هشتاد و دومین کوزه عسل
یه حیاط بزرگه. می گن مال یه مدرسه س. حالا اینکه چرا اینقد کج و ماوجه و همش چاله چوله داره سوالیه که همیشه تو ذهن منه و نمی تونم هضم کنم که بچه ها چجوری تو اون حیاط فوتبال بازی می کنن!! سرتا سر رو موکت انداختن و جمعیتی میاد اونجا که بیا و ببین! انگار همه ی تهران رو می تکونن اونجا! من و مامان خرسه و خواهرزاده ی گرام در منتهی الیه سمت راست نشستیم و لحظه به لحظه گوله تر می شیم تا بقیه م جا بگیرن. حاج آقا مجتبی تهرانی ـ سخنران مجلس ـ طبق معمول با یه لحن آروم که انگاری داره در گوشی حرف می زنه٬ سخنرانی می کنه. خانوما هم که همه ماشالا! قبل اینه جایی برن حتما یه شونه تخم کفتر مصرف می کنن! بچه هاشونم از خودشون بدتر! من هی گوشام و تیز می کنم بلکه یه چیزی بشنوم! اما این گروهی که جلوم نشسته ن از اووووووووووووون پر چونه هان! خلاصه از خیر خطابه شنیدن می گذرم و خیره می شم به گروه ۵ نفری دختر بچه هایی که بهشون میاد دوم دبستان باشن. یاد دبستان خودم میوفتم و شیطنت هامون. همونجوری غرق خاطراتم که یوهو صدای جیغ زنا بلند می شه!! اونم درست از وسط مجلس! یه عده ای هم یوهو از جاشون بلند می شن و خودشونو می کشن عقب! توی یه چشم به هم زدن نه تنها صدای جیغ ٬ که یه موج مکزیکی میوفته بین خانوما و همه تا اون نفر آخر ٬که ما باشیم از جامون بلند می شیم! یه چیزی تو مایه های اتفاق مسجد ارک تو ذهن همه س که اینقدر هول کردن! یکم که می گذره و همه که می فهمن فقط لوله آب بوده که ترکیده ساکت می شن و سر جاهاشون می شینن. من همین جور که دارم کیسه کفشا رو کنار می زنم و جا برای نشستن باز می کنم با خودم فکر می کنم چقدر جون دوستم!!! بعدم هی می شینیم می گیم بِاَبی اِنْتَ وَ اُمّی!! جون خودمون! بلدیم از پدر مادرمون مایه بذاریم! ولی فکر کن اگه جای آب٬ آتیش بود الان چه ولوله ای تو تهران به پا بود!! خدایا شکرت...
پ.ن۱: دست من نیست آقا! شما که خودتان همه چیز را می دانید! شما که حتی توی دل آدم ها را هم می بینید! آقا من رویم پیش شما خیلی سیاه است. اما هی ناخودآگاه مقایسه می أید جلوی چشمم! بعد حالم بد می شود...با خودم فکر می کنم اینها که آدم های معمولی اند و من نمی توانم تصور کنم آنهمه بلا سرشان بیاید! آنوقت شما و خانواده تان که بهترین ها بودید.... آقا شما من را می بخشید نه؟؟ من هی یاد آن اتفاق می افتم هی بغض می کنم آنوقت اشک هام ناخالص می شوند! اشک هام دیگر فقط مال شما نیستند! شما بزرگوارید من می دانم آقا. درد ماها پیش درد شما هیچی نیست...اما خوب ما هم تحمل شما را نداریم که! هی یاد غصه هامان می افتیم هی بغض می کنیم...آقا باور کنید جز پیش شما پیش هیچ کس دیگر نمی توانم دردم را ببرم...هیچ کس!
پ.ن۲: دل من چه خردسال است...ساده می نگرد...ساده می خندد...ساده می پوشد...! دل من از تبار دیوار های کاه گلی ست...ساده می افتد...ساده می شکند...و ساده می میرد..! دل من تنها سخت می گرید !![]()
خرسا شاید گاهی پنجول بزنن! اما معمولا دلای مهربونی دارن :)