سیصد و نود و هشتمین کوزه عسل
گیجم...منگم! از دل یه گردباد بر می گردم! اونقدر چرخیده م٬ به این ور اونور خورده م٬ سنگ و خار رفته تو چشم...اما به اندازه همه پرنده های دنیا سبکم! ارزشش رو داشت....باید می رفتم و الماسم رو از وسط اونهمه گرد و خاک و طوفان برمی داشتم. الماسی که دو سال ولش کرده بودم به حال خودش و ۷-۸ ماه بود جرئت نمی کردم سمتش برم! خاله م یه بار بهم گفت از هرچی می ترسی باید با سر بری تو دلش! خدایا شکرت. عجب قورباغه سبز گنده لزج خوشمزه ای بود!!!!

پ.ن: باورم نمی شد بخوای باهام حرف بزنی...و بیشتر از اون باورم نمی شد گوشی تلفن رو برداری...ولی می دونی؟ از خیلی وقت پیش مطمئن بودم اگه با هم حرف بزنیم دلامون نمی تونن با هم مهربون نشن! جبران می کنم...قول می دم :*
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 17:1 توسط خرس قهوه ای
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)