صد و هشتاد و دومین کوزه عسل
فرض می کنیم که مثلاْ فامیلی بابای مامان خرسه اکبریه٬اصغریه٬اسدیه٬چه می دونم٬روشن روانه!!
حالا هرچی. می گیریم همون اکبری. یه رگی هست معروف به رگ اکبری که بین همه این ۶ تا خواهر(منظورم مامان خرسه + خاله خرسه هاس) و یه دونه برادر به اضافه تمامی بچه ها و نوه ها مشترکه! این رگ هم چیزی نیست جز غلط غلوط حرف زدن و انواع و اقسام سوتی دادن!!
کلاْ ماها فرهنگ لغت جداگانه ای داریم برای خودمون! دیگه خودت تصور کن که وقتی مامان خرسه به چایی ای که پررنگ باشه می گه چایی کلفت(!) اوضاع چقدر فاجعه س!
برای منظورهای مختلف افعال مختلفی به کار می ره دیگه خوب؟ مثلاْ شدن٬ کردن٬ گرفتن٬ بودن٬ دادن و...و...و... رگ اکبری اینجوریه که تو همه این افعال و جا به جا به کار ببری! مثلاْ دختر خاله فری می خواست بگه "من شبا پتو رو پس می زنم" ٬گفت " پتو رو پس می کنم!!"
(این کوچیکه شه! یه دفعه می خواست بگه: یه اتوبوس دیدم پر آدم! گفت: یه اتوبوس دیدم پر مینی بوس!!
) کلاْ این یک عضو خاندان اکبری ها سهم همه رو توی دریافت این رگ خورده!!
اینه که همیشه باهاش خیلی خوش می گذره!اگه یه نفر باشه تو تموم این دنیا که همیشه از دیدن من ذوق کنه و کلی با هم بخندیم و تو سر و کله هم بزنیم دختر خاله فری ه!
دیگه انقدر که این خونه نشینی ها بهم فشار آورد خودم و پرت کردم خونه شون! حالا سر میز شام نشستیم ٬خاله خرسه هم داره با اشتها غذا می خوره! وسط غذا...
خاله خرسه: اِاِاِاِ! من که یه دور خونه مامان بزرگ شام خورده بودم! یادم رفته بود!!![]()
ماها:
!
آقای شوهر خاله: خانوم یه سری به خودت بزن!
ماها:
!
خاله خرسه: نه آخه خیلی هم نبود! یه لقمه بود فقط!
من: آخه خاله جون! شما معیار سنجشت باید میزان گشنگی ت باشه!! احساس نکردی یه کم سیری احیاناْ؟؟![]()
خاله خرسه: منو باش فکر کردم شماها دلتون می سوزه واسه من می گین بخور حالا اشکال نداره! چقدر دلسوزین شماها!
ماها:
!
من موندم متعجب که مگه دلسوزی هم می خواد آخه؟!
دوباره چند دقیقه گذشته...آقای شوهرخاله با آقای داماد دارن صحبت جدی می کنن...
آقای شوهر خاله: ما اون زمونا نون پنیر و زردآلو می خوردیم(!)
آقای داماد: قند نداشت؟ مثلاْ ضرری نداشت واسه کسایی که ناراحتی داشتن؟
خاله خرسه:
!
ماها:
!!
دختر خاله الی: وا مامان؟! به چی می خندی؟
خاله خرسه: (از خنده کبود شده!)
!!
ماهام که همه مون از دم از غش و ریسه خاله خرسه خنده مون گرفته! حالا هی اصرار که خوب چی شده؟ بگو مام بخندیم! بیچاره آقای داماد به خودش شک کرده بود!
خاله خرسه: (بریده بریده از شدت خنده!)
نمی دونم!!!!!!!!
خونه دختر خالی فری اینا خیلی دوست داشتنیه. مخصوصا اون بالکن غربی شون. خونه شون طبقه هشتم و روی ارتفاعات دربنده. از اون بالا که نگاه کنی همه شهر زیر پاته. شباش که ماهــــــــه! عاشق اون همهمه آروم شهرم که نصفه شبا از دور میاد...وقتی همه چراغای ریز شهر زیر پات چشمک می زنن. اون بادی که میاد و لای موهات می پیچه و نفست و بند میاره. دم غروب تا یه عالمه وقت بعد از اذان هوا هنوز قرمز و بنفشه. از اون بالا می شه نور سبز امام زاده صالح(ع) و دید. یه مسجد کوچولو هم پشت خونه شون هست که اذانش با همه اذان های دنیا فرق می کنه! شده برم از خادمش نوار اذان ش رو بگیرم ٬می رم و می ذارم اینجا تا باور کنی حرفمو! آدم انگار اونجا به آسمون٬ به خدا خیلی نزدیکه. دلت می خواد دستات و بلند کنی و بغلش کنی!! به همین راحتی! دلم می خواست اون بالکن و می کندم و با همه چیش٬ بادش٬ آسمونش٬ منظره شهرش٬ نور سبز امام زاده ش٬ اذانش٬همه چیش میاوردم خونه مون!!
پ.ن: من به خود می گفتم
که چو برمی گردی
مهربانتر گردی
و رهاورد تو زین راه دراز
مشتی الماس محبت باشد
ای دریغا
افسوس
من ندیدم جز هیچ
زندگی٬
گل؟؟
یا پوچ؟!![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)