صد و هفتاد و هشتمین کوزه عسل
حول و حوش یه ساعت پیش مریمی اس ام اس داد که پدر بزرگش به رحمت خدا رفتن. جدا از تمام اون حس تلخ جا خوردن٬ همه ی خاطرات گند گذشته م با شنیدن صدای بغض کرده ش اومدن جلوی چشمام...خاطره از دست دادن تک تک کسایی که دوسشون داشتم...همه ی هول و اضطراب اون روزا ریخت توی قلبم! انگار دوباره از نو همه شون مردن!
عزیز دلم...امیدوارم هیشکی تو دوستات جز خودم حال این لحظاتت رو به اون خوبی نفهمه! و اگر کسی باشه٬ یعنی اونم درد کشیده... از صمیم دل تسلیت می گم...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ ساعت 14:26 توسط خرس قهوه ای
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)