خونه ی ما یکی از اون خونه های جادوییه! یه چیزی تو مایه های خونه ویزلی ها! (ر.ک: هری پاتر!) چه اتفاقاتی که توش میوفته چه حتی وسایل خونه همه یه جورایی عجیب غریبن! امروز بعد از گشت مارکوپولوئی به دور تهران و دیدار از تمام قسمت های شمالی و مرکزی و شرقی ٬در هوایی کاملا تمیز و بدون آلودگی (!) وقتی رسیدم خونه اولین چیزی که شنیدم صدای شر شر آب بود!! نمی دونی چه صفایی داره تو خونه ی خودت نشسته باشی٬ توی یه شهری که فرسنگ ها با طبیعت فاصله داره٬ اونوقت صدای جویبار و زمزمه آب روحت رو نوازش بده! و خوب.. البته وقتی چشمم به تشت گنده وسط هال افتاد که درست کنار رادیاتور ٬ زیر فواره آب تنظیم شده بود٬ دیگه اصلاْ اون احساس لطیف و شاعرانه رو نداشتم!! نمی دونم اصلاْ چرا این رادیاتورای خونه ی ما همه شون نشتی دارن! حالا من اینجا تو اتاقم نشستم و هی سعی می کنم فکر کنم وسط یه طبیعت بکر کنار رودخونه نشستم! مممم....ولی نه! ترجیح می دم تو اتاق خودم باشم تا بتونم تا چند لحظه دیگه خودم و پرت کنم توی باغ پنبه! (منظور همون بالش دوست داشتنی نرمالو و پتو و تشک روی تخته!) چون بدجوری دارم واسه یه ثانیه لالا له له می زنم!

پ.ن۱: قهوه ای توی دل من تقصیری نداره! هی حصودیش می شه به اینکه تو اینقدر برای همه عزیزی! قهوه ای توی دل من می خواد که تو فقط عزیز خودش باشی! هی فقط خودش قربون صدقه ت بره! خودش بگه که دلتنگ ات شده! حتی خودش وقتی از شدت دلتنگی نمی تونه توی چشمات نگاه کنه سرش و پایین بندازه و با پا روی زمین دایره بکشه! قهوه ای توی دل من خیلی دلتنگه!! اما روش نمی شه بگه! هی می خنده و حرفاش و پشت چشماش قایم می کنه! قهوه ای دل من کارش شده دور زدن توی شهر چشات تا شاید یه ذره احساس دلتنگی تو رو هم ببینه!

پ.ن۲:  از تمام رمز و رازهای عشق
           جز همین سه حرف
           جز همین سه حرف ساده میان تهی
           چیز دیگری سرم نمی شود
           من سرم نمی شود ولی ...
           راستی
           دلم
           که می شود
           ....

           قیصر امین پور