این هفته ای که گذشت سرمون شلوغ پلوغ بود خیلی. دوتا عروسی داشتیم پشت سر هم و منم که هر روز صبح تا ظهر سر کارم و الان هیچ فرقی با میت ۳ روز رو زمین مونده ندارم!
اولیش عروسی پسر عمه م بود و دومیش پسر خاله م. واسه عروسی پسر عمه م هیچ حس خاصی نداشتم! کلا نقش نوترونی ایفا می کردم. نمی رفتم هم چیزیم نمی شد راستش!
فقط چون ترسیدم بد بشه رفتم. همسری که موند خونه دم دم شام اومد!! کلا اشتیاق ما ستودنیه!
به اون نشون که پاتختی رم نرفتم!
ولی عروسی پسرخاله هه چیزی بود که همه منتظرش بودن. خیلی جالبه وقتی یه نفر تو فامیل انقدر عزیزه. و جالبترش اینه که همسرش هم همینقدر عزیز می شه. این پسرخاله هه اولین پسر خاله مون بود که داماد شد. شاید یه دلیل ذوق و شوق زیادمون هم همین بود. ولی همش این نبود. همه ی ما دختر خاله ها و پسر خاله ها خانواده ی این خاله م رو خیلی دوست داریم. هر ۴ تا پسرش رو! حمید که همبازی بچگی های من و دختر خاله نازی و دخترخاله فری و دختر خاله الی بود. و از همه دختر خاله ها به من و نازی نزدیک بود. ماها با هم دورانی داشتیم از خنده و شوخی و دوستی. حالا اون شب باید اون ذوق عجیب رو تو چشم همه مهمونا می دیدین. اصلا این عروس و دوماد به طرز عجیبی برای هر دو فامیل عزیز بودن. اصلا از در که اومدن تو همه هیجان زده شده بودن از بس این دو تا بهم میومدن!! آدم دلش ضعف می رفت اینارو می دید!
عروس که یه پیرهن پوشیده بود که ذره ای دست دوزی نداشت اما فوق العاده شیک بود! آرایشش هم کاملا اروپایی. با یه دسته گل از این رز های سفید هلندی که ساقه شون بلنده و فقط یه روبان دورش زده ن! اونوقت داماد با اون موهای در هوا(!) کت شلوار مشکی و کروات انگلیسی!! آدم دلش می خواست اینا رو له کنه انقده دوست داشتنی بودن!! مخصوصا وقتی با هم می رقصیدن!! ای جونم!!
بعد این دو تا شیطوووووون!! آدم و شاد می کردن کلی. مخصوصا وقتی فیلمشون رو گذاشتن تو سالن و خودشون تو جایگاه عروس و دوماد با آهنگ قر می دادن!! خونه شونم انقده ناز بود انقده ناز بود انقده ناز بود که خدا بدونه!!!
دلم می خواست حسای خوب اون دو روز عروسی و پاتختی رو یه جایی ثبت کنم که یادم نره. که همیشه یادم باشه چه جوری خون خون رو می کِشه و آدم چقدر فامیلش رو دوست داره :) و چقدر آدم با شادی هم خون هاش عمیقا شاد می شه...
پ.ن: نمی دونم چرا نباید خوب باشم...اما خوب هم نیستم زیاد! یعنی خوبم ها! نمی دونم...
دیگران نوشت۱:
جای ِ خالی ِ آدمها
جای ِ شان را
در دل ِ دیگران
نشان می دهد...
ای کاش
حســ ـرتم
بر دلت
بماند
دیگران نوشت ۲:
خانومها نیاز دارند که ازشان تعریف بشه و زمانی که از شما نظرتان را می پرسند , بعد از شنیدن نظر شما مبنی بر مطلوب بودنشان دلگرم می شن و لذت می برن . بر عکس آقایان که به محض اینکه ازشان تعریف کنی به این نتیجه میرسند که خیلی مال هستند و حیف هستند برای این زن !!!
دهان بسته داشتن برای مادر و خواهر و دوست دختر و همسرتان نشانه مردانگی نیست ...
هی هی هی ! کو اون زمانی که زن ها زن بودن و طنازی می کردند و مرد ها هم مرد بودن و خریدارش !!! (حالا طنازی که بکنی مردها یا تلوزیون نیگا می کنن , یا کانال ماهواره رو عوض می کنن , یا فوتباله , یا روزنامه , یا کامپیوتر یا مبایل یا یکی دیگه داره براشون طنازی میکنه و اونها دارن اونجا انرژی میگذارن … البته شما رو هم دوست دارن ها !!!! ولی لازم نیست خیلی ازتون تعریف کنن چون شما رو دارن و همیشه کنارشونی ! )