...چشام و که باز کردم دیدیم ساعت ۱۰ و نیمه!! یه صدای آروم زمزمه واری هم از توی هال میاد. همسری جلوی تی ئی درازکشیده بود و فیلم می دید. من؟؟ یه کله پشمالوی گوریده به هم با لباسی که تقریبا دور تنم پیچیده و  چشمایی که قد نخود شده ن! :) همسری می خنده..."ساعت خواب!" خودم و  لوس می کنم...کلا هروقت هیچ توجیهی ندارم لوس بازیم گل می کنه!..."خوابم میومد خوب!"  چایی آماده س...نون گرم کرده س...شکم در حال قار و قور! می دوم تو آشپزخونه و یه صبحونه تپل دست و پا می کنم...صبحونه رو دو لپی می خوریم...غر غر های من شروع می شه که پاشو بریم شهروند من کلی خرید دارررررم!اون موقع که من دارم اینو می گم کِیه؟ ۱۱ و خرده ای. کی از در می ریم بیرون؟ ۱۲ و نیم!! این یه ساعت و نیم رو داشتیم چیکار می کردیم؟؟؟ نگران نباشید! داشتیم انرژی دریافتی از صبحونه مون رو آزاد میکردیم!!! اتقدر هم ورجه وورجه کردیم و همدیگه رو کتک زدیم  و  گاز گرفتیم و پنجول کشیدیم تا رگ گردن بنده گرفتن مرحمت فرمودن! :| 

عاشق شهروند میدون آرژانتینم! گنده ه ه ه! بی در و پیکر ر ر ر! یه دوساعتی چرخ می زنیم و ۷۵ هزار تومن خرید می کنیم و میام بیرون!!!!! (من یه سوال الان درمغزم نقش بسته! ما اگه یه خانواده ۸ نفری بودیم چقدر می خواستیم خرج کنیم؟؟) با چرخ وسائل رو می یاریم دم ماشین. همسری می ره که چرخ رو برگردونه...من روم رو می کنم به آسمون و به ابرا نگاه می کنم...یه قطره بارون می چکه رو صورتم...احساس آرامش عجیبی می کنم...

وقتی می رسیم خونه قبل از هرکار اون پیتزا آماده هایی رو که از شهروند محض امتحان خریدیم می چپونم تو فر و از پشت شیشه فر عاشقونه زل می زنم بهش! یه ربع بعد داریم با مغز می ریم تو پیتزاها. خیلی مزخرفن اماگشنگی که این چیزا حالیش نمی شه! دی وی دی پلیر رو روشن می کنم و لاست می ذارم...همسری طبق معمول بعد از مشاهده ۵ دقیقه اول بیهوش می شه! منم مثه انگل می چسبم به تی وی و تا تهش رو در نمی یارم خیالم راحت نمی شه! ساعت و نگاه می کنم: ۵! خیلی خوچگل راه میوفتم و می چپم توی تخت! خواب شیرین قیلوله!!!!

ساعت نزدیکای هشته که ما رضایت می دیم و راه می یوفتیم سمت خونه آبجی خرسه. تولد نی نی ریحانه! از در که می ریم تو با استقبال شدید سه خواهرزاده مواجه می شیم که تو راه پله ها دارن واسه ما جیغ می کشن!!! هستیم تا ساعت ۱۲. همه رو سیر می بینیم٬ با همه خوب حرف می زنیم٬ و همینجور قلمبه قلمبه اظهار دلتنگی می کنیم! شام خوشمزه رو هم می زنیم به بدن و  راهی خونه می شیم.

گردنم بدتر گرفته. سر یه چیز مسخره هم طبق معمول خودم را ... کرده م و محل همسری نمی ذارم. هی می گه حوله بده گرم کنم بذارم رو گردنت! هی می گم نمی خوام!!!تو تخت دارم مجله می خونم می بینم یه پارچه داغ گذاشته شد رو گردنم. پارچه هه رو ور میدارم نگاه می کنم! لطف کردن از روی بند رخت شورتشونو برداشتن واسه من داغ کردن گذاشتن رو گردنم!!  بعدشم طلبکارانه میگه: هرچی بهت می گم حوله بده نمی دی! :|

شب وقتی داره خوابم می بره آروم با خودم می گم: خدایا شکرت...چقدر آرامش خوبه... و به این فکر می کنم که شاید دو هفته ای می شد که بویی از آرامش نبرده بودیم....!

پ.ن: اینحا هیچوقت به سیاسی نویسی آلوده نشده بود! این چندتا پست هم ناگزیر بود! نمی خوام متهم شم به اینکه می خوام دیگران رو سرد کنم. هرکسی اختیارش دست خودشه. اما می خوام نظر شخصیم روبگم:

توی فیلم Hotel Rwanda وقتی خبرنگارا یه فیلم وحشتناک از کشتار شهر پاول بهش نشون می دن پاول امیدوارانه به گزارشگر تلویزیونی می گه: خوشحالم که این فیلم رو گرفتین و دنیا می بینتش. تنها فرصتیه که آدم ها مداخله کنن.گزارشگره نگاهش می کنه و می گه: اگه کسی دخالتی نکنه بازم چیز خوبی واسه نشون دادنه؟ پاول تعجب می کنه! می گه: مگه می شه مردم همچین قساوتی رو ببینن و دخالت نکنن؟ می دونین گزارشگره چی می گه؟... 

"من فکر می کنم وقتی مردم این فیلم رو ببینن می گن: اوه خدای من چه وحشتناکه! و بعد می رن و شامشون رو می خورن!"