانی را هرچند کوتاه برای دل خودم زندگی کنم...
اینها هیچ کدام بوی بی انصافی می دهند؟ یا حتی کمی بی عاطفگی؟... نه! من همه "تو" شده بودم و بس! نمی توانستم برای "تو" "من" باشم دیگر...قزاز است "ما" باشیم...نه "من" یا "تو"! وگرنه دوتا "من" یا دو تا "تو" به چه کار می آمد؟ یکی کافی نبود برای این دنیا؟!
خوشحالم...
که دلتنگم...
که می خواهمش عمیقا...
که وقتی نیست جاش خالیست...
و دستهام بهانه نرمی موهاش را دارند...
خوشحالم...
که عاشقم!"

و حالا بعد یک سال این حس دوباره زنده شد...در ازای یک شب دوری...

پ.ن: میس یو هانی!