این الان دقیقا وضعیت خونه زندگی ماست: (+)  خیلی همه چیز مرتب و سرجاشه نه؟؟ هرکی تونست یه جای پا پیدا کنه قربون دستش اون گوشی تلفن رو از پشت جعبه ها بده!  ریختیم همه این جهاز رو اون وسط که مثلا سر و سامونش بدیم بدتر همه چی گوریده به هم! منم که جوگیر! دقیقا از یه هفته پیش لباسام رو ریخته م تو ساک که ببرم! فکر کنم همه عالم و آدم فکر می کنن که من از دار دنیا یه تی شرت قرمز دارم با یه شلوار سفید و آبی!!! خودم همش تو توهمم که من یه هفته س رفته م حموم یا نه! آخه هرچی به خودم نگاه م یکنم همین تنمه!!
اینو: (+) !! هنرنمایی خودمه ها!  دیدم من یه تف هم نکردم تو این جاهاز که لااقل اینهمه "هنرمند٬هنرمند" می بندن به نافم دروغ نگفته باشن!! اینی که می بینین ته اشه دیگه!! (+) دیگه می تونم بگم منم در تزئینات این جاهاز نقشی داشتم!!
اون دیزی پث اون بالا رو نگاه کنین!!  یه هفته و ۴ روووووووووووووووووووووووووز!!! خدایا من فقط ۱۱ روز وقت دارم بخورم و بخوابم! چه رویای زود گذری بود! خدایا آشپزی!!! خدایا گردگیری!! خدایا ظرف شستنننننننننن!  من مامان خرسه رو می خواااااااااااام!

انقدر من خوش شانسم!! انقدر همه چیز به کاممه! انقدر هرچی می پسندم ٬ یه هفته بعد که می رم سراغش تخمش رو ملخ نخورده ه ه ه ه!  کارت عروسیمون که خیلی باحال بود! رفتیم پسندیدیم قیمتش ایکس بود! هفته بعدش رفتیم سفارش بدیم شده بود ایکس به علاوه ۱۰۰! می گیم آقا! ما چشامون مشکلات داره یا این قیمتش عوض شده؟ می گه مقوا گرون شده!  هرچی سرویس خواب می دیدم نمی پسندیدم! آخرش گفتم به درک! می رم عین اینی که پارسال خریدم واسه خودم گنده ترش رو می گیرم واسه خونه! رفتم یافت آباد دیدم مغازه ش رو واگذار کرده!  بعد از بین اینهمه فروشگاه دست گذاشتم رو یه تخت که گفت ۲۹ ام تحویل می ده! می دونی یعنی چی؟ یعنی دقیقا روز عروسیم!  یه ست کامل حموم و دستشویی دیده بودم تو کالای خواب عاشق این شدم! هفته بعدش رفتم سراخش دیدم جا تر و بچه نیست!  تموم خیابون شیراز رو هم که گشتم مثلش و پیدا نکردم! از این قوطی های قند و شکر و چایی هم بود که دیگه نگم چی شد دیگه!  آهااااااااااااااااان! اینو نگفتتتتتتتتتتم!! واسه نامزدی پسرخاله هه که یکشنبه پیش بود داده بود خیاط لباس بدوزه این شکلی: (+) وقتی لباس و تحویل گرفتم و پوشیدم دقیقا همین شکلی بود! دقیقا ها!! فقط نمی دونم چرا تا نافم باز بود یقه این لباس!!! من که حرص نخوردم! پاشدم در کمال اعتماد به نفس پوشیدمش و رفتم نازمدی! به همه م گفتم چشاتون چپه که یقه لباس منو باز می بینین! یه کت دامن هم داده بودم بهش که قد یه نارگیل این یقه ش بُق کرده! دقیقا انگار که از سر مجلس میوه دزدیده باشم و کرده باشم تو یقه لباسم! همه چی عالیه! می بینین که!!

بابای من یه خاله داره٬ یعنی بهتره بگم داشت٬ که من خیلی خیلی دوسش داشتم. یعنی همه دوسش داشتن. ماه بود این زن. بعد اون هفته ای من با همسری خسته و کوفته از بیرون اومدیم٬ رفته م تو آشپزخونه که غذا آماده کنم مامان خرسه می گه: یکی تو فامیل پدری مرده! می گم کی؟ می گه بگم خیلی ناراحت می شی! (به قول گیلاسی: آیکون من می خوام خبر رو یواش یواش بهت بدم نمیری!) می گم فلانی؟ می گه نه! اصلا فکرشم نمی کنی! می گم کی: می گی آخی! حیفش بود!  می گم واااااااااااای! چرا جون آدم و می گیری! بگو دیگه!!!! می گه چرا عصبانی می شی! باید آماده ت کنم دیگه!!  من: ! می گه: خاله!  من که سکته نکردم! اصلا هم شوک زده نشدم! الانم با یم هشتم قلبم زنده نیستم! یکی مامان خرسه بلده خبر بد بده یکی...یکی...مممم...یکی مامان خرسه! یه صلوات می فرستین برای روح خاله م؟ مرسی

خوب...نمی دونم پست بعدی کی می شه. خیلی کار داریم. وقت نفس کشیدن ندارم. دعا کنین همه چی خوب پیش بره. رفتم قراردادم رو با آرایشگاه چهره ها کنسل کردم. می رم پیش همون آرایشگر نامزدیم. اما چهره ها بیعانه رو پس نمی ده! فعلا خین و خین ریزی ه! هم اکنون نیازمند دعای خیرتان هستیم! بنیاد امور بیماری های اضطزابی و استرسی!!

زت زیاد!