سیصد و دهمین کوزه عسل

First class
Time: 8- 9:30
Location: class D
Level: Br s

خیالم راحته که دوره حروف الفبت تموم شده و دیگه نباید غر غر های اینا رو تحمل کنم که آی اینو بلدیم و اونو بلدیم! خوچحال می شینم سر جام و زل می زنم به بچه ها. شونصدتا غایب داریم! عزا می گیرم که من اینا رو وچجوری برسونم آخه؟! این کلاسم و خیلی دوست دارم. از همه کلاس هام بیشتر. بحالن. درک شوخی دارن. باهوشن. با بچه ها قرار می ذاریم از این به بعد هرکی دیر می کنه ۲۰۰ تومن جریمه بده! بعد قرعه کشی می کنیم که که بشه بانک و پولا رو نگه داره! خوشحالم که اسم هدیه و الناز در میاد! هدیه که باهوش کلاسه! الناز هم شیطون کلاس!! برای هر دوشون خوبه که یه مسئولیتی داشته باشن!! الناز ۲ تا اسم داره. تو خونه بهش می گن آتنا. از بس بهش می گفتم الناز کفرش در اومد گفت: آتنا تیچر! آتنا!! منم از اون روز بهش می گم آتناز!! اونم جیغش می ره به آسمون!! همه چی عالی می گذره. با هم act انجام می دیم٬ شعر می خونیم٬ تمرین حل می کنیم٬ بازی می کنیم...آخر کلاس طاهره میاد و این نامه رو می ده به من: (+) چه دنیایی دارن بچه ها...

Second class
Time: 9:30 - 11
Location: class 205
Level: Gr 1&2

قبل از ورود به کلاس با مامان دو تا از بچه ها سینه به سینه می شم!! مهشید که ۴ جلسه س نیومده و من کم ِ کم سر کلاسشون ۸ تا حرف درس داده م!! اون یکی هم ۲ جلسه غایب بوده و ۴ تا حرف رو نبوده!! منم که حتما باید معجزه کنم واسه اینا دیگه!!! کلاس خوبی ان. دوسشون دارم. شلوغ نیستن. باهوشن نسبتا. خیلی هم مهربونن. وسطای کلاس می رم بالای سر هدیه. می بینم تو دفترش قلب کشیده! با یه تیر وسطش!! می گه: تیچر؟ می دونین من چرا تو دفترم قلب می کشم؟ می گم نه چرا؟ می گه: چون شما رو خیلی دوست دارم! جا داره که این شکلی شم:  چون تنها بچه ای که فکر می کردم با من مشکلات بنیادی و خانوادگی و ارث بابایی داره همین هدیه س!! جمبل الخالق!! آخر ملاس یکی شون دویده اومده دم میز من می گه: تیچر؟ ما امروز ساعت ۵ می خوایم بریم استخر! شمام میاین؟؟؟!!!! والا روم نشد بهش بگم من با هـــــــــــــــــــــــیچ آدم آشنایی نمی رم شنا!! وگرنه مگه می شه روی بچه رو زمین انداخت؟! چه دنیایی دارن بچه ها...

Third class
Time: 11 - 12:30
Location: class 201
Level: Gr 1

فاصله بین دو تا کلاس انقدری توی دفتر هستم که یه لیوان شربت پرتقال رو یه نفس سر بکشم و دوباره بدوم برم سر کلاس. خسته م. له م! و می دونم که واسه این کلاس آخری باید از جونم بگذرم! این کلاس رو اصلا دوست ندارم! کوچیکن. لوسن. یک ریززززززززززز حرف می زنن. همکاری نمی کنن. ولی واقعا باهوشن! مهربون هم هستن ها! خوب بخوام منصف باشم اونان که هی نامه می دن و اخرش میان ماچم می کنن. ولی واقعا خسته م می کنن. آخر کلاس دیگه گلوم پاره می شه بس که جیغ می زنم!! از بس حرف می زنن و فرصت نمی دن که من درس و توضیح بدم براشون باهشون قهر می کنم. می رم می شینم رو صندلی م و می گم دیگه بهتون درس نمی دم! جمع کنین برین خونه تون!! بعد حال می کنم از جذبه م. چون دقیقا حرفم رو به هیچ جاشون حساب نکردن!! روی تخته یه kite می کشم و وقت می دم بکشن تو دفتراشون. به عادت همیشگی شون یکی یکی دفتراشون رو می گیرن بالا و جیـــــــــــــــــــــغ می زنن که: تیچــــــــــــــــــــــــر؟ قشنگه؟؟؟ و من ماموریت دارم دونه دونه شون رو ببینم و تایید کنم! آتنا بلند می شه می گه: تیچر؟ شما خیلی خوبین! می گم: چرا؟ می گه: آخه ما هر دفه نقاشی می کشیم به مامان بابامون که نشون می دیم نگاه نکرده می کن قشنگه!!انگار می دونن چیه! اما شما نگاه می کنین! چه دنیایی دارن بچه ها....

* همسری داره اذیتم می کنه و دادم و در میاره. اس ام اس مس زنم: خدایــــــــــــــــــــــا بیا منو بخــــــــــور من راحت شم!!!!  بگین چی جواب زده!!! زده: خدا ماموریت خوردنت رو محول کرده به من!!!

* لذت یعنی اینکه بینی یه نفر تا بی نهایت می تونه مکملت باشه... می تونه تو رو به عرش برسونه...می تونه پر پروازت بشه! لذت یعنی اینکه ببینی یه نفر اخلاق های گندت رو هدایت می کنه...درست جوری که خودت نمی فهمی دقیقا از کجا یک دفعه خوش اخلاق شدی و خندیدی! لذت یعنی اینکه یه نفر چنان زبان تعریفی داشته باشه که بهت احساس بی وزنی بده...حس کنی توی فضایی...انقدر خوبی هات رو قشنگ به زبون بیاره که از نو خودت رو دوست داشته باش...لذت یعنی اینکه همسری بهت بگه: تو ۳ تا صفت خوب داری. ۱: زبون توجیه قوی ای داری! ۲: ذهن کلاسه بندی و مرتبی درای! ۳: سیاست داری! ...لذت یعنی اینکه همسری بهت بگه قوی... بگه رازدار.... و بعد بهت بگه که بهت افتخار می کنه....

* این پست گیلاسی رو دوست داشتم...

*!!!!! A girl worth kissing is not easily kissed
توی فیلم "زن ها فرشته اند" تنها تیکه به درد بخور فیلم اونجایی بود که امین حیایی داره به شریفی نیا می گه : لیلا عشقش کف دستش بود! من هی تلاشی براش نکردم! خودش از اول عاشق بود!! اما این دختره مرموزه! آدم باید کنکاشش کنه! همینه که جلب می کنه منو!!  من اینو از خیلی از آدما شنیده م. نه فقط مرد ها که حتی زن ها می خوان که طرفشون راحت به دست نیاد! یه جورایی همون چیزی که معروفه و می گه چیزی که راحت به دست بیاد راحت از دست می ره!! و جالب تر از اون این بود که همسری به اینجای فیلم که رسیدیم یه سقلمه بهم زد و گفت: تو اینجوری بودیا! دست نیافتنی! :)

سیصد و نهمین کوزه عسل

ا مـ ـا ن
             ا ز
                  د ل ِ
                         تــ ـنــ ـگــ ـم
                                           ! ! !

سیصد و هشتمین کوزه عسل

۱. می گن موقعیت اجتماعی خوبی داره. سنش مناسبه٬ درآمد کافی داره و از هر جهت مشمول شرایط ازدواجه. اما وقتی ازش بپرسی چرا ازدواج نمی کنی می گه نمی تونم به کسی اعتماد کنم! بعد می شینه واست تعریف می کنه که همین دوست خودش از ۱۹ تا خواستگاری که رفته با ۱۸ تاشون بعد از اولین جلسه آشنایی خوا بیده!! حالام دیگه از ازدواج منصرف شده!! به همسری می گم: درسته جامعه خیلی خراب شده! درسته همه به فساد افتادن! اما این قضیه دو طرفه س! دخترا و پسرا هر دو محکومن!! اون پسری که می ره قبل ازدواجش هر غلطی می خواد می کنه - چون خدا آکبندش نکرده! - حق نداره وقت ازدواجش که می شه بره دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده! باید مطمئن باشه خدا می ذاره تو دامنش!! اون دختری هم که برابری زنان و مردان رو توی داشتن روابط آزاد جنـ سی می دونه دنبال پایبندی و اصالت یه پسر برای ازدواج نباید باشه!! چقدر همه چیز رو قلطی کردیم با همدیگه!!

۲. به مامان می گم: تحریم دارو شدیم می فهمی یعنی چی؟ یعنی بدبختی! یعنی یه سرما بخوری مردی! یعنی زندگی تعطیل! تحریم هر کوفتی که شدیم مهم نبود! یه کاریش می شد کرد. اما با جون مردم که نمی شه بازی کرد! حالا هی بشین باز خوبی این د و لت نـ هـ م رو بگو! هی بگو پشت سر اینا حرف نزن!! اینا دست آوردای کیه؟!
مامان ساده س...همه چیزو از دید خدا پیغمبر و دنیا و آخرت می بینه. می گه: از ماس که بر ماس! وقتی بارون بیاد به همه می باره وقتی ساعقه بزنه همه رو می خشکونه! انقدر کفر و گناه و فساد زیاد شده که این بلاها داره سرمون میاد! تر و خشک هم با هم می سوزن!
مامان می گه: مگه بقیه کشورا خیلی راضین از شرایطشون؟ اون آمـ ریکا با اون ابر قدرتیش همش توش تظاهراته!
می گهم: آره مامان جون! اونام ناراضی دارن. نمی شه همه رو راضی نگه داشت که. اما ادم دردش از اینه که اونا لااقل اگه هر غلطی می کنن زیر زیرکی نمی رن! همه گناهشون عیانه! مثه بعضی ها نیستن که به اسم اسلام و دین داری هر کاری می خوان می کنن! خیر سرمون کشورمون مسلمونه! اونوقت یکی چادر سرش می کنه و اون زیر هرکار بخواد می کنه! اون یکی ریش می ذاره و پیرنش و می ندازه رو شلوارش و خون مردم رو می کنه تو شیشه! اینا به اسم اسلام دارن فساد می کنن! اینه که درد داره!
مامان سکوت می کنه...

۳. خانوم "ک" می گه: اقتصاد ما بیماره. مردم هم به این بیماریش کمک می کنن! به این گرونی دامن می زنن! رحم ندارن یه ذره! یه شایعه می شنون که مثلا چایی گرون شد! در جا اونی که لبنیاتیه قیمت ماست و شیرش رو می کشه بالا! اونی که تو کار پوشاکه لباساشو گرون میکنه! میوه فروشا خدا تومن می کنن محصولات رو! اونیم که چایی داره احتکار می کنه!! راننده تاکسی ها هم که به باد هوا بندن! فوتشون کنی ۲۰۰ تومن و می کنن ۴۰۰! بعدم می گن زندگی خرج داره!
فکر کنم یه جای قرآن نوشته بود : وَیلٌ لِلْمُطَفِفین!

۴. صبح زود روز جمعه. پارک جمشیدیه. هر کی میاد یا کوهنورده واقعیه یا اومده پیاده روی یا خانواده س. اراذل و اوباشی نیست. من و همسری و مامان و باباش داریم بر می گردیم سمت ماشین. می بینیم یوهو شلوغ شد. دو تا جوجه بـ سیـ جی دو تا دختر و نگه داشتن که ظاهرشون به خدا از من چادری ساده تر بود! از ظاهرشون معلومه کوه نوردای حرفه این. رنگ یکی شون شده زرررررد! هی داد می زنه که بگو کجای من مشکل داره آخه! همه جمع می شن. بابای همسری و همسری و یه پسر رهگذر اعتراض می کنن. جوجه بسیـ ـجی می گه به شما مربوط نیت! بعد بازوی دختره رو می گیره!!!! داد دختره می ره به آسمون: به من دست نزن مرتیکه الدنگ! جوجه بسـ یجی هول می شه! دستش و ول می کنه. به مامان همسری می گه: خانوم می شه کمک کنین ایشون رو ببریم؟ مامان همسری محکم می گه: نه! کمک کنم که چی بشه؟ بابای همسری می گه: ما شریک ظلم نمی شیم!! تو همین گیر و دار شلوغ می شه و دخترا در می رن! من از  چادری بودن خودم خجالت می کشم!

۵.خدایا بفرست منجی ت رو! خفه شدیم از اینهمه ظلم!
 اللهم عجل لولیک الفرج!

سیصد و هفتمین کوزه عسل

شادم...
شاد می باید باشم...
غم نبودش را می گذارم پشت دروازه قلبم...
لبخند می زنم میان اشک...
تو بوده ای...
پیش از اینها...
پیش از تمام این انتصاب روزها....
پیش از تمام این بهانه ها...
تو بوده ای...
تو پدر بوده ای
                  برای ما
                             پیش از اینها!
  
 
پ.ن: ما عشق تو نادیده خریدیم علیا!
 
پ.پ.ن: "مرد داشتن" لذتی ست که تا نچشی درکش نمی کنی! لذتی بزرگتر حتی از "خانم ِ یک مرد بودن"!!
روزت مبارک مردِ من!!

سیصد و ششمین کوزه عسل

آخه شماها اگه یه ستیودنت داشتین خوردنـــــــــــــــــــــــی بهدش یه نامه بهتون می داد این شلکی: (+) چیکارش می کردین؟؟ نمی خوردینش؟؟!آخ الهی من قربون اون دست خطش بشم !!  حالا هی بگین من چرا تازگی ها بچه خور شده م!!

امروز رفتم سر کلاسشون اینا رو واسشون بردم: (1) (2) (3) (4) (5) (6) ! خودم کشیدما!  نمی دونین چقــــــــدر ذوق کرده بودن! هم باهاش one girl, two girls اینا رو درس دادم هم how many! عالی یاد گرفتن. توی یکی از کلاس هاشونم اومدم اینا رو با اهنربا بزنم به تخته دیدم ای دل غافل! تخته اینا که تخته وایت برد نیست!! یه شیشه س که پشتشو رنگ کردن!!!!! هیچی دیگه! در به در یه تیکه آهن از اینور کلاس به اون ور کلاس آخرشم زدم به زه پنجره های کلاس!!!! فکر کـــــــــــــــــن!! بعدم راس راس رو شیشه پنجره ها با ماژیک نوشتم!  چَکار کنم خوب؟! امکانات کمبوده!!

اون دفعه ای می خواستم lion رو درس بدم یادم نبود چه شکلی می کشنش! گفتم یکی بیاد بکشه شیر رو! خدایــــــــــــا! فقط آرزوم این بود که می تونستم عکس بندازم ازشون!! :)) آخر خنده بود نقاشی هاشون!!

امروز بهشون گفتم که هفته دیگه می رم مکه و تا ۲ هفته نیستم. دادشون رفت به آسمون!! آخر کلاس که با همه بای بای کردم همین صدف اومده به من می گه: تیچـــــــــــــــــــر؟؟ زیارتتون قبول!!

پ.ن: میام فقط یه خط می نویسم که یادم نره این روزا روزای خوبی ان! میام دوره می کنم که بدونم باید بخندم و خوشحال باشم و راضی از پیشرفتی که دارم می کنم. میام نشون می ذارم که یادم بره چقدر دلم تنگه...چقدر غم تو دلمه...ببخشید که رنگ تصنعی داره خنده هام!

"..& she's the girl
with her "middle finger" in the air
because for once..
she doesn't f.u.c.k.i.n.g care.."

اگه منم اینجوری بودم عالی بود!

سیصد و پنجمین کوزه عسل

*وای خداااااااااا! جان من اینو ببینین: (+) جان من اون apple و girl اش رو ببینین! اون orange اش منو کشته!! اینم ببینین: (+) ! ای جانــــــــــــــــــــــــــم!! اون boy رو ببینین مثه ۲۰۶ نوشته!!  اینو یه دختر ۸ ساله واسه من کشیده که امروز تازه a و b رو یاد گرفته! وای خدا می خواستم بخولمـــــــــــــــــش!!!  این دخترا خدااااااان! دنیای محبتن! انقدر لطیفن انقدر دوست داشتنی ان که حد نداره! درسته ساعت آخریا فوق العاده شیطون و شلوغن! اما اذیت نمی کنن. فقط هــــــــــــــی صدا می کنن آدمو! امروز خودم رو به دو قسمت تقسیم کردم که بهشون یاد بدم به من لااقل بگن teacher!! کلی با هم آواز خوندیم! بالا پایین پریدیم! ورزش کردیم! دقیقا این شکلی:! هی گفتم: کپتــــــــــــــــــــــــــــــــــال اِی! سمــــــــــــــــــــــــال اِی!!  آخر کلاسا رسما صدام گرفته بود!!

وای اینو بگم بخندیم! این صفحه رو ببینین: (+) بهشون می گم: این صفحه رو رنگ کنین اونجایی هم که نوشته me عکس خودتون رو بکشین! اولش که هی آخ و اوخ کردن که سخته و وای چجوری بکشیم و اینا! بعد واسشون که توضیح دادم یکی شون که یه دختر چادری گرد و قلمبه س گفت: ما چادر سرمونه! چه جوری چادر بکشیم؟؟ گفتم: عزیزم اشکالی نداره. بی حجاب بکش خیلی جدی منو نگاه می کنه می دونی چی می گه؟؟  می گه اگه مرد نامحرم کتابمونو باز کرد عکسمونو دید چی؟؟ ای جـــــــــــــــــــــــــــــــان!!! آدم می خواد قورت بده اینا رووووووووووو!

آخر کلاس یکی شون اومد گفت: خانوم می شه یه چیزی بگم دم گوشتون؟ سرم و آوردم پایین می گم: جانم؟ دیدم یوهو یه ماچ محکمم کرد!! از اونجایی که یکی تو این کلاس فین کنه همه پشت سرش قطتر می شن به فین کردن(!) من یوهو با سیل جمعیتی رو برو شدم که همه می خواستن منِ امام زاده رو ماچ کنن!! یه لحظه حس ا حـ مـ د ی بودن دست داد بهم!  ---> (+) 

 

* دیروز رفتیم خونه مون رو دیدیم :) خونه من و همسری! قبلا دوبار فقط تا دم درش رفته بودیم. یه بار یه شب که نم بارون کف خیابونش رو برق انداخته بود و یه بار هم یه جمعه که رفتی و توی پارک جلوی آپارتمان نشستیم. دیشب اما رفتیم تو و واسه اولین بار با در و دیواری آشنا شدیم که قراره شاهد بالا و پایین و عشق ما باشن...در و دیوارایی که ما رو همراهی می کنن تا یه زندگی عالی رو بسازیم...
حس عجیبی بود...دوسش داشتم! حس "مالِ خود" ی داشتم بهش! کوچولو و جمع و جور و دوست داشتنی :) الهی شکرت...خودت کمک کن توی این خونه جز عشق و محبت و همدلی چیزی نیاریم :)

سیصد و چهارمین کوزه عسل

باحال بود! تجربه خیلی ناب و جالبی بود! اون بچه های خوردنی بامزه با اون چشمای گیراشون که می خوان قورتت بدن انگار!! اعتراف می کنم که داشتم سکته می کردم! نه فقط من٬ که تارا هم رنگش شده بود مثه گچ دیوار! رفته بودیم نشسته بودیم تو دفتر و هی به همدیگه اضطراب بیشتر وارد می کردیم!! وقتی گفتن خانوما بفرمایین موفق باشین٬ انگاری داشتن می فرستادنم تو صف حساب و کتاب روز محشر!! حاضر بودم همه چیمو بدم نرم سر اون کلاس! مطمئنم اگه صبح همسری منو نرسونده بود و اونقدر انرژی بهم نداده بود همونجا جلوی در کلاس یا غش می کردم یا احیانا سیستم آبیاری و اینا!  بدی موسسه "ف" می دونین چیه؟ اگه معلم های بدبخت بخوان برن روم به دیفال دبلیو سی باید کلید بگیرن!! تو مصرف فضای چاهشون هم اینا صرفه جویی می کنن! منم حالا دلپیچه گرفته بودم!!! می ترسیدم کار بدم دست خودم و خیلی های دیگه! ولی آقای "ص" راست می گفت. ۵ دقیقه اول کلاس که بگذره آدم آروم می شه و انگار که یه عمره این کاره س به همه چی مسلط می شه. کلاس اولم بچه ها اکثرا می رفتن اول راهنمایی. کلاس دومم می رفتن چهارم یا پنجم. کلاس آخرمم که از همه بیشتر دوسشون دارم می رفتن سوم! خدا اینا انقدر کوچولو موچولو و ریزه میزه بودن که باورت نمی شد مدرسه برن! چه برسه به اینکه دوم رو هم تموم کرده باشن! انقدر مشتاق و پر انرژی بودن آدم کیف می کرد باهاشون. انقدر هم ساکت بوددددددن!! فقط من بهشون آنتراک می دادم که نفس هم بکشن بین حرفاشون!! "خانووووووووووم؟ این دختر عمومونه!" "خانووووووووووم!؟ ما با هم تو یه مدرسه ایم!" "خانووووووووووووم!؟ به نام خدا رو چه جوری می نویسن؟" "خانوووووووووم؟ ما دفتر خریدیم!" "خانوووووووووم!؟ خیلی سخته!!" "خانوووووووووووم!!! این داره اشتباه می نویسه!!!" "خانووووووووووم! ما ۲ خط نوشتیم بازم بنویسیم؟؟!"  سکوتی برقرار بود دیدنی!! ولی عچق بودن اینا! با اینکه شلوغ بودن از همه کلاسام بهتر و باهوش تر بودن. توی کلاس اولم یه دختره س میزه اول می شینه. فکر کنم فاطمه بود اسمش. این نفس منه! انقذه بانمکه! انقذه محبت تو چشاشه! انقذه شور و شوق نشون می ده به همه چیز! یه دونه شاگرد دیگه هم هست تو همون کلاس که خیلی منو دوست داره و عاشق کلاسه! جوری که بعد کلاس با باباش اومدن پولشونو پس گرفتن رفتن! تو کلاس دومم هم ۲ تا جیرجیرک دارم یه ریییییییییییز ویز ویز می کنن! آدم فکر می کنه مگس تو سرش چرخ می زنه! ولی بچه های با استعدادی ان.
خلاصه که دیروز روز جالبی بود. توانایی هایی رو تو خودم کشف کردم که باورم نمی شد وجود خارجی داشته باشن! موقع درس دادن یه ابتکاراتی یوهو ناخودآگاه می اومد رو زبونم خودم جا می خوردم. امروز نشستم یه برنامه کلی چیدم که چند جلسه ای درس و تموم کنم و هر جلسه چقدرشو بگم و اینا. کلی انرژی و ذوق دارم.

سر کلاس واسه کلمه bird یه پرنده ززززززززززززززشت کشیدم کلی خنیدیدم با بچه ها. اونوقت اون فاطمه که عشق منه گفت: خانوم می شه برای مام تو دفترمون بکشین؟! هیچی دیگه! یوهو دیدم عین ۱۸ نفرشون می خوان که تو دفترشون یه پرنده بی ریخت داشته باشن!

پ.ن: مرسی عزیزم...که باهام بودی...توی لحظه هایی که سرعت تپش قلبم با سرعت بنز برابری می کرد و هیچی آرومم نمی کرد...مرسی که پشتمی و امنیت رو از نو برای من می سازی...مرسی...

سیصد و سومین کوزه عسل

+ واییییییی! من اضطرابم میـــــــــــاد!!  یعنی ذوق دارما! خوچحال هم هستم! اما بدجوری هم اضطرابم گرفته!! اخه از شنبه من می رم سر اولین کلاسم!! وای فکر کــــــــــــــــــــــــن! نه فکر نکن! تو هم یوهو اضطرابت اود می کنه یوهو عمل لازم می شی!  
دیروز رفتم موسسه . یه کلاس دسته جمعی گذاشته بودن واسه همه تیچر ها! وای فکر کن! من نشسته بودم بغل تیچرهام!! چه هیجانی!!  بهم سه تا کلاس داده ن. ۲ تاش Get ready ان که باید برم ABCD یادشون بدم!  یه کلاسمم Bravo starter ه الفبت رو تموم کرده ن و کم کم دارن حرف زدن یاد می گیرن! ای جانم! انقده این دختر کوشولو ها خوردنی ان که نگو!! خدا رو شکر با پسر بچه ها کلاس ندادن بهم! آخه نیست من خیلی سازگارم باهاشون یوهو زیادی خوش می گذشت به همه مون! اینا کتابامن: (+) (+)
دیگه مام رفتیم قاطی شمع هایی که می سوزن و راه رو روشن می کنن! باشد که گازسوز شویم!

+ دیروز آقای "ص" - رئیس موسسه - یه حرف خوبی زد! یه حرفی که کاملا مصداق همه ماهاست! می گفت ماها خوب می دونیم از چی بدمون میاد! اما نمی دونیم دوست داریم چی جاش باشه! خودش مثال سر ان مم لکت رو می زد! می گفت نسل ما از ش ا ه بدش میومد! ورداشت گذاشتش کنار! اما نمی دونست بعدش چی می خواد! حالا این گروه اومده ن! مردم اینا رم نمی خوان! اما می دونن واقعا چی می خوان؟!

+ من عاشق این تبلیغ چی توز موتوری ام! همون که پفکه می پره وسط خیابون بعد میمون چی توز با موتور می ره نجاتش می ده! آخه واقعا با یه تبلیغ چند ثانیه ای کل رانندگی توی ایران رو به تصویر کشیدن! اولش که پفکه دم دم سبز شدن چراغ ماشین ها تصمیم می گیره از خیابون رد شه. بعدم تا چراغ سبز می شه همـــــــــــــــــــه بلافاصله پاشون و می ذارن رو گاز و ماشالا یه ثانیه رم از دست نیم دن! - به این می گن سیستمِ وقت طلاست! - بعد هیشکی استیصال این پفک بدبخت وسط خیابون مونده رو به اثنی عشرش هم حساب نمی کنه!  بعدشم که مینی بوسه دقیقا طبق دستورات راهنمایی رانندگی -از روی خطوط حرکت کنید!- یوهویی سر می رسه و بدون اینکه زحمت یه نیش ترمز رو به خودش بده هی فقط چراغ می زنه! آخرشم که دقیقا مثه خیابونای تهران که همیشه پر مگس نماهایی به نام موتور سواران ه٬ یه دونه ویراژ دهنده شون پیداش می شه و وییییییییژ پفک بدبخت رو نجات می ده!!  (خدایا شکرت یه قربانی کم شد! ) کلا به این می گن یه انیمیشن سالم و شاد و هپی اندینگ برای رد سنی الف!

+  عجب حکایتی شده این قطعی برق ها! این جدول زمان بندی شون چه جوریه؟ من که نفهمیدم آخر سهم ما کی ه؟!
نمی دونم ... شاید اشتباه می کنم. اما به نظرم اینا هم خیلی گناهی ندارن! یعنی خوب همه دنیا دارن می گن ما داریم با کمبود انرژی مواجه می شیم! اونوقت هیشکی ککش هم نیم گزه! کسی حال نداره بلند شه اون چراغ اضافی توی اتاق رو خاموش کنه! دوست نداره جای ۱۰ تا چراغ بالای میوه های مغازه ش ۵ تا روشن کنه! خوش نداره یکم کمتر آب اصراف کنه! ملت دوست دارن تو زمستون انقدر خونه شون گرم باشه که با تاپ و شلوارک بگردن! تو تابستون انقدر خنک باشه که ژاکت بپوشن! دوست دارن ۵۰ تا ۵۰ تا نون بخرن بیات کنن بریزن دور! برنج درست کنن پیمونه پیمونه خشکش کنن بدن گنجیشک های بدبخت که کلسترول گرفته ن از دست این برنج خوردن های مداوم! ماها یاد گرفتیم فقط غر بزنیم! هی بگیم چرا اینجوری می کنن چرا اونجوری نمی کنن! خودمون چی کار می کنیم؟ ما مگه ادعا نداریم که سهیمیم توی تمام خزائن این مملکت؟ چرا رعایت نمی کنیم یه ذره؟ ما تهرانی ها چی مون از بقیه بهتره که همه سد ها باید برای آب رسانی تهران زده بشن؟ از همه شهر ها آب سر ریز کنن به تهران که اقدس خانوم می خواد حیاط بشوره و بچه کوکب خانوم می خواد آب بازی کنه و عباس آقا گرمشه می خواد ۴ تا کولر با هم روشن کنه و الی آخر! بد نیس گاهی جای غر زدن یکم فکر کنیم!

والسلام! یکی منو از برق بکشه!

+ خدایا تو شاهد! نیت خیر من آنچنان تعبیر به سوء شد که برق سه فازم پرید! یقه کی و بگیرم آخه؟!!

+ میل نوشت:

کلاس آموزشی برای آقایان!

اهداف تربیتی: جهت تقویت ان بخشی از مغز که از وجودش بی خبرند.

واحد اول دروس پایه ای:

چطور بدون مادرمان زندگی کنیم:200 ساعت
"همسرم مادرم نیست": 35 ساعت
درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست:500  ساعت

واحد دوم زندگی زناشویي:

بچه دار شدن بدون حسودی به نوزاد:50 ساعت
غلبه بر سندروم "کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد": 55 ساعت
درک این مساله  که کفش ها خودشان توی جا کفشی نمی روند:80 ساعت
چطور بدون گم شدن، لباس های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم: 50 ساعت
چطور بدون اینکه ناله کنیم از بیماری مهلک سرما خوردگی جان سالم به در ببریم: 50 ساعت

واحد سوم اوقات فراغت:

چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه را به گند بکشیم
چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم
چطور یک بلوز را در کم تر از دو ساعت اتو کنیم و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم

واحد چهارم آشپزخانه:

مرحله اول مقدماتی
Off خاموش
Onروشن
مرحله اول پیشرفته: اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه

کلاس عملی: عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی

بعد از قبولی در مرحله اول مرحله فشرده با عناوین زیر آغاز می شود.نظر به اینکه مباحث واقعا پیچیده اند در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته می شوند.

اولین مبحث البسه: از لباسشویی تا کمد (یک مرحله مرموز)
دومین مبحث: ریسک های پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال
سومین مبحث: آشپزی و بیرون بردن زباله ها شما را ناقص نمی کند
چهارمین مبحث: مصیبت کاغذ توالت کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمی شود (نمایشگاهی از همه چیزهای خود به خودی در خانه)!
پنجمین مبحث: آیا وقتی مردی رانندگی می کند، می تواند آدرس بپرسد بدون اینکه بی عرضه به نظر برسد؟
ششمین مبحث: تفاوت های اساسی زمین با سبد رخت چرک
هفتمین مبحث: "مردی در صندلی کنار راننده" آیا واقعا ممکن است دائما دستور العمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟

سیصد و دومین کوزه عسل

گاهی یه عمر زندگی می کنی اما یه خصوصیت اخلاقیت رو اصلا کشف نمی کنی! بعد یوهو یه غریبه میاد سر راه زندگیت سبز می شه و انگشت اشاره ش رو می چسبونه به نوک دماغت که های فلانی! تو اینجوری هستی! بعد تو هم وحشت می کنی هم متعجب می شی که چطور یه تازه وارد می تونه اینجوری خودت رو به رخت بکشه!
تو این چند جلسه تی تی سی (آموزش تیچینگ) ظاهر امر این بود که ما فقط رو مباحث آموزشی بحث می کردیم. نه بحث روانشناسی ای وسط بود نه تحلیل شخصیتی. با رئیس موسسه هم هیچوقت بیشتر از یه سلام اونم با ترس و لرز و اتفاقی وسط راهرو٬ هیچ ارتباط دیگه ای نداشتم! یعنی این آدم به کل هیچ شناختی از من نداشت. ولی یه بار درست وسط یکی از جلسات تی تی سی بهم گفت: تو آدم میانه رویی هستی! چرا اینو گفت؟ چون داشتیم سر سه تا متود آموزشی بحث می کردیم و من اصرار داشتم که می شه هر سه تا رو تلفیق کرد و هیچ چیزی ثابت مطلق نیست!! ولی واقعیت اینه. من هیچوقت آدم یه جهت خاص نبودم. نه به هیچ بادی شکستم نه به هیچ موجی پرت شدم وسط دریا! همیشه خم شدم و برگشته م...طنابی داشته م که منو به ساحل وصل کرده...یادم نمیاد هیچوقت با کسی دعوا کرده باشم از اون نوعی که رابطه ت با یکی به کل قطع می شه! یا مثلا برم تو شیکم یکی که حرفی زده که به مزاقم خوش نیومده! حتی اگه از کوره هم در رفته م و چیزی گفته م بعدش یه جوری جوش دادم رابطه رو دوباره. تو ذوق کسی نزده م. کسی رو مسخره نکرده م. بدون اینکه کسی رو بشناسم درباره ش قضاوت نکرده م. و بالاتر از هر چیز همیشه ته دلم به این ایمان داشته م که بدترین آدما نقطه های سفیدی توی دلشون دارن و به احترام اون نقطه های سفید من حق ندارم درباره شون بد حرف بزنم! واسه همین وقتی درباره خودم بی انصافی کنن خیلی دلم می گیره...من هیچوقت ادعایی نکرده م. هیچی نیستم. اینو بارها گفته م. یه بنده ی خدام که از دنیای به این بزرگی سهم کوچیک خودم رو دارم و بهش قانعم. کی می دونه توی زندگی من چی می گذره؟ کی می دونه شادی کجای زندگی منه؟ شاید تمام چیزایی که میام و اینجا می گم خالی بندی باشه! به قول بعضیا من شاید یه طبل تو خالی باشم که فقط فک می زنم و تازه به دوران رسیده م!! ولی شایدم راست بگم. شاید واقعا هیچ ادعایی نداشته باشم. شاید فقط یه دختر باشم که میاد و واسه خالی شدن حس هاش و فراموش کردن یه سری چیزا و تقسیم کردن خنده هاش دو خط می نویسه و می ره. که در هر دو صورت عادلانه نیست به قضاوت درباره کسی بشینیم که واقعا هیچی ازش نمی دونیم. من شاید یکی از دوستای خودت باشم که مخفیانه و به اسم مستعار می نویسم! (طرف صحبتم با شماس که منو مورد عنایت قرار دادی!) شاید یکی از اقوام خودت باشم! شاید یه روز یه جایی توی زندگیت سر و کله م پیدا شه! مطمئنی اگه بدونی من واقعا کی هستم و خرس قهوه ای پشت این خطوط چه جوریه بازم قضاوتت درموردم اینجوریه؟ اینا رو با لحن دعوا یا مواخذه نخون. اینا لحن دلتنگی و دلشکستگی دارن...عارم نمیاد از اینکه بگم دل من خیلی نازکه...درست برعکس ظاهر سرد و بی خیالم! روزی هزار بار دل من می شکنه اما چند نفر می تونن خط این شکستگی رو پشت لبخند من ببینن؟ زندگی اینه...اینو از من ساخته. یه بازیگر تموم عیار! که دلش خوشه غماش مال خودشن و شادیش مال دیگران. من یاد نگرفته م دعوا کنم! خیلی هم بده! خیلی جاها نتونسته م حقم رو بگیرم چون از دعوا فراری ام! خیلی جاها رسوب خیلی حرفا مونده تو دلم چون نتونسته م بریزمشون بیرون! انقدر دنبال آرامش بوده م که حاضر بوده م به خاطرش از حقم بگذرم اما با یه بحث و مجادله به هم نزنمش! در صورتی که شاید آرامش عمیق تری رو پیدا می کردم اگه حقم رو می گرفتم...از ترس نه شنیدن هیچی نخواسته م! اگه یه بار خواسته م و نه شنیده م اصرار نکرده م! اگه اصرار کرده م و نگرفته م دیگه هیچوقت نخواسته م! و این نخواستن ها و به کمک نطلبیدن ها آدما رو از هم دور می کنه....
مثل همین امشب که بهت نگفتم دلم چقدر گرفته...بهت نگفتم چقدر به بودنت٬ موندنت احتیاج دارم...فقط به این فکر کردم که ماشینت زوجه و فردا باید صبح زود بزنی بیرون و خوابت تیکه می شه...دلم و گذاشتم زیر پا٬ غرورم رو عَلَم کردم٬ هیچی ازت نخواستم و گذاشتم راحت بری! بعد هم نشستم به حسرت خوردن که کاش امشب رو پیشم می موندی....

سیصد و یکمین کوزه عسل

این فیلم انعکاس عالی بود!! عالی ها! دلم خنک شد! بعد -1380925097 ساااااااال بالاخره یه بار رفتم سینما و کیفور اومدم بیرون! اولش فکر کردم از این داستان آبکی های خیانت مردهاس و اونایی که زن دارن می رن پی عیاشی و اینا! ولی واقعا سیر داستان رو خیلی خوب به تصویر کشیده بودن. برید ببینین حتما. من عاشق اون یه تیکه ش شدم که شهروز و نسرین هرکدوم توی یه شهر متفاوت سرشون رو رو به آسمون بلند کردن و آه از نوع خیال راحتی کشیدن! یه اصلی هست به اسم اصل کارما! یه چیزی تو این مایه ها که اگه خیری می بینی اثر کار خوبیه که خودت کردی. اگرم شری میاد سراغت به خاطر کار بد خودته! یه جورایی هر عملی را عکس العملی ست! شبیهش رو توی اسلام خودمونم داریم. که خوبی بکن که خوبی ببینی و بدی نکن که کسی اذیتت نکنه! این فیلمه دقیقا منو یاد همین کارما انداخت. خیلی فیلم خوبی بود. کلی دوسش می داشتم.

دیروز همسری داره تند تند جلوی من راه می ره می گم:منم با خودت ببر! سرعتش و تندتر کرده می گه: مردت رو در من ببین!! ر.ک: این پست چاردیواری!

چند وقت پیش من و آقای همسر نیمچه بحثمون شده بود بعد این همسری بگی نگی به هم ریخته بود! هوش و حواس نمونده بود واسش! رفته بود bossini شلوار کتون بخره تو اتاق پرو امتاحانش کرده بوده و اینا! دیده بوده خوبه و کفشاشو پوشیده بوده. لای در و باز کرده که بیاد بیرون..........کاشکی اومده بود بیرونا! آخه شلوار پاش نبوده!!! می دونم می دونم! آلان داری به این فکر می کنی که بیای توی کامنت ها بگی من امروز به ADSL چی گفتم! جهنم و ضرر! بذار خودم بگم بار این خفت رو به دوش نکشم! آقایان خانوما! بنده امروز به ADSL گفتم ACDL!!!! صدق الله العلی و العظیم!
پ.ن: یاد این جوکه افتادم:
ترکه می ره کرکره مغازه ش رو می ده بالا می گه: بسم الله الرحمان الرحیم! بعد می بینه لخت کردن مغازه ش و همه چیشو بردن.کرکره رو می ده پایین می گه: صدق الله العلی و العظیم!!

سیصدمین کوزه عسل

*یکی یکی تجربه های جدید می دون و میان وسط زندگی من وایمی سن. دیروز اولین روز زنی بود که من فقط هدیه دهنده نبودم و خودمم کادو گرفتم! اولین سالی بود که صبح که از خواب بلند شدم ٬ در اتاقم رو که باز کردم دیدم روی میز هال یه گلدونه پـــــــــــــــــــر از گل های رز رنگ و وارنگ و شاداب! همسری صبح زود رفته بود باغ گل و از اونجایی که کلید خونه رو بهش داده بودم یواشکی برگشته بود و گلا رو گذاشته بود تو گلدون و رفته بود! واقعا یه نعمته که طرف آدم انقدر به علاقمندی های آدم اهمیت بده و ساده نگذره از کنارشون. همسری از  وقتی فهمیده من عاشق گل و گیاهم به هر بهونه ای واسم گل میاره. شاید گل تنها چیزی باشه که من اگه هر روز هم هدیه بگیرمش ازش خسته نشم!
دیروز موبایلم و ورداشتم به هرکی دم دستم بود اس ام اس زدم و عید و تبریک گفتم. جالب ترین جوابی که گرفتم از فاطمه بود! " و خداوند زن را نمک زندگی آفرید تا مرد نگندد!" من شرمنده روم به دیفال! منو اینجوری نگاه نکنین!

* این رشید پور به چه دلیلی نمی دونم ...مجری بدی نیست ها و لی بفهمی نفهمی روی اعصابه  ولی اصلا نمی تونم برنامه شو یه بارم که شده با حوصله ببینم!

رو اعصاب منم هست!! یه جوری لحن توهین آمیزه! انگار می خواد توبیخ کنه همه رو! یا مچ بگیره مثلا! بعد جالبیش به اینه که من یه کرمی دارم که همش دلم می خواد برنامه های اینو ببینم!

* سیصد تا پست شد! :)

دویست و نود و نهمین کوزه عسل

+ اصولا محل خدافظی من و آقای همسر دقیقا پشت در حیاط ه! همیشه هم یه تایم ۱۰ دقیقه ای رو می ذاریم واسه این کار! یعنی کلا تا ما بیایم دل بکنیم از هم و جدا شیم یه ۱۰ دقیقه ای طول می کشه دیگه! خوش به حال رفتگر محله مون! کاش منم رفتگر بودم صبح به صبح از پشت در حیاط یه خونه صدای ابراز عشق و محبت می شنیدم تا آخر روز شارژ می شدم!  هر از گاهی هم وقتی احساس می کردم اینجوریه: دست از کار می شستم و آی لذت می بردم! آی لذت می بردم!!  نمی دونین چه دنیاییه وقتی می بینین یوهو خش خش جاروی رفتگر محله تون قطع شد!

+ آی دیروز من خوچحال بودم! آی دیروز من خوچحال بودم! انقــــــــــــدر بهم خوش گذشته بوووووود که نگو!! بگو چرا! بگو! آی با شمام!! بگو دیگه!!
طی مشورت ها و همفکری های فراوون و ریختن مخ هامون رو همدیگه٬ من و آقای همسر به این نتیجه رسیدیم که چون وقت من آزاد تره من برم دنبال کادوی روز مادر واسه مادر آقای همسر و مامان خرسه. منم خیلی خوچحال و پر انرجی رفتم سمت کادو سراهای محلمون. اصلا دقت کردین چقدر دیروز هوا خنک و تمیز بود؟! عین هلو!! فقط من هی شر شر عرق می ریختم و احساس گوسفندی رو داشتم که سر سیخ دارن سرخش می کنن! (چیه؟ خوب ما گوسفند و سر سیخ کباب می کنیم! بلت نیستی به من چه!) هی این چیز میزا رو نگاه کردم یاد این افتادم که به زودی خودمم باید بیوفتم دنبال تک تک این خرت و پرتا واسه جاهاز! بهد هی دو دقه دو دقه زنگ می زدم همسری: فلان چیزه باشه خوبه؟ تا سقف این قیمت باشه خوبه؟ مامانت از اینا دارن؟ بد نیس فلان چیزه رو بگیریم؟! دیوونه ش کردم! آخرشم خوشم نیومد اومدم بیرون! دوباره تو اون هوای بهاری(!) تلک و تلک رفتم یه کادو سرای دیگه. اونجا دیدم از این گوشت کوب برقی ها دارن. دوباره کلی مشورت و اینا٬ قرار شد همونو بگیرم. تو پرانتز بگم که مامان خرسه جان قبل اینکه برن کارت پارسیانشون رو برای من گردن شیکسته گذاشته بودن خونه که اگه پول لازم شدم برم از حساب بر دارم! منم خوچحال بودم دیگه! به آقاهه گفتم همینو بپیچ که زودی می خوام برم! خیلی شیک کارت و در آوردم دادم به آقاهه. بهدش چی شد فکر می کنین؟! دقیقا هیچی نشد! چون کارته کار نکرد!! بنده هم ییهو یادم اومد که آقای همسر طلفکی ۱۴۲۲۵۱۸۶۴/۹۳۷۵۳۵۷ بار به مامان خرسه گفته بود باید کارت های پارسیان رو عوض کنین! هیشی دیگه! دوباره تلک تلک اومدم بیرون که برم ببینم بانک پول می ده؟! گفتم شاید دستگاه یارو خراب بوده! همسری زنگ زد که بابا! کارت سپه من که دستته! برو با اون حساب کن دیگه! من بس که باهوشم همه بهم می گن یه رگم مریخیه!  دوباره برگشتم پیش آقاهه دقیقا هم این شکلی:! کارته رو دادم بهش و پول و حساب کردم و اومدم بیرون. هان؟ چیه؟ خوب نمی شه یکم خیال پردازی کنم؟! یوهو دستگاه آقاهه قطع شد!!  من خیلی اون لحظه خوچحال بودم! واسه همین رفتم سمت بانک های میدون. تو این میدون ما ۵ تا خودپرداز هست. خدا رو شکر که ۲ تاش لااقل کار می کرد! کی می گه من نیم ساعت تو زل آفتاب تو صف وایسادم؟! بهدش که نوبت من شد هی رمز و زدم هی وقتی خواستم مبلغ رو بزنم گفت ایراد داره و اینا. منم لج کردم ۱۲۹۴۸۰۸ بار هی رمز و زدم هی مبلغ رو دادم٬ هی رمز رو زدم هی مبلغ رو دادم! می دونین چی شد؟  دستگاه بیشعور کارت و خورد! حالا این به جهنم! یه مردک گنده کنار من وایساده بود داشت نگاه می کرد کل جریان رو. وقتی کارتم خورده شد برگشته به من می گه: باید نمی دونم چی چیو مضرب ۵ می زدی! اشتباه زدی چند بار خورد کارتتو! جان من ولم کنین بذارین برم شیکمشو سفره کنم! ول کنین دست و پام و٬ بذارین بخورمش گنده بک و!!می مُرد زودتر زبونش و کار می ندااااااااااااخت؟؟؟ خدایا شکرت که انقدر ملت با من مهربونن!
کارت رو هم بهم ندادن! چون به اسم همسری بود!

پ.ن: مرده شور سیستم بانکی و بانک داری اینا رو ببرن! خدا آدم رو گیر اینا نندازه!

دویست و نود و هشتمین کوزه عسل

خوب دوستان! تبریک می گم که برق هم سهمیه بندی شد!! تشویق لطفا!

پ.ن: این جدول کامل زمان بندی خاموشی از اول تیر توی تهرانه. خوش بگذره در تاریکی!