صد و هشتاد و هشتمین کوزه عسل
بهش چی می گن؟ تاثیر پذیری؟؟ بعضیام شاید بگن دهن بینی! هرچند که ظاهرشون با هم فرق می کنه اما خیلی ها معتقدن جفتشون دوتا ن!! خوب هرکی یه جوریه. مهم اینه که بدونی چه جوری هستی. من از یه سری چیزا خوشم میاد از یه سری چیزا خوشم نمیاد! طبیعیه. یعنی همه اینجورین. از این علاقمندی ها و ناعلاقمندی ها (!) یه سری شون هستن که هیچوقت احساسم نسبت بهشون تغییر نمی کنه٬ یه سری هاشونم نسبی ان. یعنی ممکنه با گذر زمان به خاطر عوض شدن شرایط٬ عوض شدن طبعم٬ اومدن خاطره های جدید یا خیلی چیزای دیگه نظرم درباره شون عوض شه. (اصلاْ هیچ چیز تو این دنیا مطلق نیس!)
خوب من اینجوری ام: تا امروز از یه چیزی اصلاْ خوشم نمی یاد٬ یا هیچ احساس خاصی نسبت بهش ندارم. درست همین امروز یه دوست صمیمی٬ یه آدم عزیز یا هر کسی که برام مهمه درباره اون چیز نظر می ده. می گه که چقدر دوسش داره و خوشش میاد ازش. بسته به توانایی اون آدم توی انتقال احساسش (که توی خرس کوچیکه تا اینجاش از همه اطرافیانم قوی تر بوده!) احساس منم کم کم نسبت به اون چیز تغییر می کنه. نه اینکه ماهیت اون چیز تغییر بکنه٬ نه! اولش دوسش دارم چون اون آدم رو دوست دارم و اون آدم اونو دوست داره. پس من هر دفه که اون چیز و ببینم یاد اون آدم عزیز می افتم! بعد کم کم برام مساوی می شه با یه حس شیرین. دقیقا برعکسش هم هست! اگه یه روز بزنه و اون آدم عزیز از اون چیز بدش بیاد منم کم کم حسم و نسبت بهش از دست می دم!!
(اه چقدر چیز چیز کردم!!
)
حالا این اسمش تاثیرپذیریه؟
می تونم بگم توی خیلی از رفتارا هم اینجوریم. اطرافیانم اگه دقت کنن می بینن که من دقیقا عین لحن خودشون باهاشون حرف می زنم! با هر کسی عیـــــــن خودش! من حتی با نی نی ریحان ۲ ساله هم به زبون خودش حرف می زنم! شاید این یه استعداد کشف نشده س!! اینکه من انقدر راحت می تونم لحن دیگران و تقلید کنم!
توی حرفای آدما همیشه دنبال یه چیزم. اینکه ببینم آدما چه رفتاری رو٬ چه حرکتی رو تایید می کنن! از چه کاری تعریف می کنن. خوب این بده که آدم سعی کنه اون صفات رو داشته باشه؟! بده که دوست داشته باشه خودش و بالا بکشه؟! می گن ادب از که آموختی...!! چقدر من این ضرب المثل و دوس دارم.
اینهمه چیدم کنار هم که بگم دیگه خودم و سرزنش نمی کنم که چرا رفتار آدما رو٬ لحن حرف زدنشون رو٬ یا خیلی از حرکاتشون رو وا می گیرم! چون تازگی فهمیدم ضمیر ناخودآگاه من دوس داره چیزایی رو تقویت کنه که ازشون توی وجود آدمای دیگه خوشم میاد و دلم می خواد داشته باشمشون.
هرچی بیشتر می گذره٬هرچی بیشتر می نویسم٬ و هرچی بیشتر خودم رو می شناسم٬ بیشتر می تونم خودم و دوست داشته باشم...حتی اگه کلکسیون اشتباهات باشم!
پ.ن: آقا ٬جان خرس قهوه ای عبارت "به من سر بزن" رو حذف کنین از توی کامنتاتون! من حساسیت دارم به این عبارت! زیگیل می زنم!!
بعداْ نوشت: بوی خوب می دهد! بوی یک اتفاق نیافتاده...بوی یک آرزو شاید. آرزویی که لحظه به لحظه اش روشن است. نور می پاشد از آن انگار...
بوی یک غروب پاییزی٬ پیچ یک اتوبان پهن و دلباز٬ یک تپه مشرف به شهر٬ رو به آسمانی که حیران٬ میان رنگ های سرد و گرم گیج می خورد٬ بوی درخت های چنار باران خورده٬ بوی خدایی که در آن نزدیکی ست٬ بوی دلی که آرام می تپد٬ و لبخندی که محو نمی شود...بوی رضایت شاید!
مرا با آرزوهای بچگی ام تنها بگذار...![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)