هشتاد و پنجمین کوزه عسل
بدم میاد از اینکه باهام مثه دخترای زمان جاهلیت اعراب برخورد کنن! متنفرم از اینکه به جام تصمیم بگیرن! حتی اگه فکر کنن دارن به من لطف می کنن!! اگه من می خواستم کسی بیاد خواستگاریم حتما حتما اون روزی که اون خانوم سمج بهم گیر داد که شماره م رو بهش بدم٬ الکی آخر شماره رو به جای ۱۹ نمی گفتم ۹۱!! تا حسابی بره سر کار!! من بدبخت گردن شیکسته از کجا باید می فهمیدم که طرف انقد پیله س که بعد از ناامید شدن از تماس چندین هزارباره ش پا می شه می ره دم در خونه خواهر من! آخخخخخخ که آبروی منو جلوی مادر شوهر خواهرم برد!! بابا به من چه که طرف ۲۵ سالشه٬ دندونپزشکه٬ طرحشم تا عید تموم می شه! به من چه که خواهرش ازدواج کرده رفته ژاپن اون یکی خواهرشم از خودش کوچیکتره! به من چه که آب از لب و لوچه بقیه راه افتاده و هنوز هیچی نشده لباس عروسی تن من کردن!! من اینجا دارم هی پرپر می زنم که آقا من نمـــــــــــــــــــــــــــــی خوام ازدواج کنم!! اصلاْ از تصور اینکه دست شوهرم مدام تو حلق مردم باشه حالت تهوع می گیرم! اصلاْ نمی فهمم چرا هیشکی منو نمی بینه!! هی بالا پایین می پرم می گم من از سیستم خواستگاری متنفرم!! هی به من گوش نمی دن بی خودی هم خودشونو می ذارن سرکار٬ هم اون بدبختارو٬ هم اعصاب منو به هم می ریزن! آخرش کاسه کوزه ها سر من خورد می شه که تو تعادل نداری!!! مودی هستی!!! من بیچاره که نشستم سرجام کاری به کسی ندارم. تو رو خدا گیر ندیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!![]()
نگاه چجوری لذت خوندن جالب ترین جلد کتاب هری پاتر (هری پاتر و جام آتش) رو زایل کردن ها!! کوفتم شد!!
پ.ن۱: احساس خطر می کنم! اونم از نوع جانی ش! شوخی نمی کنم!! یه چیزی این دور و ور تکون خورده و بدجوری تغییر کرده! نه فقط برای خودم٬ که برای تموم اعضای خونواده م می ترسم...برای همه شون!
خرس کوچیکه! روزگار خوش نیست...خودتو بهم برسون! کاش یه پری مویی چیزی ازت داشتم آتیش می زدم یوهو جلوم سبز می شدی... با اون چشمای نافذ و آرومت...کاش...
پ.ن۲: آقامون دلبره ماهارو می خره کربلا می بره با اون نسیمش که داره بوی گل یاس... (عاشق اینم!)![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)